مجلات >حديث زندگى>شماره 20

كوچه شادى

عبدالهادى مسعودى

خانه شادى

يك ساعتى مى‏شد كه رضا مرا با خود مى‏كشيد. او مانند هميشه، چالاك و سرحال مى‏رفت و گاه به نفس‏نفس‏زدن من مى‏خنديد. از اين كوچه به آن كوچه و گاه به پس كوچه . ابتدا تصوّر مى‏كردم كه دوباره از همان شوخى‏هاى هميشگى‏اش را اجرا مى‏كند و سر به سرم مى‏گذارد تا كمى به من روحيه دهد وگرنه با او نمى‏رفتم و دور ديدن خانه و خانواده او را يك خط قرمز پررنگ مى‏كشيدم. من كه باورم نمى‏شد او هر روز اين همه راه را تا هنرستان پياده مى‏آيد و بازمى‏گردد. نزديكى‏هاى غروب، اين مسير يك ساعته را تمام كرديم و از دور، شكل و شمايل يك در كوتاه آبى‏رنگ (كه البته فقط از بقاياى رنگ بر لنگه سمت چپش مى‏شد چنين حكمى كرد)، پديدار شد. رضا چند ضربه آرام به در كوفت و دوباره آن را تكرار كرد كه ناگهان صدايى هولناك مرا از خواب غفلت بيرون كرد: «كبرا خانم، دوباره شازده پسرت آمده، زودتر در را باز كن» و رضا سرش را به‏سوى من چرخاند و با لبخند گفت: «زن صاحب‏خانه‏مان است؛ زن بدى نيست، مادرم نمى‏تواند تند بيايد» و من با خود گفتم: «چرا؟ مگر چه مشكلى دارد؟»، كه ديدم در باز شد و زنى ميانْ‏سال با عصاى چوبى به زير بغل، به ما تعارف كرد. داخل حياط شديم و از پله‏ها به زيرزمين نمور نيمه تاريكى رفتيم كه گوشه‏اش كتاب‏خانه شاگرد ممتاز مدرسه‏مان، رضا و شادترين رفيق من بود.

هنوز درست ننشسته بودم كه رضا به سمت ديگر زيرزمين رفت و با كودكى بر بستر آرميده، گرم صحبت و شوخى شد. خوب نگريستم، خيلى شبيه رضا بود. حدس زدم كه برادر كوچك‏ترش باشد. به رضا گفتم: «چرا هيچ وقت به من نگفته بودى برادر دارى و چرا او را با خود بيرون نمى‏آورى؟». رضا بغض خود را خورد و پاسخ داد: «او فلج است!» و بعد دوباره بى‏آن كه دنباله حرفش را ادامه دهد و يا گله و شكايتى كند، به شوخى و خوشمزگى با برادرش ادامه داد و من همچنان مبهوت و شگفت‏زده به خانه آنها مى‏نگريستم. يك چراغ والر، هم گرمابخش زيرزمين بود و هم چراغ خوراك‏پزى خانواده و يك تلويزيون كوچك سياه و سفيد در نزديكى آن با چند ظرف و يك يخدان و چمدان و كمى خِرت و پِرت كه گويى همين ديروز از سمسارى محلّه خريده باشند؛ اما با تمام شگفتى، همه چيز، تميز و هيچ كدام، رنگ غم نداشت.

بُهت من از سكوت چندين ساله رضا و شادى هميشگى او در كلاس بود. ما همكلاسان او مى‏پنداشتيم رضا، كم و كسرى ندارد، حداقل مادر و خانواده سالم و بى‏عيب و نقصى دارد كه همه كار مى‏كنند تا او درس بخواند و نمى‏دانستيم كه اين نيم‏وجبى، اين همه قدرت روحى دارد كه غم‏هاى زندگى را فرو مى‏خورد و فرياد شادى سر مى‏دهد.

مفهوم شادى

به راستى چه كسى را شاد مى‏دانيد؟ آيا شادى يعنى دست‏افشانى و پايكوبى و دست انداختن ديگران و شوخى و مزه‏پرانى؟ يا شادى به معناى نشاط و سرزندگى است و آمادگى براى تلاش و پيشرفت؟

بسيارى را ديده‏ايد كه بر روى سن تئاتر و پرده سينما و صحنه زندگى، شاد و خوش و سرحال مى‏نمايند و چون به ژرفاى روحشان بروى، با خود نيز مشكل دارند و فقط با لبان خويش مى‏خندند و از درون، نشاط ندارند. اشتباه نشود! من منكر لبخند و چهره گشاده و روى باز و خوش نيستم، بلكه اينها را تنها يكى از نمودها و نشانه‏هاى شادى مى‏دانم كه به گونه هميشگى و ضرورى هم نشان دهنده شادى نيستند. شادى واقعى، درون را فراخ مى‏دارد و سپس طليعه آن بر لبْ پديدار مى‏شود. شادى درونى، انرژى‏هاى متراكم در لايه‏هاى زيرين روح را بيرون مى‏كشد و آنها را به شكل انرژى جنبشى و در حركت و خروش و تلاش و كوشش، آزاد مى‏كند. به فرموده امير مؤمنان: «سُرور، روح را گشاده مى‏دارد و نشاط را از درون به سطح مى‏آورد و غم، عكس اين كار را مى‏كند».(1)

انسان شاد، بر واقعيت‏هاى تلخ زندگى چشم نمى‏بندد و آنها را انكار نمى‏كند و به هنگام رويارويى با سختى‏ها و مشكلات، به بى‏خيالى فرو نمى‏رود. او خواستار فرار و بى‏خبرى و پناه بردن به وسايلى براى لحظه‏اى فراموشى نيست، بلكه او اين سختى‏ها را فرصت ارائه قابليت مى‏بيند و مشكلات را نيروى مقاوم، تا طبق اصل فيزيك، بتواند كار ايجاد كند. اصطكاك را به خاطر آوريد. بسيارى از آن ناراحت‏اند؛ اما تا نباشد، راه رفتن و دويدن و حركت ماشين، تحقق نمى‏پذيرد و دليل آن هم درماندن همه، روى يخ و برف است.

انسان مورد نظر اسلام، انسان نشاط و حركت و خسته نشدن است و از دل سياهى غم، ستاره لبخند را برون آوردن.(2) انسان شاد، خوش‏خيال نيست ؛ اما خوش‏گمان است. او بيهوده نمى‏خندد؛ اما اميدوارانه لبخند مى‏زند. او دچار توهّم و خيال نيست؛ اما مثبت‏انديش است و سرانجام، او فقط به خود و شادى خود نمى‏انديشد، به شاد كردن ديگران هم مى‏پردازد.

شادى و شاد كردن

انسان مسلمان، هستى را هدفمند مى‏بيند، خدا را ناظر و مدير و مدبّر مى‏داند و نيز او را دوستدار خود، و اين همه زمينه بيم نداشتن از آينده و خو گرفتن با دنيا و دوست شدن با طبيعت را براى او فراهم مى‏آورد، اگر ما بدانيم كه همه كارهاى خدا براى سودرساندن به ما و همه هستى در جهت خير و كمال ماست.

از چه غمگين مى‏شويم؟! اگرچه لحظه‏هايى، ظاهر برخى چيزها تلخ و گزنده است و همچون نيش، به زخم قلب فرو مى‏رود، اما با آگاهى از پاكىِ بر آمده از هر سختى و مصيبت تحمل آن و با اندك درنگ، مى‏توانيم آن را جامى شيرين بيابيم: شراب شادى، چهره ما را دوباره گلگون كند و سرخى شور را بر زردى غم و بيم، چيره كند.(3)

كسى منكر اين نيست كه در نخستين لحظه‏هاى زلزله و بمباران و تصادف و سرقت، نمى‏توانيم لبخند بزنيم، اما مى‏توانيم در ساعاتى بعد، غم فروخورده را از رگ‏هاى تاك درون، بالا كشيم و با شهد صبر و تحمّل، آن را شيرين‏ترين نوشيدنى روح كنيم. در اين لحظه‏ها انديشيدن به ديگران هم ثمربخش است. غم ديگران زدودن و محبّت خويش را نثار كردن، از دو سو، شادى را افزايش مى‏دهد: اوّل، مجموع شادى گروه و جامعه را افزايش مى‏دهد و به سبب ارتباط دوسويه و تعامل فرد و اجتماع، بخشى از آن، به من باز مى‏گردد؛ دوم، به دليل ساختار روح انسانى، شادكردن ديگران، موجب افزايش مستقيم شادى شخص شاد كننده مى‏شود. هم تجربيات انسانى بر اين مطلب گواهى مى‏دهند و هم پيش‏تر از آن، روايات رسيده از امامان معصوم(ع). شما لذّت خوردن فلان غذا را چند سال در كام خود داريد و همين را با شادىِ دادن يك سيب به كودك همسايه مقايسه كنيد و يا هل دادن ماشين فرسوده يك غريبه و به خاطر سپردن لبخند تشكرآميز او را از پشت پنجره باران خورده‏اش.

امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «هر مؤمنى كه گره از كار مؤمنى ديگر بگشايد و او را از سختى بيرون كشد، خداوند نيز كار او را در دنيا و آخرت آسان مى‏كند(4) و او با دلى خوش و خرّم، محشور مى‏شود و اگر اين شادى‏بخشى را به كودكى يتيم نثار كرده باشد، شادى‏اش، راهنماى بيرون‏برنده از تنگناهاى محشر و رهنمون كننده به‏سوى خانه ويژه‏اش در بهشت، يعنى سراى سرور و خانه شادى مى‏شود».(5) و سعدى چه زيبا اين نكته را به شعر كشيده است:

يكى خارِ پاى يتيمى بكند

به خواب اندرش ديد صدر خُجند

همى گفت و در روضه‏ها مى‏چميد

كز آن خار، بر من چه گل‏ها دميد!

آرى، الگوى دين براى يك انسان شاد، انسانى است با روى گشاده، غم خويش فرو خورده و به شاد كردن ديگران پرداخته و به سان ستاره، درون پُر از سوز و برون به شادى و چشمك. چنين كسى تنها به شادى خود اهمّيت نمى‏دهد؛ چون مى‏داند كه شادى عمومى، شادى او را هم به ارمغان مى‏آورد و مى‏فهمد كه «دست‏افشانى» در كنار «دست گدايى» و «پايكوبى» در نزديكى «پاى در بند»، حقيقى و هميشگى نيست ؛ بلكه دست ديگران را گرفتن و براى بهروزى خود و ديگران پا بفشردن، و بند از ديگران باز نمودن، شادمانى روحى را تحفه اين راه هموار مى‏كند.

شادى‏هاى مانا و شادى‏هاى خيالى

به من اعتراض كنيد و بگوييد: بسيارى را ديده‏ايم كه تنها به خود مى‏انديشند و از همه مواهب واقعى و خيالى سود مى‏جويند و مى‏خورند و مى‏پوشند و خوشى مى‏كنند و حتى بر ديگران هم بند مى‏نهند و به حيله و حُقّه، مال يتيمان را مى‏خورند. و من مى‏پرسم: آيا اينان انسان مانده‏اند و يا تغيير ماهيت داده‏اند؟ آيا سعدى اين بى‏غمان از محنت ديگر آدميان را انسان ناميده است و آيا ما با مراجعه به خود نمى‏توانيم به اين نكته برسيم كه گوشه‏اى از وجود ما، با ديگران ارتباط دارد و به آنها پيوسته است؟

و باز مى‏پرسم، آيا اين شادى‏ها مى‏پايد و مى‏ماند؟ چگونه مى‏تواند مقام و موقعيت و مال از دست رفتنى و موّقت و ناپايا، شادى هميشگى و جاودان به ارمغان آورد؟ چگونه چيزى كه خود، هميشه و محكم و استوار نيست، وابسته و دلبسته آن، هميشه بپايد؟ تنها غفلت ما از نگريستن به آغاز و پايان و اندكى دورتر، فرجام و نهايت اين خوشى‏هاى ظاهرى است كه سبب به اشتباه‏افتادن ما مى‏شود و چند صباحى ريخت و پاش و ولخرجى و خوشى ايام كوتاه و محدود جوانى را شادمانى روحى مى‏دانيم.

امام على(ع) به ابن عباس همين پيام را مى‏دهد كه: «مباد به جز آنچه در نهايت به تو مى‏رسد، شادى كنى!»(6) و مباد كه ما آخر و نهايت كار را در همين دنيا جستجو كنيم!

اِبراز شادى

احاديث متعددى ما را به ابراز شادى و پوشاندن غم، توصيه كرده است(7) و مؤمن را گشاده‏رو و خندان، و منافق و كافر را اخمو و ترشروى دانسته‏اند.(8) پيشوايان ما سرور مؤمن را در چهره‏اش و غم او را در دلش مى‏خواسته‏اند(9) و گشاده‏رويى را خوى نيكان، گونه‏اى پذيرايى از مهمان، خير رساندن به ديگران، از ميان برنده كينه دشمنان و رشته جذب كننده دوستان مى‏دانسته‏اند.(10)

گاه امامان ما(ع) از اصحاب خود سراغ مى‏گرفتند و از وجود خنده و شوخى در ميان آنان مى‏پرسيدند و اگر شاد نبودند، توصيه به مزاح و شوخى مى‏كردند و آن را از لوازم خوشخويى مى‏دانستند و به رفتار پيامبر(ص) استشهاد مى‏كردند.(11) آنان خود از طريق لبخند و مزاح، اين شادى را ابراز مى‏كردند و تنها حدّى براى آن در نظر مى‏گرفتند. يك حدّ در اندازه شوخى بود كه افراط در آن را گونه‏اى سبكسرى و موجب از ميان رفتن هيبت و وقار انسان مى‏دانستند(12) و حدّ ديگر در محتواى آن. پيشوايان ما خواستار آن بودند كه ما شوخى كنيم، اما با شوخى خود به كسى آزار نرسانيم؛ به خنده و گفتگوى فرح‏انگيز بپردازيم، اما كسى را نترسانيم و همچنين دروغ و مسخره كردن ديگران در ميان نباشد. رعايت اين حدود، خود به خود شوخى را تقليل مى‏دهد اما آن را از بين نمى‏برد.

شوخى، روغن روان كننده چرخ زندگى است و همچون آن، صلابتى لازم دارد و اندكى روانگر. نمى‏توان اين دو را جا به جا كرد. اگر بيشترينه چرخ از مايع روان ساخته گردد و اندكى صلابت و جدّيت، برپا نمى‏ايستد و به حركت نمى‏افتد. زندگى بر مدار جدّيت و كوشش مى‏چرخد و گاه به اندازه لازم، تنفس‏ها و شوخى‏هايى مى‏طلبد و اينها هم براى گرفتن انرژى بيشتر و حركت سريع‏تر و روان‏تر، و هم از اين رو، آن جا كه خود مانعى مى‏شود، ديگر فلسفه وجودى خود را از دست مى‏دهد. ما از شادى و شوخى، ارتباط بهتر با خود و اجتماع را انتظار داريم و آن جا كه شوخىِ ما آزاررسان و يا ترسناك و همراه دروغ و حقّه است، اين انتظار، برآورده مى‏شود؟

آيا كسى كه با ارسال ويروس رايانه‏اى، همه زحمات چند ماهه دوستش را دستخوش اختلال مى‏كند، مى‏تواند ادعاى دوستى و شوخى كند؟ آيا از كسى كه در مجلسى دوستانه، دستش انداخته‏ايم و با ريشخند كردن او، ديگران را خندانده‏ايم، مى‏توان انتظار تلافى و انتقام‏گيرى نداشت؟!

شخصى مى‏گويد: با پيامبر اكرم(ص) در مسجد نشسته بوديم. فردى وارد شد و فراموش كرد كه كفش‏هايش را همراه خود ببرد. مردى آمد و آنها را برداشت و پنهان كرد. صاحب كفش به دنبال آنها گشت و كسى راهنمايى‏اش نكرد و در پايان، همان مرد، كفش‏هايش را نشان داد و در پاسخ پيامبر(ص) گفت: «از سر شوخى چنين كردم» و پيامبر(ص) چند مرتبه فرمود: «پس با هراس و ترس مؤمن چه مى‏كنى؟!».(13)

گفتنى است ما شادى‏هاى دسته جمعى را رد نمى‏كنيم. عروسى‏ها و جشن‏هاى همگانى همه از نظر اسلام مقبول‏اند و بايد هم با شادى همراه باشند، اما شادى خردمندانه و نه بيرون برنده از راه درست زندگى.

ابراز شادى به شكل كف زدن، سرود خواندن، هلهله و مسابقه، همه آزاد است و حتى برخى از آنها در حضور معصوم(ع) هم صورت گرفته است ؛ اما هيچ يك، همراه آزار رساندن به ديگران، راه بر ديگران بستن، ديگران را از خواب پراندن و شيشه شكستن و هرزه‏درايى و بى‏ادبى و تجاوز به حقوق ديگران نبوده است.

اسلام، دين خرد و فطرت است و تنها شوخى و شادى‏اى را اجازه مى‏دهد و توصيه مى‏كند كه سازگار با فطرت و ياور زندگى باشد و نه غفلت‏زا و بارى بر ديگر بارها.

اسلام مى‏گويد: شاد باشيد از درون و ابراز شادى كنيد در برون، و ديگران را شاد كنيد و تنها به خود نپردازيد تا به شادى حقيقى دست يابيد و براى ابراز شادى و شاد كردن ديگران، راه‏ها و ابزارهايى كارآ، بى‏خطر و بى‏آزار بجوييد.

شاد و خرم باشيد!



1 . غررالحكم و دررالكلم، ح 2023 و 2024 .

2 . حافظ مى‏سرايد:

با دل خونين، لب خندان بياور همچو جام

نى گرت زخمى رسد چون جنگ آيى در خروش

3 . روايات متعددى بر اين مطلب دلالت دارد كه مصيبت‏ها پاك كننده روح‏اند و تكامل دهنده آن و از اين رو نزد مقرّبان الهى، جامى شيرين و نوشيدنى مناسب بزم بلا (ر.ك: ميزان الحكمه، عنوان «بلاء»).

4 . الكافى، ج 2، ص 200، ح 5.

5 . كنز العمّال، ح 6009.

6 . شرح نهج‏البلاغه، ج 15، ص 140.

7 . ر.ك: بحارالأنوار، ج 76، ص 20 ؛ مستدرك الوسائل، ج 8، ص 321 .

8 . تحف العقول، ص 49.

9 . غررالحكم، ح 3454.

10 . ر.ك: ميزان الحكمة، عنوان «البشر».

11 . الكافى، ج 2، ص 663، ح 3.

12 . ر.ك: ميزان الحكمة، عنوان «كثرة المزاح».

13 . الكافى، ج 3، ص 484، ح 5 .