مجلات >حديث زندگى>شماره 20

من، آن‏گونه كه هستم

(نه خودبزرگ‏بينى و نه خودكم‏بينى)

مهدى هادى

ضرورت بحث

آيا شما خودتان را به خوبى مى‏شناسيد؟ ممكن است جواب شما به اين سؤال، مثبت باشد؛ اما بهتر است لحظه‏اى تأمل كنيد. آيا شما واقعا همه چيز را درباره خود مى‏دانيد و هيچ‏گوشه‏اى از زواياى وجودتان بر شما پنهان نيست؟ براى مثال، آيا پيش نيامده است كه بخواهيد درباره مسئله‏اى با دوستى صحبت كنيد و تمام روز هم اين تمايل را داشته‏ايد، اما عملاً از آن پرهيز كرده باشيد؟ ممكن است براى شما هم پيش آمده باشد كه كارى را انجام دهيد كه يقينا مى‏دانستيد كه نبايد انجام دهيد، يعنى عقلتان حكم مى‏كرده است كه نبايد اين كار را بكنيد و عاقلانه نيست؛ اما به هر حال، اقدام كرده و انجام داده‏ايد.

حتما مى‏دانيد كه عقايد و رفتار انسان هرگز اتفاقى نيست. بنابراين هرچه بيشتر راجع به آنچه واقعا هستيم بدانيم، رفتار و زندگى خود را بهتر تنظيم خواهيم كرد.(1) به طور كلّى براى انسان (موجودى كه فطرتا داراى حبّ ذات است)، كاملاً طبيعى است كه به خود بپردازد و در صدد شناخت كمالات خويش و راه رسيدن به آنها برآيد. پس درك ضرورت خودشناسى، نيازى به دليل‏هاى پيچيده ندارد.(2) اما مى‏توان اشاره كرد كه براى اهمّيت خودشناسى، تعبيرات جالب و تكان دهنده‏اى از ائمه معصومان(ع) رسيده است كه به يكى از آنها اشاره مى‏كنيم. حضرت على(ع) فرمود: «برترين معرفت آن است كه انسان، نفْس خود را بشناسد».(3) در يك جمله مى‏توان گفت: به ميزانى كه شناختْ بهتر شود قدرت نيز بيشتر مى‏شود.

اقتضاى جان، چو اى دل، آگهى است

هر كه آگه‏تر بود، جانش قوى است

البته اهداف خودشناسى در دين و روان‏شناسى مى‏تواند متفاوت باشد و ما بيشتر به بُعد روان‏شناسى آن خواهيم پرداخت.

خودشناسى

خودشناسى، دست يافتن به خودپنداره است. «خودپنداره، ديد جامع فرد است درباره خودش كه ثابت و تغييرناپذير نيست، بلكه با تجربه افراد و تفسير ديگران از آن تجربه شكل مى‏گيرد».(4)

به هر حال هر كس در نتيجه شناخت خود به يكى از اين سه حالت مى‏رسد: افراط، تفريط و واقع‏نگرى. آنهايى كه در مورد خود و توانايى‏هايشان و استعدادهايى كه دارند افراط مى‏كنند در دام غرور و خودبزرگ‏بينى گرفتار شده‏اند و در مقابل، آنهايى كه در مورد خود و توانمندى‏هاى ظاهرى و باطنى‏اى كه دارند تفريط مى‏كنند، در چاه احساس حقارت و خودكوچك‏بينى سقوط كرده‏اند و در اين ميان، كسانى به خوشبختى دست مى‏يابند كه با واقع‏نگرى، خودشان را با تمام ضعف‏ها و قوّت‏ها پذيرفته‏اند و انتظارى صحيح و منطقى از خود دارند.

احساس حقارت يا خودكوچك‏بينى

احساس حقارت و خودكم‏بينى كه برخى «احساسِ كِهترى» را واژه‏اى دقيق‏تر براى آن مى‏دانند،(5) وقتى در ما به وجود مى‏آيد كه احساس ضعف و ناكامى كنيم و از نتايج كارهاى خود و اتفاقات پيرامون خود ناراضى باشيم. در اين‏جاست كه احساس پايين‏تر و پست‏تر بودن از ديگران و عدم توانايى در محقّق كردن خواسته‏ها بر انسان غالب مى‏شود. امّا «علل اين احساس را مى‏توان اجمالاً به سه دسته تقسيم كرد: 1 . تأثير محيط 2 . (حقارت و) كهترى واقعى 3 . صفات يا خصوصيات غير عادى و عجيب»(6) كه مختصرا در مورد هر يك توضيحى مى‏دهيم.

1 . تأثير محيط: پدر و مادر، خواهران و برادران، معلمان و مربيان و سرانجام، جامعه مى‏توانند با برخوردهاى غلط و انتظارات نابه‏جا چنين حسى را در انسان ايجاد كنند. «مثلاً اكثر پدران و مادرانِ خودخواه و مغرور كه مى‏خواهند فرزند آنان در شمار نوابغ باشد مرتبا او را با ساير افراد خانواده و يا فرزندان همسايه و يا دوستان درخشان‏تر او مقايسه مى‏كنند و او را در عذاب سرزنشى مى‏گذارند كه چرا همسان و هم‏تراز آنان نيست».(7) «به طور كلى نبايد از انسان بيش از آنچه در توانايى اوست انتظار داشت. چنين توقّعى زمينه احساس (حقارت و) كهترى را در وى هموار مى‏سازد».(8)

2 . حقارت و كهترى واقعى: «احساس حقارت ممكن است از يك حقارت واقعى بدنى يا روانى سرچشمه بگيرد. هر كودك يا نوجوان عاجز و يا ناقص، كوژپشت يا لنگ، عقب‏مانده يا كندذهن، در برابر نارسايى خود در واقع، دو بار رنج مى‏برد؛ يك‏بار به اين علت كه در محيط خود واقعا در موقعيت كهترى است و بار ديگر به اين علت كه مورد تمسخر و استهزاى ديگران است.(9)

3 . صفات غيرعادى و عجيب: پاره‏اى از صفات يا نشانه‏ها و يا خصوصيات غيرعادى و عجيب و غريب در پاره‏اى از افراد بدون آن كه جنبه يك حقارت واقعى داشته باشد آنان را در معرض تمسخر و ريشخند قرار مى‏دهد. مثل كوتاهى قد، وجود خال يا سفيدى روى صورت و مثال‏هايى از اين قبيل.

عواقب و نتايج احساس كهترى

«احساس حقارت در وجود كسى كه به آن دچار شده است اندوهى جانكاه به وجود مى‏آورد كه به نظر آلفرد آدلر، دانشمند روان‏شناس، چنين عقده و گرهى بر حسب موارد گوناگون، سرچشمه رفتارها و كردارهاى متعدد و متنوعى است. اين رفتارها را مى‏توان از تسليم تا سركشى، از كمرويى و پس رفتن تا استبداد و استيلا، از شرارت تا اطاعت و بندگى بى‏حد و حصر، از رخوت و عدم اراده تا اراده آهنين و خلل‏ناپذير و كليه درجات بين اين قطب‏ها طبقه‏بندى كرد».(10)

به عبارتى ديگر، ممكن است به وجود آمدن حس حقارت، موتور به حركت درآورنده انسان شده، باعث پيشرفت شود، كه البته گاهى اين پيشرفت و علاقه به پيشرفتِ ناشى از حس حقارت،از مسير تعادل خارج مى‏شود (مثلاً به شرارت، استبداد و شورش منتهى مى‏شود) و گاهى هم زمينه عقب‏ماندن و درجا زدن و زمين‏گير شدن را فراهم مى‏آورد.

آيا تواضع، همان احساس حقارت است؟

يكى از صفاتى كه در منابع اسلامى و كتب اخلاقى، روى آن تكيه شده «تواضع» است. به عنوان نمونه، پيامبر گرامى اسلام(ص) مى‏فرمايند: «كسى كه به خاطر خدا تواضع كند خداوند مقام او را بالا مى‏برد. شخصِ متواضع گرچه پيش خود، ضعيف و حقير است ولى در نظر مردمْ بزرگ است».(11)

حال، سؤال اين است كه آيا اين تواضع همان احساس حقارت نيست؟ از بررسى مطالبى كه درباره تواضع از معصومان(ع) رسيده، چنين برداشت مى‏شود كه تواضع عبارت است از اين‏كه چون من هرچه دارم نعمتى است از جانب خداوند كه هرگاه اراده كند آنها را از من پس خواهد گرفت. بنابراين من اجازه ندارم كه به خاطر آنچه از من نيست و روزى از من جدا مى‏شود، خودم را بالاتر از ديگران بدانم. اين تفكر، نه‏تنها احساس حقارت نيست بلكه كمال عقل است، همان گونه كه اميرالمؤمنين(ع) مى‏فرمايد: «كمال عقل در سه چيز است و يكى از آنها تواضع براى رضاى خداست...».(12) در جاى ديگر نيز مى‏فرمايد: «... تواضع را شيوه خود قرار ده ؛ چرا كه از برترين عبادات است».(13)

خلاصه اين‏كه تواضع هنگامى ستوده است كه براى خدا و در راه خدا باشد و از انگيزه‏هاى عالى و اهداف بلند آسمانى نشئت بگيرد؛ ولى اگر هدف از تواضع، خدا نباشد و براى خدا فروتنى نكند، اين ذلّت و خوارى است و انسان مؤمن و متخلّق به اخلاق حسنه، زير بار ذلّت و خوارى نمى‏رود.(14)

احساس تكبّر و خودبزرگ‏بينى

گاهى انسان خود را بالاتر از آنچه واقعا هست مى‏پندارد. در نتيجه، هدف قدرت‏طلبى و برترى يافتن بر ديگران در او بيشتر مى‏شود و با خشونت و فشار بيشتر به دنبال اهداف خود مى‏رود و زندگى او تبديل به انتظار براى يك پيروزى بزرگ مى‏شود. چنين فردى نمى‏تواند واقعيت را درك كند ؛ چرا كه ارتباط او با زندگى قطع مى‏شود و دغدغه خاطر دائمى او اين است كه ديگران در مورد او چه فكر مى‏كنند و بيشتر، نگران تأثيرى است كه مى‏گذارد. با اين سبك زندگى، آزادى عمل او تا اندازه زيادى محدود مى‏شود و تكبر، بارزترين صفت منش او مى‏گردد.

اين احتمال وجود دارد كه تمام انسان‏ها تا حدودى مغرور باشند ؛ با وجود اين، نشان دادن تكبر، صورت خوبى ندارد. بنابراين، تكبر، آن چنان پنهان و در لفافه است كه با اَشكال بسيار متفاوت ظاهر مى‏شود. مثلاً، نوعى تواضع وجود دارد كه ذاتا تكبّر است. اگر تكبر از يك سطح خاصى فراتر رود، فوق‏العاده خطرناك مى‏شود. بزرگ‏ترين خطر تكبر اين است كه فرد را وادار مى‏كند دير يا زود، رابطه خود را با واقعيت از دست بدهد كه نتيجه آن، عدم درك روابط انسان‏ها با يكديگر و ناتوانى در ايجاد ارتباط مناسب با زندگى است؛ تمام تعهدات زندگى را از ياد مى‏برد و بويژه كمك‏هايى را كه طبيعت هر فردى نيازمند آن است، تشخيص نمى‏دهد.(15) حتّى تكبّر مى‏تواند انسان را به كفر بكشاند همان گونه كه امام صادق(ع) فرمودند: ريشه‏هاى كفر، سه چيز است: حرص، تكبّر و حسد.(16)

فرق عزّت نفس و تكبّر

در آموزه‏هاى دينى و مشى بزرگان، حالتى ديده مى‏شود كه مانع از آن مى‏گردد كه انسان، خود را در مقابل انسان‏هايى كه همچون او مخلوقاتى ضعيف هستند خوار و پست و زبون كند. در بسيارى از تعبيرات اسلامى اين حالت غرور يا مناعت و احساس شرافت، تحت عنوان «عزت نفس» بيان شده است. در رأس اينها تعبير خود قرآن كريم است كه: «عزّت، از آنِ خدا و پيامبرش و مؤمنان است»(17).(18)

براى تشخيص فرق ميان تكبّر و عزّت نفس، توجّه به اين مطلب كافى است كه آن «من» كه تحت عنوان عزّت نفس، قوّت نفس، كرامت نفس، شرافت نفس، حُريّت نفس و... از آن ياد شده، همان جوهر قدسى الهى است كه در هر كسى هست و لزومى ندارد كه كسى آن را به كسى درس بدهد. هر كس اگر به درون خود مراجعه كند، مى‏بيند يك سلسله صفات با او متناسب است، و يك سلسله صفات را دون شأن خود و پستى و حقارت مى‏داند، و همان‏طور كه اگر يك تابلوى نفيس را داخل زباله‏ها بيندازند، احساس مى‏كند كه جاى اين تابلو آن جا نيست، وقتى كه خودش را آلوده مى‏بيند، احساس مى‏كند كه اين آلودگى، شايسته او نيست.(19)

تذكر اين نكته هم مفيد است كه گاهى اصطلاح «اعتماد به نفس» هم ممكن است با «غرور» اشتباه شود. حال اگر «اعتماد به نفس» مفهومش اين باشد كه انسان، خود را محور دانسته، به قدرت لايزال الهى تكيه نداشته باشد، خود، «عُجْب» است و در برنامه تربيتى مكتب توحيدى اسلام، جايگاهى ندارد؛ اما اگر مقصود اين باشد كه انسان در برخورد با مشكلات زندگى، خود را نبازد، روى استعدادهاى خدادادى‏اش تكيه كند و با توكل به خداوند متعال، آنها را در مجراى درستش به كارگيرد، البته درست است.(20)

نكته آخر

در ميان افراط و گرفتارى در عجب و تفريط و دچار حقارت شدن، راه درست كدام است؟

آيات متعددى در قرآن كريم راجع به سلوك و رفتار سالم به چشم مى‏خورد كه زمينه پيدايى چنين رفتارى عبارت است از اعتدال و اعتدال نيز همان راه راست و عارى از انحراف است كه انسانى از رهگذر آن به بهداشت و سلامت روانى رهنمون مى‏شود. «در راه رفتن خود، ميانه‏رو باش»؛(21) يعنى در راه رفتن و حركات و جنبش‏هاى خويش معتدل باش.(22)



1 . رشد شخصيت و بهداشت روانى، ويليام منينجر ـ جان ماير ـ اليس واتيزمن، ترجمه: سيما نظيرى، تهران: انجمن اوليا و مربيان، 1369، ص 9 ـ 11 و 13 (با تلخيص).

2 . خودشناسى براى خودسازى، محمدتقى مصباح يزدى، قم: در راه حق، 1370، ص 4.

3 . فهرست غررالحكم، ص 387 (شماره 2935)، به نقل از نقطه‏هاى آغاز در اخلاق عملى، محمدرضا مهدوى‏كنى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1371، ص 54.

4 . روان‏شناسى تربيتى، جان . اى . گلاور ـ راجر . اچ . برونينگ، ترجمه: علينقى خرازى، تهران: مركز نشر دانشگاهى، 1378، ص 245.

5 . مراجعه شود به: احساس كهترى، محمود منصور، تهران: انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، 1369، ص 11.

6 . احساس كهترى، ص 17.

7 . همان‏جا.

8 . همان، ص 18.

9 . همان، ص 20.

10 . همان، ص 22 و 23.

11 . كنز العمّال، ج 3، ص 113، به نقل از: نقطه‏هاى آغاز در اخلاق عملى، ص 675.

12 . مستدرك الوسائل، ج 2، ص 205، به نقل از همان، ص 676.

13 . أمالى الطوسى، ص 5، به نقل از همان، ص 677.

14 . نقطه‏هاى آغاز در اخلاق عملى، ص 698.

15 . شناخت طبيعت انسان، آلفرد آدلر، ترجمه: طاهره جواهرساز، تهران: رشد، 1379، ص 133.

16 . اصول الكافى، ج 2، ص 289 ، به نقل از نقطه‏هاى آغاز در اخلاق عملى، ص 296 .

17 . سوره منافقون، آيه 8 .

18 . تعليم و تربيت در اسلام، مرتضى مطهرى، تهران: صدرا، 1370، ص 211.

19 . همان، ص 223.

20 . قلب سليم، ج 1، ص 542، به نقل از مرورى بر روان آدمى از ديدگاه اسلام، احمد حبيبيان، تهران: سازمان تبليغات اسلامى، 1374، ص 372.

21 . سوره لقمان، آيه 19.

22 . گامى فراسوى روان‏شناسى اسلامى، حسن محمّد شرقاوى، ترجمه: سيّد محمدباقر حجّتى، ص 272.