| مجلات >حديث زندگى>شماره 20 |
شاديبا
به نظر من، اينقدر كه مىگن، اضطراب و افسردگى، بد نيستند. مگه زندگى بدون اينها مىشه. اصلاً اينها نمك زندگىان. كى بدون اينها زندگى كرده كه ما دوميش باشيم! حسابشرو بكن وقتى از كنكور مىترسى و اضطراب تو به بقيه هم سرايت مىكنه، مىرى كلاس كنكور و مىچسبى به درس خوندن؛
ـ از جرّ و بحث خونه، خستهاى، مىزنى بيرون و توى پارك، رفيق تازهاى پيدا مىكنى؛
ـ از بىكارى كلافه و افسردهاى، يه روزنامه مىخرى كه جدولشرو حل كنى، يه آگهى استخدام مىبينى و مىرى سر كار؛
اصلاً من فكر مىكنم اگر اضطراب و افسردگى نبودن، تاريخ، عوض نمىشد، اختراعات و اكتشافاتى نمىشد! مثلاً همين نيوتن، كسى چه مىدونه، شايد وقتى كه خانم خدمتگزار به خاطر حواسپرتى نيوتن كه به جاى تخممرغ، ساعترو توى آب جوش انداخته بود، براى چندمين بار، سرش داد كشيده بود، نيوتن دلتنگ و افسرده، مىره باغ كنار خونشون. به يه درخت سيب تكيه مىده و نقشه مىكشه كه چه جورى حال خدمتگزاررو بگيره كه يك سيب قرمز يا آبى، مىخوره توى ملاجش. اونوقت براش سؤال پيش مىآد كه من ناراحتم، چرا سيب افتاد؟
ما هم كه دست كمى از نيوتن نداريم، پس بريم اين جا و اونجا شايد كسى حالمونرو گرفت و چيزى به سرمون خورد و برامون سؤال شد كه: چرا بعضىها افسرده مىشن، مىرن سراغ... .؟!