| مجلات >حديث زندگى>شماره 20 |
به كوشش: حسين فردوسىزاده
بهار را زمان طراوت و سرسبزى طبيعت مىدانند. اگر مىخواهى روح و قلبت در تمام فصول سال، شادىاش را حفظ كند، مستمندان را درياب . خنده يك كودك يتيم و آرامش پيرمرد (پريشانهايى كه بعد از خداوند متعال، تو را مىشناسند و به تو متكىاند)، چين و چروك و شيار عمر را از چهرهات دور مىكنند.
يك قلب مهربان، چشمهاى است از شادى كه هر چيزى را در اطراف خود با لبخند، تر و تازه مىكند.
عشق، روح را توانا مىسازد و انسان را زنده دل، نگه مىدارد.
مردى كه در نبرد زندگى مىخندد، قابل ستايش است.
ما با گريه به دنيا مىآييم و بايد چنان زندگى كنيم كه با خنده از دنيا برويم.
هر وقت وارد منزل خود مىشوم، تمام غصهها و ملالتهاى خود را فراموش مىكنم.
براى زندگى فكر كنيد، ولى غُصّه نخوريد.
مرگ، دوست آدمهاى خسته و افسرده است.
سعادتمند واقعى كسى است كه به مشكلات زندگى، لبخند بزند.
هر قدر مىتوانى شاد زندگى كن و هرگز فكر بيهوده به مغزت راه نده ؛ چون سلامتىات به خطر مىافتد.
محبّت، تمام زمستانِ انسان را گرم مىكند.
من هيچ غمى نداشتهام كه خواندن كتاب، آن غم را از بين نبرده باشد.
كار، ما را از سه عيب، دور مىسازد: افسردگى، دزدى و نيازمندى.
زندگى براى مردم حسّاس، غمانگيز است.
بدترين غمها، شك و ترديد است.
مرد با نشاط، هر سختى را از پيشِ خود مىراند.
بايد تا آخرين حد ممكن، خوشبخت باشيم و شادمانى كنيم.
اگر غصههاى بىحاصلى را كه خوردهايم حساب كنيم، خيلى غصّه خواهيم خورد.
اگر روح انسان چون آينه، از زنگ غم، پاك باشد، چه اهمّيت دارد كه چهره او پُرچين شود؟!
هوس مالپرستى، بزرگترين سرچشمه غم و رنج است.
عشق بايد شادىبخش باشد، نه رنجآور.
زندگى براى اشخاص فكور، خندهدار است.
هر انديشه شايستهاى به چهره انسان، زيبايى مىبخشد.
مطالعه كتاب، همان اثر را در فكر مىگذارد كه ورزش در بدن.
اشك در زن، سبب تسكين آلام درونى مىشود.
عشق، هفت ثانيه دوام دارد، هوس، هفت دقيقه، و اندوه و بىچارگى، يك عمر.
كار جسمانى، رنجِ روحى را از بين مىبرد . به همين دليل است كه بينوايان، همواره خوشحال هستند.
انزوا و گوشهگيرى، حُكم مرض آبله را براى انسان دارد.
دنيا از آنِ كسانى است كه حرارت و انرژى دارند.
به طور دائم، امواج شادى و اندوه از دو طرف ما مىگذرند . استفاده از آنها بسته به اراده ماست.
منظره كتابها، اندوه را از دل مىزدايد.
دلهاى ماتمزده، هر اندازه هم كه باشند، قلبهاى شاد، زيادترند.
كيسهاى كه پُر باشد، چينِ صورت را از بين مىبرد.
دشمنىِ كسى را در دلْ راه مده كه هميشه تو را غمگين دارد.
چهره شادان، همان اندازه براى آدمِ عليل، خوب است كه هواى سالم و لذتبخش.
خوشحالى و ملالتِ هر شخص، بسته به اندازه خود او دارد.
خوشى زياد، پيشآهنگ غمِ فراوان است.
اگر آدمى را شادى در دل مىآيد، جزاى آن است كه كسى را شاد كرده است و اگر غمگين مىشود، كسى را غمگين كرده است.
خنده، مصيبتهاى زندگى را كوچك مىكند و آلام روحى را مىميراند.
چاى سرد و برنج سرد را مىتوان تحمّل كرد ؛ اما نگاه سرد و لحن سرد، قابل تحمّل نيستند.
اى فساد! تو چه زود در انديشه مردانِ نوميد، رخنه مىكنى!
غنچه مىلرزد از افسردگى خود، ورنه
با دل گرم، دم سرد خزان، اين همه نيست
عشق برد افسردگى بيرون ز طبع خاكيان
روى گرم آفتاب، اين ذرهها را گرم كرد
چون ز روى شوق، كردى بندگى
آن زمان دارى نشان زندگى
آن كه در طاعت، دلش افسرده است
گر به ظاهر زنده، باطن مرده است
بكوشيد تا رنجها كم كنيد
دل غمگنان، شاد و خرّم كنيد
چو روزى به شادى همى بگذرد
خردمند مردم، چرا غم خورد؟
هر كه را افسرده ديدى، عاشق كار خود است
منگر اندر كار خويش و بنگر اندر كار من
خود را شكفته دار به هر حالتى كه هست
خونى كه مىخورى، به دل روزگار كن
سخن به مردم افسردهدل، اثر چه كند
به خون مرده، تقاضاى نيشتر چه كند؟
رهايى خواهى از سيلاب اندوه
قدم بر جاى بايد بود چون كوه
گر نشنوى حكايت دل، اين شگفت نيست
افسرده، خود كجا شنود ماجراى دل؟
همان بهتر كه دائم شاد باشيم
زهر درد و غمى آزاد باشيم
به خوشرويى و خوشخويى در ايام
همى رو تا شوى خوشدل در انجام
اگر خوشدل شوى در شادمانى
بماند شادمانى، جاودانى
خامش منشين، سخن همى گوى
افسرده مباش، خوش همى خند
بلايى نيست چون افسردگى، دلهاى روشن را
نمىگردد يتيم از قطره، تا گوهر نمىگردد
گر خلق بخندندم، ور دست ببندندم
ور زجر پسندندم، من مىنروم زين كو
از مردم پژمرده، دل مىشود افسرده
دارد سپهى در جان، گر زرد بود مازو
جهان، غم نيرزد، به شادى گراى
نه از بهر غم كردهاند اين سراى
جهان از پى شادى و دلخوشى است
نه از بهر بيداد و محنتكِشى است
دلى را كه سرمايه زندگى است
به تلخى سپردن، نه فرخندگى است
اين جهان، خواب است خواب، اى پورِ باب!
شاد، چون باشى بدين آشفته خواب؟