مجلات >حديث زندگى>شماره 20

گفته‏ها ـ نوشته‏ها

به كوشش: حسين فردوسى‏زاده

افسردگى و نشاط در گفتار بزرگان و مثل‏هاى ملل:

بهار را زمان طراوت و سرسبزى طبيعت مى‏دانند. اگر مى‏خواهى روح و قلبت در تمام فصول سال، شادى‏اش را حفظ كند، مستمندان را درياب . خنده يك كودك يتيم و آرامش پيرمرد (پريشان‏هايى كه بعد از خداوند متعال، تو را مى‏شناسند و به تو متكى‏اند)، چين و چروك و شيار عمر را از چهره‏ات دور مى‏كنند.

غلامحسين ذوالفقارى

يك قلب مهربان، چشمه‏اى است از شادى كه هر چيزى را در اطراف خود با لبخند، تر و تازه مى‏كند.

ايروينگ

عشق، روح را توانا مى‏سازد و انسان را زنده دل، نگه مى‏دارد.

توماس مان

مردى كه در نبرد زندگى مى‏خندد، قابل ستايش است.

برنارد شاو

ما با گريه به دنيا مى‏آييم و بايد چنان زندگى كنيم كه با خنده از دنيا برويم.

مَثَل هندى

هر وقت وارد منزل خود مى‏شوم، تمام غصه‏ها و ملالت‏هاى خود را فراموش مى‏كنم.

ادموند برگ

براى زندگى فكر كنيد، ولى غُصّه نخوريد.

ديل كارنگى

مرگ، دوست آدم‏هاى خسته و افسرده است.

اوريانا فالاچى

سعادتمند واقعى كسى است كه به مشكلات زندگى، لبخند بزند.

ويليام شكسپير

هر قدر مى‏توانى شاد زندگى كن و هرگز فكر بيهوده به مغزت راه نده ؛ چون سلامتى‏ات به خطر مى‏افتد.

چارلز ديكنز

محبّت، تمام زمستانِ انسان را گرم مى‏كند.

مَثَل ژاپنى

من هيچ غمى نداشته‏ام كه خواندن كتاب، آن غم را از بين نبرده باشد.

مُنتسكيو

كار، ما را از سه عيب، دور مى‏سازد: افسردگى، دزدى و نيازمندى.

وُلتر

زندگى براى مردم حسّاس، غم‏انگيز است.

جيمز بارى

بدترين غم‏ها، شك و ترديد است.

الكساندر دوما

مرد با نشاط، هر سختى را از پيشِ خود مى‏راند.

روحى

بايد تا آخرين حد ممكن، خوشبخت باشيم و شادمانى كنيم.

جان توپك

اگر غصه‏هاى بى‏حاصلى را كه خورده‏ايم حساب كنيم، خيلى غصّه خواهيم خورد.

محمّد حجازى

اگر روح انسان چون آينه، از زنگ غم، پاك باشد، چه اهمّيت دارد كه چهره او پُرچين شود؟!

جان لوبوك آويبورى

هوس مال‏پرستى، بزرگ‏ترين سرچشمه غم و رنج است.

تزان كنگ

عشق بايد شادى‏بخش باشد، نه رنج‏آور.

ناپلئون

زندگى براى اشخاص فكور، خنده‏دار است.

جيمز بارى

هر انديشه شايسته‏اى به چهره انسان، زيبايى مى‏بخشد.

روسكين

مطالعه كتاب، همان اثر را در فكر مى‏گذارد كه ورزش در بدن.

ريچارد استيل

اشك در زن، سبب تسكين آلام درونى مى‏شود.

ناپلئون

عشق، هفت ثانيه دوام دارد، هوس، هفت دقيقه، و اندوه و بى‏چارگى، يك عمر.

مثل عربى

كار جسمانى، رنجِ روحى را از بين مى‏برد . به همين دليل است كه بينوايان، همواره خوشحال هستند.

لاروشفوكو

انزوا و گوشه‏گيرى، حُكم مرض آبله را براى انسان دارد.

سن پييِر

دنيا از آنِ كسانى است كه حرارت و انرژى دارند.

ناپلئون

به طور دائم، امواج شادى و اندوه از دو طرف ما مى‏گذرند . استفاده از آنها بسته به اراده ماست.

ابوالعلا

منظره كتاب‏ها، اندوه را از دل مى‏زدايد.

مثل عربى

دل‏هاى ماتم‏زده، هر اندازه هم كه باشند، قلب‏هاى شاد، زيادترند.

ويليام شكسپير

كيسه‏اى كه پُر باشد، چينِ صورت را از بين مى‏برد.

فتحى الرمالى

دشمنىِ كسى را در دلْ راه مده كه هميشه تو را غمگين دارد.

ارسطو

چهره شادان، همان اندازه براى آدمِ عليل، خوب است كه هواى سالم و لذت‏بخش.

فرانكلين

خوشحالى و ملالتِ هر شخص، بسته به اندازه خود او دارد.

جانسون

خوشى زياد، پيش‏آهنگ غمِ فراوان است.

مثل چينى

اگر آدمى را شادى در دل مى‏آيد، جزاى آن است كه كسى را شاد كرده است و اگر غمگين مى‏شود، كسى را غمگين كرده است.

مولوى

خنده، مصيبت‏هاى زندگى را كوچك مى‏كند و آلام روحى را مى‏ميراند.

ژول سيمون

چاى سرد و برنج سرد را مى‏توان تحمّل كرد ؛ اما نگاه سرد و لحن سرد، قابل تحمّل نيستند.

مثل چينى

اى فساد! تو چه زود در انديشه مردانِ نوميد، رخنه مى‏كنى!

ويليام شكسپير

افسردگى و نشاط در شعر شاعران:

غنچه مى‏لرزد از افسردگى خود، ورنه

با دل گرم، دم سرد خزان، اين همه نيست

صائب

عشق برد افسردگى بيرون ز طبع خاكيان

روى گرم آفتاب، اين ذره‏ها را گرم كرد

صائب

چون ز روى شوق، كردى بندگى

آن زمان دارى نشان زندگى

آن كه در طاعت، دلش افسرده است

گر به ظاهر زنده، باطن مرده است

شيخ بهايى

بكوشيد تا رنج‏ها كم كنيد

دل غمگنان، شاد و خرّم كنيد

چو روزى به شادى همى بگذرد

خردمند مردم، چرا غم خورد؟

فردوسى

هر كه را افسرده ديدى، عاشق كار خود است

منگر اندر كار خويش و بنگر اندر كار من

مولوى

خود را شكفته دار به هر حالتى كه هست

خونى كه مى‏خورى، به دل روزگار كن

صائب

سخن به مردم افسرده‏دل، اثر چه كند

به خون مرده، تقاضاى نيشتر چه كند؟

صائب

رهايى خواهى از سيلاب اندوه

قدم بر جاى بايد بود چون كوه

نظامى

گر نشنوى حكايت دل، اين شگفت نيست

افسرده، خود كجا شنود ماجراى دل؟

اوحدى مراغه‏اى

همان بهتر كه دائم شاد باشيم

زهر درد و غمى آزاد باشيم

به خوشرويى و خوشخويى در ايام

همى رو تا شوى خوشدل در انجام

اگر خوشدل شوى در شادمانى

بماند شادمانى، جاودانى

ناصر خسرو

خامش منشين، سخن همى گوى

افسرده مباش، خوش همى خند

ملك‏الشعراى بهار

بلايى نيست چون افسردگى، دل‏هاى روشن را

نمى‏گردد يتيم از قطره، تا گوهر نمى‏گردد

صائب

گر خلق بخندندم، ور دست ببندندم

ور زجر پسندندم، من مى‏نروم زين كو

از مردم پژمرده، دل مى‏شود افسرده

دارد سپهى در جان، گر زرد بود مازو

مولوى

جهان، غم نيرزد، به شادى گراى

نه از بهر غم كرده‏اند اين سراى

جهان از پى شادى و دلخوشى است

نه از بهر بيداد و محنت‏كِشى است

دلى را كه سرمايه زندگى است

به تلخى سپردن، نه فرخندگى است

نظامى

اين جهان، خواب است خواب، اى پورِ باب!

شاد، چون باشى بدين آشفته خواب؟

ناصر خسرو