مجلات >حديث زندگى>شماره 20

من پزشك اين دهكده‏ام!

سيده فاطمه هاشمى

من يك پزشك اهل بوستون هستم.

در شهرم منو به عنوان يك پزشك نپذيرفتند؛

به اين دهكده اومدم تا توانايى خودم‏رو در كارم ثابت كنم.

در اين دهكده، ازدواج كردم،

و حالا صاحب يك خانواده هستم،

و اين، بزرگ‏ترين شانس زندگيه منه!

اينها جملاتى هستند كه تا مدتى قبل، هر هفته، جمعه شب‏ها، از شبكه دو سيما از زبان زنى به نام مايكلا كوئين، گفته مى‏شد. او كه دختر سوم از خانواده‏اى مرفّه و پزشك از اهل بوستون است، عاشق پزشكى مى‏شود و با وجود مخالفت‏هاى مادر و خواهرش كه آنها هم مانند عرف جامعه آن روز، شغل پزشكى را منحصر به مردان مى‏دانستند به دانشگاه مى‏رود؛ اما وقتى با هزاران اميد، فارغ التحصيل مى‏شود، هيچ كس در بوستون حاضر نمى‏شود به مطب او بيايد.

داستان مى‏توانست همين‏جا تمام شود و مايكلا نيز مانند دوستش خانه‏نشين شود؛ اما او عاشق حرفه‏اش است، پس خانواده، خانه اشرافى، زندگى در شهر مرفّه بوستون، فرصت‏هاى مناسب ازدواج و همه و همه را رها مى‏كند و به يك دهكده كوچك، جايى كه هيچ پزشكى نيست مى‏آيد و فكر مى‏كند وقتى با افراد كمترى سروكار داشته باشد بهتر مى‏تواند آنها را متقاعد نمايد؛ ولى وضع دهكده هم چندان بهتر از بوستون نيست. هيچ كس او را نمى‏پذيرد و حاضر نيست خود را به دست يك پزشك زن بسپارد.

تلاش و جدّيت آغاز مى‏شود، به مكان‏هاى مختلف مى‏رود: بسيارى او را پوزخند مى‏كنند، بعضى‏ها با پرخاش و تندى، با او برخورد مى‏نمايند و بعضى تا آن اندازه پيش مى‏روند كه حتى اجازه دست زدن به بيمارانشان را به دكتر كوئين نمى‏دهند ؛ اما مايكلا نااميد نمى‏شود. او عاشق حرفه‏اش است و به هدفش ايمان دارد و سرانجام، افراد معدودى او را مى‏پذيرند؛ كسانى چون پدر روحانى، مادر فرزندانى كه مايكلا بعدها آنها را به فرزندى مى‏پذيرد و سالى، مردى كه شريك زندگى‏اش مى‏شود.

دكتر كوئين با تمام اراده‏اش تلاش مى‏كند، اگرچه روند پيشرفت، كُند و آهسته نشان داده مى‏شود، اما اميدوار كننده است و سرانجام توانايى‏ها و قابليت‏هاى وى را ديگران مى‏پذيرند تا آن جا كه او ديگر يك پزشك معمولى نيست، او زنى محكم و مديرى توانا و مقتدر است كه اعضاى دهكده، او را به عضويت شوراى دهكده انتخاب مى‏كنند و در تصميم‏گيرى‏ها، به نظر او احترام مى‏گذارند و سرانجام، به شخصى محبوب تبديل مى‏شود و اين، شروع ماجراهاى ديگر داستان است: مشكلاتى كه مايكلا با فرزندخواندگان خود بخصوص برايان دارد ؛ مسائل مردم دهكده و سُرخ‏پوست‏ها ؛ بيمارى‏هاى واگيردار و... .

فيلم‏نامه از همان ابتدا براى مجموعه‏اى صد قسمتى نوشته شده و داراى قوت لازم براى گنجايش قسمت‏هاى مختلف آن است، بدون آن كه به تكرار و كشش بى‏جا كشانيده شود (همان مشكلى كه هميشه سريال‏هاى ايرانى از آن رنج مى‏برند)، به طورى كه پس از پخش ده‏ها قسمت، هنوز بينندگان اين سريال، با علاقه، پاى تلويزيون مى‏نشينند و داستان را پى مى‏گيرند و از وقتى كه مى‏گذارند پشيمان نمى‏شوند.

سريال (بخوانيد: مجموعه تلويزيونى) پزشك دهكده در هر قسمت، موضوع جديدى را دنبال مى‏كرد و اغلب در پايان همان قسمت، تمام مى‏شد. در عين اين‏كه خط سير داستان نيز به خوبى در هر قسمت، ادامه پيدا مى‏كند ، بيننده با شخصيت‏هاى سريال پيش مى‏رود، پا به پاى «برايان» بزرگ مى‏شود به همراه «اندرو» به دهكده وارد مى‏شود، با «گريس» رستورانى در طبيعت باز مى‏كند، نشريه گازت را با «دروتى» منتشر مى‏نمايد و... .

شخصيت‏هاى سريال پزشك دهكده، نه سياه‏اند نه سفيد. آنها را مى‏توان همين دور و بر يافت. خود مايكلا هم اگرچه قهرمان داستان است اما ضعف‏ها و اشتباهاتى هم دارد و به آنها اشاره مى‏كند.

گاهى شخصيت‏هاى منفى هم مثل «هَنگل» كه ظاهرا ضد قهرمان داستان است و بيشتر اوقات با دكتر كوئين، مشكل پيدا مى‏كند، كارهاى مثبت انجام مى‏دهد.

«گريس»، اگرچه شخصيت مثبتى دارد، اما او هم اشتباهات بزرگى را مرتكب مى‏شود و... شخصيت‏هاى ديگر داستان هم همين‏طورند، نه خوب خوب‏اند و نه بَدِ بد. اگرچه بيشتر اوقات، منافع شخصى‏شان را مد نظر دارند، از ديگران هم غافل نمى‏شوند.

پزشك دهكده در مورد همه چيز حرف مى‏زند؛ مشكلاتى كه شايد همه ما به طور روزمره با آنها برخورد داشته باشيم: فقر، عشق، مرگ، بيمارى، اشتباه و... .

همه اين اتفاقات در اين دهكده سرسبز و خوش آب و هوا اتفاق مى‏افتد: مادرى كه حرف‏هاى فرزند خود را نمى‏فهمد ؛ مردى كه نمى‏تواند احساسات درونى‏اش را بروز دهد ؛ زن و شوهرى كه از هم جدا مى‏شوند ؛ والدينى كه بر اثر مرگ كودكشان روابط زناشويى‏شان به سردى مى‏گرايد ؛ زنى كه به سختى، تنها روزنامه دهكده را منتشر مى‏كند ؛ مردان و زنان سرخ‏پوستى كه با رنج و سختى در سرزمين آبا و اجدادى‏شان زندگى مى‏كنند ؛ عشق و انتخاب سخت ميان دو مرد ؛ كودكانى كه خيلى زود بزرگ مى‏شوند و قبل از آن كه پدر و مادرها به خود بيايند تشكيل خانواده مى‏دهند؛ سرخ‏پوستانى كه از سويى مورد تهاجم سربازان دولت امريكا قرار مى‏گيرند و از سويى ديگر، بدون آن كه گناهى مرتكب شده باشد، مورد خشم و نفرت ساكنان جديد سرزمين پدرى‏شان.

«سالى»، كه قبلاً در ميان سرخ‏پوستان زندگى كرده است و به نوعى، خانواده دوم او محسوب مى‏شوند، واسطه ارتباط «مايكلا» با اين مردمان رنج ديده است ؛ مردمانى كه خاك، ثروت، فرهنگ و حتى اعضاى خانواده‏شان، همه و همه چيزشان به چپاول ارتش جنگ‏طلب امريكا مى‏افتد؛ دولتى كه مى‏خواهد خيلى زود، ساكنان اصلى را قلع و قمع كند و حكومتش را گسترش دهد. حتى اگر امكاناتى به سرخ‏پوستان مى‏دهند، فرهنگ و قوميت آنها را طلب مى‏نمايند تا از درون، بى‏هويتشان كنند. براى مثال وقتى قرار مى‏شود به كودكان سرخ‏پوست، خواندن و نوشتن ياد بدهند، آنها را وادار مى‏كنند كه كت و شلوار بپوشند، انگليسى صحبت كنند و خلاصه، همه ويژگى‏هاى آبا و اجدادى‏شان را فراموش كنند!

در اين ميان، «سالى»، به اتفاق «مايكلا» و اعضاى خانواده‏اش و چند تنى از مردمان دهكده، به يارى اين سرخ‏پوستان مى‏شتابند تا گوشه‏اى از خسارت‏ها و چپاول‏هاى سربازان امريكايى را جبران كنند و «سالى»، تا بدان حد پيش مى‏رود كه به جرم خيانت به كشور، محكوم به اعدام مى‏شود! اما باز هم «مايكلا» با اراده قوى خود و تحمّل مشقّت‏هاى فراوان و ترفندهاى زيركانه، طناب دار را از گردن شوهرش بيرون مى‏آورد و «سالى» پس از ماه‏ها دورى، به كانون گرم خانواده‏اش باز مى‏گردد.

پزشك دهكده پيام مى‏دهد، بدون آن كه شعارى در ميان باشد. دكتر كوئين از ابتدا در مقابل مشكلاتى كه مى‏تواند او را افسرده، مضطرب و پشيمان كند، ايستادگى مى‏كند و با حوصله و دقت، تصميم‏گيرى مى‏كند؛ هرچند هميشه موفق نيست و گاهى اشتباه مى‏كند و گاهى به نتيجه نمى‏رسد.

سريال، در پايان، به «شروعى دوباره» مى‏رسد: دختر دكتر كوئين كه به واسطه مهارت مادرش به پزشكى، علاقه‏مند شده، از دانشگاه ابتدايى، فارغ‏التحصيل مى‏شود و براى ادامه تحصيلاتش به شهرى دورتر مى‏رود و يا بهتر است بگوييم به دانشگاهى مى‏رود كه خود دكتر كوئين، از آن فارغ‏التحصيل شده است و فرسنگ‏ها با دهكده فاصله دارد. در اين بين با نامزدش «اندرو» هم ازدواج مى‏كند ؛ پزشك جوانى كه دكتر كوئين را باور دارد و برخلاف بسيارى از همكارانش، شغل پزشكى را در انحصار مردان نمى‏داند و خلاصه، همسرش را در ادامه راه، يارى مى‏كند.

آخرين قسمت سريال، اولين قسمت آن را تداعى مى‏كند و به عبارتى پايان، با شروع آن، تلاقى مى‏يابد: زنى كه مى‏خواهد پزشك شود و مشكلات بسيارى را در پيش‏رو دارد... .

زنى كه «شروعى دوباره» را آغاز مى‏كند.