| مجلات >حديث زندگى>شماره 20 |
معصومه حقشناس
دلم بدجورى گرفته. خودمم نمىدونم از چى؟ از خودم، از آدما، از تقدير، يا از ثانيههاى بىرحم. يه وقتايى فكر مىكنم شايد همين دلتنگىهام اگر نبود ديگه هيچى نداشتم كه بهش فكر كنم.
نيمه پر ليوان من دلتنگيه، پس اگه دلتنگى نباشه پر از خالى مىشم. من، پُر هستم از خواستههايى كه هرگز به اونا نرسيدم و هيچ وقت هم بهشون نمىرسم.
مامان هم عجب حوصلهاى داره، همش ميگه تو جوونى و ديوار جوون هم بلنده. كدوم ديوار؟ كدوم جوون؟ دل من، پير شده. با اينكه هنوز تو پيچ اوّل زندگىام اما يكدفعه تمام دوراهىهاى عالم، جلوم سبز شدند؛ ولى تا امروز هنوز تو هيچ كدومشون نتونستم راهم رو پيدا كنم. آره من گم شدم.
من از خودم فاصله گرفتم. گاهى دلم براى خودم تنگ مىشه؛ همون خودى كه اون روزا اون قدر سرگرم درس و بازى و شيطنت بود كه فرصتى براى مرور دلتنگىهاش نداشت . دردى هم اگه بود، ديده نمىشد. ولى حالا مثل بيدى در برابر بادهاى ناكامى، سر خم مىكنم و لرزان به انتظار پايان باد مىنشينم.
مىدونيد وقتى همه درها بسته باشه، تو مىمونى و يه بنبست عجيب كه توى اون هيچ دلى به دست نمىياد. براى من، پايان شب سياه، تاريكى مطلقه. شب من، هيچ وقت روز نمىشه.
بابام هم طبق معمول هر روز برام سخنرانى مىكنه و مىگه: خدا همه ابزارها رو در اختيار تو گذاشته . عقل و احساس و شعور و نيروى جوونى بهت داده تا بتونى مسيرت رو پيدا كنى، تا بتونى مشكلاتت رو حل كنى، تا بتونى حقت رو و سهمت رو از زندگى بگيرى؛ اون وقت تو با سُستى و يأس و نااميدى، همه اين دادههاى خداوندى رو هدر مىدى.
تو دلم فرياد مىزنم كه: بابا كافيه! مگه نمىدونى من از نصيحت متنفّرم؟! پس بهم درس نده. همه چيز، پوچ در پوچه، راحتم بذار.
ولى همه اينا رو تو دلم مىگم و به اون خيره مىشم. صداى بابا برام محو و محوتر مىشه . ديگه چيزى نمىشنوم؛ فقط لبهاشو مىبينم كه حركت مىكنه. خدايا! چه بلايى سرم اومده، يعنى افسرده شدم؟ نه! شايد خيالاتى شدم. شايد هم... .