| مجلات >حديث زندگى>شماره 20 |
لعيا اعتمادى
آهاى! با توام. تو كه ژست آدماى شكستخورده رو به خودت گرفتى؛ تو كه دست روى دست گذاشتى و قيافه آويزونت رو به رُخ اين و اون مىكشى. آره! با توام! اين چه بساطيه كه راه انداختى ؛ خودت رو جمع كن ؛ دنيا كه به آخر نرسيده! شد شد، نشد نشد!
خب، دوستداشتى كه... . منم خيلى كارا رو دوست دارم؛ اما مگه همه چيز به من و تو بستگى داره؟
پاشو برو بيرون و خوب نگاه كن، زندگى همه جا جاريه... وقتى كه نسرين به دانشگاه مىره... روزنامه مىخونه... گريه مىكنه... كتابخونه مىره... بيمار مىشه... مشروط مىشه... و...
حالا خوب فكر كن و يه فرصت ديگه به خودت بده؛ يه فرصت براى يه تجربه بهتر. شايد فردا خيلى بهتر از امروز باشه!
جون تو راست مىگم. بعضى روزا واقعا جون مىده واسه افسردگى. مثلاً روزايى كه مىخواهى با دوستات برى مسافرت و پول توجيبيت ته كشيده و به قول معروف: «كفگيرت به ته ديگ خورده».
بله! براى اين روزا، چه كارا كه نمىشه كرد و چه نقشهها كه نمىشه كشيد. البته اين به خودت بستگى داره. اينكه چهقدر زرنگ باشى و چهطور از فرصتا استفاده كنى: خودت رو به موش مردگى بزنى، يه گوشه كِز كنى و زُل بزنى به يه نقطه. وقتى هم كه كسى صدات زد، خودت رو بزنى به اون راه و جورى وانمود كنى كه انگار نه انگار كه اصلاً توى اين دنيايى. حتى مىتونى چند تايى، آه و اوه بلند، چاشنى كارات كنى، تا دل همه به حالت كباب بشه و تو از آب گلآلود، ماهى بزرگى گرفته باشى. آره! اين طورى، پدر و مادر كه سهله، بقالى سر خيابون هم همه دخلش رو خالى مىكنه توى جيب مباركت!
بازم دانشگاه، خوابگاه، كلاس و همين بچهها . بازم پاس كردن و دريپ كردن درسها. بازم دعوا سر مرتب كردن اتاق و شستن ظرفا.
اى بابا اين كه نشد زندگى! خستگى، كارهاى تكرارى، افسردگى،... .
آه! چه خوب بود اگه به جاى اينكه ما هِلِك و هِلِك، راه بيفتيم دنبال استاد، تا شايد 25 صدم بذاره كف دستمون، استاد با خواهش و تمنّا از ما بخواد تا هر نمرهاى كه دوست داريم و عشقمون مىكشه بذاريم پاىِ ورقه.
يا به جاى اون كه كلاس، 30 تا دانشجو داشته باشه و يه استاد، يه دانشجو باشه و 30 استاد!