| مجلات >حديث زندگى>شماره 20 |
سيدسعيد هاشمى
ساعت دو و بيست دقيقه نيمهشب بود كه تو را در خواب ديدم. خودت بودى؛ خودت كه در بيدارى نمىيابمت. كلّى با تو حرف داشتم. لب باز كردم كه بگويم؛ خنديدى! معلوم بود هرچه كه مىخواهم بگويم، تو مىدانى؛ ولى باز گفتى: بگو.
(در كدام يك از سرزمينهاى آسمان، ساكنى كه لهجهات لهجه باران بود؟)
گفتم: شعرهايم نيمهتمام است.
گفتى: مرا بخوان! حرفهايت روان مىشوند؛ شاعرانههايت فوران مىكنند؛ زندگىات شعر مىشود؛ شعرهاى نيمهتمامت به پايان مىرسند و شعرهاى تازهات گل مىكنند.
(از حرفهايت شعر نرگس مىباريد. ديوانهايت را كدام ناشر به چاپ سپرده است؟)
گفتم: گلدانم تَرَك برداشته است.
گفتى: كمتر آن عروس باغها را زندانى سلول انفرادى گلدان كن! پنجره را باز كن و گلدانت را بگذار لب پنجره. بگذار همه چشمها گلدانت را تنفّس كنند و عابران، كوچه را زيباتر راه بروند.
(از حرفهايت گل مىباريد. كدام باغبان، بر حرفهايت راه رفته است؟)
گفتم: زبانم لكنت دارد.
گفتى: بخند! بخند تا لكنت زبانت خوب شود. خنده، زبان را باز مىكند.
(چهقدر خوب، روحم را مقابل آفتاب بر بند آويختى).
ساعت دو و بيست دقيقه نيمهشب بود كه به خوابم آمدى و هنگام اذان، پا از خوابم بيرون گذاشتى و مرا با تنهايىام رها كردى.
* * *
شخصى را كه مىجُستم و نمىيافتم حالا نشانىهايش را در خواب ديدهام. هر كس او را بيابد، تمام جوىهاى شير و عسل، ارزانىاش.
مشخصات:
ياكريمى بر شانهاش نشسته،
بر پيراهنش نور باريده است،
چشمهايش سلام مىگويند،
در هر لبخندش، مهتاب مىتراود،
و تعداد گنجشكهاى جهان را مىداند.
* * *
ساعت دو و بيست دقيقه نيمهشب بود كه به خوابم آمدى. صبح كه از خواب برخاستم، بسترم بوى گل مىداد.
خستهام قطره به قطره بشمارم باران
دوست دارم كه بر اين خاك ببارم باران
دوست دارم كه دل از شهر و ديارم بكنم
بروم سر به بيابان بگذارم، باران!
زرد، نه! سبز، نه! آميزهاى از سبزم و زرد
بس كه درهم شده پاييز و بهارم، باران!
تو نمىآيى و من، اين همه خاكى شدهام
تو اگر باشى با خاك چه كارم، باران؟!
داروگر نيست، خدا! قاصدكى بود اى كاش!
كاش مىشد به نگارم، بنگارم: باران
نسل در نسل، دلم در عطش خواندن توست
آه! اى زمزمه ايل و تبارم، باران!
خستهام خسته از اين قول و قرارم باران
كه نمىآيى بر سنگ مزارم، باران!
خستهام از خودم و هرچه كه باقى مانده
گله دارم، گله دارم، گله دارم، باران!