مجلات >حديث زندگى>شماره 20

شعر

سنگ

دايره...

دايره...

دايره...

از سنگى كه تو در من انداختى.

حميدرضا ميرزايى

توقّف ممنوع

با وجود گردنه‏هاى باريك و

شيب‏هاى تند

هميشه شلوغ است

حتى

در ساعت‏هاى پايانى شب .

خاورهايى كه غم

تريلرهايى كه درد مى‏كشند و

از صداى فريادشان

صخره‏ها ريزش مى‏كنند

وسط راه...

در گردنه‏هاى بالا

هميشه مردى

بساط گريه دارد.

جاده فكرم اما

هميشه بارانيست...

محمدرضا بهادرى

ردّ پا

چه كرد با دل سرسبزتان خزان يهود

چه رفت بر سرتان اى اراضى موعود!

چه دوخت پيرهن از تار و پودِ بخت، اين شب

كه دختران شما را يكى قواره نبود

زهى در اين شب بى‏بخت بى‏ستاره شگون

كه بختك است شگونِ ستاره داوود

از آسمان يله شادباش سرخ مى‏ريزد

به حجله مى‏رسد اين ردّ پاى خون‏آلود.

سيد سلمان علوى

شب‏هاى خيس

من اين طرف... شما به تماشا نشسته‏اى

تنهاتر از منِ منِ تنها نشسته‏اى

من: حرف‏هاى كهنه، شما آن‏طرف: سكوت

حالا چرا شبيه معمّا نشسته‏اى؟

گاهى درون آينه‏ام موج مى‏زنى

حس مى‏كنم ميان غزل‏ها نشسته‏اى

من بال مى‏زنم و شما چند لحظه قبل

آن‏سوتر از مشاهده... حالا نشسته‏اى

شب‏هاى خيس، بر سرم آوار مى‏شوند

با اين همه نمى‏شكنم تا نشسته‏اى

من پيچكم غزل‏تر از اين قد نمى‏كشد

بالابلند خوب، چه بالا نشسته‏اى!

اين نامه را به شهر شما پست مى‏كنم

با دست آب و آينه هرجا نشسته‏اى

لطفا تمام پنجره‏ها را ورق بزن

حالا كه پشت بى‏كسىِ ما نشسته‏اى!

رقيه نديرى