| مجلات >حديث زندگى>شماره 20 |
دايره...
دايره...
دايره...
از سنگى كه تو در من انداختى.
با وجود گردنههاى باريك و
شيبهاى تند
هميشه شلوغ است
حتى
در ساعتهاى پايانى شب .
خاورهايى كه غم
تريلرهايى كه درد مىكشند و
از صداى فريادشان
صخرهها ريزش مىكنند
وسط راه...
در گردنههاى بالا
هميشه مردى
بساط گريه دارد.
جاده فكرم اما
هميشه بارانيست...
چه كرد با دل سرسبزتان خزان يهود
چه رفت بر سرتان اى اراضى موعود!
چه دوخت پيرهن از تار و پودِ بخت، اين شب
كه دختران شما را يكى قواره نبود
زهى در اين شب بىبخت بىستاره شگون
كه بختك است شگونِ ستاره داوود
از آسمان يله شادباش سرخ مىريزد
به حجله مىرسد اين ردّ پاى خونآلود.
من اين طرف... شما به تماشا نشستهاى
تنهاتر از منِ منِ تنها نشستهاى
من: حرفهاى كهنه، شما آنطرف: سكوت
حالا چرا شبيه معمّا نشستهاى؟
گاهى درون آينهام موج مىزنى
حس مىكنم ميان غزلها نشستهاى
من بال مىزنم و شما چند لحظه قبل
آنسوتر از مشاهده... حالا نشستهاى
شبهاى خيس، بر سرم آوار مىشوند
با اين همه نمىشكنم تا نشستهاى
من پيچكم غزلتر از اين قد نمىكشد
بالابلند خوب، چه بالا نشستهاى!
اين نامه را به شهر شما پست مىكنم
با دست آب و آينه هرجا نشستهاى
لطفا تمام پنجرهها را ورق بزن
حالا كه پشت بىكسىِ ما نشستهاى!