مجلات >حديث زندگى>شماره 20

افسردگى ـ ريشه‏ها و چاره‏ها

جواد محدّثى

وقتى گل و گياه افسرده مى‏شود، يعنى رنگ و بو و طراوت و شادابى خود را از دست مى‏دهد، ديگر ثمر نمى‏دهد، و پيوسته رو به زردى و سستى مى‏رود تا خشك و نابود شود.

وقتى هم انسانى افسرده مى‏شود، يعنى نشاط زندگى، انگيزه تلاش، اميد به آينده، بالندگى و رشد فكرى و اجتماعى را از دست مى‏دهد، روز به روز منزوى‏تر مى‏شود. به همه بدبين مى‏گردد، از حضور در مجامع و محافل و ميهمانى‏ها و مراسم طفره مى‏رود، دستش به‏سوى هيچ تلاشى دراز نمى‏شود، خود را موجودى بى‏خاصيّت و زندگى را تلاشى عبث مى‏شمرد و در نهايت، دچار نوعى «مرگ تدريجى» مى‏گردد.

باور كنيم كه «افسردگى»، يك عارضه نامطلوب و ضعف روح و روان و فاصله گرفتن از فطرت سالم است، هيچ افتخار و امتياز نيست، پس «پُز دادن» هم ندارد و نشانه كلاس داشتن نيست!

آنچه گل و گياه را افسرده و پژمرده مى‏سازد، يا نرسيدن آب و نور و حرارت كافى است، يا نامناسب بودن خاك و محيط و بستر رشد و رويش است، و يا همجوارى با علف‏هاى هرزه و آفت‏هاى مانع رشد.

آنچه هم انسان را افسرده مى‏كند، يا خشك شدن چشمه عقل و خرد، يا جمود كانون عواطف، يا فاصله گرفتن از معرفت‏ها و شناخت‏هاى احياگر جان و دل، يا نداشتن توكل و اميد، و يا همنشينى با انسان‏هاى افسرده و دل‏مرده و فاقد انگيزه است.

آن «روحيه»، پيامد اين «ريشه» است و آن ويژگى‏ها محصول اين حالات و عوارض فكرى، روحى و رفتارى است.

ريشه‏ها

الف . همدمى با افسردگان

انسان، موجودى اثرپذير است. همان گونه كه انس و الفت و همنشينى با افراد شجاع و ترسو، بخشنده و بخيل، اميدوار و مأيوس، زرنگ و تنبل، در شجاعت و ترس و بخشندگى و بخل و اميد و يأس و زرنگى و تنبلى او اثر مى‏گذارد، همدمى با افسرده‏حالان هم، پژمرده‏حال و افسرده‏اش مى‏سازد. «افسرده دل، افسرده كند انجمنى را».

چرا در دوره جنگ و حالت جنگى، سرباز فرارى از ميدان را «محاكمه صحرايى» مى‏كنند و تنبيه و گاهى اعدام مى‏كنند؟ چون فرار يك نفر از جنگ، گاهى روحيه يك سپاه را خراب مى‏كند و آنان را هم دچار ترس و از دست دادن روحيّه مقاومت مى‏سازد. كسانى هم كه با افراد بى‏روحيه و افسرده، مأنوس و رفيق باشند و حشر و نشر داشته باشند، همان روحيات را پيدا مى‏كنند.

تا نيايد غم و نكاهد عمر

روى غمگين و روى مرده مبين

تا نگردد دل تو افسرده

چهره مردم فسرده مبين .

ب . بى‏كارى

كسى كه وقتش پر است و كار و مشغله دارد، حسّ «مفيد بودن» دارد؛ امّا آن كه كارى و اشتغالى ندارد، چه بازنشسته بى‏كار باشد، چه جوانى كه در پى كار و شغل مى‏گردد و نمى‏يابد، چه حتّى خانه‏دارى كه وقت خالى او، عامل افكار و توهّمات و خيالاتى مى‏شود كه به افسردگى مى‏انجامد، چنين كسى احساس مى‏كند كه وجودش بى‏ثمر و بى‏خاصيّت است و عمرش به بطالت مى‏گذرد و زندگى كردنش بيهوده است و... نتيجه؟ احساس افسردگى!

كسى كه با احساس سرخوردگى از زندگى، چنين مى‏گويد:

ما كه بوديم؟ رود پرجوشى

پى دريا به جستجو رفته

ليك در كام ريگ‏زارى خشك

نيمه ره، ناگهان فرو رفته .

ناچار اين احساس و نگاه به زندگى، افسرده‏اش مى‏سازد و انگيزه و اميد را از وى مى‏گيرد.

ج . فقدان اميد

كسى كه اميد و عشق به زندگى نداشته باشد و براى اين سؤال كه «براى چه زنده هستم و چرا زندگى مى‏كنم؟» پاسخى روشن و قانع كننده نداشته يا نيافته باشد، دچار افسردگى روحى خواهد شد.

بعضى‏ها از طريق خواندن آثار برخى نويسندگان پوچ‏گرا، به پوچى مى‏رسند و زندگى را بى‏معنا و بى‏تفسير مى‏شناسند و مثلاً مى‏گويند:

هيچ نه انگيزه‏اى، كه هيچم، پوچم

هيچ نه انديشه‏اى، كه سنگم، چوبم

هم‏سفرِ قصّه‏هاى تلخ غريبم

رهگذر كوچه‏هاى تنگ غروبم .

اگر اينان دچار افسردگى نشوند، جاى شگفتى است! نوميدى، كشنده‏ترين سم براى يك انسان است. به تعبير حضرت على(ع): «نوميدى، صاحبش را مى‏كشد».(1) نيز اين كلام حكمت‏آميز از آن پيشوا: «تلخى‏ها و گزش‏هاى نابودى، از آنِ كسى است كه ناكام و نااميد باشد».(2)

د . بى‏اعتقادى به معاد

كسى كه زندگى خود را ميان دو نيستى ببيند و پندارد كه «نبوده است» و «نيست خواهد شد»، و مرگ را پايان خط بداند و آن سوى ديوار مرگ، به حقيقتى باور نداشته باشد، از تحليل درست زندگى ناتوان خواهد شد و چون هر لحظه از عمرش را گامى به‏سوى آن «عدم» مى‏بيند، رفته رفته، نشاط زندگى را از دست خواهد داد، مثل شمعى كه رو به خاموشى است و برفى كه در حال آب شدن و چشمه‏اى كه در حال خشك شدن است.

اين تصوّر كه: «من دارم تمام مى‏شوم و نيست مى‏گردم»، او را پيش از مرگ، مى‏كشد و مرگ او همان «افسردگى» است.

ه . ضربه‏هاى روحى

حوادث، مصيبت‏ها، فوت عزيزان و مرگ دوستان، شكست در عشق و درس و شغل و زندگى، احساس بى‏پناهى و نداشتن هم‏زبان، همدم، همفكر، همراه، تكيه‏گاه، غمخوار، دوست و... ضربه‏هاى روحى‏اى است كه گاهى نشاط و اميد زيستن را از افراد مى‏گيرد.

اگر حادثه ديدگان، به درك فلسفه بلايا نرسيده باشند و از فراز و نشيب‏هاى زندگى، تحليل منطقى و قابل قبولى نداشته باشند، در مقابل اين ضربه‏ها از پا درمى‏آيند و مقاومت خود را از دست مى‏دهند.

و . كمبود محبّت

بعضى‏ها دچار كمبود محبّت مى‏شوند، احساس مى‏كنند كه جايى در دل افراد ندارند و در خانواده و نزد فاميل و دوستان، از موقعيّت مناسب برخوردار نيستند. اين نيز ضربه روحى ديگرى است. شايد هم رفتار نسنجيده ديگران با فرد، عامل پيدايش اين حس شده باشد.

ز . غصّه‏هاى بى‏جا

بعضى هم دچار اندوه و غصه براى چيزهايى‏اند كه يا ارزش غصّه خوردن ندارد، يا درباره آنها كارى از دست انسان برنمى‏آيد و اندوه و غصّه، راهگشا نيست. اين خودخورى‏ها و حسرت‏ها و اندوه‏ها توان‏سوز است. به فرموده على(ع): «اندوه، روح و جان را درهم مى‏فشرد و طومار انبساط و نشاط را در هم مى‏پيچد».(3)

و در سخن ديگر فرموده است:

«غصّه، بدن را ذوب مى‏كند».(4)

اينها و نمونه‏هايى از اين دست را مى‏توان ريشه‏هاى بروز افسردگى دانست. امّا درمان:

چاره‏ها

اگر گفته‏اند: «شناخت درد، نيمى از درمان است»، درست است. و اگر بگوييم: شناخت ريشه‏ها نيمى از چاره‏هاست نيز گزاف نگفته‏ايم. هرچند با شناختى كه از «ريشه‏ها» به دست آمد، خود به خود، راه حل و درمان هم روشن مى‏شود، ليكن نگاهى گذرا به همان درمان‏ها به صورت مشخص، مفيد است. از اين رو مى‏توان بخشى از درمان‏هاى افسردگى را به صورت زير برشمرد:

1 . همنشينى و دوستى با انسان‏هاى با ايمان، با نشاط، اميدوار و با انگيزه.

2 . تقويت شناخت خود از «فلسفه حيات» و تحليل درست از زندگى.

3 . توكّل داشتن بر خدا و او را تكيه‏گاه خود در مشكلات و رنج‏ها قرار دادن.

4 . قراردادن «معاد» در چشم‏انداز زندگى و باز كردن حسابى براى مرحله پس از مرگ و تقويت اين اعتقاد كه ميوه باغ زندگى را در نشأه آخرت بايد چيد و منزلگاه اصلى «سراى جاويد» است و هر نفس و هر گام، ما را به آن «هدف»، نزديك‏تر مى‏سازد.

5 . بهره‏گيرى از دعا، توسّل، نيايش و تقويت رابطه معنوى با خدا و عبادت كردن و حضور بيشتر در مسجدها و محافل دينى و مجالس با حال اخلاقى و مذهبى.

6 . خدا را راهگشا در نهايت همه بن‏بست‏ها ديدن، يعنى اصلاً به «بن بست» عقيده نداشتن و خدا را همدم و ياور و پشتيبان و سامان‏دهنده امور ديدن. در دعاى مكارم الأخلاق، از حضرت سجّاد(ع) چنين مى‏خوانيم:

«خداوندا! اگر محزون شدم، تو تكيه‏گاه منى و اگر محروم گردم، تو امدادگر منى؛ اگر دچار حادثه‏اى شوم، تو پناه منى؛ آنچه را از دست دهم تو جايگزين مى‏سازى و آنچه خراب و تباه شود، تو اصلاح و بازسازى‏اش مى‏كنى و هرچه را نپسندى تغيير مى‏دهى...».(5)

7 . آفت‏ها، مصيبت‏ها و حوادث را، «آزمايش الهى» دانستن و آنها را موجب برخوردارى از پاداش خدا ديدن و بر آنها «صبر» كردن و صبورى را يك فضيلت بزرگ شمردن.

8 . نسبت به آنچه قدرت تغييرش را نداريم، تسليم بودن و رضايت داشتن، و نسبت به آنچه قدرت تغييرش را داريم، شجاعت اقدام داشتن، و فرق ميان اين دو مورد را بازشناختن.

9 . پرهيز از غصه و اندوه خوردن بر امور ناچيز و بى‏ارزش، بويژه آن جا كه غصّه و غم، هيچ مشكلى را حل نمى‏كند. خود را آماده ساختن براى آن كه ناملايمات زندگى را در خود حل كنيم و در مصاف با مشكلات، از پا درنياييم و شاكر باشيم كه وضع، بدتر از اين نيست.

روزى اگر غمى رسدت، تنگ‏دل مباش

رو، شكر كن مباد كه از بد، بتر شود

اى دل! صبور باش و مخور غم كه عاقبت

اين شام، صبح گردد و اين شب، سحر شود.

10 . شكست‏ها را نردبان ترقى و پيروزى ساختن و با الهام و درس گرفتن از ناكامى‏ها و شناختِ رمز و راز يك شكست، آن را به عاملى براى رشد، تبديل ساختن.

11 . داشتن دفترى براى ثبت و ضبط موفقيت‏ها، كاميابى‏ها، و نقاط مثبت و اميدبخش در زندگى.

12 . داشتن آلبومى و دفترى براى نوشتن و نگه‏داشتن عكس‏ها، تابلوها، خط نوشته‏ها، اشعار و سخنان اميدبخش و انگيزه‏آفرين و تداعى كننده نقاط قوّت و نشاط در زندگى.

13 . رفتن به مسافرت، ورزش و تفريحات سالم، شركت در برنامه‏هاى جمعى، ديد و بازديدهاى دوستانه يا خانوادگى.

14 . نظم دادن به زندگى و سليقه دادن به اتاق و محل كار و لوازم منزل و وسايل مورد استفاده.

15 . پرهيز از بى‏كارى، به هر نحوى خود را به كار مشغول ساختن، نوشتن، تعليم، جلسه گذاشتن، تربيت نيرو، كارهاى دستى، مشغوليات ذهنى، مطالعه كتاب‏هاى مفيد و قصّه‏هاى نشاط‏آور و اميدبخش.

16 . مطالعه قرآن و مواعظ و حكمت‏ها؛ چرا كه به فرموده حضرت رسول(ص): «روشنى اين دل‏ها، ياد خدا و تلاوت قرآن است».(6) در سخنان حضرت على(ع) نيز آمده است: «دلت را با موعظه، زنده بساز».(7) اينها نشان مى‏دهد كه حيات و نشاط دل و جان، در سايه معنويات و پند و حكمت و تلاوت و عبادت خداست.

17 . نگاه مثبت به زندگى داشتن و پرهيز از هرچه كه تيره‏نمايى مى‏كند و جهان و زندگى را از چشم ما مى‏اندازد و پوچى را القا مى‏كند.

مجموعه اين نكته‏ها و دل را آكنده از «اميد» ساختن و بهره‏گيرى از «دعا» و حضور بيشتر در «جمع» و بر لطف الهى «توكّل» داشتن و «سعادت اخروى» را در چشم‏انداز خود قرار دادن و با كار و تلاش، خود را به موجودى «مثمر ثمر» و «مفيد براى جامعه» تبديل كردن، مى‏توان از افسردگى رست و با نشاط و شادابى زيست و از زندگى لذّت برد.



1 . غررالحكم، ج 7، ص 431.

2 . همان‏جا.

3 . همان، ج 2، ص 114.

4 . همان، ج 1، ص 260.

5 . صحيفه سجاديه، دعاى بيستم.

6 . ميزان الحكمه، ح 17052.

7 . نهج‏البلاغه، نامه 31.