مجلات >حديث زندگى>شماره 20

روزها و رازها

س.حسينى

دوم آذر (هشتم شوّال)، تخريب بقاع متبركه بقيع در مدينه توسط وهابيان

از آسمان، پَر مى‏باريد. خون، معناى وحشتناكش را به همه نشان مى‏داد. ديوارها كشيده شدند. ابرها در گردهمايى غصه‏هاى سياه، شركت گزيدند. شمشيرها برق زدند. لب‏هاى كلفت و سياه، به فرياد باز شدند. دندان‏هاى زرد و كرم‏خورده، سرك كشيدند. فريادهاى ناموزون از گلوها بيرون آمدند. آوازهاى زيبا و آهنگ‏هاى سنتى در وسطِ هاى و هوى، گم شدند.

ضريح، به ياد شمشير دو سرى افتاد كه نبود تا از او دفاع كند. گنبد، به ياد كبوترهايى افتاد كه نبودند تا روى دوش او بنشينند و جلوى شمشيرها را بگيرند.

خاك‏هاى تشنه، جوى خون را مى‏مكيدند و وحشى‏تر مى‏شدند. پول‏هاى مقدس از داخل ضريح درمى‏آمدند و درون كيسه‏هاى كثيف وحشى، جاى مى‏گرفتند.

ضريح و گنبد، گم شدند، اندوه‏ها مى‏بارند.

چه خوب كه مرقد فاطمه زهرا ناپيداست!

بيست و چهارم آذر (اول ذى‏القعده)، تولد حضرت معصومه(س)

همه چيز در حركت است. همه چيز موج مى‏زند. همه چيز از سكون، خارج شده است؛ با گهواره‏اى كه تاب مى‏خورد و دختر نوزادى در آن، انگشتش را مى‏مكد.

آفتاب، همه سايه‏ها را از بين برده است. دنيا درخشان‏تر شده. دريا مى‏كوشد تا جلوتر بيايد. قدم‏هايش موج مى‏شود و روى شن‏ها را مى‏پوشاند. نخل‏ها تكان مى‏خورند و با برگ‏هايشان زمين را باد مى‏زنند. نسيم، پى‏درپى متولّد مى‏شود و فضا سرشار از خنكاست. موسى كاظم(ع) در زندان است. هوا از نماز، پر شده است. حس مبهمى در زندان، راه مى‏رود. سنگ‏هاى زندان، لبخند مى‏زنند. كسى متولد شده كه كوير قم را آبرومند كند؛ كوير بى‏آب و علف قم را پر از باغ‏هاى انار و آلوچه كند. موسى كاظم(ع) شادمان است. شايد به زيارتگاهى در قم مى‏انديشد كه كبوترها و دل‏ها گرداگرد آن، بال مى‏زنند ؛ تا هزار سال؛ تا هزاران سال.

چهارم دى (يازدهم ذى‏القعده)، ولادت امام رضا(ع)

رسيدنت زمين را در خورشيد حل كرد. باغ‏ها گسترش يافتند و چشم باغبان‏ها را آبيارى كردند. پروانه‏ها گل‏ها را پرس و جو كردند و بال‏هايشان فضا را گلباران كرد. زمين چرخيد و چرخيد. از مدار، خارج شد و صداى گريه‏هاى تولدت را در همه منظومه شمسى پخش كرد. شادى‏بخش‏ترين گريه‏ها آن روز از پنجره‏هاى خانه‏ات بيرون مى‏ريخت و هيچ كس، آن روزها گمان نمى‏كرد كه صدها سال بعد، گنبدى طلايى مثل گوشه‏اى از خورشيد از لابه‏لاى ديوارها و تيرآهن‏ها از شكم برج‏ها و هتل‏ها، كفش‏ها را به كفشدارى خود دعوت مى‏كند، دست‏ها را مى‏خواند تا بر شانه‏هاى پنجره فولاد، آويزان شوند، به شانه‏ها مى‏گويد: غريبانه به ديوارهاى حرمش تكيه بدهند و بلرزند. زيارت‏نامه‏ها را به چشم‏ها مى‏ريزد. اشك‏ها را فرامى‏خواند. ياكريم‏ها را در هوا پخش مى‏كند. بوى نبات و زعفران را در كوچه‏ها مى‏پراكند. قطارهاى جهان راهشان به سوى او ختم مى‏شود... .

هيچ كس نمى‏دانست؛ اما امروز دست‏ها مى‏دانند كه بايد بوى ضريح او را بگيرند تا بتوانند با انگشت‏هايشان تعداد فرشته‏ها را حساب كنند.

بيست و سوم دى (اول ذى‏الحجه)، ازدواج حضرت على(ع) با حضرت زهرا(س)

كارت دعوت براى همه شاعران، تا مراسم عروسى، پر از شعر و استعاره باشد.

غذا به تعداد مهمان‏ها: نان و لبخند.

خواننده: همه باران‏هاى جهان؛

ـ باز باران با ترانه ـ

جهيزيه عروس:

يك جلد كلام اللّه‏،

يك آينه،

هزار شمع،

يك شاخه اقاقيا،

دو مشت شكوفه پرتقال،

يك بشقاب نقل گشنيزى،

يك بغل دوستى و مهربانى،

قطعه‏اى از زمين بهشت،

مقدارى لبخند حضرت آدم،

و چند عدد كارت تبريك حوا .

مهريه عروس: آب و مهتاب و هزار سكه بهار نارنج .

فرشته‏هاى جهان (يك‏صدا): مبارك باد اين فرخنده پيوند!