| مجلات >حديث زندگى>شماره 20 |
س.حسينى
از آسمان، پَر مىباريد. خون، معناى وحشتناكش را به همه نشان مىداد. ديوارها كشيده شدند. ابرها در گردهمايى غصههاى سياه، شركت گزيدند. شمشيرها برق زدند. لبهاى كلفت و سياه، به فرياد باز شدند. دندانهاى زرد و كرمخورده، سرك كشيدند. فريادهاى ناموزون از گلوها بيرون آمدند. آوازهاى زيبا و آهنگهاى سنتى در وسطِ هاى و هوى، گم شدند.
ضريح، به ياد شمشير دو سرى افتاد كه نبود تا از او دفاع كند. گنبد، به ياد كبوترهايى افتاد كه نبودند تا روى دوش او بنشينند و جلوى شمشيرها را بگيرند.
خاكهاى تشنه، جوى خون را مىمكيدند و وحشىتر مىشدند. پولهاى مقدس از داخل ضريح درمىآمدند و درون كيسههاى كثيف وحشى، جاى مىگرفتند.
ضريح و گنبد، گم شدند، اندوهها مىبارند.
چه خوب كه مرقد فاطمه زهرا ناپيداست!
همه چيز در حركت است. همه چيز موج مىزند. همه چيز از سكون، خارج شده است؛ با گهوارهاى كه تاب مىخورد و دختر نوزادى در آن، انگشتش را مىمكد.
آفتاب، همه سايهها را از بين برده است. دنيا درخشانتر شده. دريا مىكوشد تا جلوتر بيايد. قدمهايش موج مىشود و روى شنها را مىپوشاند. نخلها تكان مىخورند و با برگهايشان زمين را باد مىزنند. نسيم، پىدرپى متولّد مىشود و فضا سرشار از خنكاست. موسى كاظم(ع) در زندان است. هوا از نماز، پر شده است. حس مبهمى در زندان، راه مىرود. سنگهاى زندان، لبخند مىزنند. كسى متولد شده كه كوير قم را آبرومند كند؛ كوير بىآب و علف قم را پر از باغهاى انار و آلوچه كند. موسى كاظم(ع) شادمان است. شايد به زيارتگاهى در قم مىانديشد كه كبوترها و دلها گرداگرد آن، بال مىزنند ؛ تا هزار سال؛ تا هزاران سال.
رسيدنت زمين را در خورشيد حل كرد. باغها گسترش يافتند و چشم باغبانها را آبيارى كردند. پروانهها گلها را پرس و جو كردند و بالهايشان فضا را گلباران كرد. زمين چرخيد و چرخيد. از مدار، خارج شد و صداى گريههاى تولدت را در همه منظومه شمسى پخش كرد. شادىبخشترين گريهها آن روز از پنجرههاى خانهات بيرون مىريخت و هيچ كس، آن روزها گمان نمىكرد كه صدها سال بعد، گنبدى طلايى مثل گوشهاى از خورشيد از لابهلاى ديوارها و تيرآهنها از شكم برجها و هتلها، كفشها را به كفشدارى خود دعوت مىكند، دستها را مىخواند تا بر شانههاى پنجره فولاد، آويزان شوند، به شانهها مىگويد: غريبانه به ديوارهاى حرمش تكيه بدهند و بلرزند. زيارتنامهها را به چشمها مىريزد. اشكها را فرامىخواند. ياكريمها را در هوا پخش مىكند. بوى نبات و زعفران را در كوچهها مىپراكند. قطارهاى جهان راهشان به سوى او ختم مىشود... .
هيچ كس نمىدانست؛ اما امروز دستها مىدانند كه بايد بوى ضريح او را بگيرند تا بتوانند با انگشتهايشان تعداد فرشتهها را حساب كنند.
كارت دعوت براى همه شاعران، تا مراسم عروسى، پر از شعر و استعاره باشد.
غذا به تعداد مهمانها: نان و لبخند.
خواننده: همه بارانهاى جهان؛
ـ باز باران با ترانه ـ
جهيزيه عروس:
يك جلد كلام اللّه،
يك آينه،
هزار شمع،
يك شاخه اقاقيا،
دو مشت شكوفه پرتقال،
يك بشقاب نقل گشنيزى،
يك بغل دوستى و مهربانى،
قطعهاى از زمين بهشت،
مقدارى لبخند حضرت آدم،
و چند عدد كارت تبريك حوا .
مهريه عروس: آب و مهتاب و هزار سكه بهار نارنج .
فرشتههاى جهان (يكصدا): مبارك باد اين فرخنده پيوند!