مجلات >حديث زندگى>شماره 19

پيگيرى يك قضيه جدّى

سيدناصر هاشمى

صبح دوشنبه اول وقت، تازه به اداره رسيده بودم كه آقاى احمدى دوان دوان آمد به اتاق ما يعنى من و آقاى بهزادى. هراسان گفت: «آقاى نايبى، آقاى نايبى... طرف مى‏خواهد خودكشى كند، مى‏خواهد خودكشى كند...».

آقاى احمدى، جوان ساده‏اى بود كه تازه مدرك روان‏شناسى گرفته بود و در اين مركز مشاوره، استخدام شده بود. جوان خوبى بود، ولى هنوز چَم و خم كار، دستش نيامده بود.

آقاى احمدى را آرام كردم و يك صندلى هم برايش آوردم و با لبخند پرسيدم: جريان چيه؟ كى مى‏خواهد خودكشى كند؟ چرا اين‏قدر هراسانى؟!

آقاى احمدى، آب دهانش را با صدا قورت داد و با دستپاچگى گفت: «خودش نوشته، توى نامه نوشته. گفته مى‏خواهد خودكشى كند. بايد نجاتش بدهيم، خواهش مى‏كنم، خيلى نااميد شده».

نامه را كه توى دستان لرزانش بود نشانم داد. نامه را گرفتم و نگاهى به آن انداختم. نامه از دخترى هجده ساله بود. نامه را با صداى بلند براى خودم و آقاى بهزادى خواندم. دختر، در نامه توضيح داده بود از مشكلى رنج مى‏برد كه نمى‏تواند آن را حل كند. مشكلش هم اين بود كه نمى‏توانست براى خودش شوهرى دست و پا كند و از اين موضوع، رنج مى‏برد.

بعد از خواندن نامه، دستى به شانه آقاى احمدى زدم و گفتم: پاشو آقاى احمدى. پاشو برو به كارت برس. تازه‏كار هستى و هنوز چم و خم كار دستت نيامده. اول راه هستى، اينها سركارى است جوان. از دست‏خطش بايد بفهمى.

آقاى بهزادى هم كه آن‏طرف روى صندلى نشسته بود و در حالى كه نامه را از دست من مى‏گرفت، گفت: «آقاى احمدى! اگر طرف بخواهد خودكشى كند كه جار نمى‏زند؛ ثانيا اين نامه دو هفته پيش نوشته شده، اگر قرار به خودكشى باشد آن بيچاره تا حالا هفت تا كفن هم پوسانده».

آقاى احمدى با جدّيت از روى صندلى بلند و گفت: «نه، اون بيچاره از ما كمك خواسته. روى پاكت، يك شماره تلفن هست، بايد با آن تماس بگيريم». نامه را از آقاى بهزادى گرفت و از اتاق بيرون رفت... .

فرداى آن روز، آقاى احمدى را دم اداره ديدم و بعد از سلام و احوال‏پرسى، گفتم: آقاى احمدى! از جريان خودكشى چه خبر؟ آقاى احمدى هم با خوشحالى گفت: «خبر خوش. ديروز زنگ زدم به شماره‏اى كه آن دختر در نامه‏اش نوشته بود. خوش‏بختانه هنوز خودكشى نكرده بود. البته خود آن دختر نبود؛ ولى يك پيرزن، پشت گوشى بود كه مى‏گفت مادرش است. من هم كمى با او صحبت كردم و جريان را با او در ميان گذاشتم. راه حل مشكلش را هم برايش روشن كردم و قرار شد با دخترش صحبت كند...».

در حالى كه در دلم به حرف‏ها و حركات آقاى احمدى مى‏خنديدم گفتم: خدا را شكر كه سر كار نبودى. آقاى احمدى هم خوشحال از اين‏كه جان بنده‏اى را نجات داده است با روحيه‏اى بشّاش وارد اداره شد.

حدودا يك‏ماه از آن ماجرا گذشته بود كه يك‏روز، دوباره آقاى احمدى با دستپاچگى آمد توى اتاق و گفت: «آقا، اون دختر دوباره نامه نوشته و قصد خودكشى دارد. حتى گفته تمام نمراتش بيست است؛ ولى خيلى از زندگى، نااميد است. اين‏بار بايد خودم بروم و رو در رو با او صحبت كنم. روحيه‏اش خيلى خراب است».

مثل اين‏كه قضيه داشت جدّى مى‏شد. پرسيدم: اصلاً اين نامه از كجا آمده؟ آدرسش مال كجاست؟ آقاى احمدى پشت نامه را نگاهى انداخت و گفت: «آدرس فرستنده ندارد؛ فقط نوشته: از مدرسه دخترانه عدالت؛ ولى... يك شماره تلفن دارد، از يك دختر هجده ساله به نام صغرى مشكين‏پور».

با تندى گفتم: آقاى احمدى يك آدم بى‏كار، از زور بى‏كارى مى‏خواهد شما را اذيت كند؛ چرا اين‏قدر جدّى گرفتى؟ بگذار خودكشى كند، اصلاً چنين شخصى وجود خارجى ندارد. در حالى كه نامه را از دستش مى‏گرفتم گفتم: اجازه بده اين‏بار، من باهاش صحبت كنم. تلفن را برداشتم و شماره گرفتم. شخصى گوشى را برداشت: «بفرماييد».

ـ با خانم مشكين‏پور كار دارم. از مركز مشاوره تماس مى‏گيرم.

چند لحظه بعد پيرزنى گوشى را برداشت و گفت: «بفرماييد ننه! صغرى، دختر من است».

ـ ببخشيد مگر آن‏جا مدرسه نيست؟

ـ چرا مادر؛ من هم آمده‏ام كارنامه دخترم را بگيرم.

ـ عجب!... چه اتفاق جالبى. همان روزى كه ما با دخترتان كار داشتيم شما هم آمده‏ايد مدرسه. دقيقا در يك ساعت معيّن...

كمى با خانم مشكين‏پور صحبت كردم كه اگر مى‏تواند مشكل دخترش را رسيدگى كند. نمى‏دانم پيرزن يا اطرافيانش مى‏خنديدند يا گريه مى‏كردند، از پشت گوشى، خيلى صداى پچ پچ مى‏آمد. هرچند وقت يك‏بار هم، صداى پيرزن تغيير مى‏كرد. حسابى مشكوك شده بودم؛ ولى حيف كه نمى‏توانستم كارى انجام دهم. سرانجام، آن‏قدر عصبانى شدم كه گفتم: اگر نمى‏توانيد به مشكل دخترتان رسيدگى كنيد، به او بگوييد خودكشى كند و ديگر مزاحم ما هم نشود.

تلفن را قطع كردم، بدون خداحافظى. آقاى احمدى از طرز صحبت كردنم ناراحت شده بود.

حدود دو هفته بعد، دوباره آقاى احمدى هراسان آمد توى اتاق. البته خودمان حدس زديم كه بايد چه اتفاقى افتاده باشد. آقاى احمدى با دستپاچگى هميشگى گفت كه دوباره از آن دختر، نامه رسيده و مى‏خواهد خودكشى كند؛ اما اين‏بار، ديگر خيلى جدى است و با كسى شوخى ندارد. جالب اين‏جاست كه در نامه، اسم آقاى احمدى را هم آورده بود و حسابى هوش و حواس آقاى احمدى را هم برده بود. مى‏گفت: «اين‏بار بايد بروم و شخصا و رو در رو با او صحبت كنم؛ شايد بتوانم مشكلش را برطرف كنم و گرنه ممكن است خودكشى كند. آن‏وقت خونش مى‏افتد به گردن من و شما...».

من و آقاى بهزادى از حرف‏ها و حركات آقاى احمدى خنده‏مان گرفته بود. همان‏طور كه مى‏خنديم گفتم: ببين احمدى جان! ما بيست سال است كه اين‏جا كار مى‏كنيم. بار اوّلمان هم نيست كه از اين نامه‏ها مى‏بينيم. اين شخص، يك آدم بى‏كار و مزاحم است كه الآن هم دارد به ريش من و شما مى‏خندد. اصلاً كار ما اين چيزها نيست... .

هرچه بيشتر صحبت مى‏كرديم كمتر نتيجه مى‏گرفتيم. اين حرف‏ها هم به گوش آقاى احمدى فرو نمى‏رفت. پايش را كرده بود توى يك كفش كه حتما بايد بروم مدرسه آن دختر. خودش را ناجى مى‏دانست و فكر مى‏كرد كه نجات جان آن دختر، دستِ اوست؛ حس يك قهرمان را داشت.

سرانجام قرار شد سه نفرى برويم مدرسه و آن شخص را پيدا كنيم تا آقاى احمدى بتواند شخصا مشكل آن طرف را حل كند. به هر حال، آقاى احمدى دوستمان بود و نان و نمك هم‏ديگر را خورده بوديم.

ابتدا رفتيم مخابرات تا آدرس را پيدا كنيم. گفتيم از مركز مشاوره هستيم و آدرس مدرسه دخترانه عدالت را مى‏خواهيم و شماره تلفن مدرسه را هم داديم به طرف.

آن شخص، شماره تلفن را وارد كامپيوتر كرد و كمى با كليدهاى كامپيوتر ور رفت. بعد از چند لحظه، در حالى كه لبخند مى‏زد گفت: «اين شماره تلفن براى مدرسه نيست، اين شماره سراى سالمندان است؛ سراى سالمندان عدالت، نه مدرسه عدالت». تا اين حرف را زد، ما نگاه كرديم به آقاى احمدى در حالى كه سرخ شده بود. با دست چپش زد پشت دست راستش و زير لب گفت: «...اِ ...اِ ... باز اين عمه كوكب... چرا نفهميدم...».

من و بهزادى مى‏خنديديم. آقاى احمدى خشكش زده بود.