مجلات >حديث زندگى>شماره 19

در «اگر» نتوان نشست

رضا بابايى

هرگز نبايد با كسى مدارا كرد و به هيچ روى، هيچ مخالفى را نبايد تاب آورد و همزيستى با هيچ ناموافقى روا نيست، اگر قطع و يقين و جزم داشتيم كه همه انديشه‏ها، شيوه‏ها، رفتارهاى دينى و اجتماعى ما صواب است و هيچ خطايى به آنها راه ندارد. نبايد آنان را كه به شكل و رنگ و منش ما نيستند، تحمل كرد، اگر خداى آنان غير از خدا و آفريدگار ما بود.

تنها كسانى سزاوار زندگى و برخوردارى از نعمت‏هاى مادى و معنوى خداوند هستند كه همچون ما بينديشند و همچون ما رفتار كنند، اگر نان به ايمان بود نه به‏جان.

هر مسلمانى به صرف ارتكاب يك گناه و يا خطا در فكر يا عمل، كافر است و مهدور الدم؛ اگر قرآن نفرموده بود: «آن را كه بر شما سلام مى‏كند، نامسلمانش مخوانيد».(1) يعنى پاسخ سلام، سلام است و آن كه سلام مى‏گويد با آن كه دُشنام مى‏دهد، بسى فرق دارد. نبايد از كوچك‏ترين خطاى يكديگر بگذريم و تا زبان طعن و اُشتُلُم هست، چرا به نرمى سخن گوييم و تا وقتى مى‏توان دل‏ها را خست و شكست، چرا گفتار و رفتارمان گهواره دل‏هاى همديگر باشد؛ اگر چه خداوند، موسى را به سخن گفتنِ نرم و ناصحانه حتى با فرعون خوانده است: «به سوى فرعون برويد كه او طغيان كرده است. با او به نرمى سخن گوييد؛ شايد پند گيرد يا خاشع شود».(2)

همگان مستحقّ بدى و ناسزاى‏اند. همه را بايد از خود رنجاند. بدى را بايد با بدى پاسخ داد و حتى اگر كسى تو را نيكى كرد، بر تو واجب نيست كه نيكى او را مقابله به مثل كنى و چنان باش كه گويى هرگز در قرآن نخوانده‏اى كه: «خوبى و بدى برابر نيست. همواره به گونه‏اى كه خوب‏تر است مجادله كن تا كسى كه ميان تو و او دشمنى است، چون دوست، مهربان شود».(3)

تا مى‏توان بايد بر خود آسان گرفت و بر ديگران سخت؛ تا آن‏جا كه در توان است بايد همگان را از اطراف خود دور كرد و جز ضعف‏ها و ناروايى‏هاى آنان را نديد؛ هيچ قانونى ما را ملزم به رعايت حقوق همديگر نمى‏كند و اگر چه نان من در تنور همسايه مى‏پزد و آبى كه كامم را تشنگى مى‏رهاند از جويبار زمين‏هاى اطراف خانه‏ام تأمين مى‏شود، اما احدى را نبايد به خود خواند و جذب مكارم اخلاقى خود كرد و درهاى قلب او را گشود، و هرگاه كه قرآن مى‏خوانى، چشم بر اين آيه ببند كه خطاب به پيامبر(ص) فرموده است: «به سبب رحمت خداست كه با آنان نرمخويى، و اگر درشتخوىِ سنگدل بودى، همگان را از پيرامون خود مى‏پراكندى».(4)

مبادا از خطاى انسان‏ها درگذرى و چون آدمى‏زاده‏اند و آفريده خدا، آنان را شايسته عفو و مستحق غفران الهى بدانى. اگر خداوند از پيامبر(ص) خود خواسته است كه: «از گناه ايشان درگذر و براى‏شان طلب آمرزش كن»،(5) در پى توجيه و تفسيرهايى باش كه بتوان از همين آيه و امثال آن، معنايى ديگر درآورى و راهى ديگر رَوى. مولوى را رها كن كه گفته است:

شير را بچّه همى مانَد به او

تو به پيغمبر، چه مى‏مانى؟ بگو!(6)

تنها آنان را نزد خود بخوان كه سروَرى تو را پذيرفته‏اند و انسان بودن، براى همنشينى و همدلى كافى نيست. چنان باش كه گويى خداوند، همه را براى تو آفريده است و جز آنچه در انديشه توست، هيچ كس سهم و حَظّى از حقيقت ندارد و جز آنچه از دهان تو بيرون مى‏شود، سزاوار شنيدن نيست.

بگو و نشنو؛ بگير و نَده؛ بخواه و نبخش، و جز زبان مباش كه گوش بودن، بسى سخت است. اگر رسول خاتم(ص) همگان را «گوش» بود،(7) تو همه جا زبان باش؛ زيرا از امت پيامبرانِ پس از اويى: «مى‏گويند او گوشى است. بگو گوش نيك است شما را».(8)

خداوند، كى و كجا فرموده است: «بشارت بده بندگانم را؛ همانان كه به سخن گوش مى‏دهند و آن‏گاه، بهترين آن را پيروى مى‏كنند. اينان را خداوند هدايت كرده است و ايشان از خردمندان‏اند»،(9) كه ما گوش به همه سخنان دهيم و دهان اين و آن را نبنديم؟ كى و كجا از ما خواسته است كه ديگران را با حكمت و پند نيكو و جِدال اَحسن به راه او دعوت كنيم؟!.(10)

وقتى مى‏توان تيغ كشيد، دشنام گفت، تحقير كرد، همه را دوزخى خواند، بر دهان‏ها لجام زد و جز خود را شايسته گفتن و فرمودن نديد، چرا بند از دهان‏ها بگشاييم و انديشه ديگران را حرمت گزاريم و مقام انسانى آنان را پاس داريم؟

اگر على(ع) احدى را به شرك و نفاق منسوب نكرد و حتى دشمنانش را برادران ياغى خواند،(11) از آن رو بود كه شرك را مى‏شناخت و سنگينى تكفير و تفسيق مسلمانان و حتى نامسلمانان را مى‏دانست. ما چون آن شناخت و حلم را نداريم، پس مُجازيم به هر چه دستمان برآيد و بر زبانمان مى‏آيد.

حافظ كيست كه بگويد: «ره از صومعه تا دير مغان اين همه نيست»؟ ديوارهاى صومعه‏اى كه ما در آن مقيميم، چنان ستبر و بلند است كه ميان ما و بى‏ايمانى، هزار فرسنگ فاصله انداخته است. نام حافظ را بايد از دفتر دانش سِتُرد كه گفته است:

بيا، كه رونق اين كارخانه كم نشود

به زهد همچو تويى يا به فسق همچو منى!

آرى؛ انسان بودن براى همزيستى و همگرايى و همدلى كافى نيست؛ زيرا دو گونه انسان بر روى اين خاك، گام بر مى‏دارند: گروهى چنان مى‏گويند و مى‏پوشند و مى‏خورند و مى‏روند و مى‏آيند كه ما مى‏گوييم و مى‏پوشيم و مى‏خوريم و مى‏رويم و مى‏آييم؛ گروهى نيز پا بر جاى پاى ما نمى‏گذارند، سخن ديگر مى‏گويند، به رنگى ديگر مى‏پوشند، سفره‏شان طعم و بويى ديگر دارد و نه از همان راه مى‏روند و مى‏آيند كه ما مى‏رويم و مى‏آييم. ما را سليقه‏اى است كه همگان را جز آن نبايد باشد و اگر بود نبايد به علاقه و سليقه خود (هر چند مقتضاى دين و آيين و انسانيت است) بگرايند. آنان گروهى ديگرند و ما تافته‏اى جدا بافته كه خود مى‏گوييم و خود مى‏خنديم؛ عجب مردم هنرمنديم!

اين همه كه گفتيم حقيقت بود اگر همه انسان‏ها آفريده يك خدا نبودند و آن خدا در كتاب كريمش نفرموده بود: «مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريده‏ايم».(12) افسوس كه اين «اگر»ها بسيارند و «در اگر نتوان نشست».(13)

اين نيز حكايت غريبى است از احتياج ما آدميان به يكديگر! ما همه محتاج يكديگريم! اما نه براى آن كه نان در سفره هم بگذاريم؛ بلكه براى آن كه يكى دهان بگشايد و زخم ديگرى را ضجه زند، و يكى قلم بگرداند و مرگ آرزوهاى همسايگانش را سوگ‏نامه بنويسد. اگر زخم بر تن من است، آه آن را تو از نهاد خود برآور، و اگر خستگى در جان تو است، سختى آن را من به‏جان مى‏خرم تا اگر گفتند شما كيستيد، بگوييم: «ما انسانيم، فرزند آدم، جگر گوشه حوّا و از نسل هابيل».(14)



1 . سوره نساء، آيه 94.

2 . سوره طه، آيات 43 ـ 44.

3 . سوره فصلت، آيه 34.

4 . سوره آل عمران، آيه 159.

5 . دنباله آيه پيشين.

6 . مثنوى.

7 . سوره توبه، آيه 91.

8 . ترجمه از ابوالفتوح رازى .

9 . سوره زمر، آيه 17 ـ 18.

10 . سوره نحل، آيه 135.

11 . ر.ك: قرب الإسناد، ص 93، ح 305.

12 . سوره حجرات، آيه 13.

13 . مثنوى. در قصه خريدن خانه‏اى كه «اگر» در و ديوار و اتاق داشت، بسيار خوب بود؛ امّا خريدار گفت كه: «در اگر نتوان نشست».

14 . از مقدمه نگارنده بر رمان نفرين، نوشته ابو قداره، انتشارات پرديسان، 1383.