مجلات >حديث زندگى>شماره 19

روزهاى ساده يك خانواده سه نفرى(9)

هنرت را نشان بده

على باباجانى

ـ منوچهر جان!

پاهايم را روى مبل، دراز كردم و گفتم: «ها؟».

دوباره صداى خانم به گوشم خورد: «منوچهر، صدايم را نمى‏شنوى؟».

صداى تلويزيون را كم كردم و گفتم: «كر كه نيستم. بگو، چيه؟».

خانم با آه بلند و كشدارى گفت: «خيلى دلم گرفته. پاشو برويم بيرون. نمى‏دانى چه‏قدر هوس پيتزاى قارچ و مرغ كردم».

ـ ببين خانم! من يكى حال بيرون رفتن ندارم. بگذار اين عصر پنج‏شنبه به دلم بچسبد.

خانم، بلند شد و با خشم به طرف من آمد. كنترل تلويزيون را از دستم قاپيد. تلويزيون را خاموش كرد و گفت: «تو خجالت نمى‏كشى روى مبل، دراز كشيدى و مثل بچه‏ها تلويزيون تماشا مى‏كنى. مبل را درست كرده‏اند براى نشستن، نه خوابيدن...».

مثل برق از جا كنده شدم و روى مبل نشستم. حرف‏هاى خانم، مثل سيلى‏هاى مكرر به گوشم مى‏خورد:

ـ يك بار، ما هوس كرديم برويم بيرون. آقا حال ندارد.

خودش را انداخت روى مبل و تلويزيون را روشن كرد:

ـ پاشو. حالا كه حال بيرون رفتن ندارى، زحمت بكش و ظرف‏هاى آشپزخانه را آب بزن. بعد ميوه بياور تا مثلاً توى اين خانه دلگير، خوش بگذرانيم.

در اين مواقع، بهترين راه حل اختلاف، گوش دادن به حرف خانم است. ظرف‏هاى آشپزخانه را كه صفا دادم، براى خشنودى خانم، يك جاروى درست و حسابى هم كف آشپزخانه كشيدم. آخر سر، ميوه‏هاى رنگارنگ را جلو خانم گذاشتم. خانم، همان‏طور كه غرق تماشاى تلويزيون بود، ميوه هم ميل مى‏كرد.

تكه‏اى خيار به مونا دادم و رو به خانم گفتم: «واقعا مينا جان، حيف نيست گرماى پُر از محبت خانه را رها كنيم و بچسبيم به سرماى جانكاه بيرون. بيرون كه خبرى نيست. خودم براى شما يك پيتزا درست كنم كه انگشت‏هايت را قطع... ببخشيد، گاز بزنى».

خانم چشم از تلويزيون برداشت و نگاهش را با ابروهاى درهم تقديم من كرد: «كارت تو آشپزخانه تمام شد؟».

ـ بله همسر عزيزم. علاوه بر اوامر سركار علّيه، آشپزخانه را جارو زدم و دست و صورت مونا را هم شستم.

حرف‏هاى دلنشين من، تأثير بر خانم نگذاشت. دستش را به طرفم پرتاپ كرد و دستور جديدش را صادر كرد: «پاشو، پاشو، اتاق پذيرايى را جارو بزن. قرار است زنگ بزنم به پدر و مادرم كه شب بيايند اين‏جا».

خانم، دست‏بردار نبود. فكر كردم اگر اين كار را انجام دهم، كارهاى بعدى هم هست كه روى سرم بريزد. به همين خاطر، تصميم عاقلانه‏اى گرفتم. بلند شدم و قاطعانه گفتم: «پاشو خانم، پاشو برويم بيرون كه خيلى دلم گرفته. واقعا امروز خيلى دلگير است».

اين حرف‏ها هر خانمى را ذوق زده مى‏كند؛ الا مينا خانم را. اصلاً به روى خودش نياورد. حرفم را تكرار كردم و جوابم را گرفتم: «نه، بيرون برويم چه كار كنيم. تو كه حال ندارى».

ـ اى بابا، خانم گير نده. حالا يك چيزى گفتيم. تو هم آن را هى چماق كن و بزن توى سرم. خواهش مى‏كنم پاشو برويم بيرون.

شلوار تازه و اتو كشيده‏ام را از كمد، بيرون آوردم و پوشيدم. جلو آينه ايستادم و خودم را مرتب كردم. حسابى از دست خانم، كفرى بودم. حيف كه بهانه‏اى نداشتم. بُرُسم را برداشتم تا موهاى كم‏پشتم را مرتب كنم كه ديدم آينه بُرُس شكسته. بهانه براى نرفتن به بيرون جور شد. داد زدم: «اين چه وضع برس نگه داشتن است. چرا آينه‏اش را شكستى؟».

خانم در حالى كه لباس مونا را مى‏پوشاند، با خون‏سردى گفت: «اين را به مونا بگو. تقصير خودت است كه صبح‏ها بُرُست را روى مبل مى‏اندازى».

ـ خب عيبى ندارد. زود آماده شو برويم بيرون.

دست بردم توى جيب شلوارم كه چيزى مچاله شده را توى جيبم حس كردم. آن را درآوردم. يك اسكناس صدتومانى ته جيبم مثل تكه سنگى جا خوش كرده بود. آن را به خانم نشان دادم و گفتم: «خانم جان! لباس بلد نيستى بشورى، نشور. اين چه وضع لباس شستن است».

ـ چى شده؟ بازهم چه بهانه‏اى دارى؟

اسكناس مچاله شده را به طرفش گرفتم: «چيزى نشده. فقط موقع لباس شستن، سعى كن جيب‏ها را وارسى كنى تا اين جورى بدبخت نشوم».

با ديدن پول مچاله شده، قيافه حق به جانبى گرفت و گفت: «واه واه، گفتم چى شده؟! آخه صدتومان چى هست كه به خاطرش جوش مى‏زنى. بعدش هم، تو كه هميشه جيب‏هايت را خالى مى‏كنى؛ ديگر من چرا اين كار را بكنم؟».

اسكناس را پرت كردم طرفش: «تو اين زمانه، صد تومان هم صد تومان است. براى تو ارزش ندارد؛ اما براى من كه زحمت مى‏كشم ارزش دارد».

ـ حالا چى شده مگر. صد تومان را خودم بهت مى‏دهم. صدهزار تومان كه نيست.

ـ من محتاج صدتومان تو نيستم. فهميدى.

خانم بلند شد و گفت: «ببين منوچهر، نمى‏خواهى بيرون بروى، نرو. چرا اين همه بهانه مى‏آورى؟».

ـ بهانه نمى‏آورم. اصلاً لباس شستن، هنر مى‏خواهد. حالا صد تومانى به درك. نگاه كن شلوارم را تازه شستى، اما انگار با خاك شستى. ببين چه‏قدر لك دارد.

چه كار كنم؟ بهانه ديگرى نبود. خانم، عصبانى‏تر از هميشه گفت: «خودت هنرت را نشان بده. امروز مى‏خواهم هنرت را ببينم. اصلاً نخواستيم بيرون برويم. برو توى حياط خلوت و لباس‏هاى توى سبد را بشور. فقط طورى بشور كه برق لباس، مرا نگيرد».

مونا را بغل كردم و به آرامى گفتم: «پاشو، حالا چيزى نشده كه. فقط گفتم كه كمى دقتت را زياد كن. حالا خون خودت را كثيف نكن!».

بلند شد و با گريه رفت طرف كمد لباسش. ساكش را بيرون آورد. فورى رفتم طرفش و مونا را زمين گذاشتم. ساكش را انداختم توى كمد و گفتم: «خجالت بكش. از بس اين كارها را كردى، داستان تكرارى شده. تو هر قسمت داستان بايد ساك و چادر معروف تو باشد. خانه مادرت حلوا خير نمى‏كنند كه مى‏خواهى بروى».

خانم ساكش را دوباره درآورد و گفت: «بيا اين ساكم را هم بشور. بهت گفتم كه من بيرون نمى‏روم. فكر كردى توى خانه بمانم دق مى‏كنم».

نمى‏دانستم بخندم يا گريه كنم. باز اصرار كردم: «پاشو برويم».

ـ نه تو برو فعلاً اينها را بشور.

ساك، توى دستم سنگينى مى‏كرد. دست از پا درازتر، روى مبل، ولو شدم. سكوت سردى در خانه حكم‏فرما شد.

سكوت خانه را خانم با امر و نهى شكست: «پاشو چايى دم كن. بعد برو لباس‏ها را بشور».

اين بار، ديگر به رگ غيرتم برخورد. بلند شدم. در حالى كه با عصبانيت، ساك خانم را در دست گرفته بودم، به طرف در رفتم: «اصلاً نمى‏شود با تو زندگى كرد. مى‏روم و با دوستانم خوش مى‏گذرانم. اين كه نشد زندگى. نه مى‏شود حرفى زد، نه مى‏شود ايرادى گرفت. خانم فقط بلد است جواب دندان‏شكن بدهد».

دست را كه روى دستگيره در گذاشتم، صداى خانم، مرا در جا ميخكوب كرد: «ببين منوچهر! با زبان خوش مى‏گويم بيا بنشين سرجايت. اگر پايت را از در بيرون بگذارى، هرچه ديدى از چشم خودت ديدى. پدرم را مى‏فرستم دنبالت، هرجا كه باشى گيرت مى‏آورد... حالا ديگر كارت به‏جايى رسيده كه مى‏خواهى لات‏بازى دربياورى. اين چيزها به تو نيامده. بعدش هم، گفتم ساكم را ببر بشور، نه اين كه ببرى براى تفريح. در را ببند و بيا تو...».

دستم روى دستگيره در خشكيد. وقتى ساك خانم را در دستم ديدم خنده‏ام گرفت: «هه هه... بابا شوخى كردم. من كه اهل رفيق‏بازى نيستم. آدم تا زن و بچه دارد بايد دور رفيق را خط بزند...». قيافه حق به‏جانب گرفتم: «ولى اين، دليل نمى‏شود كه از خير آن صدتومان بگذرم. خانم‏جان، براى دفعه آخر مى‏گويم، دقت كن. حالا من نشان مى‏دهم كه چه‏طور لباس مى‏شويند».

لباس‏ها را از كمد و چوب‏لباسى درآوردم و با ساك خانم رفتم حياط‏خلوت. لباس‏ها را ريختم توى ماشين. بلند گفتم: «خدا مخترع ماشين لباس‏شويى را بيامرزد كه كار ما را راحت كرد».

به هر زحمتى بود شستن لباس‏ها تمام شد. عرق از سر و رويم مى‏ريخت. از حياط خلوت، پايم را گذاشتم بيرون كه خانم، چادر مشكى‏اش را به طرفم پرت كرد: «به چادرم هم يك آب بزن». چادر را از كف زمين برداشتم: «چَشم... ما كه اين همه زحمت كشيديم، اين هم رويش».

ماشين را پر از آب كردم و چادر را انداختم توى آن: «خانم جان! لباس شستن كه كارى ندارد. آها... حالا كليد را مى‏زنى و ماشين، خودش كار مى‏كند».

با روشن كردن ماشين صداى وحشتناكى در خانه پيچيد. خانم، بدو بدو به طرفم آمد و گفت: «چى شده؟».

با ترس، ماشين را از برق كشيدم و گفتم: «نمى‏دانم. يكهو اين‏طور شد».

حرف‏هاى خانم كه همراه نيش‏خندش بود، مثل پُتكى بر سرم فرود مى‏آمد: «هه هه هه، هيچى نشده! ماشين را خراب كردى، ها! ببين فقط يك بار خواستى لباس بشويى».

آب ماشين لباسشويى را خالى كردم. چادر را درآوردم. اى داد بى‏داد! لاى فلكه ماشين، چيزى گير كرده بود. خانم با كنجكاوى به طرفم آمد: «چى شده؟ اتصالى كرده؟».

دست بردم و از ته ماشين لباسشويى، چند تكه طلا بيرون آوردم. خانم، دو دستى زد به سرش: «واى خدا، طلاهام!» و افتاد كف حياط خلوت.

براى آرام كردن خانم، قول دادم كه همه طلاهايش را عوض كنم. اگر از جيب ساكش طلاها را بيرون مى‏آوردم، اين بلا سرم نمى‏آمد.

عصر روز شنبه، هنوز اخلاق خانم، خط خطى بود. طلاها را جلوم ريخت و گفت: «سر قولت كه هستى؟». من هم كم نياوردم: «بله كه هستم. اتفاقا امروز با دست پر آمدم». دو بسته اسكناس سبز را جلو خانم گرفتم: «بفرما، اين را فعلاً داشته باش». بلند شدم و رفتم سراغ پيراهن سرمه‏اى‏ام: «راستى خانم، پيراهن سرمه‏اى‏ام را نديدى؟».

ـ خودت شستى و گذاشتى توى كمد.

انگار آب سردى روى سرم ريخته باشند، رفتم سراغ پيراهن. در حالى كه دست توى جيب پيراهنم مى‏كردم گفتم: «من يك تراول دويست هزارتومانى...» حرف در دهانم ماسيد. خشكم زد. چيزى توى جيبم مچاله شده بود؛ تراول دويست هزارتومانى كه مرا ياد صد تومانى مچاله شده انداخت.