| مجلات >حديث زندگى>شماره 19 |
ـ منوچهر جان!
پاهايم را روى مبل، دراز كردم و گفتم: «ها؟».
دوباره صداى خانم به گوشم خورد: «منوچهر، صدايم را نمىشنوى؟».
صداى تلويزيون را كم كردم و گفتم: «كر كه نيستم. بگو، چيه؟».
خانم با آه بلند و كشدارى گفت: «خيلى دلم گرفته. پاشو برويم بيرون. نمىدانى چهقدر هوس پيتزاى قارچ و مرغ كردم».
ـ ببين خانم! من يكى حال بيرون رفتن ندارم. بگذار اين عصر پنجشنبه به دلم بچسبد.
خانم، بلند شد و با خشم به طرف من آمد. كنترل تلويزيون را از دستم قاپيد. تلويزيون را خاموش كرد و گفت: «تو خجالت نمىكشى روى مبل، دراز كشيدى و مثل بچهها تلويزيون تماشا مىكنى. مبل را درست كردهاند براى نشستن، نه خوابيدن...».
مثل برق از جا كنده شدم و روى مبل نشستم. حرفهاى خانم، مثل سيلىهاى مكرر به گوشم مىخورد:
ـ يك بار، ما هوس كرديم برويم بيرون. آقا حال ندارد.
خودش را انداخت روى مبل و تلويزيون را روشن كرد:
ـ پاشو. حالا كه حال بيرون رفتن ندارى، زحمت بكش و ظرفهاى آشپزخانه را آب بزن. بعد ميوه بياور تا مثلاً توى اين خانه دلگير، خوش بگذرانيم.
در اين مواقع، بهترين راه حل اختلاف، گوش دادن به حرف خانم است. ظرفهاى آشپزخانه را كه صفا دادم، براى خشنودى خانم، يك جاروى درست و حسابى هم كف آشپزخانه كشيدم. آخر سر، ميوههاى رنگارنگ را جلو خانم گذاشتم. خانم، همانطور كه غرق تماشاى تلويزيون بود، ميوه هم ميل مىكرد.
تكهاى خيار به مونا دادم و رو به خانم گفتم: «واقعا مينا جان، حيف نيست گرماى پُر از محبت خانه را رها كنيم و بچسبيم به سرماى جانكاه بيرون. بيرون كه خبرى نيست. خودم براى شما يك پيتزا درست كنم كه انگشتهايت را قطع... ببخشيد، گاز بزنى».
خانم چشم از تلويزيون برداشت و نگاهش را با ابروهاى درهم تقديم من كرد: «كارت تو آشپزخانه تمام شد؟».
ـ بله همسر عزيزم. علاوه بر اوامر سركار علّيه، آشپزخانه را جارو زدم و دست و صورت مونا را هم شستم.
حرفهاى دلنشين من، تأثير بر خانم نگذاشت. دستش را به طرفم پرتاپ كرد و دستور جديدش را صادر كرد: «پاشو، پاشو، اتاق پذيرايى را جارو بزن. قرار است زنگ بزنم به پدر و مادرم كه شب بيايند اينجا».
خانم، دستبردار نبود. فكر كردم اگر اين كار را انجام دهم، كارهاى بعدى هم هست كه روى سرم بريزد. به همين خاطر، تصميم عاقلانهاى گرفتم. بلند شدم و قاطعانه گفتم: «پاشو خانم، پاشو برويم بيرون كه خيلى دلم گرفته. واقعا امروز خيلى دلگير است».
اين حرفها هر خانمى را ذوق زده مىكند؛ الا مينا خانم را. اصلاً به روى خودش نياورد. حرفم را تكرار كردم و جوابم را گرفتم: «نه، بيرون برويم چه كار كنيم. تو كه حال ندارى».
ـ اى بابا، خانم گير نده. حالا يك چيزى گفتيم. تو هم آن را هى چماق كن و بزن توى سرم. خواهش مىكنم پاشو برويم بيرون.
شلوار تازه و اتو كشيدهام را از كمد، بيرون آوردم و پوشيدم. جلو آينه ايستادم و خودم را مرتب كردم. حسابى از دست خانم، كفرى بودم. حيف كه بهانهاى نداشتم. بُرُسم را برداشتم تا موهاى كمپشتم را مرتب كنم كه ديدم آينه بُرُس شكسته. بهانه براى نرفتن به بيرون جور شد. داد زدم: «اين چه وضع برس نگه داشتن است. چرا آينهاش را شكستى؟».
خانم در حالى كه لباس مونا را مىپوشاند، با خونسردى گفت: «اين را به مونا بگو. تقصير خودت است كه صبحها بُرُست را روى مبل مىاندازى».
ـ خب عيبى ندارد. زود آماده شو برويم بيرون.
دست بردم توى جيب شلوارم كه چيزى مچاله شده را توى جيبم حس كردم. آن را درآوردم. يك اسكناس صدتومانى ته جيبم مثل تكه سنگى جا خوش كرده بود. آن را به خانم نشان دادم و گفتم: «خانم جان! لباس بلد نيستى بشورى، نشور. اين چه وضع لباس شستن است».
ـ چى شده؟ بازهم چه بهانهاى دارى؟
اسكناس مچاله شده را به طرفش گرفتم: «چيزى نشده. فقط موقع لباس شستن، سعى كن جيبها را وارسى كنى تا اين جورى بدبخت نشوم».
با ديدن پول مچاله شده، قيافه حق به جانبى گرفت و گفت: «واه واه، گفتم چى شده؟! آخه صدتومان چى هست كه به خاطرش جوش مىزنى. بعدش هم، تو كه هميشه جيبهايت را خالى مىكنى؛ ديگر من چرا اين كار را بكنم؟».
اسكناس را پرت كردم طرفش: «تو اين زمانه، صد تومان هم صد تومان است. براى تو ارزش ندارد؛ اما براى من كه زحمت مىكشم ارزش دارد».
ـ حالا چى شده مگر. صد تومان را خودم بهت مىدهم. صدهزار تومان كه نيست.
ـ من محتاج صدتومان تو نيستم. فهميدى.
خانم بلند شد و گفت: «ببين منوچهر، نمىخواهى بيرون بروى، نرو. چرا اين همه بهانه مىآورى؟».
ـ بهانه نمىآورم. اصلاً لباس شستن، هنر مىخواهد. حالا صد تومانى به درك. نگاه كن شلوارم را تازه شستى، اما انگار با خاك شستى. ببين چهقدر لك دارد.
چه كار كنم؟ بهانه ديگرى نبود. خانم، عصبانىتر از هميشه گفت: «خودت هنرت را نشان بده. امروز مىخواهم هنرت را ببينم. اصلاً نخواستيم بيرون برويم. برو توى حياط خلوت و لباسهاى توى سبد را بشور. فقط طورى بشور كه برق لباس، مرا نگيرد».
مونا را بغل كردم و به آرامى گفتم: «پاشو، حالا چيزى نشده كه. فقط گفتم كه كمى دقتت را زياد كن. حالا خون خودت را كثيف نكن!».
بلند شد و با گريه رفت طرف كمد لباسش. ساكش را بيرون آورد. فورى رفتم طرفش و مونا را زمين گذاشتم. ساكش را انداختم توى كمد و گفتم: «خجالت بكش. از بس اين كارها را كردى، داستان تكرارى شده. تو هر قسمت داستان بايد ساك و چادر معروف تو باشد. خانه مادرت حلوا خير نمىكنند كه مىخواهى بروى».
خانم ساكش را دوباره درآورد و گفت: «بيا اين ساكم را هم بشور. بهت گفتم كه من بيرون نمىروم. فكر كردى توى خانه بمانم دق مىكنم».
نمىدانستم بخندم يا گريه كنم. باز اصرار كردم: «پاشو برويم».
ـ نه تو برو فعلاً اينها را بشور.
ساك، توى دستم سنگينى مىكرد. دست از پا درازتر، روى مبل، ولو شدم. سكوت سردى در خانه حكمفرما شد.
سكوت خانه را خانم با امر و نهى شكست: «پاشو چايى دم كن. بعد برو لباسها را بشور».
اين بار، ديگر به رگ غيرتم برخورد. بلند شدم. در حالى كه با عصبانيت، ساك خانم را در دست گرفته بودم، به طرف در رفتم: «اصلاً نمىشود با تو زندگى كرد. مىروم و با دوستانم خوش مىگذرانم. اين كه نشد زندگى. نه مىشود حرفى زد، نه مىشود ايرادى گرفت. خانم فقط بلد است جواب دندانشكن بدهد».
دست را كه روى دستگيره در گذاشتم، صداى خانم، مرا در جا ميخكوب كرد: «ببين منوچهر! با زبان خوش مىگويم بيا بنشين سرجايت. اگر پايت را از در بيرون بگذارى، هرچه ديدى از چشم خودت ديدى. پدرم را مىفرستم دنبالت، هرجا كه باشى گيرت مىآورد... حالا ديگر كارت بهجايى رسيده كه مىخواهى لاتبازى دربياورى. اين چيزها به تو نيامده. بعدش هم، گفتم ساكم را ببر بشور، نه اين كه ببرى براى تفريح. در را ببند و بيا تو...».
دستم روى دستگيره در خشكيد. وقتى ساك خانم را در دستم ديدم خندهام گرفت: «هه هه... بابا شوخى كردم. من كه اهل رفيقبازى نيستم. آدم تا زن و بچه دارد بايد دور رفيق را خط بزند...». قيافه حق بهجانب گرفتم: «ولى اين، دليل نمىشود كه از خير آن صدتومان بگذرم. خانمجان، براى دفعه آخر مىگويم، دقت كن. حالا من نشان مىدهم كه چهطور لباس مىشويند».
لباسها را از كمد و چوبلباسى درآوردم و با ساك خانم رفتم حياطخلوت. لباسها را ريختم توى ماشين. بلند گفتم: «خدا مخترع ماشين لباسشويى را بيامرزد كه كار ما را راحت كرد».
به هر زحمتى بود شستن لباسها تمام شد. عرق از سر و رويم مىريخت. از حياط خلوت، پايم را گذاشتم بيرون كه خانم، چادر مشكىاش را به طرفم پرت كرد: «به چادرم هم يك آب بزن». چادر را از كف زمين برداشتم: «چَشم... ما كه اين همه زحمت كشيديم، اين هم رويش».
ماشين را پر از آب كردم و چادر را انداختم توى آن: «خانم جان! لباس شستن كه كارى ندارد. آها... حالا كليد را مىزنى و ماشين، خودش كار مىكند».
با روشن كردن ماشين صداى وحشتناكى در خانه پيچيد. خانم، بدو بدو به طرفم آمد و گفت: «چى شده؟».
با ترس، ماشين را از برق كشيدم و گفتم: «نمىدانم. يكهو اينطور شد».
حرفهاى خانم كه همراه نيشخندش بود، مثل پُتكى بر سرم فرود مىآمد: «هه هه هه، هيچى نشده! ماشين را خراب كردى، ها! ببين فقط يك بار خواستى لباس بشويى».
آب ماشين لباسشويى را خالى كردم. چادر را درآوردم. اى داد بىداد! لاى فلكه ماشين، چيزى گير كرده بود. خانم با كنجكاوى به طرفم آمد: «چى شده؟ اتصالى كرده؟».
دست بردم و از ته ماشين لباسشويى، چند تكه طلا بيرون آوردم. خانم، دو دستى زد به سرش: «واى خدا، طلاهام!» و افتاد كف حياط خلوت.
براى آرام كردن خانم، قول دادم كه همه طلاهايش را عوض كنم. اگر از جيب ساكش طلاها را بيرون مىآوردم، اين بلا سرم نمىآمد.
عصر روز شنبه، هنوز اخلاق خانم، خط خطى بود. طلاها را جلوم ريخت و گفت: «سر قولت كه هستى؟». من هم كم نياوردم: «بله كه هستم. اتفاقا امروز با دست پر آمدم». دو بسته اسكناس سبز را جلو خانم گرفتم: «بفرما، اين را فعلاً داشته باش». بلند شدم و رفتم سراغ پيراهن سرمهاىام: «راستى خانم، پيراهن سرمهاىام را نديدى؟».
ـ خودت شستى و گذاشتى توى كمد.
انگار آب سردى روى سرم ريخته باشند، رفتم سراغ پيراهن. در حالى كه دست توى جيب پيراهنم مىكردم گفتم: «من يك تراول دويست هزارتومانى...» حرف در دهانم ماسيد. خشكم زد. چيزى توى جيبم مچاله شده بود؛ تراول دويست هزارتومانى كه مرا ياد صد تومانى مچاله شده انداخت.