| مجلات >حديث زندگى>شماره 19 |
به كوشش: حسين فردوسىزاده
هر كه با مردم، منازعه بسيار كند، انسانيت و مروّتش زايل شود.
وقتى كسانى كه در اطراف من هستند، دارند از بىغذايى مىميرند، تنها كارى كه براى من مجاز است، اين است كه گرسنگان را سير كنم.
به مرگِ دشمن، شادمانى خطاست.
نيكبخت، كسى است كه از مُردن كسى، شاد نشود.
يگانه راه براى افزودنِ خوشبختى، آن است كه آن را با ديگران تقسيمش كنيد.
با نماياندن دلسوزى و علاقهمندى به ديگران، خود را از ياد ببريد.
كمتر انسانى بدون شاهد، عمل خيرى را انجام مىدهد.
چشمپوشى از خطاها، نشانه بلندى فكر است و انتقام، نماينده كوچكى آن.
جوانمردى آن است كه خلق را چون خويشتن خواهى، بلكه بهتر.
اگر بر ناتوان، خشمگين شوى، دليل بر اين است كه قوى نيستى.
محترم شدن يك نفر و تحقير كردن ديگران، مردانگى نيست.
به دشمنان، خوبى كن تا دوست شما شوند.
كوششى كه براى خوشبختى و شادمانى ديگران به كار مىبريم، مايه برترى مقامِ خود ما مىشود.
نه چندان نرمى كن كه بر تو دلير شوند، و نه چندان دُرشتى كن كه از تو سير گردند.
اگر ما ديگران را در مشقّتها و گرفتارىها دلدارى دهيم، خود نيز تسكين مىيابيم.
ببين ميانهروى، چه پاداشى به روحِ ما مىبخشد: آسايش و آشتى در خواب و مرگ و زندگى.
زندگى كن و بگذار زندگى كنند.
هدف نهايى مبارزه ما، دوستى با تمام مردم دنياست.
بهترين انتقامها، فراموشى و بخشش است.
سعادت ديگران، قسمت مهمى از خوشبختى ماست.
دوست بداريد، تا شما را دوست بدارند.
لذتهاى زندگى را در محبّت به مردم، جستجو كنيد.
اشخاصى كه نمىتوانند ديگران را ببخشند، پلهايى را كه بايد از آنها عبور كنند، خراب مىنمايند.
هرگز كينه و دشمنى كسى را در دل نگاه مداريد؛ چرا كه بارى است آن قدر سنگين كه شما حتى نمىتوانيد آن را تصور كنيد.
ديگران را مشمولِ عواطف و همدردى خويش كنيد.
ميانهروى و اندازه نگه داشتن، كمال طبيعىِ آدمى است.
براى يكبار هم كه شده، گذشت كنيد تا بدانيد كه چه مزه خوشى دارد و چگونه دشوارىها را آسان مىسازد.
مرد كامل، آن است كه دشمنان از او در امان زيست كنند، نه آن كه دوستان از او هراسان باشند.
همسايهات را دوست بدار؛ امّا ديوار مابين خودتان را از بين نبريد.
تنبيه در هنگام خشم، اصلاح نيست؛ بلكه انتقام است.
آرزوى خير و سعادت براى ديگران داشتن، نشان روحى آسمانى است.
بزرگترين لذّت براى من، انجام دادن كار نيك در خفاست.
دست يارى دادن، بيش از دويدن، ما را گرم مىكند.
مرد بزرگ به خودْ سخت مىگيرد و مردِ كوچك به ديگران!
راه درست و نجيبانه، كشتن دشمن نيست؛ با مهربانى مىتوانيد چنان او را عوض كنيد كه ديگر نتواند دشمن باشد و در اين صورت، او كشته شده است.
كسى كه رحم و دلسوزى مىآفريند، زندگى خلق مىكند.
جوانمرد، براى نامِ خود مىميرد و ناجوانمرد، براى نان.
هر بدى كه توانى به دشمن مَرِسان؛ باشد كه روزى دوست گردد.
نيكبختى ما بسته به مهر و صفايى است كه با ديگران داريم.
كسى كه كار خيرى انجام مىدهد، با بوق و كرنا آن را به همه اعلام نمىكند؛ بلكه باز به كار خير ديگرى مىپردازد.
سوار اسب كه شدى، پيادهها را از ياد مَبَر.
مروّت و مدارا در شعر شاعران:
آسايش دو گيتى، تفسير اين دو حرف است
با دوستان، مروت، با دشمنان، مدارا
خصم عاجز را مروت نيست كردن پايمال
سبز سازم، خار اگر در زير پا باشد مرا
از مروت نيست چيدن، غنچه نشكفته را
چون صدف، كن پردهدارى گوهر ناسُفته را
آيين دستگيرى، ز اهل جهان نيايد
بانگ دراى همت، زين كاروان نيايد
اى عندليب! خو كن، با خار غم كه هرگز
بوى گل مروت، زين بوستان نيايد
عدو را به فرصت توان كَند پوست
پس او را مدارا چنان كن كه دوست
رحم، بىرحمى است چون با نفس باشد كارزار
در جهاد دشمن سركش، مدارا آتش است
شكستن كمر كوه قاف، چندان نيست
به مور هر كه مدارا كند سليمان است
از بيش و كم كار جهان، تنگ مكن دل
با دهر، مدارا كن و با خلق، مواسا
وقتى به لطفِ گوى و مدارا و مردمى
باشد كه در كمندِ قبول، آورى دلى
به فرصت مىتوان خصمِ سبكسر را ادب كردن
مدارا مىكنم با عقل تا فصل بهار آيد!
اين جا اگر به دانه نبندى دهان مور
در زير خاك، با تو مدارا نمىكند
مرا از خلق عالم، خود يكى گير
ز افزونى گذشتم اندكى گير
خوش است اين ره به طبع خلق بودن
مدارا با همه عالم، نمودن
خواهى از دشمن نادان كه گزندت نرسد
رِفق پيشآر و مدارا و تواضع كن و جود
از مروت نيست آزردنْ دل بيمار را
چون ندارى چارهاى، از درد بىدرمان مپرس!
خصم را مغلوب كردن از مروت دور بود
ورنه من غالب حريفى چون تحمّل داشتم
اى شمع رقصان با نسيم، آتش مزن پروانه را
با دوست هم رحمى چو با دشمن، مدارا مىكنى
مدارا كن مده گردن خسيسان را چو آزادان
كه از تنگى كشيدن، بهْ بسى كردن مدارايى
چو در مردم، آرام و قوّت نديد
خود آسوده بودن، مروت نديد
از مروت نيست تندى با پناه آوردگان
ورنه نى در ناخن شيران، نيستان مىكند
بر مردم زمانه، چه رحمت كند كسى؟
با بىمروّتان چه مروت كند كسى؟
همى نيكويى مانَد و مردمى
جوانمردى و خوبى و خرّمى
دانى چه بُود كمال انسان
با دشمن و دوست، لطف و احسان
غمخوارى دوستان، خدا را
دلدارى دشمنان، مدارا
مروت نيست با پرورده خود دشمنى كردن
اگر گل را به دست خود نپيچد باغبان، بهتر
شد نفس بد گُهر ز مدارا گزندهتر
ز احسان نمىشود سگ ديوانه، آشنا