مجلات >حديث زندگى>شماره 19

شعر

شبيه من حتما

تو در كجاى جهانى كه خواب مى‏بينى؟

براى من نگرانى كه خواب مى‏بينى؟

چه زود گم شدى از من، شبيه رفتن گل

به روى رود در آنى كه خواب مى‏بينى

بدون اين‏كه بپرسى كدام ساعت بود؟

بدون آن كه بدانى كه خواب مى‏بينى...

... تو روز را، همه روز را گريسته‏اى

براى گمشدگانى كه خواب مى‏بينى

ولى نشد كه از اين سنگ‏فرش‏ها خود را

به كوچه‏اى بكشانى كه خواب مى‏بينى

نشد كه دست مرا هم بگيرى و با خود

به خانه‏اى برسانى كه خواب مى‏بينى

بهار نيست گلى كه در آب مى‏شكفد

بهشت نيست، جهانى كه خواب مى‏بينى

هميشه با منى آرى، شبيه من حتما

تو هم درست همانى كه خواب مى‏بينى...

محمدسعيد ميرزايى

مثنوى رهايى

براى آزادگان

آمدى و بوى قفس مى‏دهى

زخم تنت را به كه پس مى‏دهى؟

آمده‏اى حنجره‏ات مال ما

زخم تنت نوبر امسال ما

آمدى و حرف قفس مى‏زنى

تند زدى بال و نفس مى‏زنى

خاطره كنج قفس، تازه كن

صبر كن، آهسته نفس تازه كن

سردى من در قدمت گرم باد

من سر و پا گوش، دَمَت گرم باد!

عليرضا دهرويه

خرده سنگ‏ها

چشمان صبح وا شد و من را ديد

در چشم‏هاى خيس من آيينه

دستى كشيد بر سر و بر رويش

در باز شد

وَ كوچه مرا قاپيد

از باد

چادرم كه به خود پيچيد

حال و هواى كوچه تنفس كرد

مى‏بُرد كفش‏هاى مرا تا تَه

پاهاى قيرمالىِ اين كوچه

تنها اگر

اگر

اگر اين خُرده‏سنگ‏ها

تيپا نمى‏زدند دلِ من را .

سارا امينى