مجلات >حديث زندگى>شماره 19

درس‏هاى زندگى

به كوشش: مهدى عيلامى

فُتوّت با غير همكيش

دكتر صادق طباطبايى، در مورد دايى‏اش امام موسى صدر(رهبر ربوده شده شيعيان لبنان) نقل مى‏كند: «يك بستنى‏فروش مسيحى ساكن شهر صور، مورد ظلم يك بستنى‏فروش مسلمانِ شيعه قرار گرفته بود. بستنى‏فروش مسلمان، تبليغ مى‏كرد كه رقيبش مسيحى است و پاك نيست. صور، شهرى با اكثريت شيعه و اقليّت مسيحى است. بنابراين، بستنى‏فروش مسيحى عملاً تحريم و زندگى برايش دشوار شده بود، تا اين كه صبح يكى از روزهاى جمعه نزد امام موسى صدر رفت و از اوضاع خود شكايت نمود. آقاى صدر هم بعد از نماز ظهر آن روز به اتفاق جمعى از نمازگزاران، به سمت بازار به راه افتادند. وقتى به بستنى‏فروش مسيحى رسيدند، آقاى صدر با او خوش و بِشى كردند و پرسيدند: «شما امروز براى ما چه نوع بستنى‏اى در نظر گرفته‏ايد؟» و با همراهانشان در مغازه او نشستند و بستنى خوردند. مردم كه اين صحنه را ديدند، براى خوردن بستنى در آن‏جا ازدحام كردند. چند دقيقه‏اى طول نكشيد كه تمام بستنى‏ها تمام شد و از آن ساعت به بعد، مشكل بستنى‏فروش حل مى‏شود. آقاى صدر، قيمت تمام بستنى‏ها را به او پرداختند؛ ولى وقتى به اصرار فراوان بستنى‏فروش مبنى بر عدم قبول، روبه‏رو شدند، مبلغ يادشده را از طرف او به جمعيت خيريه "البِرّ والإحسان" هديه كردند».

آية‏اللّه‏ مجدالدين محلاّتى در مورد امام موسى صدر مى‏گويد: «او با آن همه عزّت و قدرت و نفوذ اجتماعى‏اى كه خدا به وى عطا كرده بود، و با آن صَلابتى كه در برابر صاحبان قدرت و ستمگران و زورگويان و خصوصا ارتش اسرائيل از خودش نشان داد، عميقا نرمخو و مُدارا پيشه بود. من به عمرم نديدم كه ايشان حتى يك نفر را آزرده‏خاطر كند! حتى مخالفان خودش را هم تحمّل مى‏كرد. گويى خداوند اصلاً ذرّه‏اى خشونت در وجود ايشان خلق نكرده بود!».

نامه مفيد، شماره 16، ص 116 و 59

چمران، گوشت برّه نمى‏خورد!

دكتر مصطفى چمران، در ستاد عمليات خوزستان، زير يك پنكه كهنه به سر مى‏برد. به ايشان گفتيم: كولر نصب كنيم؟ او گفت: «مگر همه رزمنده‏ها كولر دارند؟».

يك بار، برّه‏اى به افتخار او كشتيم. وقتى فهميد، لقمه را از دهان برگرداند و گفت: «مگر رزمنده‏ها گوشت برّه مى‏خورند؟».

وقتى ستاد جنگ‏هاى نامنظم تشكيل شد، اول، جمع اندكى بودند؛ ولى به طور جهشى به هفت هزار نفر رسيدند. اين رزمندگان، حقوق نمى‏گرفتند و فقط جذب اخلاق و تواضع دكتر چمران شده بودند. آنها مى‏ديدند كه چمران، يك ريال حقوق نمى‏گيرد، ولى زودتر از همه در خطّ مقدّم جبهه حاضر مى‏شود.

پس از شهادت چمران، همسرش آمد تا اثاثِ به‏جا مانده‏اش را تحويل بگيرد. فقط يك ساك داشت كه درون آن يك زيرپيراهن كهنه بود و ديگر هيچ!

صد حكايت اخلاقى، شعبانعلى لامعى، ص 16

بخشيدم

در طول حيات حضرت امام خمينى، بارها ديدم كه افراد متعددى از محضر ايشان طلب عفو و حلاليت نمودند و امام، بدون استثنا، اين افراد را مى‏بخشيدند و احيانا دعايى هم به آنها مى‏كردند و چنانچه نامه، داراى آدرس بود، پاسخ از سوى دفتر امام، مكتوب مى‏گرديد و براى آنان فرستاده مى‏شد. مثلاً همسر يكى از مخالفان سياسى امام كه در يكى از شهرهاى فارس زندانى بود، طى نامه‏اى براى حضرت امام نوشته بود: «از آن‏جا كه بشر، جايز الخطاست، شوهر اين جانب به ساحت مقدّس رهبرى اسائه ادب نموده است. اين جانب با كمال شرمندگى از محضر مبارك حضرت نايب الامام، تقاضاى عفو و بخشش نموده، استدعا دارم به بزرگوارى خود، وى را عفو فرمايند...».

نامه مزبور، طبق معمول به عرض امام رسيد و پاسخ امام ـ كه بخشش او بود ـ از سوى دفتر براى آن خانم و نيز براى روحانى سرشناس آن شهر فرستاده شد كه عفو امام به اطلاع مقامات قضايى برسد... . همان روزها، بر اثر اطلاع از اين موارد، حضرت امام از ديوان عالى كشور خواستند كه مَحاكم [دادگسترى] كسى را به خاطر توهين به شخص ايشان محاكمه نكنند و گذشت خود را از اين افراد، پيشاپيش اعلام كردند، با اين كه مثل همه مردم، حق داشتند شاكى باشند.

در سايه آفتاب، محمدحسن رحيميان، ص 96 و 99

گاندى و خشونت!

مهاتما گاندى رهبر انقلاب هند مى‏گويد: «يك وقت سر كلاس، شاگردى مرا خشمگين كرد. تلاش كردم با نصيحت، خطايش را به او بفهمانم؛ اما او لجوجانه مقاومت مى‏كرد. سرانجام، با خط كش، ضربه‏اى به بازويش زدم؛ ولى در موقع زدن، از ناراحتى به خود مى‏لرزيدم و هنوز هم از خشونت آن روزِ خود پشيمان هستم. گمان مى‏كنم آن روز در برابر او به‏جاى قدرت روحى و معنوىِ من، قدرت حيوانى‏ام جلوه‏گر شد».

همه مردم برادرند، مهاتما گاندى

تحمّل وِلگردان

در روزگارى كه ژنرال «هان سين» (از سرداران چين)، بسيار فقير و تنگدست بود، ولگردان دهكده، او را آزار مى‏دادند؛ ولى او با خود مى‏گفت: «به‏جاى آن كه با اوباش و مردم شرور و نادان درگير شوم، كتاب مطالعه مى‏كنم تا بتوانم روزى با فرماندهان بزرگ، مقابله كنم». پس از آن كه به مقام فرماندهى رسيد، ولگردان به وحشت افتادند و تصوّر كردند كه ژنرال از آنان انتقام مى‏گيرد؛ ولى او گفت: «قصد انتقامجويى ندارم. مرد بايد ميدان واقعى زورآزمايى خود را بداند. آن روز اگر اذيّت‏هاى اوباش را جدّى مى‏گرفتم و به زد و خورد مى‏پرداختم، شايد زير لگد و مشتشان مى‏مُردم و امروز به اين مقام نمى‏رسيدم».

داستان‏ها و امثال چينى، ترجمه: محمد دبير سياقى

زن بداخلاق سقراط

گِزانْتيب، زن سقراط، حكيم يونانى، بسيار بدخو و بدزبان بود. روزى ـ در حالى كه لباس مى‏شُست ـ بر سقراط، بسيار خشمگين شد و زبان به دشنام و بدگويى او گشود. حكيم به سبب بردبارى و حكمت، خاموش ماند؛ اما زن، جسارت ورزيد و تَشت آب چركين لباس را برداشت و پيش چشم شاگردان سقراط، بر سر و روى او ريخت. حاضران گفتند: «تحمّل بى‏جا از حكيمى مانند تو پسنديده نيست». سقراط گفت: «چنين است؛ اما نتيجه غُرّيدنِ رعد و جهيدن بَرق، برف و باران است. سخنان تند و زننده، درگيرى خشونت‏بار در پى خواهد داشت و فرار عاقل از دست نادان، بهتر از غلبه و پيروزى بر وى است».

لغت‏نامه، على‏اكبر دهخدا، حرف «ز»

خدا لينكُلْن را حفظ كند!

از عفو و گذشت آبراهام لينكُلْن، رئيس جمهور مردمى امريكا و صادر كننده فرمان لغو برده‏دارى زياد گفته‏اند. مثلاً در جريان جنگ‏هاى داخلى امريكا، زمانى كه حكم اعدام سربازى را كه در سر پُست به خواب رفته بود، براى امضا به نزد او آوردند، او خوددارى كرد و گفت: «چگونه مى‏توانم با دست‏هايى آغشته به خونِ يك جوان بدبخت، به ابديت راه يابم. او يك روستايى است و عادت دارد كه شب، زود بخوابد. نمى‏توانم به خود بقبولانم كه چنان كار كوچكى چنين كيفر بزرگى داشته باشد». جوانى كه لينكُلن عفوش كرده بود، بعدها در جنگ كشته شد. پس از بازرسىِ لباس‏هايش عكسى از لينكلن را پيدا كردند كه پشتش نوشته شده بود: «خداوند، لينكُلن را حفظ كند!». زمانى هم بيست و چهار تن از فراريان محكوم به مرگ را عفو كرد. افسرى به او گفت: «اگر اعدام نشوند، انضباط ارتش به خطر خواهد افتاد». لينكلن در پاسخ گفت: «در ايالات متحده، بيوه زن به حدّ كافى وجود دارد. شما را به خدا، از من نخواهيد كه بر تعدادشان بيفزايم!».

صد حكايت اخلاقى، شعبانعلى لامعى، ص 81

جزاى آزُردن حيوانات

مرحوم حاج‏آقا رضا بهاءالدينى نقل مى‏كردند: «روزى قصابى دو گوسفند را به طرف كشتارگاه مى‏برد. در راهى كه مى‏رفتند، چشم اين حيوانات به سبزى داخل منزلى افتاد و به طرف آن خانه رفتند. قصّاب، عصبانى شد و پاره آجرى بلند كرد و به سر يكى از گوسفندان كوبيد. قضيه اين جا تمام نشد؛ زيرا يك هفته نگذشته بود كه با اهل كوچه‏اش درگيرى پيدا كرد. او را گرفتند و آن قدر با چوب و سنگ به سرش كوبيدند كه از خود بى‏خود شد و روى زمين افتاد».

ايشان پس از نقل اين جريان فرمودند: «هر كس هر كارى بكند به خودش برمى‏گردد».

آيت بصيرت، سيدحسن شفيعى، ص 100

اگر مُنصف نباشى...

مرحوم علامه شيخ محمد جواد مُغْنيه در حسينيه شهر نَبَطيه، بالاى منبر سخنرانى مى‏كرد. امام موسى صدر كه چند روزى بود از سفر به شوروى بازگشته بود، وارد مجلس گرديد. به محض اين كه چشم علامه مغنيه به امام افتاد، او را مورد حمله شديد خود قرار داد و گفت: «اسلام از كسانى كه ادّعاى مسلمانى دارند، ولى از بلاد كفر و شرك و الحاد، ديدار مى‏كنند، به شدّت بى‏زار است». خلاصه مدّتى در حضور مردم و خود امام صدر به ايشان تاخت؛ بى‏آن كه دلايل او را شنيده باشد يا فرصت دفاع به وى بدهد؛ اما ايشان به زمين نگاه مى‏كرد. وقتى مرحوم مغنيه از منبر پايين آمد، امام به سوى او رفت و او را در آغوش كشيد. مردم از اين كار امامشان به شوق آمدند. مغنيه آهسته به گوش امام گفت: «با اين كار، تمام آن حملات و ناسزاها را به خود من برگرداندى!».

يوسف لبنان، امام موسى صدر، سيد محمدرضا غياثى كرمانى، قم: دارالكتاب، ص 63 و 51

مدارا با قاتل فرزند

مرجع بزرگ شيعه، آية‏اللّه سيد ابوالحسن اصفهانى، پسرى فاضل به نام سيد حَسَن داشت كه بيشتر كارهاى او را انجام مى‏داد. يك روز، شخصى از سيّد حسن درخواست كمك مى‏كند، ولى به تمام خواسته‏اش نمى‏رسد و كينه‏اى از ايشان به دل مى‏گيرد. يك روز، اين شخص كينه‏توز در صحن حضرت امير(ع) و در نماز جماعت آية‏الله اصفهانى، خنجرش را بيرون آورده، سيد حسن را به قتل مى‏رساند! با اين كه اين مصيبت براى آية‏اللّه‏ اصفهانى سخت بوده، اما زمانى كه مى‏شنود دولت، قاتل سيد حسن را دستگير كرده، شخصى را مى‏فرستد و قاتل پسرش را آزاد مى‏كند و مصلحت را در تحمل مرگ فرزند مى‏داند.

شهيد مصطفى خمينى گفته بود: «من كسى را صبورتر از آية‏اللّه‏ اصفهانى نمى‏شناسم. در بُحبوحه مبارزاتش عليه انگلستان، پسرش را در صف نماز جماعت مى‏كشند؛ اما او سه بار "لا اله الاّ اللّه‏" مى‏گويد و قاتل را عفو مى‏كند».

زندگى حكيم قشقايى، ص 97

همّتِ همّت!

عبدالجواد كلاهدوز مى‏گويد: به سپاه پاوه رفته بودم تا سراغى از شهيد ابراهيم همّت (فرمانده لشكر 27 محمد رسول اللّه) بگيرم. زمانى كه اتاق‏ها را جستجو مى‏كردم، صداى ناله‏اى به گوشم رسيد. جلو رفتم. ديدم كه شخصى گوشه اتاق افتاده و از درد، ناله مى‏كند. حاج همّت بود. از شدّت سرما خوردگى، عفونت ريه‏ها و شدت درد دندان، نمى‏توانست صحبت كند. گويا براى معالجه و استراحت از منطقه به عقب آمده بود. سه چهار تا قرص مسكّن همراهم بود. آنها را به او دادم و او همه را با هم خورد. شب، غذا تخم‏مرغ آب‏پز بود؛ ولى او نمى‏توانست چيزى بخورد. ناچار، مقدارى آب و آرد و شكر، مخلوط كرديم و بعد از جوشاندن به صورت روان درآورديم كه به عنوان سوپ بخورد. موقع خواب، ديدم از شدّت تب مى‏سوزد. تصميم گرفتم صبح، هر طور شده، او را به دكتر برسانم. صبح، وقتى براى نماز از خواب بيدار شدم، ديدم كه همّت سرجايش نيست. همه جا را گشتم، ولى اثرى از او نديدم. از نگهبانى سراغش را گرفتم. گفتند: «حدود ساعت سه بعد از نيمه شب، حركت كرد به طرف منطقه».

سردار خيبر، بازنويس: مهدى فراهانى، تهران: معاونت مطبوعاتى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، ص 67

مَرَنج و مَرَنجان

مرحوم آية‏اللّه‏ آخوند ملا على همدانى، روزى در جوانى در مجلسى با عالم ربانى، مرحوم شيخ حسنعلى نُخودكى اصفهانى ديدار داشت. در آن جلسه، آقاى آخوند، از آن بزرگوار، درخواست موعظه كرد. مرحوم نخودكى در موعظه‏اى دو كلمه‏اى و مختصر به ايشان فرمود: «مرنج و مرنجان!».

آخوند، اين نكته را به نظم درآورده و سروده بود:

شنيدم من از عالمِ نكته‏دانى

به من گفت اين نكته اندر جوانى

مرنجان دلى را اگر اهل حالى

وگرنه، مرنج از كسى تا توانى

اين نصحيت دو كلمه‏اى، تا آخر عمر مرحوم آخوند، مَرام ايشان شده بود.

مجموعه مقالات كنگره بزرگداشت آخوند ملاعلى معصومى همدانى، همدان: انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، 1380، ص 177