| مجلات >حديث زندگى>شماره 19 |
وقتى كه دخترى جوان و بالغ بودم بيشتر دوست داشتم به باغ وحش بروم؛ آنقدر زياد كه حيوانها را بهتر از دخترهاى هم سن و سال خودم مىشناختم. راستش به نوعى مىخواستم از دست مردم، راحت شوم؛ براى همين هم هميشه مىرفتم باغ وحش. حيوانى كه با آن آشنا شدم يك ماده كفتار جوان بود. او هم مرا خوب مىشناخت و خيلى هم باهوش بود. من به او فرانسوى ياد مىدادم و او هم زبان خودش را به من مىآموخت و بدين ترتيب، ساعات خوشى را با هم داشتيم.
مادرم براى روز اول مِىْ، سرگرم ترتيب دادن مجلسى به افتخار من بود؛ ولى من از آن روز به بعد، هر شب، اضطراب و نگرانى زيادى داشتم. از اين مراسم، متنفّر بودم، بويژه اينكه اين مهمانى به افتخار من ترتيب داده مىشد.
صبح خيلى زودِ روز اول مِىْ سال 1934، به ديدن دوستم (ماده كفتار جوان) رفتم.
ـ اَه، لعنتى! امشب مجبورم در اين مراسم مسخره شركت كنم.
ـ خوش به حالت! اگر من جاى تو بودم خيلى دوست داشتم بروم. لااقل مىشد دو سه كلمه با بقيه حرف زد.
ـ تازه انواع و اقسام خوردنىهاى خوشمزه هم حاضر كردند. خودم امروز ديدم كه يك عالمه خوردنى را با ماشين آوردند خانهمان.
كفتار با ناراحتى جواب داد: «و تو هم ناراضى هستى؟ فكر من را بكن. فقط روزى يك وعده غذا مىخورم، آنهم مىدانى چه آت و آشغالهايى به خوردمان مىدهند؟».
در همين حين، فكر خوبى به ذهنم رسيد. با خنده گفتم: «چهطوره تو بهجاى من بروى؟».
با ناراحتى جواب داد: «ولى ما كه زياد شبيه هم نيستيم؛ وگرنه خيلى خوشحال مىشدم بروم».
ـ ببين، هيچكس در آن تاريكى شب، زياد دقت نمىكند. اگر تو كمى خودت را بپوشانى، توى آن همه جمعيت، كسى تو را نمىشناسد. تازه، همقدِ هم كه هستيم. تو تنها دوست من هستى. خواهش مىكنم اين كار را براى من بكن!
كفتار، به فكر فرو رفت. فهميدم كه واقعا مىخواهد پيشنهاد مرا قبول كند. پس از مدتى فكر كردن، ناگهان گفت: «قبوله!».
از نگهبانان باغ وحش در آن دور و بر، خبرى نبود. چون هنوز صبح خيلى زود بود. سريع درِ قفس را باز كردم و فرار كرديم. مدتى بعد در خيابان بوديم. يك تاكسى گرفتم. به خانه كه رسيديم رفتيم تو اتاق من. همه خواب بودند. لباسى را كه قرار بود براى مراسم بپوشم آوردم. فقط يك مقدار بلند بود. براى دوستم كمى سخت بود كه با كفشهاى پاشنه بلند من، راه برود. يك جفت دستكش هم گير آوردم تا دستهايش را (كه پوشيده از مو بود و اصلاً به دست من شبيه نبود) بپوشاند. تا وقتى آفتاب زد و اتاق روشن شد دوستم ياد گرفته بود كه راست بايستد و كمى راه برود. در اين اثنا كه مشغول بوديم، صداى مادرم آمد كه در را باز كرد تا به من صبح بهخير بگويد. خوشبختانه كفتار توانست سريعا خودش را زير تختم قايم كند.
مادرم در حالى كه پنجره را باز مىكرد گفت: «اتاقت كمى بو گرفته. امشب بايد يك دوش حسابى بگيرى و كمى از عطر و ادكلنهاى جديد من بزنى».
ـ باشه مامان.
مادرم زياد نماند. به نظر، تحمل آن بو برايش سخت بود.
«براى صبحانه دير نكنىها. خوب؟». مادر با گفتن اين كلمات، از اتاق خارج شد.
حالا بزرگترين مشكل اين بود كه چهطور مىشد صورت او را پوشاند. خيلى فكر كرديم تا راهى پيدا كنيم؛ ولى او مُدام پيشنهادهاى مرا رد مىكرد. تا اينكه سرانجام از من پرسيد: «فكر مىكنم جواب را پيدا كردم. ببينم، تو خدمتكار دارى؟».
سؤالش مبهم بود. جواب دادم: «آره».
ـ پس تمومه! زنگ بزن بيايد. وقتى آمد، ما مىپريم رويش و صورتش را مىكَنيم! امشب من صورت او را بهجاى صورت خودم مىپوشم.
ـ ولى اين غير ممكنه. اگر خدمتكارم صورت نداشته باشد كه مىميرد. بعدش هم حتما يك نفر جسدش را پيدا مىكند و ما را مىاندازند زندان.
ـ ولى من خيلى گرسنه هستم. جسدش را هم مىخورم و تمامش مىكنم.
ـ استخوانش را چه كار مىكنى؟
ـ آنها را هم مىخورم. خوب، حاضرى شروع كنيم؟
ـ فقط قول بده قبل از اينكه صورتش را بكَنى او را بكشى وگرنه خيلى اذيت مىشود.
ـ باشد، هر جور كه تو بگويى.
كمى نگران بودم. زنگ زدم كه مرى خدمتكارم بياد. اگر مجبور نبودم در اين مراسم شركت كنم مطمئنا اين كار را نمىكردم. وقتى مرى آمد تو، من صورتم را طرف ديوار برگرداندم تا چيزى نبينم. راستش زياد هم طول نكشيد؛ يك فرياد جزئى و بعدش همه چيز تمام شد. وقتى كفتار داشت او را مىخورد من از پنجره، بيرون را نگاه مىكردم. پس از مدتى گفت: «ديگر نمىتوانم بخورم. سير شدم. فقط پاهايش مانده، آنهم باشد امروز تمامش مىكنم. ببينم، كيفى، چيزى دم دست دارى؟».
ـ تو كمدم يك كيف دارم كه رويش با گلهاى سوسن،(2) گلدوزى شده. دستمالهاى داخلش را بريز بيرون و برش دار.
هرچه گفتم، درست انجام داد و بعد گفت: «حالا برگرد و ببين چهقدر خوشگل شدم!». او با صورت مرى، جلوى آيينه ايستاده بود و خود را تحسين مىكرد. كنارههاى صورت را هم با دندانهايش خوب و مرتب درآورده بود و كاملاً درست و اندازه بود.
جواب دادم: «كارَت واقعا عالى بود!».
آن شب، وقتى كفتار لباسهايش را مرتب پوشيد و آماده شد گفت: «امشب واقعا خيلى خوشحالم. احساس مىكنم كه كاملاً در كارم موفق خواهم شد».
مدتى بود كه صداى موسيقى از پايين شنيده مىشد. به او گفتم: «حالا برو پايين و يادت باشد زياد به مادرم نزديك نشوى. حتما بو مىبرد كه من خودم نيستم. غير از مادر، همه غريبه هستند. موفق باشى!». وقتى مىرفت او را بوسيدم؛ ولى واقعا بوى تندى مىداد.
كاملاً شب نشده بود. من كه از كارهاى پرهيجان آنروز، خسته شده بودم كتابى برداشتم و كنار پنجره باز نشستم و در آرامش و سكوت شب، مشغول شدم. يادم مىآيد كه كتاب «سفرهاى گاليور» اثر «جاناتان سويفت» را مىخواندم. حدودا يك ساعت سپرى شده بود كه متوجه شدم انگار مشكلى پيش آمده. در اين هنگام، يك خفاش با جيغ و داد از پنجره، وارد اتاق شد. من خيلى از خفاش مىترسم. پشت يك صندلى قايم شدم در حالىكه دندانهايم به شدت به هم مىخورد. تازه دو زانو نشسته بودم كه صداى بال بال زدن خفاش در ميان صداى باز شدن در گم شد. مادرم بود كه رنگ پريده و با خشم وارد اتاق شد و گفت: «تازه دور ميز نشسته بوديم كه اون چيزى كه جاى تو نشسته بود، بلند شد و داد زد: "پس گفتى كه من خيلى بو مىدهم. ها؟! خوب، من كيك دوست ندارم". بعدش هم صورتش را پاره كرد و خورد! بعد با يك جهش بلند از پنجره بيرون پريد و در تاريكى، ناپديد شد».
Collie J.& Slater S. (1998) Short Stories. Cambridge University Press.
1 . Leonora Carrington (1917) بانوى نويسنده معاصر انگليسى است كه آثارش رنگ و بوى «سورئاليستى» دارد. او در داستانهايش، سورئاليست و خيالپردازى فانتزى را با يك عنصر اجتماعى تركيب مىكند. نقاشىهاى وى نيز كه تركيب رؤيايى تصاوير انسانها با حشرات است، شهرت جهانى دارد.
2 . fleurs-de-lis، نوعى گل سوسن است و در طرحهاى گلدوزى روى پارچه از آن استفاده مىشد كه در انگليس آن زمان، نشان دهنده نجابت و متعلق بودن به خانوادههاى اشرافى است.