مجلات >حديث زندگى>شماره 19

اولين حضور

لئونورا كارينگتن(1)

ترجمه: احمد جمالى

وقتى كه دخترى جوان و بالغ بودم بيشتر دوست داشتم به باغ وحش بروم؛ آن‏قدر زياد كه حيوان‏ها را بهتر از دخترهاى هم سن و سال خودم مى‏شناختم. راستش به نوعى مى‏خواستم از دست مردم، راحت شوم؛ براى همين هم هميشه مى‏رفتم باغ وحش. حيوانى كه با آن آشنا شدم يك ماده كفتار جوان بود. او هم مرا خوب مى‏شناخت و خيلى هم باهوش بود. من به او فرانسوى ياد مى‏دادم و او هم زبان خودش را به من مى‏آموخت و بدين ترتيب، ساعات خوشى را با هم داشتيم.

مادرم براى روز اول مِىْ، سرگرم ترتيب دادن مجلسى به افتخار من بود؛ ولى من از آن روز به بعد، هر شب، اضطراب و نگرانى زيادى داشتم. از اين مراسم، متنفّر بودم، بويژه اين‏كه اين مهمانى به افتخار من ترتيب داده مى‏شد.

صبح خيلى زودِ روز اول مِىْ سال 1934، به ديدن دوستم (ماده كفتار جوان) رفتم.

ـ اَه، لعنتى! امشب مجبورم در اين مراسم مسخره شركت كنم.

ـ خوش به حالت! اگر من جاى تو بودم خيلى دوست داشتم بروم. لااقل مى‏شد دو سه كلمه با بقيه حرف زد.

ـ تازه انواع و اقسام خوردنى‏هاى خوشمزه هم حاضر كردند. خودم امروز ديدم كه يك عالمه خوردنى را با ماشين آوردند خانه‏مان.

كفتار با ناراحتى جواب داد: «و تو هم ناراضى هستى؟ فكر من را بكن. فقط روزى يك وعده غذا مى‏خورم، آن‏هم مى‏دانى چه آت و آشغال‏هايى به خوردمان مى‏دهند؟».

در همين حين، فكر خوبى به ذهنم رسيد. با خنده گفتم: «چه‏طوره تو به‏جاى من بروى؟».

با ناراحتى جواب داد: «ولى ما كه زياد شبيه هم نيستيم؛ وگرنه خيلى خوشحال مى‏شدم بروم».

ـ ببين، هيچ‏كس در آن تاريكى شب، زياد دقت نمى‏كند. اگر تو كمى خودت را بپوشانى، توى آن همه جمعيت، كسى تو را نمى‏شناسد. تازه، هم‏قدِ هم كه هستيم. تو تنها دوست من هستى. خواهش مى‏كنم اين كار را براى من بكن!

كفتار، به فكر فرو رفت. فهميدم كه واقعا مى‏خواهد پيشنهاد مرا قبول كند. پس از مدتى فكر كردن، ناگهان گفت: «قبوله!».

از نگهبانان باغ وحش در آن دور و بر، خبرى نبود. چون هنوز صبح خيلى زود بود. سريع درِ قفس را باز كردم و فرار كرديم. مدتى بعد در خيابان بوديم. يك تاكسى گرفتم. به خانه كه رسيديم رفتيم تو اتاق من. همه خواب بودند. لباسى را كه قرار بود براى مراسم بپوشم آوردم. فقط يك مقدار بلند بود. براى دوستم كمى سخت بود كه با كفش‏هاى پاشنه بلند من، راه برود. يك جفت دستكش هم گير آوردم تا دست‏هايش را (كه پوشيده از مو بود و اصلاً به دست من شبيه نبود) بپوشاند. تا وقتى آفتاب زد و اتاق روشن شد دوستم ياد گرفته بود كه راست بايستد و كمى راه برود. در اين اثنا كه مشغول بوديم، صداى مادرم آمد كه در را باز كرد تا به من صبح به‏خير بگويد. خوشبختانه كفتار توانست سريعا خودش را زير تختم قايم كند.

مادرم در حالى كه پنجره را باز مى‏كرد گفت: «اتاقت كمى بو گرفته. امشب بايد يك دوش حسابى بگيرى و كمى از عطر و ادكلن‏هاى جديد من بزنى».

ـ باشه مامان.

مادرم زياد نماند. به نظر، تحمل آن بو برايش سخت بود.

«براى صبحانه دير نكنى‏ها. خوب؟». مادر با گفتن اين كلمات، از اتاق خارج شد.

حالا بزرگ‏ترين مشكل اين بود كه چه‏طور مى‏شد صورت او را پوشاند. خيلى فكر كرديم تا راهى پيدا كنيم؛ ولى او مُدام پيشنهادهاى مرا رد مى‏كرد. تا اين‏كه سرانجام از من پرسيد: «فكر مى‏كنم جواب را پيدا كردم. ببينم، تو خدمتكار دارى؟».

سؤالش مبهم بود. جواب دادم: «آره».

ـ پس تمومه! زنگ بزن بيايد. وقتى آمد، ما مى‏پريم رويش و صورتش را مى‏كَنيم! امشب من صورت او را به‏جاى صورت خودم مى‏پوشم.

ـ ولى اين غير ممكنه. اگر خدمتكارم صورت نداشته باشد كه مى‏ميرد. بعدش هم حتما يك نفر جسدش را پيدا مى‏كند و ما را مى‏اندازند زندان.

ـ ولى من خيلى گرسنه هستم. جسدش را هم مى‏خورم و تمامش مى‏كنم.

ـ استخوانش را چه كار مى‏كنى؟

ـ آنها را هم مى‏خورم. خوب، حاضرى شروع كنيم؟

ـ فقط قول بده قبل از اين‏كه صورتش را بكَنى او را بكشى وگرنه خيلى اذيت مى‏شود.

ـ باشد، هر جور كه تو بگويى.

كمى نگران بودم. زنگ زدم كه مرى خدمتكارم بياد. اگر مجبور نبودم در اين مراسم شركت كنم مطمئنا اين كار را نمى‏كردم. وقتى مرى آمد تو، من صورتم را طرف ديوار برگرداندم تا چيزى نبينم. راستش زياد هم طول نكشيد؛ يك فرياد جزئى و بعدش همه چيز تمام شد. وقتى كفتار داشت او را مى‏خورد من از پنجره، بيرون را نگاه مى‏كردم. پس از مدتى گفت: «ديگر نمى‏توانم بخورم. سير شدم. فقط پاهايش مانده، آن‏هم باشد امروز تمامش مى‏كنم. ببينم، كيفى، چيزى دم دست دارى؟».

ـ تو كمدم يك كيف دارم كه رويش با گل‏هاى سوسن،(2) گلدوزى شده. دستمال‏هاى داخلش را بريز بيرون و برش دار.

هرچه گفتم، درست انجام داد و بعد گفت: «حالا برگرد و ببين چه‏قدر خوشگل شدم!». او با صورت مرى، جلوى آيينه ايستاده بود و خود را تحسين مى‏كرد. كناره‏هاى صورت را هم با دندان‏هايش خوب و مرتب درآورده بود و كاملاً درست و اندازه بود.

جواب دادم: «كارَت واقعا عالى بود!».

آن شب، وقتى كفتار لباس‏هايش را مرتب پوشيد و آماده شد گفت: «امشب واقعا خيلى خوشحالم. احساس مى‏كنم كه كاملاً در كارم موفق خواهم شد».

مدتى بود كه صداى موسيقى از پايين شنيده مى‏شد. به او گفتم: «حالا برو پايين و يادت باشد زياد به مادرم نزديك نشوى. حتما بو مى‏برد كه من خودم نيستم. غير از مادر، همه غريبه هستند. موفق باشى!». وقتى مى‏رفت او را بوسيدم؛ ولى واقعا بوى تندى مى‏داد.

كاملاً شب نشده بود. من كه از كارهاى پرهيجان آن‏روز، خسته شده بودم كتابى برداشتم و كنار پنجره باز نشستم و در آرامش و سكوت شب، مشغول شدم. يادم مى‏آيد كه كتاب «سفرهاى گاليور» اثر «جاناتان سويفت» را مى‏خواندم. حدودا يك ساعت سپرى شده بود كه متوجه شدم انگار مشكلى پيش آمده. در اين هنگام، يك خفاش با جيغ و داد از پنجره، وارد اتاق شد. من خيلى از خفاش مى‏ترسم. پشت يك صندلى قايم شدم در حالى‏كه دندان‏هايم به شدت به هم مى‏خورد. تازه دو زانو نشسته بودم كه صداى بال بال زدن خفاش در ميان صداى باز شدن در گم شد. مادرم بود كه رنگ پريده و با خشم وارد اتاق شد و گفت: «تازه دور ميز نشسته بوديم كه اون چيزى كه جاى تو نشسته بود، بلند شد و داد زد: "پس گفتى كه من خيلى بو مى‏دهم. ها؟! خوب، من كيك دوست ندارم". بعدش هم صورتش را پاره كرد و خورد! بعد با يك جهش بلند از پنجره بيرون پريد و در تاريكى، ناپديد شد».

منبع

Collie J.& Slater S. (1998) Short Stories. Cambridge University Press.



1 . Leonora Carrington (1917) بانوى نويسنده معاصر انگليسى است كه آثارش رنگ و بوى «سورئاليستى» دارد. او در داستان‏هايش، سورئاليست و خيال‏پردازى فانتزى را با يك عنصر اجتماعى تركيب مى‏كند. نقاشى‏هاى وى نيز كه تركيب رؤيايى تصاوير انسان‏ها با حشرات است، شهرت جهانى دارد.

2 . fleurs-de-lis، نوعى گل سوسن است و در طرح‏هاى گلدوزى روى پارچه از آن استفاده مى‏شد كه در انگليس آن زمان، نشان دهنده نجابت و متعلق بودن به خانواده‏هاى اشرافى است.