مجلات >حديث زندگى>شماره 19

مدرسه غيرانتفاعى كوهساران!

شاديبا

تا چند ماه قبل فكر مى‏كردم، كوه يعنى همان دربند يا دَرَكه تهران؛ جايى كه زندگى شكل ديگرى دارد: آخر هفته و زغال، قليان، چاى، تخمه، سيخ، جگر، گوشت، توپ،... .

آن‏جايى كه تهرانى‏ها خستگى يك هفته را از تن درمى‏آورند و رها از افسردگى‏ها و استرس‏ها براى كار هفته بعد آماده مى‏شوند.

مدرسه كه مى‏رفتيم، ياد گرفته بودم كه قله دماوند، بلندترين قله ايران و قله اورست، بلندترين قله جهان است. رشته كوه البرز، بزرگ‏ترين و طولانى‏ترين رشته كوه ايران است.

توى روزنامه خوانده بودم كه رشته كوه البرز باعث مى‏شود هواى آلوده تهران جابه‏جا نشود و تهران در رتبه‏هاى اول كلان‏شهرهاى آلوده جهان بماند؛ هرچند الآن اين فقط هواى تهران نيست كه آلوده و كثيف است!

شب‏ها، خسته و كوفته، پاى تلويزيون، اول و وسط و آخر سريال‏ها (شما بخوانيد: مجموعه‏هاى داستانى) ياد كوهستان‏هاى ايران مى‏افتم: آب معدنى (دماوند)، لاستيك ماشين (دنا)، يخچال و فريزر (زاگرس)،... .

در فصل جوانى، فصل نور، عشق، شور و مستى، شعر كوه، آوازم بود:

آه!

باز اين دلِ سرگشته من

ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمنّاى دو دوست.

آزمون بود و تماشاى دو عشق.

در زمانى كه چو كبك،

خنده مى‏زد «شيرين»،

تيشه مى‏زد «فرهاد»!

نه توان گفت به جانبازى فرهاد: افسوس!

نه توان كرد ز بى‏دردىِ «شيرين» فرياد.

كارِ «شيرين» به جهان، شور برانگيختن است!

عشق در جان كسى ريختن است!

كارِ «فرهاد» برآوردن ميلِ دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با كوه درآويختن است.(1)

تازگى با برو بچه‏هاى كوهنورد آشنا شده‏ام و با ايران، اين سرزمين عجايب، آشناتر! سرزمين تضادها: كوير و دريا، گرما و سرما، خشكسالى و سرسبزى، كوه و دشت،... در يك زمان و يك فصل! زمانى كه منطقه‏اى در گرماى طاقت‏فرسا به سر مى‏برد، در نقطه‏اى ديگر، سرما به زير صفر درجه مى‏رسد و كوهنورد در مسير دشت‏ها و كوه‏ها تغييرات آب و هوا را تجربه مى‏كند و نيز اختلاف زندگى مردمان را مى‏بيند:

صفا و سادگى آدميان دور از شهر و شلوغى و كلافگى انسان‏هاى خيابان و شهر!

كوه، سرزمين غربت و تنهايى هم هست. كوهنوردانى كه به تنهايى در دل صخره‏ها براى رسيدن به فراز كوه تلاش مى‏كنند، به راستى در آن ارتفاعات، به چه چيزى فكر مى‏كنند؟

ياد «محمد اوراز» بچه مسلمان نقده‏اى، به خير! ايرانى مسلمانى كه اورست را فتح كرد و پرچم ايران را در چندين ارتفاع بلند جهان برافراشت و چه غمگينانه در سال 82 در قله «گاشربروم» پاكستان سقوط كرد و... .

تاريخ بشريت با كوه، گره خورده است. پيامبر اسلام(ص) از كفر و الحاد به كوه نور پناه مى‏برد و قلب و دلش را با معنويت و نور خدا پر مى‏كند. او انسان بود نه فرشته و خدا وى را براى آدم‏هاى روى زمين انتخاب كرد و در غار حراء، رسالتش را با امر به خواندن، آغاز كرد!

اما پيروانش در كوه اُحد، دل به پايين كوه بستند و نزديك بود كفر فاتح شود كه... .

خوب كه فكر كنيد مى‏بينيد كه از كوه مى‏شود خيلى چيزها ياد گرفت. كوه، آموزگار خوبى‏هاست!

ما جزئى از جهان هستيم و مثل همه موجودات، نياز به زمانى براى رشد و تكامل (كودكى، جوانى، پيرى) داريم. طبيعت، زمانى استراحت مى‏كند و زمانى ديگر، بهار، زنگ بيدارى را به صدا در مى‏آورد. استوارى در برابر حوادث، انعطاف‏پذيرى در شرايط مختلف، سرسبزى، آرامش، و... از درس‏هاى كوه است.

كوه، يكى از ايستگاه‏هاى شادى و رهايى از افسردگى است. در دل كوه با دنياى روشن و واقعى آشنا مى‏شويد و اگر با دوستان، گرم و صميمى باشيد، پيام شادى و شعر كوه را چه زيبا مى‏فهميد.

يكى دو مثال:

يك) با جمعى از دانشجويان و اساتيد دانشگاه، يك رنگ و يك دست، به سمت قلّه كوه، در حركت هستى و احساس مى‏كنى هر لحظه، آسمان به تو نزديك‏تر مى‏شود. جايى براى استراحت پيدا مى‏كنيد... استاد و شاگرد، كنار هم و از يك استكان، با يك حبّه كوچك قند، چاى مى‏خورند؛ دوتا از بچه‏هاى علاقه‏مند به فوتبال، به راديو ور مى‏روند تا نتيجه بازى دو تيم... را بفهمند؛ ولى راديو هيچ موجى را نمى‏گيرد و آنها كلافه شده‏اند؛ آن يكى، دو ساعت است كه يكى از بچه‏هاى آسيب ديده را كول كرده ولى احساس خستگى نمى‏كند و سر به سر بچه‏ها مى‏گذارد؛ خلاصه، دور از تشريفات و دوستانه دور هم هستيد!

دو) زوج جوانى در ماه عسل، فوق‏العاده خوشحال و هيجان‏زده، در دامنه كوه، با اميد، شيفتگى، مهر و اشتياق، دست يكديگر را محكم گرفته‏اند و سردى كوهستان، بوى علف تازه باران خورده، ساقه‏هاى بلند گياهان كه با وزش نسيم، خم شده‏اند، آواز خوش پرندگان، آسمان آبى با ابرهاى شناور درختان سبز و قد كشيده و... آن دو را سرمست از آرامش و صفا مى‏كند!

شما، مثال‏هاى ديگرى سراغ داريد؟

اگر پاى صحبت كوه بنشينيم، حرف‏هاى زيادى براى گفتن دارد و همين‏طور، درد دل‏هاى ما هم تمام نشده؛ اما حيف كه از آن دور شديم و دوباره در جاده زندگى قدم مى‏زنيم.



1 . فريدون مشيرى، دفتر شعر «لحظه‏ها و احساس‏ها»: قصّه شيرين .