مجلات >حديث زندگى>شماره 19

گاهى دانش ـ گاهى همايش!

شاديبا

به مهرماه كه نزديك مى‏شيم، همه دانشجوها به تكاپو مى‏افتن. بابا و مامانا هم همين‏طور! دنگ و فنگ ثبت‏نام، خوابگاه، شهريه و هزار مسئله ديگه، كلى وقت و حال آدما رو مى‏گيره.

بچه‏هاى سال اول، شور و شوق زيادى دارن و خيلى چيزها براشون مهم نيست؛ اما وقتى يكى دو ترم تمام مى‏شه، تازه مى‏فهمن كه:

دانشگاه، يعنى گاهى: دانش، استاد، واحد، ترم، كوييز، پروژه، مشروطى و...

و گاهى: همايش، عشق، چاى، اردو، اِسنك، قهر و آشتى، بستنى و... .

* * *

كارشناسان تربيتى، سنّ ورود به دانشگاه را سنّ شكل‏گيرى شخصيت مى‏دونن، خصوصا شخصيت اجتماعى!

بچه‏ها مروّت و مدارا با ديگرون رو ياد مى‏گيرن، همين‏طور، اينو كه چه‏طور مى‏شه سر كلاس، حرف زد و استاد نفهمه و... .

روزهاى قبل از امتحان كه نگو! شخصيت همه، تكميلِ تكميله: تكاپو براى كپى كردن جزوه استاد يا جزوه بچه‏هاى... خون، يافتن سؤالات فلان استاد، بى‏حوصلگى، خراب شدن توى اتاق بقيه، غذاهاى داغون، شب‏ها صداى گاو، گربه، داد و فرياد، آواز و ترانه و...

* * *

رامين مى‏گه: دانش، هميشه همراه گرسنگى و بى‏پوليه. دانشجو در اصل، «دانشجوع» بوده كه به خاطر كثرت استعمال، شده «دانشجو» و معنا و مفهوم آن براى خيلى‏ها: ساده خوردن، پذيرايى فقط با چاى، خط واحد، وام و... است.

* * *

يونس، پس از چند ترم، وقتى به خونه برمى‏گرده، احساس غربت مى‏كنه، فكر مى‏كنه دنياى اون با بقيه اعضاى خونه متفاوت شده: ديگه اونا منو درك نمى‏كنن! موندن برام سخته. دوست دارم زود برگردم پيش بچه‏ها توى خوابگاه. وقتى با بچه‏هاى محل هستم، مى‏گن: يونس! اخلاقت عوض شده! جور ديگه‏اى حرف مى‏زنى، طور ديگه‏اى لباس مى‏پوشى... .

نمى‏دونم شايد اونا راست مى‏گن؛ ولى من خودم دنيامو عوض نكردم. كى مى‏تونه دنياى جديد و قديم منو به هم يك پيوند ارزان و بادوام بزنه؟

اون راست مى‏گه؛ چون حتّى امام جماعت دانشگاه هم احكام رو جورى مى‏گه كه با احكام پيشنماز محلّه‏شون، خيلى فرق داره! و تو هر قدر دلت بخواد مى‏تونى به احكام خدا ايراد بگيرى و او فقط سعى مى‏كنه پاسخ بده و رو ترش نكنه، و تازه بقيه هم خوب گوش مى‏كنن.

* * *

سينا، دانشگاه رو به روغن تشبيه مى‏كنه! همين‏طور كه روغن كوپنى، تعادلى، آزاد و صادراتى داريم، دانشگاه هم چند جوره:

يكى اونى كه از كلنگ‏زنى تا افتتاحش، چند دولت عوض مى‏شه!

ديگه اون كه در ساخت دانشگاه و پذيرش دانشجو در هر كجا و هر شيوه، آزاد است!

پيام زور، كه قبولى‏اش نورى است در تاريكى و البته براى فارغ‏التحصيلى‏اش بايد زور زيادى زد!

و... .

* * *

سودابه كه زبان انگليسى رو فولِ فوله، هميشه شهريه خوابگاه را به موقع پرداخت مى‏كنه تا در تسويه حساب، مشمول تخفيف بشه. دوستش ليلا كه خيلى به فلسفه علاقه داره، براى اين‏كه نصف شهريه دانشگاه... رو بده، هميشه شاگرد اول كلاسه!

منصوره هم براى تبديل نمره 16 به 17 كه مشمول تخفيف شبانه‏ها بشه، چند تا از تحقيق‏هاى استاد را تحويل مى‏گيره و براش انجام مى‏ده.

روزهاى تعطيل، خوابگاه، حال و هواى ديگه‏اى داره:

كامران از اين كه در روز تعطيل تا هر وقت بخواد مى‏تونه بخوابه، حال مى‏كنه! گاهى هم شب تعطيل، بچه‏ها دور هم جمع مى‏شن و خوراكى‏ها را مى‏زارن وسط و... سعيد مى‏گه كه اين خوشى‏ها ساعت 11 جمعه تموم مى‏شه، احساس گرسنگى مثل آژير خطر، كار مى‏كنه، بچه‏ها با قابلمه و شور و هلهله مى‏ريزن توى آشپزخانه، تازه اونم يك گاز و چند اتاق 4 يا 5 نفره!

حميد از دردسر مهمان آوردن به خوابگاه، شستن لباس‏ها و سردى آب حمام، خراب بودن سرويس‏ها، خرابى يخچال و... مى‏ناله. ناقلا بعضى وقت‏ها با رفيقاش مى‏ره كوه و حال و صفا مى‏كنه، هيچى نمى‏گه!

رضا و يك سرى از بچه‏مثبتا، صبح زود جمعه بيدارند و براى برگزارى دعاى ندبه و تعقيبات آن (صبحانه، چاى و...) در تلاش‏اند. خدا قوّت!

خودمونيم! بعضى تعطيلى‏ها، مث عاشورا و شب قدر دوم، همه بچه خوابگاهى‏ها مثل هم مى‏شن. حتّى بعضى‏هاى ديگه (كه پيش ماماناشون زندگى مى‏كنن يا خونه گرفتن) هم ميان خوابگاه. اون وقت، اشك و ناله‏هاى آرام و سينه‏زنى و مناجات كسايى رو مى‏بينى كه اصلاً بهشون نمى‏آد. اصلاً مگه بايد به آدما بياد؟!

* * *

خلاصه، اين همه داستان نيست:

بالا رفتيم، دوغ بود

پايين اومديم، ماست بود

قصّه، كمى راست بود!