مجلات >حديث زندگى>شماره 19

خانم بَبر و همسرش

جيمز تربر

ترجمه: مهدى فلاح

«پراد فوت» ببرى بود كه چند هفته پس از تشكيل زندگى مشترك از زنش «صبرا» خسته شد و كارش اين شد كه صبح‏ها زود و زودتر از خانه بيرون مى‏رفت و شب‏ها دير و ديرتر به خانه برمى‏گشت. او ديگر زنش را «پنجه طلايى» يا چيز ديگرى صدا نمى‏كرد و به‏جاى آن، موقعى كه به چيزى احتياج داشت فقط دست‏هايش را به هم مى‏زد يا اگر زنش در طبقه بالا بود، او را با سوت صدا مى‏زد. آخرين گفتگوى طولانى او با زنش موقع صرف صبحانه بود: «ديگه چه‏ات شده؟ برنج و روغن و حبوبات، توى خانه نداريم كه داريم، عشق و اين حرف‏ها را بايد با لباس عروسى‏ات كنار بگذارى و فراموشش كنى!». بعد قهوه‏اش را تمام كرد. روزنامه خبرهاى جنگل را زمين گذاشت و به طرف در رفت.

صبرا پرسيد: «كجا مى‏روى؟». او گفت: «بيرون». و بعد از آن، هر وقت كه زنش از او مى‏پرسيد كه كجا مى‏رود او مى‏گفت: «بيرون»، «هر جا دلم خواست» يا «به تو مربوط نيست!».

وقتى صبرا متوجه چيزى شد كه اگر به نوع برگزيده (يعنى انسان) تعلق داشت يك اتفاق ميمون به حساب مى‏آمد و موضوع را با شوهرش در ميان مى‏گذاشت. شوهرش با فرياد گفت: «بزرگ زيلوفون». او حالا ياد گرفته بود كه با زنش به زبان رمز صحبت كند و معناى «بزرگ زيلوفون» اين بود كه: «اميدوارم وقتى بچه‏ها بزرگ شدند، نوازنده زيلوفون يا سرلشكر شوند». بعد هم گذاشت و رفت؛ كارى كه همه ببرهاى نر در چنين مواقعى انجام مى‏دهند. چون حوصله اذيت بچه‏ها را نداشت و دلش مى‏خواست وقتى برگردد كه پسرهايش آن‏قدر بزرگ شده باشند كه با آنها بوكس بازى كند و دخترهايش به سنى رسيده باشند كه با آنها شوخى كند. در حالى كه منتظر وقوع آن اتفاق ناميمون بود، وقتش را صرف دعوا با بوفالوها يا پرسه زدن با رفقايش مى‏كرد.

وقتى او سرانجام به خانه برگشت به زنش گفت: «خواب گربه» يعنى مى‏روم بخوابم و اگر بچه‏ها با جيغ و دادشان مرا از خواب بيدار كنند آنها را مثل بچه گربه، توى آب خفه مى‏كنم.

صبرا با عصبانيت به طرف در خانه رفت، آن را باز كرد به شوهرش گفت: «بزن به چاك!».

جنگى كه درگرفت، وحشتناك ولى كوتاه بود. «پراد فوت» مبارزه را با يك ضربه اشتباه شروع كرد و با يك ضربه هوك راست قوى (كه به راستى نفهميد از كجا خورده است)، نقش زمين شد.

صبح روز بعد كه توله‏هاى پسر و دختر، با بى‏تابى از پله‏ها پايين دويدند و از مادرشان پرسيدند كه: «با چه مى‏توانند بازى كنند؟»، مادرشان گفت: «مى‏توانيد به اتاق نشيمن برويد و با قاليچه ببر جلوِ شومينه بازى كنيد. اميدوارم از پدرتان خوشتان بيايد!». و بچه‏ها از پدرشان خوششان آمد.

نتيجه: هرگز با يك خانم ببر، بدرفتارى نكنيد؛ مخصوصا اگر خودتان يك ببر باشيد.