| مجلات >حديث زندگى>شماره 19 |
ترجمه: مهدى فلاح
«پراد فوت» ببرى بود كه چند هفته پس از تشكيل زندگى مشترك از زنش «صبرا» خسته شد و كارش اين شد كه صبحها زود و زودتر از خانه بيرون مىرفت و شبها دير و ديرتر به خانه برمىگشت. او ديگر زنش را «پنجه طلايى» يا چيز ديگرى صدا نمىكرد و بهجاى آن، موقعى كه به چيزى احتياج داشت فقط دستهايش را به هم مىزد يا اگر زنش در طبقه بالا بود، او را با سوت صدا مىزد. آخرين گفتگوى طولانى او با زنش موقع صرف صبحانه بود: «ديگه چهات شده؟ برنج و روغن و حبوبات، توى خانه نداريم كه داريم، عشق و اين حرفها را بايد با لباس عروسىات كنار بگذارى و فراموشش كنى!». بعد قهوهاش را تمام كرد. روزنامه خبرهاى جنگل را زمين گذاشت و به طرف در رفت.
صبرا پرسيد: «كجا مىروى؟». او گفت: «بيرون». و بعد از آن، هر وقت كه زنش از او مىپرسيد كه كجا مىرود او مىگفت: «بيرون»، «هر جا دلم خواست» يا «به تو مربوط نيست!».
وقتى صبرا متوجه چيزى شد كه اگر به نوع برگزيده (يعنى انسان) تعلق داشت يك اتفاق ميمون به حساب مىآمد و موضوع را با شوهرش در ميان مىگذاشت. شوهرش با فرياد گفت: «بزرگ زيلوفون». او حالا ياد گرفته بود كه با زنش به زبان رمز صحبت كند و معناى «بزرگ زيلوفون» اين بود كه: «اميدوارم وقتى بچهها بزرگ شدند، نوازنده زيلوفون يا سرلشكر شوند». بعد هم گذاشت و رفت؛ كارى كه همه ببرهاى نر در چنين مواقعى انجام مىدهند. چون حوصله اذيت بچهها را نداشت و دلش مىخواست وقتى برگردد كه پسرهايش آنقدر بزرگ شده باشند كه با آنها بوكس بازى كند و دخترهايش به سنى رسيده باشند كه با آنها شوخى كند. در حالى كه منتظر وقوع آن اتفاق ناميمون بود، وقتش را صرف دعوا با بوفالوها يا پرسه زدن با رفقايش مىكرد.
وقتى او سرانجام به خانه برگشت به زنش گفت: «خواب گربه» يعنى مىروم بخوابم و اگر بچهها با جيغ و دادشان مرا از خواب بيدار كنند آنها را مثل بچه گربه، توى آب خفه مىكنم.
صبرا با عصبانيت به طرف در خانه رفت، آن را باز كرد به شوهرش گفت: «بزن به چاك!».
جنگى كه درگرفت، وحشتناك ولى كوتاه بود. «پراد فوت» مبارزه را با يك ضربه اشتباه شروع كرد و با يك ضربه هوك راست قوى (كه به راستى نفهميد از كجا خورده است)، نقش زمين شد.
صبح روز بعد كه تولههاى پسر و دختر، با بىتابى از پلهها پايين دويدند و از مادرشان پرسيدند كه: «با چه مىتوانند بازى كنند؟»، مادرشان گفت: «مىتوانيد به اتاق نشيمن برويد و با قاليچه ببر جلوِ شومينه بازى كنيد. اميدوارم از پدرتان خوشتان بيايد!». و بچهها از پدرشان خوششان آمد.
نتيجه: هرگز با يك خانم ببر، بدرفتارى نكنيد؛ مخصوصا اگر خودتان يك ببر باشيد.