مجلات >حديث زندگى>شماره 19

اپيدمىِ(1) «فرونگذاشتن هيچ تلاشى براى گريز»

يا همان «فرار مغزها»ى خودمان

سيدحسن كيايى

اصول كافى از آن كتاب‏هايى است كه نخوانده، حق دارد. و حقش اين نيست كه هر همچون منِ «يحملون اسفارا»يى، به تقصير، تفسيرش آورد؛ اما از آن‏رو كه مقصود، قاصد را به خود مى‏كشد و چاره‏اى نه قاصد راست نه مقصود را از به هم رسيدن، طلب شعور كردم؛ گشودم «كتاب علم» اصول كافى را. اين آمد از محمد ـ درود سزاست ـ .

«كسى كه در راهى رود كه در آن دانشى جويد، خدا او را به راهى سوى بهشت برد. همانا فرشتگان با خرسندى بال‏هاى خويش براى دانشجو فرو نهند و اهل زمين و آسمان تا برسد به ماهيان دريا براى دانشجو آمرزش طلبند و برترى عالم بر عابد مانند برترى ماه شب چهارده است بر ستارگان ديگر و علما وارث پيامبران‏اند؛ زيرا پيمبران، دينارى و درهمى به‏جاى نگذارند؛ بلكه دانش به‏جاى گذارند. هركه از دانش ايشان برگيرد، بهره فراوانى برده است».

و روايت راويان را شروع نكرده همين‏جا تمام مى‏كنم به خبرى از سه خبر. اولى كه در همان «كتاب العلم» هست رواياتى در تحديد دانش به چيزى كمتر از آن كه ما امروز دانش مى‏خوانيم (و قياس حوزه آن دانش و اين بماند) و رواياتى در عمل به علم. و هم رواياتى در باب چگونگى عمل (عمل چيست، كجا و كى؟ با چه وسيله‏اى و توسط چه كسى؟). و حرفى از حب الوطن و... نمى‏زنم كه گمان مى‏كنم همين كفايت است براى دلى كه «از دل برآمده» ناچار، ناخواسته بر او نشستنى است.

و اما بعد...

حقير فقيرِ سراپا تقصير، از ديرباز و خيلى زود با اين پديده «فرار مغز»ها هم جوار بوده و هم‏كلاس و حتى هم‏نيمكت! و يادش است اولين‏بارى كه ديد مغزى دچار گريز از وطن مى‏شود، دوم راهنمايى بود. و اولين بار و دومين‏بار همان سال با هم اتفاق افتاد كه دو تا از هم‏نيمكت‏هايش يكى به «تو نرو تو»ى كانادا و ديگرى به «فنارسه» بيرون شدند. كه فرار مغزى در آن سن، اصلاً قابل بررسى نيست. اما بعدها راقم سطور در دبيرستان و دانشگاه نيز مكرر به اين پديده برخورد. و در دانشگاه كه انگار زير صندلى‏ها فنر بزرگى فشرده است، منتظر رها شدن و سوت كردنِ (پرت كردن همراه با صندلى سوت كشيدن) ما يقعد عليها به آن سوى مرزها. و حتى بگويم اپيدمىِ «فرو نگذاشتن هيچ تلاشى براى گريز» تنها شامل دانشگاه‏هايى كه به زعم عموم انظار و افكار كارشناسان، در رده بالاترى از حيث ارائه خدمات آموزشى هستند، نيست؛ و هم نه محدود به طيف خاصى از گرايش‏ها.

واقعيت، اين است كه هر متخصصى براى هر مملكتى، يك پروژه ملى است (مثلاً مثل يك سد يا نيروگاه بزرگ). و مهاجرت بى‏بازگشت او، شكست يك پروژه ملى. يك متخصص كه امروز درياچه‏اى است، پرورشگاه ماهيان غوص كننده در علم، ديروز بستر خشكى بوده، آبستن مردابى و لجنزارى يا دريايى و ماهى‏زارى!

و نيازى به عدد و رقم آماريون نيست؛ صد البته كه اين پروژه ملىِ آماده ـ و يا تقريبا آماده ـ بارورى كه چادر جمع كردن ثمرش را چندين سال پيش زير درخت پهن كرده‏اند، يكى از آن دَه بستر خشك ديروز است كه براى هر ده آنها به همان اندازه كه براى او، هزينه شده و هر نُه تاى آن نُه، پتانسيل‏هاى موجود در او را داشته‏اند (لااقل در استعدادهاى ملزوم تخصص او)؛ كه به دلايل گونه‏گون آن نُهِ ديگر آماده ـ يا تقريبا آماده ـ بارور نشده‏اند؛ و هم يكى از آن صد تايى كه براى‏شان به طور متوسط، نصف هزينه او داده شده (يارانه، وقت، در رفت‏هاى روابط دستگاه‏ها و...) و يكى از آن هزار تا كه... و يكى از آن ده‏هزار كه... و الى آخر.

و آخر، پايين‏تر است از جايى كه يك نفر تنها يك سال در مدرسه مانده و همان سال، ترك مدرسه كرده. و اين همه يعنى اين پروژه ملى در كشور اگر رفعتى پيدا كرده، پايش روى شانه حداقل 000/500/1 نفر است (اگر عدد دانش‏آموزان يك سال درسى كشور را درست ميانگين گرفته باشم). و آن «1 ـ 000/500/1» كنار رفته‏اند يا كنار زده شده‏اند تا او جلو يا بالا برود.

واقعيت اين است كه فرار مغزها آفتى است كه دست كم، نيم قرن پيش، درست و حسابى به‏جان كشورهاى در حال توسعه (و هم مى‏شود اضافه كرد توسعه نيافته‏ها را، گرچه كمى نادرست و ناحسابى!) افتاد و قريب بيست و پنج ـ سى سال پيش كشورهايى نظير چين (كه توانسته فرار مغزها را تبديل و تعديل به گردش مغزها كند)، متوجه امر شدند و جدا به مسئله پرداختند، كه اين، خود براى ما ضعف و قوتى است. ضعف از آن‏كه دير آستين بالا زده‏ايم. و قوت از آن‏كه خوش‏بختانه نتايج اقدامات اين كشورها موجود است و بازخوانى تجربه سريع‏تر از تجربه است؛ اگرچه كمى كم منفعت‏تر. به عنوان مثال، اثر سركوب دانشجويان چينى در 1989 بر كميت مهاجرت‏ها (يا اقدام براى مهاجرت) مى‏توانست در هر كشور در حال توسعه ديگرى نيز مورد توجه قرار گيرد؛ اما مسئولين بعضى از اين كشورها(!)، از همان منفعت كمِ تجربه بر بازخوانى تجربه هم نمى‏توانستند دست بردارند. همچنين است تجربيات عمده و گسترده در ژاپن، تايوان، كره، هند و پاكستان و ديگران در فرار (يا فرارى ندادن)، بازگشت (يا بازگرداندن)، گردش و جذب مغزها.

و علت چيست؟

علاوه بر حقوق كم، مسكن نامناسب، نبود امكان ادامه تحصيل، بى‏كارى و دغدغه شغلى، عدم استفاده از افراد بر اساس استعداد و حرفه و تخصّص، نخبه‏كُشى، تبعيض بى‏شمار، نااميدى نسبت به آينده، مشكلات اقتصادى خانواده و...، از مهم‏ترين دلايل افزايش مهاجرت‏هاى بى‏بازگشت متخصّصين (يا آنها كه بعد از هجرت، متخصص شده‏اند)، تبليغات گسترده مراكز جذب مغزهاست؛ تبليغات از هر رنگى و تقريبا براى هر نوع و سنخ و سن و استعداد و علاقه و دين و سنّت و مسلك و فرهنگ و زبان جنبنده‏اى در كشورهاى مغزخيز. تبليغات سياسى، دروغ‏گويى، شايعه پراكنى، جوسازى،... (در هر زمينه و نمونه بارزش در مورد مفاسد اقتصادى و حتى در ايران كه خود مى‏توانم گواهى دهنده باشم، اضافه مى‏كنم: توطئه‏چينى براى مسئولان به انواع طرح‏ها) كه اين خود در بالاترين سطح نااميدى تأثير به‏سزايى دارد، تبليغات علمى (براى بالا نشان دادن سطح دانش و تكنولوژى در آن مراكز. توجه كنيد اين دانش به دست همين مغزهاى گريخته به وجود آمده)، تبليغات اقتصادى (تضمين شغل، مسكن، درآمد،... و ديگر ادات رفاه)، تبليغات ايدئولوژيك (مثل ايجاد دنياى بى‏مرز، انسان آزاد و...) و ديگر رنگ‏هاى تبليغاتى كه شبكه مَجازى جهانى، شبكه‏هاى صوتى و تصويرى، شركت‏هاى فيلمسازى، نويسندگان كتب و مجلات و... پشتيبانان و تأمين كنندگان وسائل و وسائط اين تبليغات‏اند.

پس چه كنيم؟

ايران كشورى است با منابع طبيعى پرگونه و ارزشمند و وسعت وسيع خاك با چندين اقليم، كه خود پتانسيل بالايى است براى پايه‏ريزى بناى صنعت در رشته‏هاى مختلف. و هم كشورى با نيروى انسانى با مهارت (يا پرتوان براى كسب مهارت). كشورى كه با وجود چند شهر بزرگ و پيشرفت‏هاى اخير اطلاع‏رسانى در آن، آموزش در آن بسيار آسان شده. در چنين شرايطى حتى اگر به فكر آن آبِ رفته هم نباشيم، مى‏توان در كم‏تر از نيم‏قرن بخش عمده‏اى از عقب‏ماندگى‏ها را جبران كرد. و اين چيزى است كه به گام اولش چشم‏هاى باز مى‏خواهد. و بعد از آن...

بماند براى اهل فنّش.

در پايان، فقط يك بار ديگر مى‏خواهم از نُه تاى ديگرى كه هنوز اين طرف مرزهاى جغرافياييمان هستند، ياد كنم. و هو الحقّ العادل!



1 . اپيدمى: فراگير، بيمارى فراگير، عادت فراگير (همگانى).