| مجلات >حديث زندگى>شماره 19 |
لعيا اعتمادى
سكوت به پر و پاى احساسم مىپيچد و خاطرات، دور و برم پرسه مىزنند و ترديدها موى دماغم شدهاند و ذهنم را قلقلك مىدهند و من در گذرگاه خاطراتم چادر زده، اتراق مىكنم. قلبم مثل كيك ژلهاى، شروع به لرزيدن و تاب خوردن دور خودش مىكند و براى خودش نوشابه باز مىكند و كارت پستال مىفرستد و قرار ملاقات با دلها مىگذارد.
تا اينكه كسى مىآيد و با احساسم گلاويز شده، دست به يقه مىشود. با بىرحمى تمام، چينى احساسم را مىشكند و مرا با احساس شكستهاى كه نمىدانم كدام بندزن، بند خواهد زد، تنها مىگذارد.
در هجوم كلمات و معادلات مجهول زندگى، سرم توى كتابم مىرود و در جدول ضرب زمان، گير مىكنم. ناچار به ترافيك مىخورم. پشت چراغ قرمز مىايستم. توى اين همه شلوغ پلوغى و بگير و ببند، سرگردان، دنبال رابطهاى مىگردم تا جيم شوم. همانطور كه در حال كلنجار رفتن با خودم هستم، چيزى محكم توى سرم مىخورد. خوب كه نگاه مىكنم، آينههاى تخيلم را مىبينم كه همه ترك خوردهاند و... زمان را كه رو به پايان است.
روى شانه كودكىام به خواب رفته بودم و غرق رؤياهاى كودكى، گرگم به هوا و الك و دولك بازى مىكردم. بىخيال از برج خيالاتم بالا مىرفتم. سرسره بازى مىكردم. هى جِرزنى مىكردم. شكلك درمىآوردم. قهر و آشتى مىكردم و...
تا آن روز كه دستى آمد و بدون اجازه، بدون وقت قبلى، خوابهايم را قيچى كرد و رفت و تا بخواهم بفهمم چه اتفاقى افتاده، سُر خوردم و پايين افتادم و پاهايم شكست. از آن روز بود كه ياد گرفتم، ديگر روى خيالاتم راه نروم.
مَنِ مَن، با همه منها فرق مىكند. مَنِ مَن، سايه روشن مىزند. مَنِ من، همهچيز را با هم دارد. مَنِ مَن، و روى هيچ كس برچسب نمىزند، روى هيچ چيزى انگشت نمىگذارد. مَنِ مَن، زمينه و پسزمينه را با هم دارد.
مَنِ مَن، بهانه نمىگيرد، لج و لجبازى نمىكند. مَنِ مَن، گول نمىزند. مَنِ مَن، گله و شكايت نمىكند. مَنِ مَن، قيافه نمىگيرد و نامردى نمىكند. مَنِ مَن، ميان سكوت و مكثش، يك دنيا حرف است. مَنِ مَن، اخم نمىكند. مَنِ مَن، خودش را عقل كُل نمىداند. مَنِ مَن، زندگى مىكند، خوب هم زندگى مىكند؛ اما به خاطر زندگى كردن، هيچ وقت كشتى نمىگيرد. مَنِ مَن، با همه مَنها فرق مىكند. مَنِ مَن...