مجلات >حديث زندگى>شماره 19

آينه‏ها

لعيا اعتمادى

1)

سكوت به پر و پاى احساسم مى‏پيچد و خاطرات، دور و برم پرسه مى‏زنند و ترديدها موى دماغم شده‏اند و ذهنم را قلقلك مى‏دهند و من در گذرگاه خاطراتم چادر زده، اتراق مى‏كنم. قلبم مثل كيك ژله‏اى، شروع به لرزيدن و تاب خوردن دور خودش مى‏كند و براى خودش نوشابه باز مى‏كند و كارت پستال مى‏فرستد و قرار ملاقات با دل‏ها مى‏گذارد.

تا اين‏كه كسى مى‏آيد و با احساسم گلاويز شده، دست به يقه مى‏شود. با بى‏رحمى تمام، چينى احساسم را مى‏شكند و مرا با احساس شكسته‏اى كه نمى‏دانم كدام بندزن، بند خواهد زد، تنها مى‏گذارد.

2)

در هجوم كلمات و معادلات مجهول زندگى، سرم توى كتابم مى‏رود و در جدول ضرب زمان، گير مى‏كنم. ناچار به ترافيك مى‏خورم. پشت چراغ قرمز مى‏ايستم. توى اين همه شلوغ پلوغى و بگير و ببند، سرگردان، دنبال رابطه‏اى مى‏گردم تا جيم شوم. همان‏طور كه در حال كلنجار رفتن با خودم هستم، چيزى محكم توى سرم مى‏خورد. خوب كه نگاه مى‏كنم، آينه‏هاى تخيلم را مى‏بينم كه همه ترك خورده‏اند و... زمان را كه رو به پايان است.

3)

روى شانه كودكى‏ام به خواب رفته بودم و غرق رؤياهاى كودكى، گرگم به هوا و الك و دولك بازى مى‏كردم. بى‏خيال از برج خيالاتم بالا مى‏رفتم. سرسره بازى مى‏كردم. هى جِرزنى مى‏كردم. شكلك درمى‏آوردم. قهر و آشتى مى‏كردم و...

تا آن روز كه دستى آمد و بدون اجازه، بدون وقت قبلى، خواب‏هايم را قيچى كرد و رفت و تا بخواهم بفهمم چه اتفاقى افتاده، سُر خوردم و پايين افتادم و پاهايم شكست. از آن روز بود كه ياد گرفتم، ديگر روى خيالاتم راه نروم.

4)

مَنِ مَن، با همه من‏ها فرق مى‏كند. مَنِ مَن، سايه روشن مى‏زند. مَنِ من، همه‏چيز را با هم دارد. مَنِ مَن، و روى هيچ كس برچسب نمى‏زند، روى هيچ چيزى انگشت نمى‏گذارد. مَنِ مَن، زمينه و پس‏زمينه را با هم دارد.

مَنِ مَن، بهانه نمى‏گيرد، لج و لج‏بازى نمى‏كند. مَنِ مَن، گول نمى‏زند. مَنِ مَن، گله و شكايت نمى‏كند. مَنِ مَن، قيافه نمى‏گيرد و نامردى نمى‏كند. مَنِ مَن، ميان سكوت و مكثش، يك دنيا حرف است. مَنِ مَن، اخم نمى‏كند. مَنِ مَن، خودش را عقل كُل نمى‏داند. مَنِ مَن، زندگى مى‏كند، خوب هم زندگى مى‏كند؛ اما به خاطر زندگى كردن، هيچ وقت كشتى نمى‏گيرد. مَنِ مَن، با همه مَن‏ها فرق مى‏كند. مَنِ مَن...