| مجلات >حديث زندگى>شماره 19 |
سيدسعيد هاشمى
هفت، هشت، نه، ده... آ... آ... آمدم. آمدم پيدايت كنم. پشت اين در كه نيستى! پشت شيشهها، پشت درختها، پشت ديوارها هم نيستى! اين روزها هرچه مىگردم پيدايت نمىكنم. چشمهايم از هر طرف كه مىدوند، محكم به ديوارها مىخورند. هرچه مىگردم تو را مىبينم و نمىبينم. مىبينم كه از پشت ديوارها نگاه مىكنى اما پشت ديوارها نيستى. مىبينم كه پردهها با نفست تكان مىخورند اما پشت پردهها نيستى. ياسها ديوارها را عبور مىكنند و به كوچه مىريزند؛ اما توى كوچه نيستى.
روزهاى من، آغشته به توست؛ اما هر روز من از تو خالى است. براى چشمهايم عينك گرفتم تا بلكه ببينمت اما از همانجا كه هستى و ديده نمىشوى به فكر كوتاهم خنديدى.
از خانه بيرون مىدوم. در پيادهرو لابهلاى جمعيت را نگاه مىكنم. مردم به هم تنه مىزنند و رد مىشوند. همه عجله دارند. همه با نگاههاى مضطرب رد مىشوند تا به كارهاى شروع نشده يا نيمهتمامشان برسند و من مىدانم كه هيچ كدام از آنها تو نيستى. چون آرامشت ورد زبان همه شاعران دنياست. چون هيچ وقت به هيچ كس تنه نمىزنى. چون هيچ وقت، نگاهت مضطرب نيست و هميشه ستارهها خود را در درياى چشمانت شستشو مىدهند.
به ماشينها نگاه مىكنم كه از خيابان عبور مىكنند و در هيچ كدام، تو نيستى...
واى... سرم درد گرفت. تو نيستى... نيستى... نيستى... پس كجايى؟ كجا پنهان شدهاى؟ من مىروم خانه، دوباره چشم مىگذارم شايد بيايى. مىدانم كه مىآيى. مىدانم كه سرانجام پيدايت مىكنم!
اين باران كه ببارد
چشمان ما در باران كه باز شود
سپيده دم، نمازتان قضا نخواهد شد
من نام اين سپيده را در جدول اوقات شرجى ديدهام
پس مادر، ساعت را بيدار مىكند
زير سماور را روشن مىكند
مادر مىداند جمعهها مشق بچهها بيشتر است
بچهها را براى مدرسه صدا مىزند
چاى مىدهد
چكمههاى پدر را در گنجه، پنهان مىكند تا زير باران خيس نشوند
مادر چكمههاى پدر را هر روز در گنجه پنهان مىكند
ولى نمىداند
اين جمعه موهايش را شانه كه بزند
برف نمىبارد
باران مىبارد
باران كه ببارد، اطلسىها دهانشان را باز مىكنند
اين گلدان، مدتهاست از كنار پنجره تكان نمىخورد.
اين سپيده كه بتابد
ـ چشم ستارگان كور ـ
پرده را كنار مىزنم
تا آسمان، روى تختخواب سفيدم دراز بكشد
نيمههاى روحم را يكى مىكنم
تا روحم كنار پنجره، آفتاب ارتماسى بگيرد
بگذار بگويم
من يازده بار در اضطراب اين پنجره چاى خوردم
و يازده بار، برگ كوچك چاى را ديدم كه در سطح استكان مىلرزيد
سفره را كه پهن كردم
آسمان، چشمانم را بلعيد
من صداى سرفه آسمان را شنيدم
مادر با شنيدن هر سرفه، منتظر سوغات بود
ساعت، چشمان مادر را دور زده بود
ساعت كوچكم سر از پاى نمىشناسد، با پاى لنگ تا سر ساعت مىدود
ساعت كوچك، تنها دلخوشىِ شبتابهايى است كه در خلوت گيج اتاق، دوازده نفس طواف مىكند.
خسته كه مىشود
سرفه كه مىكند
چاى دم كشيده
و ذهن اتاق، ديگر به شبتابها فكر نمىكند.
خواهيد ديد
از اين سپيده تا اين سپيده، يازده پرده به صحنه خواهد رفت
در هر پرده، مردى است كه نخواهيد ديد
از اين سطر تا اين سطر، يازده غزل سروده خواهد شد
و در هر غزل، رديفى است كه نخواهيد شنيد
از اين كتاب مقدس تا اين كتاب مقدس، يازده آيه نازل خواهد شد
در هر آيه بشارتى است كه نخواهيد خواند
و
از اين آفتاب ملايم زمستانى تا اين آفتاب ملايم زمستانى، يازده خورشيد خواهد گرفت
و با هر كسوف، نمازى است كه نخواهيد گذارد
اما
شما مىتوانيد آواز برگهاى بيد را
در اين آفتاب ملايم زمستانى
از لابهلاى رقص باله بشنويد
(و در اين همه، نشانههايى است براى خردپيشگان)
پس شما خواهيد ديد
و در كتاب مقدس خواهم نوشت
اين سپيده كه بزند
مرد، شما را به صحنه مىبرد
و تمام آيات را نماز مىگذارد
آن وقت
ناقوس كليسا
نت دوازدهم را بىپرده خواهد نواخت.
سيد سلمان علوى