| مجلات >حديث زندگى>شماره 19 |
به كوشش: حسين پورشريف
يكى از ملوك را مَرَضى هايل(1) بود كه اعادتِ ذكر آن ناكردن اَولى.(2) طايفه حكماى يونان، اتفاق كردند كه مر اين رنج را دوايى نيست مگر زهره(3) آدمى به چندين صفت موصوف. بفرمود تا طلب كردند. دهقان پسرى يافتند بدان صفت كه حكما گفته بودند. پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمتِ بىكران، خشنود كرد و قاضى فتوا داد كه خون يكى از آحادِ رعيت(4) ريختن، سلامتِ نفسِ پادشاه را(5) رواست.
جلاّد، قصدِ كشتن كرده و پسر، سر سوى آسمان كرد و تبسم كرد. ملك پرسيد كه: «در اين حالت، چه جاى خنديدن است؟». گفت: «نازِ فرزندان بر پدر و مادر باشد و حكومت، برِ قاضى برند(6) و داد از پادشاه خواهند. اكنون پدر و مادر، به علّت حُطام(7) دنيا، مرا به خون در سپردند(8) و قاضى به كشتنم فتوا داد و پادشاه، راضى شد به ريختن خونم. در اين حال، جز خداى، پناه نيست!».
سلطان را از اين سخن، دل به هم برآمد(9) و آب، در ديده بگردانيد(10) و گفت: «هلاكِ من، اولىتر(11) كه خونِ بىگناهى ريختن». سر و چشمش ببوسيد و نعمتِ بىكران داد و آزاد كرد و گويند هم در آن هفته شفا يافت.
همچنان در فكر آن بِيتم كه گفت
پيلبانى بر لبِ درياى نيل
زير پايت گر بدانى حالِ مور
همچو حالِ توست زيرِ پاى پيل.(12)
بزرگى را پرسيدم در معناى اين حديث كه: اَعْدى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتى بَيْنَ جَنْبَيْكَ.(13) گفت: «به حكم آن كه(14) هر آن دشمنى كه با وى احسان كنى، دوست گردد، مگر نَفْس را كه چندان كه مدارا(15) بيش كنى، مخالفت زيادت كند».
فرشتهخوى شود آدمى به كم خوردن
وگر خورَد چو بهايم، بيوفتد چو جَماد(16)
مرادِ هر كه برآرى مطيعِ امرِ تو گشت
خِلافِ نفس(17) كه فرمان دهد چو يافتْ مراد.(18)
يكى از پسران هارون الرشيد، پيش پدر آمد خشمناك كه فلان سرهنگزاده، مرا دشنام مادر داد. هارون، جُلساى حضرت(19) را گفت: «جزاى چنين كسى چه باشد؟». يكى اشارت به كشتنش كرد و ديگرى به زبانْ بريدن و ديگرى به مصادره كردن(20) و نفى.(21) هارون، پسر را گفت: «اى پسر! كَرَم، آن است كه عفو كنى و اگر به ضرورت،(22) انتقام خواهى، تو نيزش دشنامِ مادر دهِ، نه چندان كه انتقام از حد بگذرد، كه آنگه، ظلم از طرفِ تو باشد و دعوى از قِبَل خصم».(23)
نه مرد است آن به نزديك خردمند
كه با پيلِ دَمان،(24) پيكار جويد
بلى، مرد آن كس است از روى تحقيق(25)
كه چون خشم آيدش، باطل نگويد.(26)
پادشاهى بود نيكو شيوهاى
چاكرى را داد روزى ميوهاى
ميوه او خوش همى خورد آن غلام
گفتهاى خوشتر نخورد او زان طعام
از خوشى كان چاكرش مىخورد آن
پادشا را آرزو مىكرد آن
گفت يك نيمه به من ده ـ اى غلام ـ
زان كه بس خوش مىخورى اين خوش طعام
داد شه را ميوه و شه چون چشيد
تلخ بود، ابرو از آن درهم كشيد
گفت هرگز ـ اى غلام ـ اين خود كه كرد؟
وين چنين تلخى چنان شيرين كه كرد؟
آن رهى(27) با شاه گفت ـ اى شهريار ـ
چون ز دستت تحفه ديدم صد هزار
گر ز دستت تلخ آمد ميوهاى
باز دادن را ندانم شيوهاى
چون ز دستت هر دمم گنجى رسد
كى به يك تلخى، مرا رنجى رسد؟!
چون شدم در زير محنت، پَست تو
كى مرا تلخى كند از دست تو
گر تو را در راه او رنج است بس
تو يقين مىدان كه آن گنج است بس
پُختگان چون سر به راه آوردهاند
لقمه بىخون دل كى خوردهاند؟
تا كه بر نان و نمك بنشستهاند
بىجگر، نان تهى نشكستهاند.(28)
چنين گويند كه: روزى به كوهستان، عيّاران به هم نشسته بودند. مردى از در اندر آمد و سلام كرد و گفت: «من رسولم از نزديك عيّارانِ مَرو و شما را سلام همى كنند و همى گويند كه سه مسئله ما بشنويد؛ اگر جواب دهيد، ما راضى شويم به مِهترىِ شما و اگر جوابِ صواب ندهيد، اقرار دهيد به مهترى ما». گفتند: «بگوى». گفت: «بگوييد كه جوانمردى چيست؟ و اگر عيّارى به راهگذرى نشسته باشد، مردى بر وى بگذرد و زمانى بود مردى با شمشير از پسِ وى همى رَوَد، به قصد كشتن وى، از اين عيّار بپرسد كه: فلان كس برگذشت؟ اين عيار را چه جواب بايد داد؟ اگر گويد كه نگذشت، دروغ گفته باشد و اگر گويد كه گذشت، غمز كرده باشد و اين هر دو، در عيّارپيشگى نيست».
عيّاران قُهستان، چون اين مسئلهها بشنيدند، به يكديگر نگريدند. مردى در آن ميان بود، نام او فضل همدانى. گفت: «من جواب دهم». گفتند: «رواست». گفت: «اصل جوانمردى، آن است كه هرچه بگويى بكنى. ميان جوانمردى و ناجوانمردى، صبر است و جواب آن عيّار، آن بُود كه از آن جاى كه نشسته بود، يك قدم فراتر نشيند و گويد: "تا من ايدر نشستهام، كس ايدر نگذشت" تا راست گفته باشد».(29)
نقل است كه [ابراهيم ادهم] هر روزى به مزدورى(30) رفتى و تا شب، كار كردى و هرچه بستدى در وجه ياران، خرج كردى؛ امّا تا نماز شام بگزاردى و چيزى بخريدى و بر ياران آمدى، شب، در شكسته بودى.(31) يك شب، ياران گفتند: «او دير مىآيد. بياييد تا ما نان بخوريم و بخسبيم تا او بعد از اين، به گاهْتر آيد و ما را دربند ندارد». چنان كردند. چون ابراهيم بيامد، ايشان را ديد خفته. پنداشت كه هيچ نخورده بودند و گرسنه خفتهاند. در حال، آتش درگيرانيد و پارهاى آرد آورده بود، خمير كرد تا ايشان را چيزى سازد تا چون بيدار شوند، بخورند تا روز، روزه توانند داشت.
ياران، از خواب درآمدند. او را ديدند محاسن بر خاك نهاده و در آتش، پُف پُف مىكرد و آب از چشم او مىرفت و دود، گِرد به گِرد او گرفته. گفتند: «چه مىكنى؟». گفت: «شما را خُفته ديدم، گفتم: مگر چيزى نيافتهايد و گرسنه بخفتهايد؛ از جهت شما چيزى مىسازم تا چون بيدار شويد، تناول كنيد».
ايشان گفتند: «بنگريد كه او با ما در چه انديشه است و ما با او در چه انديشه بوديم!».(32)
نقل است كه عيالدارى بود نماز شام مىرفت و هيچ چيز نداشت از طعام و گرسنه بود و دلتنگ كه: «به اطفال و عيال چه گويم كه دست تُهى مىروم». در دردى عظيم مىرفت. ابراهيم [ادهم [را ديد ساكن نشسته. گفت: «يا ابراهيم! مرا از تو غيرت مىآيد كه تو چنين ساكن و فارغ نشستهاى و من چنين سرگردان و عاجز».
ابراهيم گفت: «هرچه ما كردهايم از حجها و عبادتهاى مقبول و خيرات مبرور، اين جمله را به تو داديم. تو يك ساعت اندوه خود را به ما ده».(33)
سپاهى كه خوشدل نباشد ز شاه
ندارد حدودِ ولايت،(34) نگاه
چو دشمن، خرِ روستايى بَرَد
مَلِك، باج و دَه يك، چه را مىخورَد؟
مخالف، خرش بُرد و سلطان، خَراج
چه اقبال مانَد در آن تخت و تاج؟
مروّت نباشد بر افتاده، زور
بَرَد مرغِ دون،(35) دانه از پيشِ مور(36)
رعيّت درخت است اگر پرورى
به كامِ دلِ دوستان برخورى
به بىرحمى از بيخ و بارش مكَن
كه نادان كند حيف(37) بر خويشتن
كسان برخورند از جوانىّ و بخت
كه با زير دستان نگيرند سخت
اگر زيردستى درآيد ز پاى
حذر كن ز ناليدنش بر خداى.(38)
نگهدار، پنهان، رهِ آشتى
چو شمشير پيكار برداشتى
كه لشكر كَشوفانِ مِغفَرشكاف(39)
نهان، صلح جُستند و پيدا مَصاف(40)
دلِ مردِ ميدان، نهانى بجوى(41)
كه باشد كه در پايت افتد چو گوى
چو سالارى از دشمن افتد به چنگ
به كشتن بَرش، كرد بايد درنگ(42)
كه افتد كز اين نيمه هم سَروَرى
بمانَد گرفتار در چَنبرى(43)
اگر كُشتى اين بندىِ(44) ريش را
نبينى دگر بندىِ خويش را
نترسد كه دورانْش بندى كند
كه بر بنديان، زورمندى كند؟
كسى بنديان را بُوَد دستگير
كه خود بوده باشد به بندى اسير
اگر سر نهد بر خَطَت سَروَرى
چو نيكش بدارى، نَهد ديگرى(45)
اگر خُفيه،(46) دَهْ دل به دست آورى
از آن بِهْ كه صد ره، شبيخون برى(47).(48)
همى تا برآيد به تدبير، كار
مداراى دشمن،(49) بِهْ از كارزار
چو نتوان عدو را به قوّت شكست
به نعمت(50) ببايد درِ فتنه بست
عدو را بهجاى خَسَك،(51) دُر بريز
كه احسان كُنَد كُنْد، دندانِ تيز
عدو را به فرصت توان كَنْدْ پوست
پس او را مدارا چنان كن كه دوست
مزن تا توانى بر ابرو گره(52)
كه دشمن اگرچه زبون، دوست بِهْ
و گر زو تواناترى در نبرد
نه مردى است بر ناتوان، زور كرد
اگر پيل زورى و گر شير چنگ
به نزديكِ من، صلح، بهتر كه جنگ
اگر صلح خواهد عدو، سر مپيچ
وگر جنگ جويد، عِنان بر مپيچ(53)
تو هم جنگ را باش چون كينه خاست
كه با كينهور، مهربانى خطاست
وگر مى برآيد به نرمىّ و هوش
به تندى و خشم و دُرشتى مكوش
چو دشمن به عجز اندر آمد ز در
نبايد كه پرخاشجويى دگر
چو زنهار خواهد، كرم پيشه كن
ببخشاى و از مكرش انديشه كن.(54)
1 . مرضى هايل: بيمارىاى ترسآور و هولناك.
2 . اعادت ذكر... اولى: تكرار نكردنِ يادِ آن، شايستهتر است.
3 . زهره: كيسه صفرا، زرداب.
4 . آحاد رعيت: افراد عامّه مردم.
5 . سلامتِ نفس پادشاه را: به منظور سلامت جان پادشاه.
6 . حكومت، برِ قاضى برند: براى اظهار حكم و داورى، نزد قاضى مىروند.
7 . حطام: مال اندك.
8 . مرا به خون درسپردند: مرا براى كشتن، به جلاّد تسليم كردند.
9 . سلطان را... برآمد: از اين سخن، قلب پادشاه درهم فشرده شده و متأثر گشت.
10 . آب، در ديده بگردانيد: اشك به چشمش آمد.
11 . اولىتر: شايستهتر.
12 . گلستان، سعدى، به كوشش: غلامحسين يوسفى، تهران: خوارزمى، ششم، 1381، ص 75.
13 . يعنى: سختترين دشمن تو، نفس تو است كه در ميان دو پهلوى تواست.
14 . به حكم آن كه: به سبب آن كه.
15 . مدارا كردن: نرمى كردن، سازگارى كردن.
16 . جَماد، موجود بىجان و بىحركت.
17 . خِلافِ نفس: بر عكسِ نفس.
18 . گلستان، ص 162.
19 . جُلَساى حضرت: همنشينان و نديمان درگاه.
20 . مصادره كردن: ضبط اموال به عنوان جريمه.
21 . نفى: تبعيد كردن.
22 . به ضرورت: به ناچار.
23 . از قِبَل خصم: از جانب حريف و طرف مخالف.
24 . دَمان: خشمگين.
25 . از روى تحقيق: به حقيقت، به راستى.
26 . گلستان، ص 82 .
27 . رهى: بنده، غلام.
28 . منطقالطير، فريدالدين عطار نيشابورى، به كوشش: سيدصادق گوهرين، تهران: علمى و فرهنگى، 1370، هفتم، ص 135.
29 . قابوسنامه، قابوس بن وشمگير، به كوشش: غلامحسين يوسفى، تهران: علمى و فرهنگى، 1371، ششم، ص 247.
30 . مزدورى: كارگرى.
31 . پاسى از شب مىگذشت.
32 . تذكرة الاولياء، فريدالدين عطار نيشابورى، تهران: نشر پيمان، 1381، اول، ص 124 (در ذكر ابراهيم بن ادهم).
33 . همان، ص 125.
34 . حدود ولايت: خطوط مرزى كشور.
35 . دون: پست، فرومايه.
36 . مور: مورچه.
37 . حَيف: ستم.
38 . بوستان، سعدى، به كوشش: غلامحسين يوسفى، تهران: خوارزمى، 1379، ششم، ابيات، 468 ـ 475.
39 . لشكركشوفانِ مِغفَرشكاف: لشكريان دلاورى كه كلاه خودشان شكافته شده است.
40 . مصاف: ميدان جنگ.
41 . دل مرد...: در خفا و پنهان، دل دشمن جنگجو را به دست آور.
42 . كرد بايد درنگ: بايد به تأخير انداخت.
43 . چنبر: حلقه.
44 . بندى: اسير و زندانى زخمى.
45 . مفهوم بيت، اين است: اگر يكى از سران سپاه دشمن، به اطاعت تو درآيد، چون با او به خوبى رفتار كنى، افراد ديگر نيز به فرمان تو درخواهند آمد.
46 . خفيه: در پنهان.
47 . از آن به...: بهتر است از صد بار حمله شبانه به سپاه دشمن.
48 . بوستان، ابيات 1089 ـ 1098.
49 . مداراى دشمن: سازگارى با دشمن.
50 . به نعمت: با صرف كردن مال و ثروت.
51 . خَسَك: خار كوچك.
52 . مزن بر ابرو گره: يعنى، خشمگين نشو.
53 . عنان بر مپيچ: از جنگ، روى برمگردان.
54 . بوستان، ابيات: 994 ـ 1016.