مجلات >حديث زندگى>شماره 19

با چشم‏هاى چهارسالگى‏ام

محدثه رضايى

خانم از زير شيشه ميز تحرير نگاهم مى‏كرد، چهارسالگى‏ام هم همين‏طور و بيست و يك سالگى‏ام.

چهارسالگى‏ام كنار زاينده‏رود، انگار تازگى، چيزى را فهميده بود و بيست و يك سالگى‏ام هم درست كنار زاينده‏رود، نگران، بين دو درخت ايستاده بود و ناگزير، آن چيزى كه در چهارسالگى فهميده بود و باورش مشكل بود، به عنوان يك اصل مسلم پذيرفته بود. چهارسالگى‏ام را داده بودم بزرگ كنند. وسط مامان (كه محمود بغلش بود) و معصوم نشسته بود. بزرگش كه كرده بودند، نصف معصوم و پاى كوچولوى محمود هم افتاده بود. مامان، خانم را كه زير شيشه ميز ديد گفت: «بَرش‏دار؛ خوب نيست عكس مرده جلوى آدم باشد» و من چهارسالگى‏ام را ديدم كه مرده بود و بيست و يك سالگى‏ام كه مى‏مُرد، و پنجاه سالگى‏ام كه هنوز به دنيا نيامده بود، زنده مى‏شد يك روز، به همين زودى.

خانم، پنجاه سالگى مرد. دايى با ماشينش آمد دنبالمان. توى ماشين، دختر خاله‏ام اعظم و خاله اشرف هم بودند. فكر كردم باز هم تولد آزاده يا فرشته (دختر دايى‏هايم) است، دايى آمده دنبالمان. شايد هم مى‏خواستيم برويم پل خواجو.

سوار ماشين كه شدم سر نشستن كنار پنجره، خواستم با اعظم دعوا كنم؛ امّا او خيلى زود جايش را به من داد. داشتم مغازه‏هاى اسباب‏بازى، آدم‏ها، ماشين‏ها و موتورها را نگاه مى‏كردم كه اعظم گفت: «خانم، مرده است!».

همان‏طور نگاهم به مغازه‏هاى اسباب‏بازى، آدم‏ها، ماشين‏ها و موتورها بود. اعظم گفت: «باور كن!»، باور نكردم. خانم نمى‏ميرد، مامان نمى‏ميرد، بابا نمى‏ميرد، معصوم نمى‏ميرد، محمود با آن دست و پاى كوچولويش نمى‏ميرد، اعظم نمى‏ميرد، خاله نمى‏ميرد، دايى نمى‏ميرد، آدم‏ها توى پياده‏رو نمى‏ميرند. دنيا هميشه هست. هميشه صبح مى‏شود و شب.

به طرف خانه خانم مى‏رفتيم تا او را هم به جشن تولد آزاده و فرشته ببريم. شايد هم پل خواجو. مامان داشت با خاله اشرف حرف مى‏زد و گلايه مى‏كرد. حتما داشت بهش مى‏گفت كه ديشب بابا دعوا كرده و امروز هم بابا خرجى نداده و رفته مسافرت. به خانه خانم كه رسيديم دم در خانه، پارچه سياه زده بودند و شلوغ بود. حتما خانم روضه گرفته بود. رفتيم تو. خانم وسط اتاقش خوابيده بود. ديوارهاى اتاق، سياه بودند. يك پارچه سفيد، روى خانم بود. همه گريه مى‏كردند. اعظم از لاى جمعيت، خودش را كشاند طرف من و گفت: «ديدى خانم مرده است!».

داد زدم: «نخير، خانم خواب است!». پريدم روى خانم. با انگشت‏هايم چشم‏هايش را باز كردم. چشم‏هايش زود بسته مى‏شد. دوباره باز كردم، بسته شد. گفتم: «خانم! من آمدم پاشو! خانم! پاشو!». خانم پا نمى‏شد. گونه‏هايش رفته بود تو.

ـ خانم! پاشو! پاشو!

چشم‏هايش باز نمى‏شد. من هم مثل بقيه شروع كردم به گريه كردن. تازه فهميدم دنيا تا هميشه نيست. ما مى‏ميريم.

همين چند روز پيش بود كه وقتى از باغ رضوان برگشتيم برايم يك توپ خريد. در باغ رضوان، خانم نشسته بود سر قبر آقاجان و من روى قبرها بازى مى‏كردم. چند تا قبر كوچولو هم بود. به خانم گفتم: «اينها اندازه من بوده‏اند، مرده‏اند؟». خانم يكدفعه زد توى صورتش و گفت: «نه، خدا نكند!».

تا چند روز پيش نمى‏دانستم مرگ يعنى چه؟ قبرها قبر نبودند. قبر كوچولوها فقط قبر كوچولو بودند. آقاجان را هم اصلاً نديده بودم كه وقتى مُرد، بفهمم مرده است.

صداى گريه‏ها هر لحظه اوج مى‏گرفت. مامان و خاله اشرف، هى خودشان را مى‏انداختند روى خانم و گريه مى‏كردند.

اعظم دست من و چندتا از بچّه‏هاى اندازه من را گرفت و گفت: «برويم از دم حمام شيخ، بليسى(1) بخريم». دنبالش رفتيم. بليسى‏مان را خريده بوديم و ليس مى‏زديم. گريه مى‏كردم و بليسى‏ام را ليس مى‏زدم. يك دفعه، صداى گريه و لا اله الا اللّه‏ در كوچه‏اى كه به حمام شيخ منتهى مى‏شد پيچيد. جمعيت با تابوت سياه، روى دوش مى‏آمد. اعظم دست ما را محكم گرفت. فهميدم براى چه ما را فرستاده‏اند بليسى بخريم. دستم را كشيدم. اعظم محكم‏تر دستم را گرفت. دستش را گاز گرفتم و دويدم طرف جمعيت و لابه‏لاى جمعيت گم شدم.

رسيديم به باغ رضوان. خانم توى تابوت مى‏رفت سر قبر آقاجان. او را بردند اول بشويند. من هم خواستم بروم توى حمام مرده‏ها دنبال خانم. مثل هميشه كه هر جا مى‏رفت دنبالش مى‏رفتم. اما نگذاشتند يك عالمه دست، گاز گرفتم؛ ولى آنها اعظم نبودند كه تا دستشان را گاز بگيرى وِلَت كنند.

نشستم لب يك قبر خالى كه يك گل سرِ شكسته مثل همان‏هايى كه خانم يك بار برايم خريده بود، تويش افتاده بود. به كوه‏هايى كه آن دورها بودند خيره شدم. فهميده بودم مى‏ميرم.

خانم را شستند و آوردند. دوباره گفتند: «لا اله الا اللّه‏». صداى گريه، همه جا را پر كرده بود. دوباره گريه‏ام گرفت و بعد او را كه با پارچه مثل شكلات كرده بودند، گذاشتند توى قبرى كنار قبر آقاجان. صداى گريه‏ها بلندتر شد. خاله و مامان جيغ مى‏كشيدند. روسرى مامان افتاده بود. صورت و گلويش را خراشيده بود. بيشتر گريه كردم. آزاده و فرشته با چشم‏هاى بهت‏زده ايستاده بودند و نگاه مى‏كردند.

روى خانم، خاك ريختند. بعد روى قبرش گل گذاشتند. همه نشستند سر قبر. لاى جمعيت داشتم خفه مى‏شدم. مامان و خاله، اين بار خودشان را روى قبر انداخته بودند. يك گل از روى قبر برداشتم و بو كردم؛ بوى خاك مى‏داد.

وقتى مى‏رفتيم چند تا بچّه آمدند گل‏ها را بردارند. برگشتم و گفتم: «اينها مال خانم است، برنداريد» و برگشتم تا به جمعيت سياه‏پوشى كه از باغ رضوان بيرون مى‏رفتند و گريه مى‏كردند برسم.

رسيديم خانه خانم. ضبط صوت داشت قرآن مى‏خواند. تمام حياط را فرش انداخته بودند. من راه مى‏رفتم و بچّه‏ها را مى‏زدم و براى‏شان قيافه مى‏گرفتم كه اين‏جا خانه خانم من است، گاهى هم گريه مى‏كردم و گاهى مى‏رفتم با بچّه‏ها توى حياط بغلى بازى مى‏كردم؛ انگار كه جشن تولد آزاده و فرشته است. بعد دوباره گريه.

خانم نبود. مرده‏اش هم نبود كه شايد بيدار شود. بيشتر گريه‏ام مى‏گرفت. بعد با ديدن شير خشك‏هاى محمود كه روى زمين ريخته بود، گريه يادم مى‏رفت و با معصوم، خَم مى‏شديم و از روى زمين، مشت مشت برمى‏داشتيم و مى‏خورديم. بعد دوباره گريه. خانم رفته بود. مثل آن روز كه رفت و من نفهميدم. خانم آن روز مى‏خواست از خانه‏مان برود و من گريه مى‏كردم و نمى‏گذاشتم. خانم مى‏گفت: «الآن شب مى‏شود و ماشين گيرم نمى‏آيد».

مامان به من گفت: «برويم توى آشپزخانه بهت گز بدهم».

از توى گزخورى بالاى كابينت كه من دستم بهش نمى‏رسيد يك گز درآورد و داد دستم. گفتم: «براى خانم هم بردارم». يكى هم براى خانم داد. دويدم طرف اتاق، خانم نبود.

مامان گفت: «اِ خانم! كجا رفتى؟». و با من، پشت پرده‏ها را گشت، توى كمد را گشت، روى تاقچه‏ها، زير رختخواب‏ها... خانم رفته بود؛ ولى مثل حالا نرفته بود كه ديگر برنگردد، كه ديگر نبينمش. و من هى دنبال توپى كه برايم خريده بود مى‏گشتم؛ انگار كه آن توپ، بوى خانم را بدهد. آخرين چيزى بود كه برايم خريده بود؛ اما توپ هم مثل خانم نبود. مامان مى‏گفت: «از دستم افتاده توى زاينده‏رود»؛ اما من يادم نبود و باز هم به دنبال توپ مى‏گشتم. اما توپ، نبود كه نبود. درست مثل خانم.

و چهارسالگى‏ام اين را براى اولين بار مى‏فهميد و بيست و يك سالگى‏ام آن را به عنوان يك ناگزير پذيرفته بود و پنجاه سالگى‏ام را زير شيشه ميز تحرير، بيست و يك سالگى‏ام را با چشم‏هاى چهارسالگى‏ام نگاه مى‏كرد.



1 . آب نبات چوبى.