| مجلات >حديث زندگى>شماره 19 |
سيدحسن كيايى
كوچه تنگ است. آنقدر كه شانههايم به ديوار مىگيرد و مجبور مىشوم به لا از كوچه بگذرم و آن وقت، كوچه تنگتر مىشود، ديوارها نزديكتر و سينه تنگى مىكند. و ديگر نفسم بالا نمىآيد. به سختى جلو مىروم. و «جلو»، معنايش «كنار» شده است. و هرچه كنارتر مىروم، قفس كوچه و سينه، مانعترم مىشوند از فرياد! نه؛ از سخن! نه؛ از نَفَس!
اما من هنوز نفس مىكشم و جلو مىروم. گرچه مىبينم ديوارها چه نزديك همديگر را در آغوش مىكشند و حس مىكنم چونان درازى تن مارى، مرا در چنبر رديف آجرها به زودى خواهند فشرد.
كوچه تنگ است و كوتاه و تاريك. و انتهاى راه، چه نزديك. گاهى گمان مىكنم در چند قدمىام ديوارها به هم تنيده و راه را به انتها رساندهاند؛ اما جلو مىروم و دوباره تا چند قدمى خطوط كج و معوج رديف آجرها. و من چنگ به سنگ آجرها و دم زن از بازدم آجرها، بوسهكشان بر لبه سفالى سردشان و زيردندان قرچهكنانِ يادگار بوسهشان، سينه بر سينه ديوار مالان، پا به پاى ديوار چسبان و سر به سرهاشان سايبان، چونان عاشقى به تن و اندام معشوق در عشق، غوطهخوران جلو مىروم.
كوچه تنگ است و كوتاه و تاريك. ديگر نمىتوان پيش رفت. چنگ مىزنم به خراشيده جرز آجرها و پا مىگذارم ميان تنگى عشق بازى دو رديف سفالين و سر بالا مىكنم. بالا آسمان گسترده و بىانتها و روشنى ماه.
كوچه تنگ است و كوتاه و تاريك. و فاصله ميان لحظههاى ماندن بس باريك. ديگر نمىتوان پيش رفت و نمىشود ماند و نبايد بازگشت. چنگ مىزنم و سر به سوى گسترده بىانتهاى روشنى ماه بالا مىكشم و پا از زمين رهيده و دل از زمان، چشم از نور برنمىدارم و برمىكشم تن از چنبر رديف آجرها.
كوچه، تنگ بود و كوتاه و سرد و تاريك. و من تو را در انتهاى راه مىجستم و تو در انتهاى راه بودى. در همان كوچه؛ نه در محور افق، كه در محور آسمان. و من به مثبت افق مىانديشيدم؛ جايى كه بىنهايت، بازه بسته بود. و تو در مثبت آسمان بودى؛ جايى كه بازه باز بىنهايت است. تو در انتهاى كوچهاى. پشت بن بست آسمان پر ستاره. تو پشت همين پنجره سيمين ماه هستى. و من خودم را به تو مىرسانم و با ناخن به پنجره خواهم زد و تو پنجره را خواهى گشود و مرا از اين روزن باريك نور، داخل فرا خواهى خواند و مرا در بىكرانه اقيانوس نورت خواهى پذيرفت.
سبحانَ ربّى الأعلى و بحمده!