مجلات >حديث زندگى>شماره 19

نماز على(ع)

محمود پوروهّاب

وسايل كارش را با اكراه جمع مى‏كرد. در حالى كه يكى يكى را در خورجين مى‏گذاشت، زيرلب زمزمه كرد: «نه، اين بار هم نمى‏شود. من كه نمى‏خواهم خارى از پاى بيرون بكشم. تير است، آن هم تيرى كه تا استخوان پيش رفته است».

از جا بلند شد. لباس عوض كرد. لحظه‏اى كوتاه، خود را در آينه تماشا كرد. اين، سومين بار بود كه مى‏خواست تير را از پاى او خارج كند. اول بار، پس از جنگ احد، وقتى كه مسلمانان برمى‏گشتند، نزديك مدينه در ميان غوغاى شيون و زارى، پاى او را معاينه كرده بود. مى‏خواست همان جا تير را بيرون بكشد ؛ امّا تنها كمى اطراف زخم را شكافته و مايعى بر آن ماليده بود تا اطراف زخم، متورم شده و باز شود. خورجينش را روى شانه انداخت. بيرون آمد. هوا رنگ و بوى بهارى داشت. نسيمى عطرآگين، شاخه‏ها را به بازى گرفته بود. اندكى ايستاد و به آسمان آبى نگاه كرد. خورشيد، مثل سيبى در دست آسمان بود. حركت كرد. در راه انديشيد: «آيا اين بار، طاقت مى‏آورد؟ زخم عميقى است. خدا كند طاقت بياورد!».

بار دوم، در خانه‏اش خواسته بود كار را يكسره كند ؛ ولى كار، سخت‏تر از آن بود كه فكر مى‏كرد. چهره عرق كرده على(ع) را به ياد آورد. هر كه به‏جاى او بود، بى گمان از شدت درد، از هوش مى‏رفت، و باز به ناچار، دست از كار كشيده بود و حسن(ع) گفته بود: «بگذار وقتِ نماز»، و امروز پيغام داده بود كه: «نماز ظهر بيا».

باد، صداى مؤذن را از دور مى‏آورد. حكيم، لبخند تلخى زد و از خود پرسيد: «چرا وقت نماز؟ درد كه وقت نمى‏شناسد!».

با شنيدن اذان، شتاب گام‏هايش تندتر شد. از چند كوچه و پس كوچه گذشت. جلوى خانه‏اى ايستاد و كلون در را كوبيد. در، فورى باز شد؛ مثل اين‏كه بى صبرانه منتظرش بودند.

حكيم پرسيد: «به موقع آمده‏ام؟».

خدمتكار امام كه در را به رويش باز كرده بود پاسخ داد: «آرى، خيلى به موقع آمديد؛ تازه به نماز ايستاده، عجله كنيد».

حكيم، وارد اتاق شد و سلام كرد. حسن و حسين(ع) جواب دادند. آن دو، چشم به پدر دوخته بودند. امام، تمام دلش را به خدا داده بود. صدايش چون موسيقىِ حُزن‏انگيز، دلنشين بود. امام به سجده رفت. پايى را كه زخمى بود به ناچار به عقب رها داد. حكيم، نگاهى به حسن و حسين(ع) كرد. بايد زود دست به كار مى‏شد. با اشاره آن دو جلو رفت. جاى زخم با پارچه‏اى پيچيده شده بود. آهسته با سر انگشتانش زخم را لمس كرد. فكر كرد امام متوجه مى‏شود. با خود گفت: «نكند امام نمازش را نيمه كاره رها كند؟!». امّا امام هيچ تكانى نخورد.

وسايلش را از خورجين بيرون آورد. حضرت، آرام، سر از سجده برداشت و بلند شد. با تيغ، گره پارچه را بريد. دو سر پارچه شل شد. با احتياط، دو سر پارچه را تا محل زخم ،آرام كشيد. درست در محل زخم، پارچه بر خون خشكيده و پوست سخت، چسبيده بود. زير لب دعا كرد. مى‏دانست كه با كشيدن پارچه، فوجى از درد، بيدار خواهد شد و امام... امّا ناچار بود. پس با يك حركت ماهرانه و تند، پارچه را به سوى خود كشيد و سرش را تند بالا گرفت تا عكس‏العمل امام را ببيند. شگفت زده شد ؛ زيرا امام، باز هيچ تكانى نخورد. نفس بلندى كشيد و عرق را از چهره پاك كرد.

حضرت دوباره به سجده رفت. تيغش را به دست گرفت. ترسيد. با خود گفت: «اين بار، ديگر از درد، نمازش را خواهد شكست».

رو به حسن و حسين(ع) كرد. آن دو، آرام، چشم به دست او داشتند. وقت داشت مى‏گذشت. لبه تيز تيغ را آرام بر پوست كشيد. حضرت هنوز گرم مناجات با خدا بود. حكيم، محل زخم را آرام شكافت. رگه‏اى از خون جارى شد. با پارچه پاكش كرد. او هر بار با نشست و برخاست امام، كمى جا به‏جا مى‏شد ؛ ولى به هنگام سجده كار بر او راحت‏تر بود.

امام نشست. حكيم چهره خيس از عرقش را پاك كرد. با سجده رفتن امام، دوباره كارش را شروع كرد. شكاف‏هاى قبلى را عميق‏تر شكافت. احساس كرد لبه تيغش به تير برخورد كرده است. چند شكاف ديگر در اطراف زخم به وجود آورد تا بتواند تير را راحت‏تر بيرون بكشد. خون تازه را دوباره پاك كرد. قيچىِ بلند و نوك‏تيزش را برداشت. خدا خدا مى‏كرد تا سجده امام طولانى شود. با خود گفت: «اين بار، ديگر طاقت نخواهد آورد». تمام حواسش را به دستش داد. نوك قيچى را آرام در شكاف گوشت، فرو بُرد. بعد آرام آرام دستش را پس كشيد و تير خون‏آلود را بيرون آورد. شگفت‏زده از اين‏كه امام از درد، حتى تكانى نخورده بود. به حسن و حسين چشم دوخت. آن دو تنها لبخند بر چهره داشتند.

امام سر از سجده برداشت. نماز را سلام داد. ناگهان متوجه شد فرش زير پايش پر از خون است. در پايش احساس سبكى و آرامش كرد. برگشت به حسن و حسين(ع) و حكيم كه تير را در نوك قيچى نگه داشته بود نگاه كرد. همه چيز را فهميد. لبخندى زد و گفت: «به خداى بزرگ قسم، اصلاً دردى را حس نكردم!».