مجلات >حديث زندگى>شماره 19

روزها و رازها

س.حسينى

هشتم مهر، روز بزرگداشت مولوى

نيزار در نيزار. سال‏هاى سال، خستگى و تكرار در نيزارها ديده مى‏شد. نى‏ها سر در گريبان داشتند و غصه‏هايشان به رنگ غروبِ همه جمعه‏ها بود.

چرا هيچ دستى، دست نوازش را بر سر آنها نمى‏كشيد؟

چرا هيچ كس به احوال‏پرسى آنها وارد نمى‏شد؟

چرا هيچ حسى دردهاى آنها را منتقل نمى‏كرد؟

چرا هيچ قلمى روزهاى گرفته آنها را شعر نمى‏شد؟

يك روز، خبر خوشى دل نى‏ها را تكان داد. خبر اين بود:

بشنو اين نى چون شكايت مى‏كند

از جدايى‏ها حكايت مى‏كند

پيرمردى به رنگ امواج، نى‏ها را مونس شده بود.

نهم مهر، سال‏روز شهادت محمد الدوره، نوجوان فلسطينى به دست سربازان رژيم صهيونيستى

ـ خب... همه آماده... به صف بايستيد... تفنگ‏هايتان را آماده كنيد. مراقب باشيد تيرتان هدر نرود. دولت بابت اين گلوله‏ها كلى پول داده. چشم‏هايتان را باز كنيد... ببينيد كجا را هدف مى‏گيريد. هدفِ ما پشت آن سنگر است. هر كس به هدف بزند جايزه دارد. حواستان باشد، هر وقت تيرتان به هدف خورد، هدف بايد اللّه‏ اكبر سربدهد. حالا آماده... سه... دو... يك، آتش!

ـ اللّه‏ اكبر!

دهم مهر (پانزدهم شعبان)، ولادت حضرت مهدى (عج)

خوابى بشكوه خوابى پر از صدف و غزل. خوابى كه موج را آرام مى‏كرد. خوابى كه نسيم را به جنبش درمى‏آورد.

سامرا كجا و رُم كجا؟ دلت چگونه اين همه دورى را تحمّل مى‏كرد؟ بالِشِ نرم و آرامش‏بخش خانه عسكرى كجا و تخت پُر آشوب قدرت و سلطنت كجا؟ روحت چگونه با اين همه آشوب و صدا كنار آمده بود؟

از قصر، بيرون بيا. انگشتت را بر هوا بكش. ببين چه‏قدر ويروس، زير پوست زمان مى‏لولند! كتاب قصر و سلطنت را ببند و جزوه امامت را بگشا.

با رمل‏هاى داغ صحراها كنار بيا.

موج‏هاى خشم آجين درياها را بشكن.

زمين سفت و خشن جاده‏ها را از سر بگذران.

دلت را رها كن در گوشه‏اى از سامرا.

بگذار همه فكر كنند تو كنيز هستى. كسى خريدار تو خواهد بود كه پيش از اين، همه پرنده‏هاى جهان، او را خريده‏اند. قرار است خبر خوشى را به دنيا بياورى. قرار است كه شعر، تكثير كنى.

هشتم آبان، سال‏روز شهادت محمدحسين فهميده

وقتى با نارنجك‏ها قوم و خويش شد و آنها را در آغوش كشيد، خانه‏اى به وسعت همه زمين‏هاى دربند خريد تا زندگى جديدش را در آن‏جا آغاز كند. تانك‏ها براى تبريك، وارد خانه‏اش شدند. دهانشان بوى سم مى‏داد و هوا آلوده تنفسشان بود. پسرك لبخندى زد و با لبخندش تانك‏ها با صدايى مهيب از هم پاشيدند. پسرك، همان‏روز به خانه بخت رفت.

به آفتاب، سلامى دوباره داد،

وارد جشن سيب‏ها شد،

از زمين، فاصله گرفت تا در هوا منتشر شود،

رفت تا بگو مگوى مبهم گنجشك‏ها را معنا كند،

به شاخه طوبى تاب بست،

در لبخند خدا حل شد.

در هشتم آبان پريد تا رنگ هشتم رنگين كمان...

نهم آبان (هفدهم رمضان)، تولد امام حسن مجتبى(ع)

چشم گشودى؛ دنيا پر از آفرينش شد. پلك زدى؛ زيبايى آغاز شد.

آمدى تا همه چيز از نو شروع شود،

كوچه‏ها از نو آغاز شوند،

ياس‏ها از نو از سر ديوار آويزان شوند،

پنجره‏ها از نو چشم بگشايند،

گنجشك‏ها از نو، سيم‏هاى برق را بيارايند،

روزها از نو روز شوند،

شب‏ها از نو روز شوند.

تو آمدى تا همه چيز از نو شروع شود. زندگى، زمين، صلح...

تو آمدى تا صلح آفريده شود...

پانزدهم آبان (بيست و يكم رمضان)، شهادت حضرت على(ع)

امشب جلسه فرهنگى مهمى در پيش است. همه كارشناسان، دور هم جمع‏اند.

قابيل: مخترع قتل‏هاى برادرانه.

شداد: معمار بهشت‏هاى نديده و نشنيده.

نمرود: سردار جنگ‏هاى پيشرفته با خدا و فرشتگان.

فرعون: خداى مصر؛ خدايى كه با بندگانش سرِ جنگ داشت.

امشب جلسه فرهنگى مهمى در پيش است. همه فكر مى‏كنند و حرف مى‏زنند. در مورد اين‏كه چگونه نظم زمين را به هم بريزند. در مورد اين كه چگونه خدا را در سياهچال‏هاى مخوف، زندانى كنند. در مورد اين كه چگونه حكم اعدام جبرييل را صادر كنند. جلسه به طول مى‏انجامد. همه خسته هستند. نيمه‏هاى شب، در باز مى‏شود و ابن‏ملجم وارد مى‏شود. لبخندى برلب دارد. در مردمك چشم‏هايش شيطان جريان دارد. افراد جلسه، چشمشان به ابن‏ملجم و لبخند پيروزمندانه او مى‏افتد. خستگى‏شان در مى‏رود.

و چون كسى به شهراللّه‏ درآيد، بايد خود را آراسته گرداند ؛ كه به ضيافت الهى بار يافته است. و دل به روى غير او نگاه دارد ؛ كه حَرَم خداى متعال است. و از آلودگى‏ها توبه مى‏بايد كرد ؛ كه توبه، بازگشت ارادى به‏سوى خداى متعال است ؛ و آن بيرون شدن طالب از تمامى گناهان است. و گناهان همان مراتب دنيا و آخرت است كه تو را از خداوند محجوب مى‏سازد. پس طالب را لازم است كه از هر مطلوبى جز خدا حتى وجود و بودن، بيرون شود. و از كرده‏ها و ناكرده‏ها توبه مى‏بايد كرد ؛ كه ماه توبه و استغفار است در حال قبض، و شكر و سپاس است در حال بسط. پس اى عزيز! همان‏طور كه در صيقلى شدن آينه، جلوگيرى از چرك‏هايى كه چهره آينه را سياه مى‏كند كافى نيست، بلكه بايد آن را جلا داد و سياهى‏هايى را كه در جِرم آن پيدا شد زدود، همچنين در صيقلى شدن دل از تاريكى‏ها و تيرگى‏هاى گناهان، صِرف ترك و عدم بازگشت به آنها كافى نيست ؛ بلكه لازم است آثار آن تاريكى‏ها را به نور طاعات، محو نمود.

از پيامبر(ص) روايت است كه فرمود: «آيا مى‏دانيد تائب كيست؟». گفتند: «نه، اى رسول خدا!». فرمود: «هرگاه بنده، توبه كند و در عبادتش نيفزايد تائب نيست. و هر كس توبه كند و در لباسش تغييرى ندهد تائب نيست. و هر كس توبه كند و اخلاق و نيتش را تغيير ندهد تائب نيست. و هر كس توبه كند و زبانش را حفظ نكرده، دلش را باز ننموده و دستش را نگشوده است تائب نيست. و هر كس توبه كند و آرزويش را كوتاه نسازد تائب نيست. و هر كس توبه كند و اضافه خوراكش را پيشاپيش نفرستد و به ديگران اطعام نكند تائب نيست. پس هرگاه به اين خصلت‏ها پرداخت و بر آنها استوار ماند، تائب است».

و صادق(ع) گفت: روزه از طعام و شراب نيست تنها ؛ چون روزه داريد، زبان و چشم نگاه داريد و با يكديگر منازعت مكنيد و بر يكديگر حسد مبريد كه پيغمبر شنيد كه زنى روزه‏دار، كنيزك خود را دشنام داد. رسول فرمود تا طعامى حاضر آوردند. زن را گفت: «بخور!». زن گفت: «من روزه دارم». گفت: «چگونه روزه‏دارى كه كنيزك خود را دشنام دادى؟ روزه، از اطعام و شراب نيست تنها». و پيغمبر گفت جابر را كه: «اى جابر! هر كه اين ماه رمضان، روز، روزه دارد و شب برخيزد و شكم و فرج را از حرام نگاه دارد و زبان را نگاه دارد از گناهان، بيرون آيد همچنان‏كه از ماه بيرون آيد». جابر گفت: «يا رسول اللّه‏! چه نيكو حديثى است اين». رسول گفت: «اى جابر! چه دشوار شرط‏هاست اين شرط‏ها».