مجلات >حديث زندگى>شماره 12

دو قدم تا كربلا

سياهى لشكر

فرزاد قائمى

آن روز صبح خروسخوان از خواب بيدار شدم و زنبيل را برداشتم تا براى خريد شير، به بازار بروم. در را باز كردم و بيرون رفتم كه با صحنه عجيبى روبه‏رو شدم. پسرم بهادر، جلوى در خانه به ديوار تكيه داده بود و درحالى‏كه ساكش را روى زانوهايش گذاشته و سرش را روى آن قرار داده بود، به خواب رفته بود. از ديدن اين صحنه، يكّه خوردم. او بعد از مدتها دورى از منزل به مرخصى آمده بود.

بيدارش كردم و سرش را در آغوش گرفتم و بى‏اختيار، گريستم. دلم برايش تنگ شده بود. بعد از اينكه بر خودم مسلّط شدم، گفتم: مادرجان! چرا پشت در خوابيده بودى؟ چرا كوبه در را نكوبيدى تا در را باز كنم؟...

خنديد و گفت: «ديشب ساعت دو رسيدم. چراغها خاموش بودند و حدس زدم بايد خواب باشيد. كليد خانه را هم گم كرده بودم. دلم نيامد از خواب، بيدارتان كنم. پشت در نشستم و به خواب رفتم...».

اين حرف را كه زد، دوباره بغض، گلويم را فشرد. او را در آغوش فشردم و گفتم: بهادر جان! تو با اين نازك‏دلى، چطور در جبهه‏ها با دشمن مى‏جنگى؟

با دست، اشكهاى مرا پاك كرد و گفت: «جنگ؟ من كه در جبهه جنگ نمى‏كنم. فقط براى رزمنده‏ها چاى مى‏ريزم و ظرفها و لباسهايشان را مى‏شويم! من آنجا كاره‏اى نيستم. فقط سياهى لشكرم».

بهادر، بعد از ماهها كه به مرخّصى نيامده بود، فقط چهار روز ماند و با عجله رفت. موقع خداحافظى درحالى‏كه سعى مى‏كردم گريه نكنم، گفتم: مادر! تو كه به قول خودت آنجا كاره‏اى نيستى، پس چرا با اين همه عجله مى‏روى؟

خنديد و گفت: «مادرجان! بالاخره ما هم وظيفه‏اى داريم. بر فرض، كوچك، اما به قول شما مهم...».

صورتش را بوسيدم و گفتم: برو مادر جان! اما بايد قول بدهى، دفعه بعد كه به مرخصى آمدى، هر موقع شب كه بود، حتى اگر كليد هم داشتى، مرا بيدار كنى! لااقل اين‏طور چند ساعت زودتر، روى ماهت را مى‏بينم... .

مرا بوسيد و رفت. از زير قرآن، عبورش دادم و يك كاسه آب، پشت پايش ريختم. هميشه لحظه خداحافظىِ با او، سخت‏ترين لحظه‏هاى زندگى‏ام را تشكيل مى‏دادند. نمى‏دانستم، آيا او را دوباره خواهم ديد يا نه؟ قول داده بود، دفعه بعد كه بيايد، هر ساعت از شب هم كه باشد، مرا بيدار كند.

من با اين انتظار سخت، روزها را شب مى‏كردم و ثانيه‏ها را با التهاب مى‏شمردم ؛ اما اين انتظار، سرانجامى نداشت و بعد از ماهها، خبر شهادت او را آوردند. يكى از همرزمانش كه قبل از جنگ و در دوران دبيرستان، باهم بودند، يك روز صبح به خانه ما آمد و اين خبرِ تكان دهنده را آورد. من همچنان كه گريه مى‏كردم، گفتم: چطور اين اتفاق افتاد؟ او كه مى‏گفت در جبهه كاره‏اى نيست. مى‏گفت: «من آنجا سياهى لشكرم...».

دوست بهادر، سرش را تكان داد و گفت: «سياهى لشكر؟... در عمليات كربلاى پنج، فرمانده دسته خط شكن بود. پيشاپيش همه نيروها حركت مى‏كرد. بعد از اينكه موانع را از سر راه برمى‏داشت، به بقيه، اجازه عبور مى‏داد. در حين عمليات از ناحيه پهلو و پا مورد اصابتِ چند گلوله قرار گرفت ؛ ولى هيچ چيز نمى‏توانست مانع از ادامه رزمش باشد.

وقتى آخرين قوايش را از دست داد و حلقه محاصره دشمن، تنگ‏تر شد، به نيروها دستور عقب‏نشينى داد. بچه‏ها مى‏خواستند او را با خود به عقب ببرند ؛ ولى او حاضر به اين كار نشد و به ما دستور داد تا خودش را پشت به كوه و رو به دشمن بنشانيم و خودمان سريعا عقب‏نشينى كنيم.

بچه‏ها هم به ناچار از دستور فرمانده خود اطاعت كردند. ما سريعا منطقه را ترك كرديم، درحالى‏كه من از دور با دوربين به او نگاه مى‏كردم و نگرانش بودم. بهادر همچنان كه روى زمين، دراز كشيده بود، تا آخرين فشنگش را شليك كرد و وقتى مهمّاتش تمام شد، براى اينكه اسير نشود با سنگ و كلوخ، به مقابله با دشمن پرداخت و سرانجام درحالى‏كه حتّى يك جاى سالم هم در بدنش نمانده بود و در خون، غوطه‏ور بود، به شهادت رسيد...».

* با همكارى معاونت پژوهش و تبليغات اداره كل بنياد شهيد انقلاب اسلامى خراسان