مجلات >حديث زندگى>شماره 12

دين ومعنويت‏گرايى

رضا حبيبى

مقدّمه

پيش از آنكه به تبيين رابطه دين و معنويت از ديدگاه متفكران غربى و اسلام بپردازيم، لازم است نگاهى گذرا و اجمالى به ديدگاههاى صاحب‏نظران غرب جديد، نسبت به دين و فراز و نشيب دين‏خواهى و معنويت‏گرايى داشته باشيم ؛ زيرا خلاصه كردن دين در حوزه رابطه انسان با خداوند و حتى پايين‏تر از آن، يعنى يك نوع احساس مذهبى صرف بر اثر توجه ماوراى طبيعت، بدون هيچ نوع اعتقاد به خداوند، يك پديده دفعى نبوده است بلكه بر اثر تقابل و حُكم فطرت خداخواهانه انسانها با نوع ديدگاههاى ضد دينىِ برخى متفكران از يك طرف و توجيه و تأويل اين نوع گرايش اصيل از جانب متفكرانِ نسبتا بى‏طرف در طول تاريخ غرب جديد، شكل گرفته است. به همين دليل، بى‏توجهى نسبت به سير تحولات نظريه‏هاى دين‏شناسانه، زمينه درك نادرست و تصوير غلطى را نسبت به دين و نهضت دين‏گرايى در عصر جديد فراهم مى‏كند ؛ زيرا عده‏اى با اين توّهم كه در غرب جديد نيز يك نوع نهضت دين‏خواهى و معنويت‏گرايى شكل گرفته است آن را به فال نيك گرفته، خيال مى‏كنند كه دين و معنويت مورد نظر مردم و متفكران غربى معادل دين از ديدگاه اسلام و منطبق با عقايد دينى مسلمانان است. در حالى كه اين نوع نگاه، توهّمى بيش نيست.

به تعبير مرحوم شريعتى، دين‏خواهى و معنويت‏گرايى در غرب جديد، بيش از آنكه شبيه دين‏گرايى در اديان ابراهيمى و جهان اسلام باشد به الحاد (كفر) و بت‏پرستى شبيه است ؛ اما الحاد و بت‏پرستى از نوع مدرن آن. به عبارت ديگر، معناى اين نوع دين‏گرايى در واقع، گرايش به ماوراى طبيعت و عالم غيرمحسوس و شكستن حصار تنگ جهان محسوس است، با هر سوژه و موضوع خاص و يا هر وسيله و ابزار ممكن از قبيل شعر و موسيقى و مواد مخدر و... . بنابراين قبل از تبيين دقيق رابطه دين و معنويت از ديدگاه متفكران غرب جديد در عصر حاضر و متفكّران اسلامى، لازم است سير تحولات دين از منظر متفكران غربى را مورد توجه قرار دهيم.

فراز و نشيب دين و معنويت‏گرايى از ديدگاه متفكّران غربى

آدمى در عالم خاكى نمى‏آيد به دست

عالمى ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى.(1)

يكى از تأثيرگذارترين فلاسفه غرب، اگوست كُنت است. مهم‏ترين عنصر تفكر وى، نفى ماوراى طبيعت و موهوم قلمداد كردن داده‏هاى فلسفى يا متّكى بر وحى است. به اعتقاد وى، گرايش به ماوراى طبيعت و اعتقاد به آموزه‏هاى متكّى بر وحى، نمود عصر ابتدايى و اوليّه تمدّن بشرى و جلوه بازگشت به سالهاى اوليه زندگى و آرزوى زندگى در دوره خردسالى و طفوليّت هر فرد است.

دوره ابتدايىِ زندگى هر فرد، آميخته با اوهام و خيالات و تفكّر خلاّقانه و آزاد است. اميال و خواسته‏هاى كودكى، بدون هيچ آلايشى و عارى از هرگونه سانسور و كنترل درونى، به صورت طبيعى شكل مى‏گيرند و با صداقت كامل و به دور از تظاهر، اسرارآميزترين دوره زندگى هر فرد در ناخودآگاه وى تثبيت مى‏شود.

جاندار انگارى وزنده تلقّى كردن همه موجودات، از ديگر خصوصيّات دوره كودكى انسانهاست. كودكان هر چيز را داراى روح تلقى نموده، با هر موجودى به عنوان يك موجود زنده گفتگو مى‏كنند. اگر كودكى با خورشيد مواجه مى‏شود و يا با درخت گفتگو مى‏كند، ابتدا در ذهن خود، تصويرى از يك موجود زنده و جاندار مى‏سازد و آن‏گاه با درختى كه روح دارد و با آفتابى كه زنده است به تعامل مى‏پردازد ؛ امّا رشد ذهنى وى و ازدياد تجربيات عملى و عينى به وى مى‏آموزد كه اغلب تصوّرات وى نادرست‏اند. خيلى از موجودات كه در نظر وى زنده جلوه مى‏كردند، سرد و بى‏روح‏اند ؛ خيلى از پديده‏ها كه اسرارآميز به نظر مى‏رسيدند، كاملاً توجيه‏پذير بوده، به روشنى قابل درك‏اند.

نكته اساسى در تفكر اگوست كنت اين است كه رشد ذهنى و عقلانيت انسانها در اين حد نيز متوقف نمى‏شود ؛ بلكه نقطه اوج عقلانيت بشرى، نفى هر نوع جاندارانگارى و زندگى آميخته با تقدّس و احترام حتى در حوزه موجودات زنده (مخصوصا انسانها) و نوع رابطه آنها با ماوراى طبيعت است. به اين ترتيب، «واقعيّت»، مساوى با «محسوسات» است و «عقلانيت»، معادل «حس‏گرايى مطلق». با اين تصوّر، ديگر نه جايى براى دين و نه مجالى براى معنويت‏گرايى و عشقِ متعالى مى‏ماند.

امّا و صد امّا كه توهّمات اگوست كنت ديرى نپاييد ؛ زيرا تير عشقى از كمان غيب برآمد و سنگ خاراى دل گشت و جسم بى‏روح وى را نشانه گرفت و اين جسم بى‏روح، به روح برافروخته تبديل شد و سنگ خاراى صخره عقلانيت، به چشمه جوشان عشق و محبت.

اين دل مسكين من اسير هوا شد

پيش هزاران هزارگونه بلا شد

حكم قضا بود و اين قضا به دلم بر

محكم از آن شد كه يار، يار قضا شد

اگوست كنت با ديدن زنى، دل در گرو عشق وى نهاد و زنجير اسارت محبّت وى را به گردن آويخت و با ذهنى آشفته و قلبى شيفته و سينه‏اى سوخته، به تأسيس فلسفه‏اى جديد روى آورد و بنايى نو برافراشت و آيين نوينى بنا نهاد. اين آيين جديد، تأسيس «دين انسانيّت» بود. فروغى، در مقام توصيف اين آيين جديد مى‏نويسد:

«چون اهميت عاطفه و احساسات قلبى دانسته شد، پس صفت و هنرهاى زيبا در جامعه، مقامى والا دارد و اولياى دينِ انسانيت كه مقتدا و رهبرند، بايد حكمت و شعر را جمع داشته باشند و مردم را در ايمان به اين سه اصل، راسخ كنند كه در انسانيت، عشق، مبدأ است و انتظام، مبناست و ترقى، غايت است».(2)

نكته جالب توجه در «دين انسانيت» اگوست كُنت، نقش محورى زن است. «در حوزه ديانتِ انسانيت، زن، مقامى بلند دارد. به سياست نبايد بپردازد امّا وظايف مهم ديگرى بر عهده اوست و بايد مرد را مهذّب كند».(3) به تعبير كُنت: «اگر فقط كار بشر، عشق و محبت مى‏بود... زنان برترين مقام را داشتند... بنابراين مرد... نيكى‏اش از زن كمتر است... مردان با اين ادراك كه زنان در اعلاترين خصايص انسانى از مردان برترند، به سادگى به نفوذ نرم‏كننده آنان تسليم مى‏شوند».(4)

اين نوع تغيير عقيده و چرخش فكرى چنان سخيف و ناهنجار جلوه مى‏كرد و «در نظر اهل علم شگفت بود كه اكثر آنها اعتقاد پيدا كردند كه دِماغش اختلال يافته است و بعضى از پيروانش در اين قسمت از او جدا شدند»؛(5) امّا اگوست كنت اعتنايى به اعتراضات و نيش و كنايه‏هاى ديگران نداشت.

واقعيت اين است كه قصّه شيدايى و دلدادگى انسان و غُصّه غربت و مهجورى وى پديده‏اى نيست كه با تحليلهاى برخاسته از ذهنى آشفته و ناپخته و عاطفه‏اى نشئت گرفته از دلهايى مريض و خودباخته، بتوان حتّى گوشه‏اى از ابعاد گوناگون آن را درك كرد و پرده‏اى از لايه‏هاى تودرتو و پيچيده آن برداشت. بحر عشق، نهنگهاى خاص خود را مى‏طلبد. اين فقط انسانها نيستند كه با مهر حق و عشق به خدا سرشته‏اند بلكه مهر و محبّت خدا با گوهر و سرشت هر موجودى گره خورده است: «خداى متعال، همه را در مسير عشق خود برانگيخت».(6)

وزغها چون در حوضچه‏ها غوطه‏ورند و يا مگسها چون بر شاخ و برگ درختان پرسه مى‏زنند، چنان مى‏پندارند كه «دريا» يعنى حوضچه و «سدرة المنتهى» يعنى نهال نازك‏اندامى كه با يك اوج و فرود، مى‏توان به بلنداى آن صعود كرد، در حالى كه:

هزار بنده ندارد دل خداوندى

هزار كبك ندارد دل يكى شاهين.(7)

آرى غرورِ علمى ناشى از تحقيقات تجربى تا بدانجا منتهى گشت كه هرچه را ناديدنى است، نيست بينگارند و به جاى آنكه حقيقت اجسام به ظاهر بى‏روح و بدون احساس را درك كنند و به اين واقعيت پى‏ببرند كه حتى اين كوهها و سنگها و زمين و آسمان نيز طوق طاعت حق به گردن آويخته و جبين عبادت در پيشگاه ربوبيت بر زمين مى‏سايند و به مدح و تقديس پروردگار خود مشغول‏اند، حتّى به انكار روشن‏ترين حقايق، يعنى روح و عشق و عاطفه جوشان انسان به خداى متعال و تعلّق خاطر دل بى‏قرار وى به درياى لطف و رحمت بى‏كران خداوند پرداختند.

شيدايى روح انسان

كسانى كه از درك حقيقتى اين چنين روشن، عاجزند، چه‏سان مى‏توانند به حقيقتى برتر و واقعيتى فراتر از آن يعنى سرسپردگى روح انسان در جهانى مقدم بر جهان طبيعت و عوالمى فراتر از عالم محسوسات پى‏ببرند.

ياد باد آنكه سر كوى تواَم منزل بود

ديده را روشنى از خاك درت حاصل بود.(8)

راستى چه شد كه روح شيدايمان زندانى تن شد و مرغ دل ما در قفس عالم طبيعت، گرفتار گشت؟

عبداللّه‏ فضل هاشمى مى‏گويد: از امام صادق(ع) پرسيدم: به چه علت خداى بلند مرتبه ارواح را در بدنها قرارداد در حالى كه در ملكوت اعلى و مكانى رفيع، مأوى گزيده بودند؟ امام فرمودند: «خداى تعالى مى‏دانست كه اگر ارواح در آن جايگاه شريف و بلند، باقى بمانند، پندار خودبينى، ايشان را فراگرفته، ادّعاى ربوبيت كنند».(9)

همان‏طور كه در حديث منسوب به امام صادق(ع) ديده مى‏شود، عامل هبوط انسان، همانا روحيه خود برتر بينى و غرور ناشى از بى‏ظرفيتى اغلب انسانها قلمداد شده است ؛ همان عاملى كه در عصر حاضر نيز دامنگير خيلى از متفكّران شده است و حاصل آن، تبديل‏شدن اين گروه به دزدان راه حق است و محصولات فكرى آنان، به سان ابرهايى ضخيم، حجاب چهره آفتاب حقيقت شده‏اند؛ امّا با وجود اين، تئوريهايى اين چنين، نه مانع از تكاپوى علمى حق‏طلبانه انديشمندان شد و نه تاب سيل خروشان عواطف و احساسات خداجويانه آحاد جامعه گشت.

شُبهاتى اين چنين، گرچه با بوق و كرنا و هياهوى فراوان به بازار، عرصه شدند امّا به سان كف روى آب، پوچ و سراب بودن آنها به زودى برملا گشت. طيف وسيعى از انديشمندان حوزه‏هاى مختلف فكرى (فيزيكدان، فيزيولوژيست، فيلسوف، روانشناس و...) به انديشه‏ورزى و تأمل در اين حوزه، مشغول شده، به اظهار نظر و ابراز عقيده درباره دين پرداختند.(10)

درباره دين

بيشترين آرا و تئوريها در باب دين و معنويت‏گرايى در حوزه فلسفه و روانشناسى، ساخته و پرداخته شد. به عنوان نمونه: شلاير ماخر تجربه دينى را «احساس اتّكاى مطلق و يكپارچه به مبدأ يا قدرتى متمايز از جهان» قلمداد كرده است. استيس، تجربه دينى را «آگاهى وجدانى و يكپارچه‏اى كه نافىِ هر نوع كثرت بوده، بى‏زمان و بى‏مكان است» تلقى مى‏كند «كه حاصل آن احساس: تبرّك، تيمّن، نشاط، صلح، خشنودى و... است».(11)

تأكيد بر ضرورت توجه به دين و لزوم تبيين ماهيّت آن و ارائه تصويرى عقل‏پسند از آن، محدود به فلاسفه مذكور نيست ؛ بلكه فلاسفه و متفكّران ديگرى نيز در اين زمينه به اظهار نظر پرداخته‏اند كه به جهت اختصار، از بيان ديدگاههاى آنان صرف‏نظر نموده، به آراى برخى جامعه‏شناسان و روانشناسان دين مى‏پردازيم.

برخى از جامعه‏شناسان نيز ضمن ردّ رويكرد نيستْ‏انگارانه نسبت به دين و مواجهه تحقيرآميز جامعه‏شناسان متقدم، بر اصالت دين و نقش بى‏بديل آن، تأكيد ورزيده‏اند . الوين گولدنر معتقد است كه: علت مخالفت با دين و نفى اعتبار و ارزش آن، ريشه در ناكامىِ برخى نظريه‏پردازان و جامعه‏شناسان در مقام ارائه راه حلّ علمى براى اداره جامعه دارد.

به عبارت بهتر، برخى جامعه‏شناسان به تبع اگوست كنت، در صدد ارائه و ابداع دين جديد و تبيين آيين نوينى براى اداره جامعه بوده، براى خود، مقام و مرتبه‏اى همانند پيامبران قائل بودند ؛ امّا به علت ناتوانى در ايفاى نقش پيامبران، با اصل ديندارى و منصب نبوّت به معارضه پرداختند و با فرافكنى، هر نوع ديندارى و دين‏ورزى را ناهنجار و خرافى قلمداد نمودند.(12)

بنابراين، ديدگاه جامعه‏شناسان دين در قرن نوزده، نه تنها صحيح نيست بلكه ريشه در ناكامى و ناتوانى آنان در فهم دين از يك سو و ارائه تبديل مناسب به جاى آن از سوى ديگر دارد. با توجه به همين واقعيت است كه پارسونز (از ديگر جامعه‏شناسان دين)، راه حل بحرانهاى اخلاقى و ناهنجاريهاى موجود در جوامع مدرن را تثبيت و تقويت احساسات مذهبى و عواطف متعالى مى‏داند. به اعتقاد پارسونز: «هرگاه در جامعه‏اش عشق به خدا و توجه به اخلاق (معنويت) تضعيف گردد، آن جامعه دچار بحرانهاى شديد مى‏گردد و چاره چنين بحرانهايى فقط از طريق تأكيد بر اخلاق و تقويت احساسات افراد نسبت به مقدّسات و حفظ دين، ميسّر خواهد گشت».(13)

بيشترين تحقيقات مربوط به دين‏گرايى و خداجويى در حوزه روانشناسى صورت گرفته است. در اين حوزه نيز اگرچه برخى روانشناسان از قبيل فرويد، داتسون و اسكينر و... رويكردى منفى و آميخته با انكار داشتند ، امّا به موازات اين نوع تحليلها و بعد از آنها عمده تحليلهاى روانشناسانه از دين، مثبت و آميخته با حس احترام و تأييد وجود اين گرايش و لزوم تقويت و رشد آن بوده است. به عنوان مثال، ويليام جيمز، نه تنها به دين، اعتقاد داشت بلكه بر لزوم بهره‏گيرى از تجربه‏هاى دينى تأكيد مى‏كرد.

با مراجعه به تاريخ روانشناسىِ دين مى‏بينيم كه نخستين نقطه عطف در روانشناسى دين، در سالهاى 1901 تا 1902م با سخنرانيهاى «گيفوردِ» ويليام جيمز به بار آمد. چنان كه در خاطرات مربوط به زمان آماده شدنش براى سخنرانيهاى گيفورد نوشته است، به اين نتيجه رسيده بود كه «دين انسان، عميق‏ترين و خردمندانه‏ترين چيز در حيات اوست».(14)

اگرچه فرويد به دلايل تاريخى و روانى خاص با دين‏گرايى و گرايش به معنويّت حاصل از تجربه‏هاى دينى، مخالف بود، امّا «يونگ در تقابل با فرويد، به خاطر توجه جدى و همه‏جانبه و پاينده‏اش به روانشناسى پديدارهاى دينى، ممتاز است. در اين نكته ترديدى نيست كه در ميان همه پيشتازان اوليه روانشناسى اعماق، هيچ‏كدام به اندازه يونگ، چنين تأثير مثبت و نيرومندى بر جهان مطالعات دينى نگذاشته‏اند. دين‏پژوهان حوزه‏هاى مختلف، در آرا و انديشه‏هاى او، روانشناسى‏اى يافته‏اند كه با بسيارى از تعلّق خاطرهاى اساسى آنان وفاق دارد».(15)

مفهوم تازه «دين» در غرب

علاوه بر روانشناسان مذكور، روانشناسان ديگرى نيز بر ضرورت تجديد حيات دين و معنويت‏گرايى تأكيد داشتند ؛ امّا نكته اينجاست كه دين از منظر متفكّران غربى به تدريج از معنا و مفهوم اصلى آن فاصله گرفت، تا جايى كه هر نوع احساس غير حسّى و غير عادّى، جزو مصاديق دين شمرده شد و هويّت اصلى خود را از دست داد. به همين دليل، براى درك همه‏جانبه و عميق دين از منظر اسلام و متفكّران غربى، ابتدا بايد به توضيح و توصيف كامل معنا و مفهوم دين در عصر جديد بپردازيم و سپس با بيان ويژگيهاى دين از ديدگاه اسلام، زمينه مقايسه آنها را فراهم كنيم.

دين و معنويّت از منظر غربيان

دين از ديدگاه متفكران غربى، وحى و بعث نيست، بلكه انبعاث است ؛ امرى ماورايى نيست كه از جانب خداى متعال و به عنوان فعلى الهى نشئت گرفته باشد و خداى متعال عده‏اى از انسانها را به لحاظ قابليتهاى خاصى كه دارند به عنوان نبى برگزيده و راهنماييهاى درست و صحيح و مورد نياز مردم را به او القا كرده باشد و به او مأموريت داده باشد كه پيام الهى را به مردم برساند. بلكه دين اولاً امرى روان‏شناختى و حالتى روحى و احساسى (احساس حيرت در مواجهه با امر مطلق) است، ثانيا معرفتى ناخالص و آميخته با دهها پيش‏فرض معرفتى از يك طرف و خصوصيات روانى و روحى فردى و شخصى از طرف ديگر در مقام تعبير است، ثالثا يك نوع انبعاث و انفعال روحى در مواجهه با امر مطلق و يا هر امر غير عادىِ ديگر و احيانا بدون هيچ برنامه‏ريزى قبلى است كه هيچ‏گونه دخالتى از جانب خداى متعال به عنوان امرى الهى و دستورى فوق‏العاده در آن صورت نمى‏گيرد و رابعا امرى است عمومى و همگانى و اختصاص به فرد يا گروه خاص و يا زمان و مكان خاص ندارد.

حاصل اينكه طبق اين نظريه، دين، نه يك امر منطقى بلكه يك احساس روان‏شناختى است ؛ يعنى يك ميل در كنار صدها ميل ديگر! مثل نياز به زيبايى و محبت و نياز به ارضاى غريزه جنسى. اين ميل روحى، غير از آن نياز فطرى خداجوى است كه اديان الهى مروّج آن بوده‏اند (و يكى از اساسى‏ترين اهداف انبياى الهى برانگيختن آن و شكوفا نمودن و جهت دادن به آن بوده است) ؛ چرا كه اين احساس، احساسى ذاتى و برخاسته از عمق فطرت و ذات انسانهاست، در صورتى كه بنابر مبانى انسان‏شناسى جديد، اساسا ذاتى غير از مجموعه اميال و خواستهاى پديدار گشته بر انسان، وجود ندارد و نه تنها انسان، بلكه هيچ موجودى، ذات ندارد و اگر هم داشته باشد غير قابل دسترسى است. اشيا مجموعه پديدارها و روابط مابين آنهاست.

بنابراين، نياز به دين در اين نظريه يك احساس عميق و ذاتى نيست بلكه احساسى سطحى و زودگذر است. از طرف ديگر، نه‏تنها هيچ امتيازى بر ساير احساسها ندارد، بلكه در عرض آنها بوده و احيانا ارزش اين احساس در مواردى خيلى كمتر از ساير احساسهاست ؛ زيرا منطقِ ترجيح يك احساس بر احساس ديگر، بستگى به سه عامل دارد: شدت آن احساس نسبت به احساس ديگر، در دسترس بودن ابزار و وسيله ارضاى آن احساس، و نبود يك مانع و فشار بيرونى (مانند مسخره‏آميز بودن، غير منطقى بودن و...).

حاصل اينكه اين احساس، هيچ رنگ تقدس نداشته و مقامى در خور توجه ندارد ؛ چون انسان جديد، هيچ توجهى به ماوراى طبيعت ندارد و هيچ پيوندى آسمانى در خود احساس نمى‏كند و در نتيجه، مبادى شكل‏گيرى اين احساس را نيز همين طبيعت مى‏داند و به طور طبيعى براى ارضاى آن نيز چندان توجهى به ماوراى طبيعت نمى‏كند. بدين ترتيب، ابتدا سراغ ابزار و ادات طبيعى و مادى (مانند موسيقى، مواد مخدر، ورزش، سينما، مسائل جنسى و هر آنچه كه تناسبى با اين احساس لطيف داشته باشد) مى‏رود. ارضاى اين نياز، نه تنها هيچ منافاتى با محرمات و منهيات اديان الهى و آسمانى ندارد بلكه خودِ اين محرمات اديان الهى وسيله‏اى براى ارضاى اين نياز به شمار مى‏رود و از اجزاى تشكيل‏دهنده يك رفتارِ به اصطلاح دينى است. به اين ترتيب، «مواد مخدر» وسيله‏اى براى اوج گرفتن، «رقص» براى به پرواز درآمدن، و «روابط جنسى» مرحله وصل و به هم رسيدن است.

ويژگيهاى دين جديد

خلاصه اينكه ويژگيهاى اين دين جديد عبارت است از اينكه:

1 . دين، يك پديده انسانى و زمينى است نه حادثه‏اى آسمانى و مأموريتى الهى.

2 . دين، محدود بن بعث و ارسال رُسُل نيست ؛ بلكه هر فرد مى‏تواند با در پيش گرفتن برنامه‏هاى خاص و دستيابى به تجربه‏هاى غير حسّى، به مجموعه‏اى از تصوّرات، دست پيدا كرده، آن را به عنوان دين به ديگران عرضه كند.

3 . مجموعه آگاهيها و تصوّرات فوق، از هيچ واقعيتى مافوقِ عالم ماده حكايت نمى‏كند؛ بلكه مجموعه اوهام و تخيّلات شاعرانه منظم است. بنابراين، نمى‏توان از صحّت يا نادرستى آن، سهال كرد و آنها را به علّت متناقض بودن مجموعه گردآورى شده، مورد انكار قرار داد ؛ زيرا صاحبان اين انديشه، ادّعاى بيان واقع و گزارش از حقيقت ندارند.

4 . عصمت و خطاناپذيرى در فضايى اين چنين، كاملاً بى‏معنا و نامفهوم است.

5 . اديانى اين چنين، هيچ‏گونه مقرّرات الزام‏آورى براى پيروان خود ندارند. همه چيز در اين نوع اديان، مباح است.

6 . براى درك معنويتهاى اين چنين و دستيابى به احساسهاى معنوى از هر وسيله‏اى مى‏توان استفاده كرد (مانند موّاد مخدر، شراب، همجنس‏بازى و...) .

7 . با عمل به پيشنهادها و توصيه‏هاى آن، نمى‏توان به سعادت و خوشبختى دست پيدا كرد. به عبارت بهتر، عمل به احكام اين دين، ضامن سعادت انسانها نيست ؛ نه در اين دنيا و نه در جهان آخرت.

دين از ديدگاه اسلام

با مرورى اجمالى به تعريفهاى ارائه شده از سوى متفكّران اسلامى، مى‏توان تعريف زير را به عنوان وجه مشترك و مورد قبول آنها از دين ارائه كرد. دين از ديدگاه اسلام، عبارت است از: مجموعه‏اى از اعتقادات (معارف)، ارزشها (اخلاق) و دستورها (احكام) كه از جانب خداى متعال از طريق وحى به قلب پيامبر(ص) القا شده است و به او مأموريت داده شده كه اين مجموعه را به مردم، القا و ابلاغ كند. ويژگيهاى اين دين نيز عبارت است از:

1 . جنبه آسمانى و الهى دارد، نه زمينى و بشرى.

2 . اختصاص به گروهى خاص و ويژه دارد و در اختيار همگان نيست.

3 . نحوه شناخت، گزينش و مبعوث شدن آنها به وسيله خدا صورت مى‏گيرد و هيچ كس غير از خداى متعال در انتخاب آنها دخالت ندارد.

4 . مجموعه معارف ارائه شده، بيانگر حقايق عينى است. بنابراين نمى‏تواند خلاف واقع و متناقض باشد.

5 . حامل اين معارف، معصوم و مصون از خطاست.

6 . مجموعه احكام و ارزشهاى آن، الزام‏آور و واجب است و كسى حقّ نفى و طرد آنها را ندارد.

7 . دستيابى به تجربه‏هاى عرفانى و احساسات معنوى والا از هر راهى مشروع نيست ؛ بلكه بايد در چارچوب مقررّات دينى باشد.

8 . عمل به اين احكام، ضامن سعادتمندى و خوشبختى و نجات ابدى در هر دو عالم است. به عبارت ديگر، عمل به احكام دين، ضامن سعادت دنيا و آخرت است.

حاصل

حاصل اينكه با مقايسه ويژگيهاى دين از ديدگاه اسلام و متفكّران غربى، حدود مشابهت و تباين و تضاد آن دو، به وضوح، قابل درك است. به عبارت ديگر، دين‏گرايى رايج در غرب جديد در حال حاضر، بيش از آنكه شبيه دين‏گرايى و معنويت‏خواهى از منظر اسلام باشد، با آن در تضاد بوده، غير قابل جمع‏اند. تنها وجه شباهت آن دو، تلاش در جهت رهايى از حصار تنگ عالم طبيعت و از هم‏گسستن زنجير اسارت حس‏گرايى است؛ وگرنه در بقيه موارد، متباين و متضاد با هم هستند.



1 . حافظ .

2 . سير حكمت در اروپا، محمدعلى فروغى، تهران: انتشارات زوّار، سوم 1372، ج 3، ص 130.

3 . همان، ص 131.

4 . خداوندان انديشه سياسى، لين ولنكستر، ترجمه: على رامين، تهران: انتشارات علمى فرهنگى، اول، 1376، ج 3، ص 1215 .

5 . سير حكمت در اروپا، ج 3، ص 129. براى مطالعه بيشتر ر.ك به: فلاسفه بزرگ، آندره كرسون، ترجمه: كاظم عمادى، ص 447 ؛ نقد تفكر فلسفى غرب، اتين ژِيسون، ترجمه: احمد احمدى، تهران: حكمت، اوّل، 1357، ص 229 ـ 248 .

6 . صحيفه كامله سجاديه، ترجمه: حسين انصاريان، تهران: پيام آزادى، اول، 1376، ص 33.

7 . مسعود سعد سلمان .

8 . حافظ .

9 . بحارالأنوار، ج 58 ، ص 133 .

10 . دين‏پژوهى، ميرچا الياده، ترجمه: بهاءالدّين خرمشاهى، تهران: پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، دوم، 1375، ص 244.

11 . عرفان و فلسفه، والتر استيس، ترجمه: بهاءالدّين خرّمشاهى، تهران: سروش، 1375، ص 111.

12 . بحران جامعه‏شناسى در غرب، الوين گولدنر، ترجمه: فريده ممتاز، ص 290.

13 . همان، ص 389.

14 . دين‏پژوهى، ميرچا الياده، ترجمه: بهاءالدين خرّمشاهى، ص 260.

15 . همان، ص 264 ـ 265 .