| مجلات >حديث زندگى>شماره 12 |
كيميا بهارى
نشسته بودم ؛ ميانِ هزار كس ؛ ولى تنها.
سقفى از دستهاى يخزده بر سرم سايه مىريخت. چشم از بالا گرفتم و به زمين انداختم. غوغايى از صداى شكستن برگهاى پاييزى، آن را نيز پوشانده بود. سرماى آسمان، زردىِ زمين را خواستگارى مىكرد. من ميانه آن دو، انگشتانم را يك يك مىبستم تا شماره كنم روزهايى را كه تا بهار مانده است. هنوز دو سه انگشت ايستاده بودند كه صداى پرستويى را از شاخه طُرد انار شنيدم. با من سخن نمىگفت ؛ زمستان را نهيب مىزد، و سردى را، و زردى را. انگشتانم را ديدم كه همگى سر فرود آوردند. تماشايى است بهارى كه از پس چهل زمستان بىبرف و بازى مىآيد.
خاموشم نكنيد! فرياد، خانهاى در گلويم ساخته است ؛ چون صوفىِ چلّهنشين در خانقاه نمور. خرقه از سر براندازيدش كه آواز مرا به تصنيفهاى شيدا مىفروشد. مرا كه از سردترين فصلِ سال مىآيم باور كنيد. شادمانهترين قصه مثنوى، تقديمتان باد! نرمترين برگ ناروَن كه تن به نسيم شسته است، روزىِ سجادههاتان باد! قبايى از مخمل گل، بر قامتتان راست باد! شورترين نواى شما در بيداد زمانه، منم. مىخوانم ؛ به آهنگ نسيم ؛ به كمانچه شاخههاى تازه برآمده از ساقه ارديبهشت. منم، چاوش بهار به پرستوخانه پروازهاى بىتأخير. خوشبختترين پاييزى كه از زمستان گريخت و بهار را دو نيم كرد: نيمى براى تو، نيمى براى من.
من يكى دو رنگ را بيشتر نمىشناسم: سفيد يخچالى، زرد صنوبرى. آيا رنگهاى ديگرى هم هست؟ يا از چشمان من پريدهاند؟ اما نه ؛ سبز بود ؛ به دلنوازى برگهاى بازيگوش. باورش نكردم تا آنگاه كه خودش را روى گونههايم كشيد و از ميان لبهايم گذشت و دستم را بستر يك خواب خرگوشى كرد. بخواب! كه زمستان را از جانم رُفتى و در اين فصل شوربختيها، بعثت دوباره اقبالى.
من تو را به اسم نمىشناسم، و به رسم، و به وزن، و به قد و به رنگى كه دوستدارى يا غذايى كه مىپسندى ؛ اما مىدانم كه تو را ساختهاند تا در ليوان تنهايى من سرازير شوى و همه آن را لبالب پُركنى. دوره بيداد زمستان گذشت و سياهى ماند به تن و قامتِ زاغى كه خبرهاى عجيبى مىداد ؛ مىگفت كه در انجمن شعر و ادب، دزدى شده است ؛ قافيههايى كه تو مىخواستى با آنها يك شعر بهارى بگويى، همه را بردند. كورى چشمِ دل و دست و زبانى كه مرا بىقافيه مىخواستند، دستم اكنون پر از آن قافيههاى تر و تازه است ؛ بيا.
چه بهارىست هواى دل من
چه زمستان سياهى گذراندم از سر
شاخه در شاخه درخت گل اميد، شكفت
هرگز آيا تو كنى اين همه گل را پَر پَر؟
كيميايى است عجب بوى گل و بوته و ياس
خُرّما من! كه دگر چشم ندارم بر در .