| مجلات >حديث زندگى>شماره 12 |
به كوشش: حسين فردوسىزاده
دين، براى آن نيست كه شما در اطراف مسائل آن (مانند مسائل فلسفى) به بحث و جدل پردازيد. دين براى عمل است ؛ براى تربيت است. دين همان مسائل اخلاقى و اجتماعى است كه به صورت تربيت آسمانى و الهى درآمده، تا شما آنها را به كار بنديد و سعادتمند شويد.
چه خوشبخت و سعادتمند است كسى كه محكوم اراده ديگرى نيست و سلاح و حربه او، فكر پاك و مهارت اوست و خرسندى وى، صداقت و حقيقتجويى او.
هزاران راه به خوشبختى مىرسد. اگر يكى از آنها مسدود شد، راه ديگرى انتخاب كنيد.
اگر منتظر خوشبختى هستيد و فكر مىكنيد كه خودش خواهد آمد، آن را از دست دادهايد.
يك ساعت زندگى كردن با افتخار و شُكوه، به يك قرنْ خوار زيستن مىارزد.
حقايق دينى مانند آتشى كه شب تاريك براى راهنمايى كردن كاروان بر قله كوه افروخته باشند، روشن و درخشان است.
دين، بهترين راهنماى زندگى و بهترين ناصح در روزهاى خوشى و بهترين تسلّى دهنده در روزگار بدبختى است.
آن كه امروز را از دست مىدهد، فردا را نخواهد يافت. خوشبختى آينده در استفاده كردن از زمان حال است.
عاشق بودن، يعنى خوشبختى خود را با خوشبختى ديگران توأم كردن.
هر كس در طلب خير و سعادت ديگران باشد، سرانجام، سعادت خودش را نيز به دست مىآورد.
من از خوشبختيهاى جهان، بهرهمند گرديدهايم ؛ زيرا در زندگى عاشق شدهام.
راز خوشبختى در تربيتْ نهفته است.
خوشبختى و بدبختى ايام پيرى، عصاره اعمال گذشته ماست.
دوستى، نعمت گرانبهايى است كه خوشبختى را دو برابر مىكند و بدبختى را كاهش مىدهد.
خداوند در دلهاى پاك و باصفا اين احساس را گذاشته كه به تنهايى نمىتوانند خوشبخت شوند و بايد سعادت خود را در خوشبختىِ ديگران بجويند.
سعادت ديگران، بخشِ مسلّمى از سعادت و خوشبختى ماست.
دين، براى فراغت خاطر و آرامش خيال، بيشتر از آنچه بتوانيم تصوّر كنيم، مفيد است و در روزگار بدبختى و بيچارگى، بهترين وسيلهاى است كه مىتواند ما را تسليت داده، فشار سختيها را سبكتر سازد.
دين، ما را به فضيلت اخلاقى و فداكارى در راه سعادت ديگران هدايت مىنمايد.
مقصود از زندگى فقط سعادتمندى نيست ؛ بلكه تكامل است.
سعادت دنيا و آخرت را در صحبت دانا شناس.
وقتى كه به خوشبختى ديگران حسد ورزيم، خود، عقوبتى براى خويش فراهم كردهايم.
شرط پيروزى و خوشبختى، يك اراده قوى است. شرايط ديگر، اهميت چندانى ندارند.
هيچكس خوشبختتر از كسى كه فكر مىكند خوشبخت است، نيست.
پارهاى از ملل كوچك جهان، با وجود اينكه از علوم و معارف، بىبهره بودند، نهتنها در نتيجه فضايل اخلاقى و معنوى، سعادت خود را فراهم كردند، بلكه سرمشق ساير ملل جهان نيز شدند.
براى به دست آوردن سعادت بايد اخلاق خوب را پيروز ساخت و بر ضد اخلاق بد جنگيد.
هرچه انسان از سرمايه نشاط و خوشبختى خود به ديگران سهم برساند، به ميزان اصلى آن سرمايه مىافزايد ؛ زيرا مهربانى، مولّد مهربانى است.
خوشبختىِ پاك، زاييده ميانهرَوى است.
دوست داشتن، لازمه زندگى و موجب سعادت است. كسى خوشبختى را درك مىكند كه نهال دوستى را در دل، پرورانده باشد.
انسان در آغوش خوشبختى، خوشبختى را جستجو مىكند.
جامه سعادتمندان و نيكبختان را از دو چيز بافتهاند: تارش را از خوشبختى و نيكوكارى، و پودش را از سازگارى و مردُمدارى.
كاخ سعادت روى دلهايى بنا شده كه لبريز از عشق و محبّتاند.
افكار مذهبى، با ظرافت و زيبايىِ خاصى، روح ما را از قيد و بندهاى زندگانىِ عادى رهايى داده، از اين دنياى خاكى بالا مىبرند و در دنياى عالىتر و وسيعتر و روشنتر و دلنوازترى سِير مىدهند.
اگر دين و مذهب، ما را تسلّى خاطر نمىداد، زندگىِ رقّتانگيزى داشتيم.
غير ممكن است كه كسى دين داشته باشد و صاحب اخلاق نيك نشود و همچنين كسى كه داراى اخلاق خوب است، دين نداشته باشد و يا كسى دانشمند حقيقى باشد، بدون دين.
كمى عقل سليم، اندكى اغماض و قدرى خوشخُلقى داشته باشيد، آن وقت خواهيد ديد كه چقدر در زندگى خوشبخت و سعادتمنديد.
اگر مىخواهى مزرعه خوشبختىِ خود را توسعه بدهى، خاك قلبت را نرم و هموار كن.
نقطه قوت و امتياز همه مردان بزرگ، در همه زمانها، دين داشتن ايشان بوده است.
عشق و خوشبختى، قرين يكديگرند. هرچه بيشتر دوست بدارى، خوشبختترى.
سه گونه «شادى» باعث خوشبختى و سهگونه «شادىِ» ديگر مايه بدبختى است: شادى از تسلّط بر نفس به وسيله تزكيه و تربيت، شادى از صحبت كردن از فضايل اخلاقى ديگران و شادى از داشتن دوستان واقعى، سودبخش است ؛ ولى شادى از داشتن مال و جاه، شادى از تنپرورى و تنبلى و شادى از شكمپرستى، زيانآور است.
فرزند خود را به دين علاقهمند كنيد تا در حيات و مرگ، با سعادت، همآغوش گردد.
ز ميدان، كسى گوىِ دولت رُبود
كه پاكيزهخويى شعارش بُوَد
سعادتْ كسى يابد از روزگار
كه خُلق نكو يادگارش بود.
هر آن كو خاطر مجموع و يار نازنين دارد
سعادتْ همدم او گشت و دولتْ همنشين دارد.
بىطاعت حق، بهشت و رضوان مطلب
بىخاتم دين، مُلك سليمان مطلب
گر منزلتِ هر دو جهان مىخواهى
آزارِ دل هيچ مسلمان مطلب!
دين و دنيا اگر قرين گردند
در حقيقت، حيات جاويد است
هر كسى آن دو را به خود بيند
فارغ از آرزو و امّيد است.
ره مُلك سعادت را تواند بىخطر رفتن
به دست خود ز آيين ادب، هر كس عصا دارد.
كيميايى است عجب بندگى پير مغان
خاك او گشتم و چندين درجاتم دادند.
با خَلق به خُلق، زندگانى مىكن
نيكى همه وقت تا توانى مىكن
كار همه كس برآر از دست و زبان
و آنگه بنشين و كامرانى مىكن.
بابا افضل كاشانى
يكى خوب كردار و خوشخوى بود
كه بد سيرتان را نكوگوى بود
به خوابش كسى ديد چون درگذشت
كه بارى حكايت كن از سرگذشت
دهانى به خنده چو گل باز كرد
چو بلبل به صوتى خوش، آواز كرد
كه: بر من نكردند سختى بسى
كه من سخت نگرفتمى بر كسى.
خواهى كه تو را دولت ابرار رسد
مپسند كه از تو به كس آزار رسد
از مرگ مينديش و غم رزق مخور
كين هر دو به وقتِ خويش، ناچار رسد.
طُفيل هستى عشقاند آدمى و پرى
ارادتى بنما تا سعادتى ببرى
كلاه سرورىات كج مباد بر سر حُسن
كه زيب بخت و سزاوار مُلك و تاجِ سرى.
دل از دين نشايد كه ويران بُود
كه ويران زمين، جاىِ ديوان بُود
نگهدار دين آشكار و نهان
كه دين است بنياد هر دو جهان
پناه روان است دين از نهاد
كليد بهشت و ترازوىِ داد
چراغى است در پيش چشم خِرد
كه دل، ره به نورش به يزدان بَرَد.
در طلب كوش و مده دامنِ امّيد ز دست
دولتى هست كه يابى سرِ راهى، گاهى.
شبِ تاريكِ دوستانِ خداى
مىبتابد چو روز رخشنده
وين سعادت به زورِ بازو نيست
تا نبخشد خداىِ بخشنده.
هر كس كه ز ارباب عبادت باشد
بر چهره او نور سعادت باشد
ايام وجود او به او فخر كنند
در خدمت او بخت ارادت باشد.
عقل پرورده است گويى روح او را در ازل
روح پرورده است گويى شخص او را بر كنار
راستكارى پيشه كرده است از براى آنكه نيست
در قيامت هيچ كس جز راستكاران رستگار.
دورم اگر از سعادت خدمت تو
پيوسته دل است آينه طلعت تو
از گرمى آفتاب هجرم چه غم است
دارم چو پناهِ سايه دولت تو