مجلات >حديث زندگى>شماره 12

از لابه‏لاى متون

به كوشش: حسين پورشريف

از «اسرار التوحيد»:

هيچ كس در كار خداى، زيان نكرده است

حَسن مهدِّب گفت كه: روزى شيخ ابوسعيد، در نيشابور از مجلس فارغ شده بود و مردمان رفته بودند و من چنان كه قرار بود، پيش وى ايستاده بودم. قرضهاى ما بسيار جمع‏آمده بود و دلم بدان مشغول بود كه تقاضا مى‏كردند و هيچ وجهى موجود نبود. شيخ مى‏بايست درباره اين قرضها با من سخنى مى‏گفت ؛ ولى چيزى بر زبان نمى‏آوَرْد.

شيخ اشاره كرد كه: «واپس بنگر». بنگريستم. پيرزنى ديدم كه از درِ خانقاه وارد مى‏شود. به نزديك وى شدم، كيسه‏اى گرانسنگ به من داد و گفت: «صد دينار زر است، پيش شيخ برو و بگو تا دعايى در حق ما كند».

من شاد شدم كه هم اكنون وامها باز دهم. پيش شيخ بردم و بنهادم. شيخ گفت: «كيسه را آنجا مگذار، بردار و به گورستان حيره برو. آنجا چهار طاقى است نيمى افتاده. در آنجا پيرى است خفته. سلام ما بدو برسان و اين زر به وى ده. گو: چون اين كيسه به تو رسيد، نزد ما بيا تا وجهى ديگر دهيم. و ما اينجاييم تا تو باز آيى».

حسن گفت: من به آنجا كه شيخ نشان داده بودم، رفتم. پيرى را ديدم سخت ضعيف، طنبورى در زير سر نهاده و خفته بود. او را بيدار كردم، و سلام شيخ بدو رسانيدم، و آن زر به وى دادم. آن مرد، فرياد درگرفت و گفت: «مرا پيش شيخ ببر!». من پرسيدم كه: حال تو چيست؟ پير گفت: «من مردى هستم چنين كه مى‏بينى پيشه من طنبور زدن است. چون جوان بودم، به نزديك خَلق، بسيار محبوب بودم و شاگردان بسيار داشتم. اكنون چون پير شدم، حالِ من چنان شد كه هيچ كس مرا به جايى دعوت نمى‏كند... زن و فرزندانم گفتند كه ما تو را نمى‏توانيم نگاه بداريم. ما را به امان خدا بگذار و برو. آن‏گاه... بدين گورستان آمدم و بگريستم و با خداى مناجات كردم كه: «خداوندا! هيچ پيشه‏اى ندانم و جوانى و دستِ نواختن ندارم... اكنون من و تو، و تو و من! امشب براى تو مُطربى خواهم كردن تا نانم دهى» و تا به وقت صبحدم چيزى مى‏زدم و مى‏گريستم. چون بانگ نماز آمد، مانده شده بودم. بيفتادم و در خواب شدم تا اكنون كه تو آمدى».(1)

حسن گفت: همراه او به نزد شيخ آمدم. شيخ، همچنان بر آنجا نشسته بود. آن پير در دست و پاى شيخ افتاد و توبه كرد. شيخ گفت: «اى جوانمرد! از سَرِ كمى و نيستى و بى‏كسى در خرابه‏اى نَفَس بزدى، ضايع نگذاشت. برو و همچنان نياز خود را به او بگو و اين وجه نقد را خرج كن». پس روى به من كرد و گفت: «اى حسن! هرگز هيچ كس در كار خداى، زيان نكرده است. آن كيسه از براى او پديد آمده بود، از آنِ تو نيز پديد آيد».

حسن گفت كه: ديگر روز، شيخ از مجلس فارغ شد، كسى بيامد و دويست دينار به من داد كه پيش شيخ بِبَر. شيخ فرمود كه: براى وام مصرف كن. و من در آن وجه صرف كردم و دلم از آن فارغ گشت.(2)

نور بقا

شيخ ما (ابو سعيد ابى‏الخير) گفت: پيران گفته‏اند كه خداوند ما، دوست دارد كه مى‏زند و مى‏كُشد و همى اندازد از اين پهلو بدان پهلو تا آن‏گه كه پَستش بكند و نيست، چنان كه اثر نماند آنجا. آن‏گاه به نور بقاىِ خويش تجلّى كند بر آن خاكِ پاك.(3)

از «خرابات»:

مخور اندوهِ كم و بيش

واليس حكيم(4) را پرسيدند: خوشى چيست؟ فرمود: «دست يافتن بر آنچه روزى است». گفتند: اندوه چيست؟ فرمود: «دست، كفچه كردن(5) بر آنچه روزى نيست». و عرب گويد كه: «الرّضا بِالكفاف خَيرٌ مِنَ السَّعىِ عَلَى الإسراف».(6)

رو رو، به خوش‏زى،(7) مخور اندوهِ كم و بيش

تا چند تو را در طمعِ نفس روا؟ رو

گر راه قناعت سپُرى در پى روزى

خورشيد به دنبال تو چون سايه زند دو(8)

گر همچو گدايان به جهان خوشه‏نچينى

نُه خرمنِ افلاك،(9) شود پيش تو يك جو.(10)

شوق پايندگى

هِرمِس حكيم(11) در سخنان پندآموز خود فرمود كه: خردمند پاك شِمالِ(12) پاكيزه شمايل،(13) آن كس را دان كه كمر به اداى حقوق خود بست و به زندان عُقوق(14) ننشست ؛ كه گفته‏اند: «إضاعة الحقوق داعية العقوق».(15) نخستْ ياد خداى خويش را از دل فراموش نكرد و زبان را از نام او خاموش.

كسى كه نفسِ زبون را اسير عقل كند

به‏ياد حق شود از نفسِ خودپرستى پاك

به ذكر، آينه دل همى دهد صيقل

كه تا جمالِ قِدَم را در او كند ادراك

پس از آن در رفتن راه يقين، پايدار شد و در پيروى دين، استوار و در اجراى اوامر و نواهى كما هى(16) طوق بندگى را بر گردن نهاد و سپر نافرمانى را از دست افكند.

ز فرمان يزدان مكن سركشى

كه از سركشى در خورِ آتشى

تو را گر به سر، شوق پايندگى است

يقين دان كه در طاعت و بندگى است

... و نيز نفس امّاره را نگهدارى كرد از هواجس(17) نفسانيه و وساوس شيطانيّه تا بر او گشايش ابواب روحانيّه شد و نمايش صُوَر نورانيّه.

مشو خواهش نفس را دلپذير

كه آخر در اُفتى ز بالا به زير

سگ نفس اگر سير شد ز استخوان

چو شيرى شود حمله‏آور به خوان

ديگر، در صيانت(18) دوستان و اعانت همگنان،(19) از جان خود به تيغ بى‏دريغ گذشت و آنان را در رنج و تعب نگذاشت. بزرگان گفته‏اند: آن كس را دوست دار كه دوستدار خود را بِهْ از خود دوست دارد.

دوست نبود كسى كه از دل و جان

ننهد جان و دل به خدمت دوست...

دوستى را كه دل نباشد صاف

نيك را زشت و زشت را نيكوست

آن كس كه سيره را بدين وُتَيره(20) قرار دهد، محمودة الخصايل(21) مرضية السّجايا(22)ست؛ روزگارش به كامرانى گذرد و روزگارش به خوشگذرانى به خوبى خُلق، از بدى خَلق در امان خواهد بود و به عيش نهان از طيش(23) جهان، شادمان.

خوش آن كس كه در اين روزگار بدفرجام

شناخت قدر خود و نام شد به نيكويى...

نشست يكدل و برخاست يك زبان با خلق

نه در نشستن و برخاستن، به صد گويى.(24)

از «بهارستان»:

از خود، كريم‏ترى ديده‏اى؟

حاتم را پرسيدند كه هرگز از خود، كريم‏ترى ديدى؟ گفت: بلى. روزى در خانه غلامى يتيم، فرود آمدم و وى ده سر گوسفند داشت. فى‏الحال يك گوسفند را كشت و پخت و پيش من آورد و مرا قطعه‏اى از وى خوش آمد. بخوردم و گفتم: واللّه‏ اين بسى خوش بود!

آن غلام بيرون رفت و يك يك گوسفند[ان] را مى‏كشت و آن موضع را مى‏پخت و پيشِ من مى‏آورد ؛ من از آن آگاه نى. چون بيرون آمدم كه سوار شوم، ديدم كه بيرون خانه، خونِ بسيار ريخته است. پرسيدم كه اين چيست؟ گفتند كه: «وى همه گوسفندان خود را كشت». وى را ملامت كردم كه: چرا چنين كردى! گفت: «سبحان اللّه‏ تو را خوش آيد چيزى كه من مالك آن باشم و در آن بخيلى كنم ؛ اين، زشت سيرتى باشد در ميان عرب».

پس حاتم را پرسيدند كه تو در مقابله آن چه دادى؟ گفت: «سيصد شترِ سرخ موى و پانصد گوسفند». گفتند: «تو كريم‏تر باشى». گفت: «هيهات! وى هرچه داشت داد و من از آنچه داشتم از بسيار، اندكى بيش ندادم».

چون گدايى كه نيم نان دارد

به تمامى دهد ز خانه خويش

بيشتر زان بود كه شاهِ جهان

بدهد نيمى از خزانه خويش.(25)

از «مِرصاد العباد»:

خيرات، ناكرده نمانَد

چه دولت باشد شگرف‏تر از آن، كه بنده در گور خُفته و اعمالْ فرومانده، هر نَفَس و هر لحظه طبقهاى رحمت و كرامت از حضرت عزّت، ملائكه مقرّب بدو مى‏رسانند، كه اين، ثوابِ لقمه‏اى است كه در مدرسه و خانقاهِ تو به فلان فقيه و درويش رسيد، يا ثواب استراحت و آسايشى كه از بقاع خيرات(26) تو به فلان بنده رسيد كه بر فلان پل بگذشت، يا در فلان رباط(27) در سايه ديوارى نشست يا در فلان مسجد دو ركعت نماز گزارد.

هر پادشاهى را در ايّام دولت خويش، چنين سعادتها از خود دريغ نبايد داشت، كه آن خيرات، ناكرده(28) نمانَد. وليكن چون او از خواب خوشِ دولت درآيد، مال و ثروت از دست رفته بود و او از آن سعادت، محروم مانده.

بارى اگر از اين سعادت محروم مانَد، زنهار و زنهار خود را در مَعرضِ شقاوت ابطال خيرات ديگران نيندازد... .(29)

از «كشف الأسرار»:

حُجره‏اى در همسايگى تو

آسيه، زن فرعون، همسايگى حق طلب كرد و قربت وى خواست. گفت: «رَبِّ ابْنِ لى عِنْدَكَ بَيتا في الجَنَّةِ؛(30) خداوندا در همسايگى تو حُجره‏اى خواهم كه در كوى دوست، حجره نيكوست». آرى نيكوست و لكن بهاى آن بس گران است. گر هر چيزى به زر فروشند، اين را به جان و دل فروشند.

آسيه گفت: «باكى نيست و گر به جاى جانى هزار جان بودى، دريغ نيست». پس آسيه را چهار ميخ كردند و در چشم وى ميخ آهنين فرو بردند و او در آن تعذيب مى‏خنديد و شادمانى همى كرد. اين چنان است كه گويند:

هرجا كه مراد دل برآيد

يك خار، بِهْ از هزار خُرماست.(31)

پس از مردگى، زندگى؟

معروفِ كَرخى(32) يكى را مى‏شُست. آن كس بخنديد! معروف گفت: «آه! پس از مردگى، زندگى؟!». وى جواب داد كه: دوستان او نميرند ؛ «بل يُنْقَلُونَ مِنْ دارٍ إلى دارٍ».(33) چگونه ميرند، و عزّت قرآن(34) گويد: «بَل أحياءٌ عندَ رَبِّهِمِ يُرزَقُون»؟(35) شادند و خرم، آسوده از اندوه و غم، با فضل و با نِعَم،(36) در روضه اُنس بر بساط كرم، قدح شادى بر دست نهاده، دمادم. اين است كه رب‏العالمين گفت: «يستبشرونَ بنعمةٍ مِنَ اللّه‏ِ و فَضْلٍ و إنَّ اللّه‏ لا يضيع أجرَ المهمنين(37)». (38)

از «مثنوى»:

پيش چشم من...

همچنان كان زاهد اندر سالِ قحط

بود او خندان و گريان جمله رَهْط(39)

پس بگفتندش چه جاىِ خنده است؟

قحط، بيخِ مهمنان بركنده است

رحمت از ما چشمِ خود بردوخته‏ست

ز آفتابِ تيز، صحرا سوخته است

خلق مى‏ميرند زين قحط و عذاب

ده‏ده و صدصد چو ماهى دور از آب

بر مسلمانان نمى‏آرى تو رَحم

مهمنان، خويش اند و يك تن شَحْم و لَحْم(40)

گفت: در چشم شما قحط است اين

پيشِ چشمم چون بهشت است اين زمين

من همى بينم به هر دشت و مكان

خوشه‏ها انبُه رسيده تا ميان

خوشه‏ها در موج از بادِ صبا

پُر بيابان سبزتر از گَنْدَنا(41)

ز آزمون، من دست بر وى مى‏زنم

دست و چشم خويش را چون بركَنَم.(42)

از «كليله و دمنه»:

از تعجيل بپرهيز

[زاهدى را] الحق پسرى زيبا صورتِ مقبولْ طلعت آمد. شاديها كردند و نذرها به وفا رسانيد.(43) چون مدّت ملامتِ زن بگذشت، خواست كه به حمّامى رود.(44) پسر را به پدر سپُرد و برفت. ساعتى بود. معتمدِ پادشاهِ روزگار، به استدعاى زاهد آمد. تأخير ممكن نگشت و در خانه، راسويى داشت كه با ايشان يك‏جا بودى و به هر نوع از وى فراغى حاصل شمردندى.(45) او را با پسر بگذاشت و برفت. چندان‏كه او غايب شد، مارى روى به مهدِ كودك نهاد تا او را هلاك كند. راسو، مار را بكُشت و پسر را خلاص كرد.

چون زاهد باز آمد، راسو در خون غلتيده پيش او باز دويد. زاهد پنداشت كه آن خونِ پسر است ؛ بيهوش گشت و پيش از تعرّفِ كار و تتبّعِ حال، عصا در راسو گرفت(46) و سرش بكوفت. چون در خانه آمد، پسر را به سلامت يافت و مار را ريزه ريزه ديد. لَختى(47) بر دل كوفت و مدهوش‏وار پشت به ديوار بازگذاشت و روى و سينه مى‏خراشيد:

نه به تلخى چو عيش(48) من عيشى

نه به ظلمت، چو روز من قارى!(49)

و كاشكى اين كودك، هرگز نزادى و مرا با او اين اُلفت نبودى تا به سبب او، اين خونِ ناحق، ريخته نشدى و اين اقدام بى‏وَجْه نيفتادى و كدام مصيبت از اين هايل‏تر كه همخانه خود را بى‏موجبى(50) هلاك كردم و بى‏تأويلى(51) لباس تلف پوشانيدم؟

... او در اين حيرت مى‏ناليد كه زن از حمّام در رسيد و آن حال، مشاهدت كرد ؛ در تنگدلى و ضُجرت(52) با او مشاركت نمود و ساعتى در اين مفاوضت، خوض پيوستند.(53)

آخر، زاهد را گفت: اين مَثَل ياد دار كه: هر كه در كارها عجلت نمايد و از منافع وقار و سكينت(54) بى‏بهره مانَد: بدين حكايت، او را انتباهى(55) باشد و از اين تجربت اعتبارى حاصل آيد.

اين است داستان كسى كه پيش از قرارِ عزيمت،(56) كارى به امضا رساند.(57) و خردمند بايد كه اين تجارب را امام سازد،(58) و آينه راى(59) خويش را به اشارتِ حُكما صيقلى كند، و در همه ابواب به تثبّت(60) و تأنّى(61) و تدبّر گرايد، و از تعجيل(62) و خفّت(63) بپرهيزد، تا وُفودِ اقبال و دولت، به ساحت او متواتر شود(64) و اَمداد خير و سعادت(65) به جانب او متّصل گردد.(66)

از «گلستان»:

زمستان، لاجرم، بى‏برگ مانَد

پارسازاده‏اى را نعتِ بى‏كران از تَرَكه عَمّان به دست افتاد. فسق و فجور آغاز كرد و مبذّرى پيشه گرفت. فى‏الجمله، نماند از سايرِ معاصى مُنكرى كه نكرد و مُسكرى كه نخورد. بارى، به نصيحتش گفتم: اى فرزند! دخل، آبِ روان است و خرج، آسياى گردان. مسلّم كسى راست كه دخل معيّن دارد.

چو دخلت نيست، خرجْ آهسته‏تر كن

كه مى‏گويند ملاّحان سرودى:

اگر باران به كوهستان نبارد

به سالى دجله گردد خشك رودى

عقل و ادب پيش گير و لَهو و لعب بگذار كه چون نعمتْ سپرى شود، سختى بَرى و پشيمانى خورى.

پسر، از لذّت ناى و نوش، اين سخن در گوش نياورد و بر قولِ من اعتراض كرد و گفت: راحتِ عاجل به تشويشِ محنتِ آجل منغّص كردن، خلافِ رأىِ خردمندان است.

خداوندانِ كام و نيكبختى

چرا سختى خورند از بيمِ سختى؟

برو شادى كن، اى يار دل‏افروز!

غمِ فردا نشايد خوردن امروز

ديدم كه نصيحت نمى‏پذيرد و دَمِ گرمِ من، در آهنِ سردِ وى اثر نمى‏كند؛ ترك مناصحت كردم و روى از مصاحبت بگردانيدم و قولِ حكما را كار بستم كه گفته‏اند:

بَلِّغْ ما عَلَيْكَ فَاِنْ لَمْ يَقْبَلُوا ما عَلَيْكَ.(67)

گرچه دانى كه نشنوند، بگوى

هرچه دانى ز نيكخواهى و پند

زود باشد كه خيره‏سر بينى

به دو پاى اوفتاده اندر بند

دست بر دست مى‏زند كه: دريغ!

نشنيدم حديثِ دانشمند

تا پس از مدّتى آنچه انديشه من بود از نكبتِ حالش، به صورت بديدم كه پاره پاره به هم مى‏دوخت و لقمه لقمه مى‏اندوخت. دلم از ضعف حالش به هم برآمد و مروّت نديدم در چنان حالى، ريشِ درونش را به ملامت خراشيدن و نمك پاشيدن ؛ پس با دلِ خود گفتم:

حريفِ سِفله در پايانِ مستى

نينديشد ز روزِ تنگدستى

درخت اندر بهاران برفشاند

زمستان، لاجَرَم، بى‏برگ مانَد!(68)



1 . اين حكايت با تغييراتى در داستان «پير چنگى» در دفتر اوّل مثنوى معنوى مولانا آمده است.

2 . طعم وقت (تلخيص و بازنويسى كتاب اسرار التّوحيد في مقامات الشيخ ابن سعيد، اثر محمد بن منوّر ميهنى)، به كوشش محمدرضا موحّدى، تهران: اهل قلم، 1382، ص 47.

3 . همان، ص 106.

4 . حكيمى است از افاضل حكما و به علوم رياضيات و احكام نجوم، بسيار دانا.

5 . كفچه كردن: پيمان (كنايه از دست دراز كردن).

6 . يعنى: راضى بودن به آنچه براى معاش كفايت مى‏كند، بهتر از كوشش در راه زياده‏خواهى است.

7 . زى: زندگى كن.

8 . يعنى اگر راه قناعت در پيش گيرى، همان طور كه سايه در پى گردش آفتاب، محكوم به جا به جايى است، آفتاب (با آن همه عظمت) در پى تو حركت كرده، مى‏دود.

9 . منظور از نُه خرمن افلاك، هفت فلك آسمان و خورشيد و فلك الافلاك است كه قدما اعتقاد داشتند كه بر دور زمين در گردش‏اند.

10 . خرابات، فقير شيرازى، تصحيح و توضيح: منوچهر دانش‏پژوه، تهران: دفتر نشر ميراث مكتوب، 1377، ص 86 .

11 . پيامبرى پيش از بنى‏اسرائيل .

12 . شِمال: سرشت و طبع.

13 . شمايل: خصلتها، صورتها.

14 . عُقوق: نافرمانيها.

15 . ضايع كردن حقوق ديگران، انگيزه نافرمانيهاست.

16 . كما هى: آن‏چنان كه بايد.

17 . هواجس: جمع هاجس، آرزوها.

18 . صيانت: نگهدارى .

19 . همگنان: همنشينان، همالان .

20 . وُتَيره: راه و روش .

21 . محمودة الخصايل: دارنده خويهاى ستوده .

22 . مرضية السّجايا: دارنده خُلقهاى خوشايند .

23 . طيش: سبك شدن، زايل شدن عقل .

24 . خرابات، ص 95 ـ 97 .

25 . بهارستان، عبدالرحمان جامى، مقدمه و تصحيح: اعلاخان افصح‏زاد و محمدجان عمراُف و ابوبكر ظهور الدين، تهران: ميراث مكتوب، 1378، ص 75 .

26 . منظور، ساختمانها، معابر و ساير مكانهايى است كه براى رفاه عموم ساخته مى‏شوند.

27 . رباط: كاروان‏سرا.

28 . ناكرده: بر زمين مانده.

29 . مرصاد العباد، نجم رازى، به اهتمام: محمد امين رياحى، تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، پنجم، 1373، ص 457 .

30 . سوره تحريم، آيه 11.

31 . گزيده تفسير كشف الاسرار، دكتر رضا انزابى‏نژاد، تهران: دانشگاه پيام نور، پنجم، ص 1373، ص 71 .

32 . از زُهّاد و متصوّفه بنام در زمان امام موسى كاظم(ع) .

33 . يعنى: بلكه از سرايى به سرايى ديگر جابه‏جا مى‏شوند.

34 . عزّت قرآن: كلام عزيز و استوار قرآن.

35 . سوره آل عمران، آيه 169.

36 . نِعَم: نعمتها.

37 . بشارت يابند با نعمتى از طرف خداوند و احسانى از وى، كه خداوند پاداش مهمنان را ضايع نگرداند. (سوره آل عمران، آيه 71)

38 . گزيده تفسير كشف الأسرار، ص 92 .

39 . رَهْط: قوم، گروه .

40 . شَحْم و لَحْم: پيه و گوشت.

41 . گندنا: سبزى خوراكى .

42 . مثنوى، جلال‏الدين محمد مولوى، دفتر چهارم، بيت 3244 ـ 3260 .

43 . نذرها به وفا رسانيد: نذرهايش را ادا كرد.

44 . منظور، حمام كردن پس از زايمان است.

45 . يعنى راسو در امور منزل به آنها كمك مى‏كرد.

46 . يعنى قبل از آگاهى از چگونگى كار و بدون تحقيق با عصا به جان راسو افتاد.

47 . لَختى: كمى، اندكى .

48 . عيش: در اينجا زندگى، حال و روز.

49 . قار: قير .

50 . بى‏موجبى: بدون دليل.

51 . تأويل، در اينجا به معناى توجيه است.

52 . ضجرت: سختى .

53 . در اين مفاوضت، خوض پيوستند: همسخن شده و مشغول گفتگو شدند.

54 . سكينت: آرامش و تأنّى .

55 . انتباه: بيدار شدن، هشيارى .

56 . عزيمت: عزم، اراده .

57 . امضا رساندن: اجرا، راندن كار .

58 . امام سازد: نمونه قرار دهد.

59 . راى: رأى، نظر .

60 . تثبّت: ثابت قدمى .

61 . تأنّى: عجله نكردن .

62 . تعجيل: عجله كردن .

63 . خفّت: سبكى ، شتابكارى .

64 . وفود اقبال ... متواتر شود: بخت و دولت به سراغش آيد.

65 . اَمداد خير و سعادت: خير و سعادت پياپى و مدام .

66 . كليله و دمنه، نصراللّه‏ مُنشى، تصحيح و توضيح: مجتبى مينوى تهرانى، تهران: دانشگاه تهران، هفتم، 1362، ص 263 ـ 265 .

67 . آنچه را بر عهده دارى، ابلاغ كن ؛ امّا اگر از تو نپذيرفتند، ديگر سرزنشى بر تو نخواهد بود.

68 . گلستان، سعدى، تصحيح و توضيح: غلامحسين يوسفى، تهران: خوارزمى، ششم، 1381، ص 156.