مجلات >حديث زندگى>شماره 12

به‏سوىِ صِفر...

زهرا طراوتى

آقاى گمركيان گفت: «گوش كنيد؟» [و البته هيچ كس گوش نمى‏كرد]. و چيزى نوشت سفيد، روى سياهىِ تخته. چهار عمل اصلى را چند بار روى صورت مسئله انجام داد و سر آخر، جواب را برد زير راديكال و مشتق گرفت و مى‏خواست ادامه دهد كه تخته، ديگر جايى نداشت. دو جواب آخر را گوشه ديوار سفيد نوشت. تخته را پاك كرد. موهاىِ سياهش كم‏كم سفيد مى‏شد ؛ از گرد گچهايى كه آرام مى‏رفت و مى‏نشست روىِ تكْ‏تكشان.

تخته سفيد، دوباره سياه شد: چيزى نوشت سفيد، روى سياهىِ تخته . جوابِ گوشه ديوار را بُرد زير انتگرال و گذاشت برابر ليميتِ جواب ديگر، مقابل هم و بى‏آنكه برگردد، گفت: «گوش مى‏كنيد؟!».

و بعد دست به كمرش زد و خيره شد به نوشته‏هاى روى تخته كه شايد مرحله آخر بود. و انگار جرقه‏اى توىِ ذهنش زده باشند، دوباره شروع كرد به نوشتن. دست از كمر كه برداشت، جاىِ انگشتانِ سفيدش روى كُت سياهش خط انداخته بود. جواب، بى‏نهايت درمى‏آمد [و البته غلط بود و بايد طبيعى در مى‏آمد].

چهار جواب سياه، گوشه ديوار سفيد جا داد و تخته را پاك كرد و حالا سبيلهاىِ سياهش هم سفيد شده بودند. عملياتى روى دو جواب قبلى و چهار جواب حاضر انجام داد و يك گوشه ايستاد و رفت توى فكر.

«سيما نوروزيان» پلكهاى برآمده‏اش را از گچ تكاند و مدادش را ـ كه تا نصفه جويده بود، ـ از دهانش درآورد.

«امير همايون زمرّديان» چشمهايش بسته بودند و سرش روىِ شانه‏هاىِ «على محمد دبّاغيان» افتاده بود كه در حالِ كشيدن مينياتورى از زنى اثيرى بود. چشمهاى دُرشت «رخشان رهبر زادگان» توى نقاشىِ «على محمد دبّاغيان» مى‏گشت [و البته دلهره داشت و مى‏خواست ببيند پُرتره، چقدر شبيه او مى‏شود].

و حالا كه صد سال (يا قرن؟) گذشته است، ديوارها از جوابهاى آخر، سياه شده‏اند و تخته از نوشته‏هاىِ سفيد، پر شده است و جواب، هنوز «بى‏نهايت» مانده است [كه البته غلط است و بايد طبيعى در بيايد]. چهار آدم (دانش‏آموز) پشت نيمكت لميده‏اند [صد سال يا قرن؟!]. پُرتره «على محمد دبّاغيان» سياه‏تر شده است و مداد «سيما نوروزيان» هم به آخر رسيده است. سر «امير همايون زمرّديان» از پشت، افتاده توىِ دفتر «رخشان رهبرزادگان» كه از شعرها و دوبيتيهاى عاشقانه سياه شده است.

يك نفر (استاد)، چند بار سُرفه مى‏كند و از دهانش گردهاىِ ريزِ سفيد مى‏ريزد بيرون. و نگاه مى‏كند به سياهى تخته و جلوىِ جواب كه شده است: «بى‏نهايت تقسيم بر عددى»، مى‏نويسد: «صِفر».

و باز چند بار سرفه مى‏كند و ميان سرفه‏ها لبخندى مى‏زند و خيلى ضعيف و خسته مى‏گويد: «گوش مى‏كنيد؟ به‏سوى صِفر ميل مى‏كند».

و مى‏افتد روى صندلى سياهش كه به سفيدى مى‏زند و باز سرفه مى‏كند.