| مجلات >حديث زندگى>شماره 12 |
دوباره به سمت تو تمام مىشوم، مادر!
پيشانىام بوسهگاه مهربانيهاى توست و دستهايت سايهبان دلخستگيهاى من.
مادر! نمىدانى گاهى از تمام دنيا دلم مىگيرد ؛ اما پيش تو رو نمىكنم تا زخمى بر زخمهاى دلت نيفزايم. اما دلِ بىطاقتم تاب نگفتن ندارد.
هنوز نتوانستهام يك دلِ سير، تو را دوست بدارم. تقصير دلم نيست كه طعم عشق تو را نمىشود با واژههاى ناچيزِ «دوستت دارم» چشيد.
مادر! تو را به خدا پير نشو! هنوز آنقدرها بزرگ نشدهام كه عصاى پيرى تو باشم. جوانههاى ضعيف وجودم به استوارى دستهايت محتاجاند. من، نيازمند توام، مادر!
هر وقت چهرهات خداگونه مىشود، مىفهم كه وقت نماز است؛ وقتِ خداست. حالا ديگر نوبتِ درد دل كردن توست با خدا. در خلوتت پا نمىگذارم؛ اما با چشمهايى پرالتماس، نگاهت مىكنم تا يادت نرود دعايم كنى.
وقتى مىخندى تمام خانه، رنگ بهشت مىگيرد و بوى بهشت مىدهد. وقتى دلت مىگيرد، آسمان در بغض نگاهت جمع مىشود؛ اما صبورانه نمىبارد. وقتى خانه از گرماى مهربانىات خالى است، سرما از در و ديوار مىبارد. انگار بغض نبودنت همه جا را تاريك مىكند و آسمان شبهايمان سوت و كور و بىستاره مىشود.
فرصت بوسيدن دستهايت را از من مگير، هرچند كه جبران ذرهاى از ناسپاسيهايم را نيز نمىكند؛ اما دلم خوش است به اين بوسيدنها.
تمام گلهاى سپيد و سرخ باغستانها را به پايت مىريزم تا بر چشمهايم قدم بگذارى. هنوز جاى زخمهاى دل در عميق نگاهت پيداست و هر از گاهى با زلال چشمانت غبار كدورتهاى روزگارِ نامراد را از دل مىشويى و جلا مىدهى. بنازم صفاى دلت را مادر!
آسمان به احترام حضور ملكوتى تو تعظيم مىكند و فرشتگان به حرمت مادرىات سوگند مىخورند.
در امتداد نگاهت مهربانى تفسير مىشود و در تقدّس نامت خدا را مىشود ديد كه تو جلوه خداگونه يك زن هستى.
مادر! مخواه كه در وسعت آسمانىِ تو بى پر و بال بمانم؛ تنها اميد پروازم تويى!
الف. اميدى
مىخواستم از نمنم باران در جاده بىانتها چند خطى بنويسم. ديدم وقتى مىتوان در مورد چيزى نوشت كه از آن، تجربهاى داشته باشى يا حسّى خاص، تو را به آنجا ببرد. به جادهاى بىانتها ؛ و اين، تنها زمانى ميسّر مىشود كه بتوانى در خيالت قدم بر جادهاى بگذارى كه باران، شانههايت را نوازش مىكند؛ آن موقع، نمنم باران، جاده خاكى را خيس كرده و كفشهايت گِلى شده. جادهاى كه از دو طرف آن، درختهاى سبز، سر بر آسمان بردهاند و شاخههاى آنها درهم فرو رفتهاند؛ گويى كه سقفى به جاده خاكى، سايه افكنده است.
قبل از اينكه باران ببارد وقتى سرت را بلند مىكنى و به آسمان مىنگرى، برگهاى انبوهى را مىبينى كه اجازه نمىدهند بيشتر از چند شعاع نور خورشيد بر صورت تو بتابند و چشمهايت را اذيت كنند.
حال كه باران مىبارد، نهتنها از خورشيد كه از آن شعاعهاى نورانى هم خبرى نيست. فقط آسمان آبىِ تيره پيداست؛ آسمانِ دلِ گرفته.
هرچه قدم برمىدارى، ريزش باران، موزونتر مىشود و هوا سردتر . با اينكه انبوه درختان نمىگذارند كه انتهاى جاده را ببينى ولى با يك نگاه، مىتوانى بفهمى كه جاده، طولانى و بىانتهاست. و تو لذّت مىبرى از عاشقانه قدم برداشتن در اين جاده و حتى ديگر متوجه نيستى كه كفشهايت گِلى شده و هنگامى كه نمنم باران، گونههايت را مرطوب مىكند و تو مىروى به انتهاى جاده بىانتها... .
الهه شاهزاده حمزه