مجلات >حديث زندگى>شماره 12

هفته ديگر

خلوت آبى آسمان را هيچ تكّه ابرى نپوشانده و فقط دسته‏اى كبوتر در اوج بر صفحه بى‏انتهاى آن، خط مى‏كشند و چشمان مشتاق پسرى نحيف و استخوانى را به دنبال خود مى‏چرخانند.

كبوترها دور مى‏زنند و پسرك در پى آنها سرش را برمى‏گرداند. همين كافى است تا شيلنگ از داخل باك، بيرون بيايد و مخلوط روغن و بنزين، روى شلوار سفيد موتورسوار بريزد.

تا به خودش مى‏آيد، مرد، كشيده‏اى بغل گوشش مى‏خواباند. كبوترها را گم مى‏كند و قبل از اينكه خودش را جمع و جور كند و جواب كشيده را با چند تا فحش بدهد، مرد، گازِ موتورش را مى‏گيرد و دور مى‏شود. داد مى‏زند ؛ هرچند مى‏داند مرد، صدايش را نمى‏شنود: «بى‏پدرها! پول روغنو...!».

به ته قوطى نگاهى مى‏اندازد. كمى روغن و بنزين مانده است. مى‏ريزد توى يك گالُن بيست ليترى. هنوز قوطى و شيلنگ را زمين نگذاشته است كه دوباره به دنبال كبوترها چشم به بالا مى‏دوزد و به اطرافش سرمى‏گرداند. نور آفتاب اذيتش مى‏كند. قوطى را زمين مى‏اندازد و دستش را سايبان چشمهايش مى‏كند. قطره‏اى سياه روى چينهاى نازك پيشانى‏اش مى‏غلتد و از گوشه ابرو مى‏آيد پايين و بعد از انداختن خطى سياه و كمرنگ، تا زير چانه، تمام مى‏شود. لبهايش از هم باز مى‏شوند و دندانهاى زرد رنگش نمايان مى‏شوند. چشمها را ريز مى‏كند و با خنده، زير لب زمزمه مى‏كند: «كفتر كاكُل به سر، هاى‏هاى...!».

مكثى مى‏كند و با حالتى ناباورانه ادامه مى‏دهد: «اونارو تا كجا بُرده!».

موتورسوار ديگرى ترمز مى‏كند. مردى با كاپشن سياه و صورتى گوشتالود، با صدايى كه شبيه فرياد است مى‏گويد: «يك شيشه روغن! چهل باشه!».

پسرك هنوز خيره به كبوترها نگاه مى‏كند. مرد، اين‏بار داد مى‏زند: «مگه كرى؟!».

پسر، بدون اينكه نگاهش را از كبوترها بگيرد به مرد، نزديك مى‏شود. مرد، متعجّب، كمى بدنش را عقب مى‏كشد ولى پسر بدون توجه، دست راستش را روى شانه مرد مى‏گذارد و درحالى‏كه هنوز شيلنگ را در دست ديگرش گرفته، با انگشت اشاره، دسته كبوترها را نشانه مى‏گيرد و با لحنى مُلتمسانه و نجواگونه مى‏گويد: «آقا! راسته انگشتِ منو نيگا، مى‏بينيشون؟!».

سرش را به شانه مرد كه حالا مبهوت به بالا خيره شده بود نزديك‏تر مى‏كند و ادامه مى‏دهد: «كفتراى اُستا كارمه! مى‏خواد هفته ديگه جلو كِش كفتراشو بده به من! طوقيه!».

دوباره زير لب زمزمه مى‏كند... مرد نمى‏شنود: «هفته ديگه!».

على خرّمكى