| مجلات >حديث زندگى>شماره 12 |
رضا بابايى
درباره سعادت و خوشبختى انسان، چند نقطه تاريك و چند نكته روشن وجود دارد كه وارسى آنها، خالى از فايده نيست. نخست، نقاط تاريك را گزارش مىكنم تا معلوم شود كه وقتى سخن از خوشبختى انسان و رابطه آن با دين به ميان مىآيد، چه اندازه محتاج حقايق الهى و معارف ناب انسانى هستيم. سپس، نكتههايى را كه چند و چونِ چندانى در آنها نيست، برمىشمريم و از مجموع و حاصل ضرب روشنيها در تاريكى، مىكوشيم به سايهروشنى از منظر خوشبختى انسان دست يابيم.
از تاريكترين نقاطى كه به مسئله خوشبختى انسان مربوط مىشود، تعريف «سعادت» است. تعريف سعادت و خوشبختى انسان، ورطهاى است كه هر كس در آن فرو رفت، پيروزمندانه بيرون نيامد. تعريفِ علمى سعادت انسان، از اين جهت، همچون مشكل عشق است كه به قول حافظ، در حوصله دانش ما نيست و «حلِ اين نكته، بدين فكرِ خطا، نتوان كرد». البته هر كسى بر حسب فكر خود، گمانى دارد ؛ ولى آيا محرم راز سعادت نيز شدهاند؟
در ره عشق، نشد كس به يقين محرم راز
هر كسى بر حسب فكر، گمانى دارد!(1)
اين ناتوانى در شناخت علمى و معرفت نظرى، منحصر به مسئله سعادت و خوشبختى انسان نيست. در اين دنياى بزرگ، كمتر چيزى را مىتوان يافت كه به دام تعريف و شناسايى كامل ما درآيد. ما حتى يك سنگ نتراشيده را هم نمىتوانيم به كمال، تعريف كنيم و از آن بگذريم. با اين همه، به هر چيز كه مىرسيم، نخست، هوس مىكنيم كه آن را در قالب يك تعريف منطقى بريزيم و سپس درباره آن، سخن بگوييم!
سعادت يا خوشبختى چيست؟ شايد بتوان صدها تعريفِ عالمانه بر سر و روى اين سهالِ رندانه ريخت ؛ امّا آيا آبِ سردى كه از منبع پاسخهاى عقلپسند ما مىجوشد، حرارت اين پرسش داغ را پايين مىآورد؟ از آن مهمتر و پيچيدهتر، گره زدنِ اين سهال به نوع بشر و انسانِ كلى است ؛ كه در اين صورت، ديگر پاسخهاى شاعرانه يا از سر احساساتِ فردى، از عهده آن برنمىآيند.
نيكبختى و خوشاقبالى، نامى است كه ما به «مطلوب نهايى» خود مىنهيم ؛ امّا از تعريف و شناخت دقيق آن عاجزيم. گروهى آن را لذّتخواهى و كامجويى مىدانند ؛ گروهى شرف و حرمت اجتماعى ؛ حكيمان، آن را قدرتِ نظرپردازى و انديشيدن به واقعيتهاى غايىِ هستى مىدانند... ؛(2) آن را به معناى آرامشِ خاطر و رضايتِ درونى نيز گرفتهاند؛(3) چنان كه حافظ در بيتى از ديوانش، چنين تعريفى از سعادت داده است:
هر آن كو خاطر مجموع و يار نازنين دارد
سعادت، همدم او گشت و دولتْ همنشين دارد.
البته حافظ، از سعادت، تعريفهاى ديگرى نيز داده است ؛ امّا او هم مثل همه انسانها، در تعريف سعادت و شناسايى آن، به مقتضاى حال خود سخن مىگفته است ؛ زيرا كسى را نمىتوان يافت كه سعادت را در همه عمر خود، يك گونه فهميده باشد و هميشه از خوشبختى، يك معنا را اراده كند.
ما هنگام بيمارى، سعادت را سلامتى، هنگام فقر و تنگدستى، پول و ثروت...، در وقت گرفتارى به دام غربت درد، داشتن همدمِ نازنين و خاطر مجموع، و هنگام مواجهه با بىحرمتى و ناآبرومَندى، برخوردارى از شرف و منزلت اجتماعى و... مىدانيم.(4)
غير از تعريف خوشبختى، مشكل ديگر، شناسايى عواملِ درونى و بيرونى آن است. ما غير از آنكه نمىدانيم دقيقا چه كسى خوشبخت است، اين را نيز نمىدانيم كه چرا و چگونه؟ از اولين كسانى كه درباره عوامل خوشبختى انسان، سخن گفته است، ارسطو است. او عوامل سعادت را به سه دسته تقسيم مىكند و براى هر يك، اركانى نيز مىشمرد:
1 . عوامل روحى: حكمت، عدالت و شجاعت؛
2 . عوامل بدنى: سلامت، قوّت و زيبايى؛
3 . عوامل خارجى: ثروت، مقام و فاميل.
شهيد مطهرى در نقد اين تقسيمبندى مىگويد: «تعيين عوامل خوشبختى، بدينگونه كه ارسطو گفته است، نه جامع است و نه مانع ؛ زيرا عوامل ديگرى نيز مىتوان براى سعادت شمرد كه در تقسيم ارسطو نيست ، مانند همسر شايسته . همچنين براى خوشبخت بودن، انسان نمىتواند به آنچه ارسطو گفته است، بسنده كند».(5)
به هر روى، در عوامل سعادت نيز توافق و اجماعى در كار نيست و حتى در اينكه چه عاملى واقعا سعادتآفرين است و چه عاملى در پى خود، تيرهروزى و شقاوت دارد.
از ديگر نقاط تاريك در اين مسئله، بحث اختيار انسان در كسب سعادت خويش است. آيا آدمى، هيچ مانعِ كوچك و بزرگى در راه خوشبخت شدن خود ندارد؟ اگر براى خوشبختى، بايد موانعى را پشت سر گذاشت، آيا اين گذر از موانع، در توان و اختيار انسان هست؟ ما چه اندازه مىتوانيم در سعادتِ خود مهثر باشيم و چرا سعادت كه خوشايند همه انسانهاست و همگان، آن را مىجويند، نصيب همه نمىشود؟
البته اين مقدار روشن است كه انسان، خالى از اراده و اختيار نيست و استعدادِ كسب سعادت را از طريق اختيار خود دارد ؛ به گفته مولانا:
در جهان، دو بانگ مىآيد به ضد
تا كدامين را تو باشى مستعد!
آخرين نقطه تاريكى كه بايد يادآور شد، سردرگمى انسان در انتخاب راهى است كه به سعادت مىانجامد. براى سعادتمندى، به چه آيين و مرامى بايد دل بست؟ آيا عقل، راهنماى مطمئنى براى رسيدن به دروازههاى خوشبختى است؟ اگر راه دين، تنها صراط مستقيم به سوى سعادت است، اين راه را چگونه بايد پيمود و با چه فهم و دركى از دين؟
*
تاريكخانهاى را كه تاكنون، در آن به سر مىبرديم، شايد بتوان تا حد و اندازهاى روشن كرد و پرتوى به ميانِ آن انداخت. بدينرو، پس از اين، نكات روشنى كه مسئله سعادت بشرى را از تاريكى بيرون مىآورد، برمىشمريم و شايد بتوان از اين رهگذر، چراغى در آن تاريكزارِ بىسامان برافروخت.
آنچه همه آن تاريكيها را همچون آذرخشى فروزنده، به روشنايى خيرهكنندهاى بدل مىكند، طعم آشناى سعادت در كام هر انسان است ؛ يعنى هر موجود دو پايى، با هر فكر و مرامى و با هر طريقت و شريعتى كه دارد، سعادت را مىفهمد و اگر قطرهاى از آن در كام هر تشنهاى بريزد، آن را مىشناسد ؛ آن سان كه مادران، فرزندانِ خويش را و مرغان، آشيانه مألوف خود را . در اين فهم و ادراك قلبى نيز، هيچ نيازى به تعريفهاى منطقى يا نظريهپردازيهاى فيلسوفانه ندارد. من اگرچه از عناصر تشكيل دهنده آب، بىخبر باشم و ندانم كه آب، محصول تركيب اكسيژن و هيدروژن است، امّا به وقت تشنگى، جز سراغ آب را نمىگيرم. به واقع، آنچه من را سيراب مىكند، حقيقت آب است، نه دركِ علمى و شناخت عقلى من از آب.
در دنيايى كه ما در آن زندگى مىكنيم، همه گونه آدميزاد به چشم مىآيد ؛ امّا هرگز نمىتوان آدميزادى را يافت كه سعادت را، اگر ببيند، نشناسد. آرى، بسيارى از آدميزادگان، در نشان دادنِ مصداق و طريقه خوشبختى، به خطا مىروند ؛ امّا انسانى نيست كه اگر طعم سعادت را بچشد، آن را نشناسد و يا با غير آن، اشتباه كند. اين مسئله، موضوع سعادت و خوشبختى انسان را از تاريكخانه مباحث علمى، بيرون مىكشد و در دسترس هر انسانِ سعادتجو و روحمندى قرار مىدهد.
به ديگر سخن، سعادت از امور چشيدنى و رسيدنى است، نه از موضوعاتِ علمى در كتابهاى فلسفى، يا عرفانى يا... . اگر چه مىتوان از آن به زبان علمى نيز سخن گفت.
نقطه روشن ديگرى كه در مسئله خوشبختى انسان، نبايد از آن غفلت ورزيد، مختار بودن انسان در رسيدن به سعادت است. يعنى، اراده و اختيار انسان در نيل به سعادت، نقش اصلى را ايفا مىكند ؛ اگرچه عوامل ديگرى نيز در ميان است كه بيرون از اراده و اختيار ماست. اينكه هر انسانى، در زندگى خويش، كمابيش مختار است و خود مىتواند راه و همراه خويش را برگزيند، نياز به اثبات ندارد و تصوّر آن كافى است تا تصديق شود.
بهترين دليل به مختار بودن انسان، در اختيار داشتنِ ابزار اختيار است ؛ يعنى ما مختاريم، چون لوازم و ابزار اعمال اختيار را داريم. به گفته شيرين و نغز مولوى:
خواجه چون بيلى به دستِ بنده داد،
بىزبان، معلوم شد او را مراد!(6)
وقتى به دستِ كسى ابزار كشاورزى مىدهند، معنايى جز اين ندارد كه او مىتواند و مىبايد كه كشت و زرع كند.
خداوند در آفرينش انسان، قوا و ابزارى نهاده است كه مفهوم آن، مُجاز بودن انسان در استفاده از آنهاست و استخدام آن قوا و ابزار، جز به اختيار، ممكن نيست و معنايى ندارد.
امّا اينكه چرا برخى منكر اراده و اختيار انساناند، دلايل بسيارى دارد كه پارهاى از آنها، از نوع دلايل نظرى و فكرى نيست ؛ بلكه گاه انسانها چنين افكارى را بر خود تحميل مىكنند تا شايد بتوانند همه نگونبختيها و ناكاميهاى خويش را بر سر «جبر» خراب كنند و خود، از دادگاه وجدان و محكمه اجتماع، پيروز و آبرومند بيرون آيند.
آرى! نمىتوان گفت و باور داشت كه همه چيز، به تمام و كمال در اختيار انسان است و همه چيز به آدمى واگذار شده است ؛ امّا مىتوان گفت و از عهده برآمد كه آنچه براى سعادتِ نهايى انسان (در دنيا يا آخرت) لازم است، داخلِ امور اختيارى و ارادى است.
نكته روشن ديگرى نيز هست كه نقل و يادآورى آن، ما را به هدف اين نوشتار، نزديكتر مىكند. وقتى مىگوييم، «خوشبختى» يا «سعادت»، چه ظرفى از زمان را براى آن در نظر مىگيريم؟ آنان كه خداوند را باور دارند و به يكى از اديانِ الهى پايبندند، نمىتوانند دنيا را تنها موعود ديدار با سعادت بپندارند.
همه همّ و غمّ اديان بزرگ الهى، آن است كه نقطه آغاز خوشبختى انسان، روز نخست تولّدشان در خانه پدرى آنان باشد ؛ امّا پيچ و خمهاى شگفت و وحشتناكِ زندگى، گاه اين فرصت را از دين و هر آيين ديگرى كه به خوشبختى انسان در دنيا مىانديشد، مىگيرد. دين و پيام مقدّس آسمانى، خوشبختى انسان را تضمين كرده است ؛ امّا هيچ تعهّدى نداده است كه دنياى تنگ و بىحوصله ما، «ظرفِ» چنان نعمتى، و دامِ آنگونه عنقايى باشد.
خوشبختى، به معناى واقعى و اصيل آن، گاه از دنيا مىآغازد و تا ابديت مىخرامد ؛ امّا نقطه شروع خوشبختى ، هميشه يكى از روزها يا سالهاى عمر ما در اين دنيا نيست. گاه همه آنچه در اين سراى بىسر و سامان مىكشيم، مقدمهاى است براى آنچه در انتظار ماست.
اين سخن، بدان معنا نيست كه دين، و آيين مقدس اسلام، برنامهاى براى خوشبختى انسان در دنيا طرّاحى نكرده است ؛ بدين معناست كه خداوند و رسولان گرامىاش، انسان را بسى بزرگتر از چند ده سال عمر دنيايى مىبينند و براى موجودى برنامهريزى كردهاند كه ابديت را پيش روى خود دارد.
آرى! ما در «حال» زندگى مىكنيم و حق داريم كه سعادتِ اين جهانى خود را نيز توقّع داشته باشيم. برنامههاى الهى نيز اين توقّع را بىجا نمىشمارد و اجابت آن را در دستور كار خود گذاشته است ؛ امّا همه سخن، در اين است كه آنچه خداوند، به صورت شفاهى و كتبى تعهّد كرده است، خوشبختىِ دينداران و خداباوران، در فرداى مرگِ زمينى است ؛ اگرچه براى حيات پاكيزه و بختيارى آدميان نيز توصيهها كرده است.
مهمتر از همه اينكه: انسانى كه در مسير خوشبختىِ نهايى است، هرگز احساس تيرهروزى نمىكند و همين، معنا و حقيقت خوشبختى در دنياست.
پيشتر گفتيم كه سعادت، مفهوم يا يك حادثه خارجى نيست ؛ حسّى است كه به هر دليلى، گاه بر انسان عارض مىشود. زندگى، چنانچه «مَرْضى» و «خوشايند» خداوند باشد، آدمى را به مقام خشنودى و رضايت مىرساند كه نمىتوان براى خوشبختى، معنايى جز آن در نظر گرفت. خوشبخت، آن است كه احساسِ خوشبختى كند و اين احساسِ نادر و مغتنم، فقط به كسانى وصال مىدهد كه آيندهاى روشن و گذشتهاى پرافتخار و اكنونى توأم با آرامش و رضايتِ خاطر، پيش روى خود مىبينند. سخن حافظ را از ياد نبريم كه مىگفت:
هر آن كو خاطر مجموع و يار نازنين دارد
سعادت، همدم او گشت و دولتْ همنشين دارد.
نويسنده كتاب «دين و روان» اين حقيقت ناب را چنين بر صفحه كتاب خود آورده است:
«دنيايى كه محسوس ماست و به چشم درمى آيد، قسمتى از جهانى است كه به چشم در نمىآيد. اين دنياى مرئى و محسوس، ارزش و معناى خود را از آن عالم غيب دريافت مىكند. وحدت با اين عالم و برقرارى ارتباط ، مقرون به هماهنگى با آن هدف نهايى است. دعا و نماز و يا به عبارت ديگر، اتّصال با روح عالم خلقت و يا جانِ جانان كارى است با اثر و نتيجه؛ پيامد آن، عبارت است از: ايجاد يك جريان قوى و نيرومند كه به طور محسوسى داراى آثار مادى و معنوى است.
از آن گذشته، آزمايشهاى زندگى مذهبى، داراى دو صفت بارز و مهم ديگر است:
1 . زندگى، داراى مزه و طعمى مىگردد كه گويا رحمت محض است و به شكل يك زندگى سرشار از نشاط شاعرانه و با سرور و بهجت دليرانهاى در مىآيد؛
2. اطمينان و آرامشى باطنى ايجاد مىگردد كه آثار ظاهرى آن نيكويى و احسان بىدريغ است».(7)
توضيح بهجا و درستى كه نويسنده مزبور مىدهد اين است كه همه اين آثار بر زندگىِ مذهبى، مترتّب است، نه بر معلومات يا ظاهرِ مذهبى. «دانستن و شناسايى يك چيز، جاى خودِ آن چيز را نمىگيرد... چقدر فرق است بين اينكه ما بدانيم مستى چيست و يا اينكه خود، مست باشيم...».(8)
در قرآن كريم، آيهاى است كه در آن، خداوند، نفْسِ مطمئنهاى را خطاب مىكند و از او كه هم مَرْضى (خوشايند) و هم راضى (خشنود) است، مىخواهد كه به سوى پروردگارش پر بگشايد و راه آسمانها را پيش گيرد:
«اى نفسِ مطمئن! بازگرد به سوى پروردگارت در حالى كه خشنود و خوشايندى».(9)
اطمينان، خشنودى و خوشايندى، مفاهيمى هستند كه اگر نگوييم معادل سعادت انساناند، به حتم از اركان آن به شمار مىآيند و اين اشارت (كه در سوره فجر آمده است)، رساترين اشاره به سعادت واقعى و اصيل انسانهاست.
خوشبخت، آن است كه زندگىِ خوشايندى دارد و اين، جز با آرميدن در بستر خشنودى خداوند، در امكان نيست.
دين، در دنيا، حياتِ طيّبه (پاك) را براى انسان رقم مىزند و در آخرت (ابديت)، زندگى خوشايند و ابدى را ؛ امّا نبايد از ياد برد كه مُراد از «دين»، حقيقت آن و نوع خالص آن است ؛ نه آنچه به هزار روى و ريا آلوده است.
انكار نمىتوان كرد كه مفاهيمى همچون اطمينانِ خاطر، آرامش و خوشايندى و خشنودى نيز حكمى هستند و چندان بر تاريكخانهاى كه پيش از اين گفتيم، روشنايى نمىافكنند ؛ ولى تصوّرهاى سادهاى كه ما از همين مفاهيم داريم، كمك بسيارى به ما مىكنند. در اين تصور ساده، ما به همراهى با آفرينش و حضور در كاروان خلقت، دعوت مىشويم ؛ زيرا هرگونه مخالفت و ناهمسويى با اين قافله بزرگ و راهوار، موجب آشفتگى و منشأ پريشانخاطرى است. بزرگترين گناهِ «گناه» اين است كه ما را از اين قافله، بيرون مىكشد و به راهى ديگر مىبرد. گناه، يعنى مخالفت با هستى و رفتن به راهى غير از راه راهيانِ خلقت.
خشنودى خداوند، در ترك اين دست مخالفتهاست و زندگى خوشايند، موقوف به خشنودى خداوند. وقتى همه عالم تسبيحگوى اويند، اشتغال به هر كار ديگرى، ساز مخالفزدن و اختلال در سمفونى آفرينش است:
كوه و دريا و درختان، همه در تسبيحاند
نه همه مستمعى فهم كند اين اسرار .(10)
براى همسويى با كاروان آفرينش و عضويت در اين انجمن بزرگ، كافى است كه به مقرّرات و آييننامه آن (دين)، تن در دهيم و به راهى جز آنچه او مىگويد، سر نسپاريم:
در دايره قسمت، ما نقطه تسليميم
لطفْ آنچه تو انديشى، حُكمْ آنچه تو فرمايى.(11)
آيا «مسلمانى» معنايى جز اين دارد كه تسليم باشيم و آنچه را كه اقتضاى آفرينش ماست، گردن نهيم؟ اين تسليم و دستْ بالا بردن، نه از سر زبونى و ناچارى است، كه نتيجه هزارگونه حكمت عرشى و عقلورزيهاى ناب است. خوشبختى، مقابل تيرهروزى است. تيرهروزى، نتيجهاى جز خاطر آشفته و دلِ پريشان ندارد و كيميايى كه آن همه نامرادى و ناكامى را به مرادِ دل و كام جانْ مبدّل سازد، همانا حضور همدلانه در كاروانى است كه روى به سوى خدا دارد و نواى آن، آيه اِسترجاع است: إنّا للّه و إنّا إليهِ راجِعُون.(12)
ما ز درياييم و دريا مىرويم
ما ز بالاييم و بالا مىرويم
خواندهاى إنّا إليه راجعون
تا بدانى ما كجاها مىرويم.(13)
خلاصه آنچه تاكنون گفتيم، در گزارههاى زير است:
1 . در معنا و تعريف سعادت، نبايد چندان به ژرفكاويهاى علمى و فلسفى، دلْ خوش كرد.
2 . خوشبختى را بايد خواست و دريافت و در آغوش كشيد، نه آنكه درباره آن، سخنهاى باريك گفت و نكتهسنجى كرد و در آن ماند.
3 . به حكم اينكه انسان، مختار است، نبايد خوشبختى خود را به قضا و قدر حوالت دهد و تيرهروزيهاى خويش را به گردنِ جبر و روزگار اندازد.
4 . معناى سعادت، هرچه باشد، از اطمينان خاطر، خوشايندى و خشنودى، بيرون نيست و اين همه، فقط در سايه همسويى با خلقت و فرمانبرى از صاحب آفرينش، ممكن است.
5 . در مسير آفرينش بودن و آفريدگان را همراهى كردن، مايه آرامش است و خداوند با فرستادن دعوتهاى آسمانى، شركت در اين قافله را از ما خواسته است.
6 . خاطر مجموع و نعمت خوشايندى، جز در خشنودى خداوند نيست، و خشنودى خداوند، در گردن نهادن به مقرّرات هستى است ؛ يعنى مسلمانى كردن و تسليم حقيقت بودن.
1 . حافظ .
2 . اخلاق نيكوماخوس، ارسطو، ترجمه: محمدحسن لطفى، ص 17.
3 . ر.ك به: مقالات فلسفى، مرتضى مطهرى، ج 2، ص 80 .
4 . اخلاق نيكو ماخوس، ص 17.
5 . مقالات فلسفى، ج 2، ص 80 .
6 . مثنوى، دفتر اول، بيت 933 .
7 . دين و روان، ويليام جيمز، ترجمه: مهدى قائنى، تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، دوم، 1372، ص 177 ـ 178 .
8 . همان، ص 180 .
9 . سوره فجر، آيه 27 و 28.
10 . سعدى .
11 . حافظ .
12 . سوره بقره، آيه 156.
13 . ديوان شمس، مولوى .