| مجلات >حديث زندگى>شماره 12 |
على باباجانى
با صداى خانم از خواب ناز بيدار شدم ؛ صدايى كه آميخته از خشم و لطف خانمانه بود: «پاشو، پاشو! الان چه وقت خوابيدن است؟».
صداى گريه مونا قاطىِ صداى خانم شده بود. خميازهاى كشيدم و گفتم: «چى شده؟ الان كه وقت اداره رفتنم نيست كه بيدارم كردى!».
خانم درحالىكه بچه را در بغل تكان مىداد، گفت: «كورى يا كرى! مگر سر و صداى مونا را نمىشنوى؟ يك ساعت است كه دارد گريه مىكند».
از جا پريدم؛ مثل فنرى كه در خود جمع شده بود و يكدفعه رهايش كرده باشند: «واى تو را به خدا ببخشيد! حواسم نبود. خوب، ساكتش كن ديگر. بچه ساكت كردن كه كارى ندارد».
براى خانم، همين حرف كافى بود كه از كوره در برود. با عصبانيت، مونا را روى دستم انداخت: «راست مىگويى، خودت ساكتش كن، ببينم چند مرده حلاّجى! متخصّص ساكت كردن بچه!».
مونا را كه داشت وق وق گريه مىكرد، توى دستهايم محكم نگه داشتم: «بچه ساكت كردن هنر مىخواهد. الان مىبينى چطورى ساكتش مىكنم... نه جانم، نه كوچولويم. بخواب! اگر نخوابى، از وسطْ دو نصف مىشوىها!»
خانم درحالىكه مىرفت بخوابد گفت: «لال شوى با آن حرف زدنت. كمى راه برو و به خودت تكانى بده تا هم چربيهايت آب شود و هم سر و صداى بچه بخوابد».
به توصيه بهداشتى خانم، جامه عمل پوشاندم. ساعت دو و نيمِ شب بود: «آخر بچه ساكتكردن كه كارى ندارد. اين بچه يا تشنهاش شده، يا جايش را خيس كرده... باباجان، خفه شو كوچولو. الان همسايهها بيدار مىشوند و مىآيند گوش تو را مىبُرند ها!».
اما فايده نداشت. خانم، راحت به خواب رفته بود و بچه روى دست من، داشت از حال مىرفت. يك راه حل مادربزرگانه به نظرم رسيد. كمى آب قند درست كردم و با زور به خوردِ بچه دادم. بچه بعد از چند هوار بلند كشيدن، ساكت شد و آرام گرفت.
تا به اتاق برسم، مونا روى دستم به خواب رفته بود. او را به آرامى كنار مادرش خواباندم و فاتحانه گفتم: «اين طورى بچه را ساكت مىكنند. آب دادن به بچه كه كارى ندارد».
خانم چشمهايش را باز كرد و داد زد: «برو بخواب. بس كن ديگر. انگار شاهكار كرده!».
نفس راحتى كشيدم و با آرامش، سر به بالش گذاشتم؛ اما هنوز پلكهايم سنگين نشده بود كه يكدفعه سر و صداى مونا شروع شد. از جا پريدم. خانم با عصبانيت گفت: «بفرما. اين هم از بچه ساكت كردنت!».
ـ خوب، تو كه مثلاً مامانى، پاشو و ساكتش كن!
ـ باشد. همچين ساكتش مىكنم كه چشمت دربيايد!
فايده نداشت. هرچه به در و ديوار زديم، بچه ساكت نشد. به خانم كه داشت مونا را روى دستش تكان مىداد، گفتم: «همهاش تقصير توست. مجبور بودى شب، اين همه فك و فاميلت را دعوت كنى و تا آخر شب، سرِ ما را بخورند؟! بفرما، اين هم نتيجهاش؛ من مطمئنم كه اين بچه سرما خورده و آن را هم از بچه خواهرت گرفته . صد بار بهت گفتم...
حرفهايم را خانم قطع كرد: «دهانت را آب بكش. فك و فاميل من مريض هستند؟ نه اينكه فك و فاميل تو سالم هستند. هرچه باشد از فِرى فين فينى كه سالمترند».
فرى يا همان فريدون، بچه برادرم بود. من علاقه زيادى به او داشتم. بنده خدا به خاطر سرماخوردگى زيادش معروف شده به فين فينى. با اين حرف، حسابى گُر گرفتم و گفتم: «اصلاً فين فينى خودتى!».
چشمهاى خانم، مثل دو زغال، سرخ شده بود. تا خواست جوابم را بدهد، درِ خانه به صدا درآمد. واى خدا! چه فرصت خوبى براى فرار از حرفهاى خانم بود. اينبار، من بردم و حرف آخر را من زدم. فورى رفتم در را باز كنم كه بچه را توى دست خودم ديدم. در را كه باز كردم، خانم مسعودى، همسايه بغلىمان جلو در، ظاهر شد با آن هيكل نتراشيده نخراشيدهاش. بعد از سلام و احوالپرسى و كلى تعارفْ تكه پاره كردن گفت: «چه خبر شده؟ خدا بد ندهد. بچهتان طورى شده؟».
مونا روى دستم داشت گريه مىكرد.
ـ نه خانم. چيزى نشده. بچه است ديگر. گاهى از اين شوخيها با پدر و مادرش مىكند.
خانم مسعودى نگاهِ عاقل اندر سفيهى كرد و گفت: «مىبينم؛ ولى ماشااللّه سر و صداى شما كمتر از اين بچه نيموجبى نيست. با سر و صدا و دعوا كه نمىشود بچه را ساكت كرد. اگر نمىتوانيد بچه را آرام كنيد، من در خدمتم. لااقل اين كار كه از دستم برمىآيد».
دعوا با زن خودم كم بود بايد به زن همسايه هم جواب پس مىدادم: «اصلاً به شما چه؟ بچه خودمان است. خانم هم مال خودمان است. دوست داريم دعوا كنيم. بچه را بگريانيم...».
ديگر جرئت نكردم به چشمهاى خانم مسعودى نگاه كنم. بدون خداحافظى رفتم توى اتاق ؛ اما چه صحنه دراماتيكى پيش رويم بود: يك خانم كه لباسِ بيرونش را به تن كرده بود و چند قطره اشك از گوشه چشمش سرازير بود. كنار خودش هم ساك پر از لوازم مورد نياز و لباسهاى جور واجور، نشان از رفتن خانم به خانه مادرش مىداد. خانم درحالىكه با دستمال كاغذى بينىاش را پاك مىكرد، گفت: «من فين فينىام. آره، مىروم خانه مادرم تا بفهمى فين فينى منم يا اون...».
ـ اى بابا! خانم مگر چه شده؟ تو را به خدا نرو! مىبينى كه مونا همينطور گريه مىكند. اين دفعه را ببخشيد. بيا با هم بچه را ساكت كنيم.
ـ نه منوچهرخان، اين تو بميرى ديگر از آن تو بميريها نيست. زود باش زنگ بزن تاكسى تلفنى بيايد.
ديگر سر و صداى مونا خوابيده بود. آرام، داد زدم: «تو خجالت نمىكشى! به خودت رحم نمىكنى، به من و بچه رحم كن. حالا مگر چى شده؟ اتفاقى نيفتاده كه بخواهى بروى».
خانم، فتيله صدايش را پايين كشيد و گفت: «اول اينكه ساكت باش؛ بعد اينكه آرام حرف بزن. مگر نمىبينى بچه خوابيده!».
ـ واى خدا، حواسم نبود. ببخشيد! خدا را شكر بالاخره، بچه خفه شد. حالا وسايلت را بگذار زمين و بگير بخواب. ببين، ساعت، سه و نيمِ صبح است».
خانم چادرش را گوشهاى انداخت. من هم با احترام فراوان ساكش را توى كمد گذاشتم. داشتم درِ كمد را مىبستم كه ناگهان خانم داد زد: «واى خدا، واى بچه، بدبخت شدم!».
دو دستى بر سرم زدم و گفتم: «چى شده؟ سر و صدا نكن. بچه بيدار مىشود».
خانم درحالىكه حسابى نگران بود گفت: «بچه نيست. مونا گم شده».
با خنده گفتم: «حتما گربه برده».
ـ خفه شو! الان چه وقت شوخى كردن است. بچه نيست.
به طرف خانم رفتم. پتوى بچه را برداشتم. ديدم اى داد بىداد، جا تر است و بچه نيست. به دور و بر اتاق، توى كمد، زير ميز تلويزيون، لاى پتوها و همه جاى اتاق را نگاه كردم؛ اما از بچه خبرى نبود. گفتم: «نكند رفته باشد توى آشپزخانه». خانم كه همينطور داشت گريه مىكرد گفت: «آخر مگر مونا مىتواند راه برود».
گشتن توى آشپزخانه را از يخچال شروع كرديم. بعد سراغ كابينتها رفتيم. توى اجاق گاز هم خبرى نبود. بالاى آبگرمكن هم خالى بود. پس از زير و رو كردن تمام وسايل آشپزخانه، نااميد رفتيم سراغ اتاق پذيرايى. در ذهنم تصوّر كردم كه مونا در اتاق پذيرايى نشسته و ميوه براى خودش پوست مىگيرد. پشت پشتيها، لاى پردهها، پشت گلدانها و... اما خبرى نبود.
حياط خلوت را با آن همه آت و آشغال، زير و رو كرديم، اما فايده نداشت. ديگر داشتم مىتركيدم. با خانم رفتيم راهرو و بيرون خانه. آنجا هم نبود. آنقدر حواسمان به بچه بود كه متوجه نشديم جلو درِ خانه خانم مسعودى ايستاديم. خانم با هيجان در زد و با گريه گفت: «واى! كى در را روى ما بسته؟».
ناگهان خانم مسعودى درِ خانهاش را باز كرد. خانم، خودش را در آغوش خانم مسعودى انداخت و گفت: «واى بچهام. بچهام گم شده. موناى عزيزم، الهى دردت به جانم!».
خانم مسعودى انگشتش را به دماغش نزديك كرد و گفت: «هيس، همه خواباند. سر و صدا نكنيد!».
گفتم: «خانمجان، بچهمان گم شده. آن وقت مىگوييد...».
خانم مسعودى قاه قاه زد زير خنده. صداى خندهاش در تمام آپارتمان پيچيد: «نگران نباشيد... هاهاها. بچه اينجاست... هه هه هه. الان از دكتر آوردمش. چند قطره استامينوفن دادم و راحت خوابيده».
با تعجب به خانم نگاه كردم. نفسِ راحتى كشيدم. ولى خانم مسعودى كى آمده بود بچه را با خودش برده بود. به ساعت نگاه كردم. پنج صبح بود.