مجلات >حديث زندگى>شماره 12

انسان، دين و معنويتِ نوين

محمدرضا جهانگيرزاده

بحران معنويت

اين روزها در رسانه‏هاى جمعى از قبيل راديو و تلويزيون، روزنامه‏ها، مجلات و... زياد مى‏شنويم كه «معنويت» در جهان، در حال گسترش است. آمار معتقدان به اديان و يا آيينهاى معنوى روز به روز افزايش مى‏يابد و متعاقبا از شمار انكاركنندگان و ماده‏گرايان كاسته مى‏شود. اين مسئله از نظر ما به عنوان يك مسلمان و معتقد به يكى از اديان توحيدى، قطعا خوشحال كننده است. منسوخ شدن كفر و پاك شدن جامعه جهانى از افرادى كه نگاه خود را تنها به يك زندگى سرد و بى‏روح در يك دنياى فيزيكى ـ مكانيكى، محدود كرده‏اند، مسرّت‏بخش است ؛ چشمان نابينايى كه تمام عظمت خلقت را در لابه‏لاى چرخ‏دنده‏هاى ماديت، خُرد مى‏كنند و انسان را (با همه عظمتش) به موجود درمانده‏اى تبديل مى‏كنند كه همه‏روزه در وحشت از مرگِ ناگزير، هرچه بيشتر در لجنزار بى‏هويتى و هرزگى فرو مى‏رود.

اما آنچه جاى دقت دارد، اين است كه در جهان امروز، چه اتفاقى در حال رخ دادن است؟ معنويتى كه بشرِ سراسيمه بدان رو كرده است، از چه سنخى است؟ اين بحران معنويت يا خلأ معنوى در حال پرشدن با چه اكسيرى است؟ آيا بشر به آرامش مى‏رسد؟ از بشر امروز كه به شدّت، درگير مسابقه ثروت، قدرت و شهوت است، بعيد است كه به محدوديتهاى «دنياى روحانى» تن دهد. آيا اين معنويت، دين جديدى است؟ خداى آن كيست؟

معنويت نوين

اجازه دهيد تا از منظر روانشناسى، بحث «انسان، دين و معنويت نوين» را مطرح نمايم. در ابتدا مايلم تا تصوير نسبتا دقيقى از معنويتى كه امروزه در جهان غرب ترسيم مى‏شود، ارائه نمايم. اينها بخشهايى از مقاله‏اى است كه توسط دكتر ديويد. ان . اِلكينز(David N.Elkins)، روانشناس بالينى و استاد دانشگاه، درباره «معنويت» در مجله «روانشناسى امروز» به چاپ رسيده است:

يك روانشناس، در كمتر از يك ساعت، زندگى مرا دگرگون كرد

بيست سال پيش در خلال اولين جلسه درمان، او به من گوش فرا داد، به گونه‏اى كه هيچ كس پيش از آن، سخنانم را نشنيده بود. داستان زندگى‏ام را گفتم. اين اوّلين بارى بود كه آن را براى كسى بازگو مى‏كردم ؛ اما او به هر حال، واقعيت را شنيد. در انتهاى جلسه، به آرامى مى‏گفت: «شما تشنه معنويت هستيد». شروع به گريه كردم. من، يك مرد 31 ساله، جايى در اعماق وجودم، مى‏دانستم كه حق با اوست.

بعد از آن، در طى دو سال، در قالب يك دوره روان‏درمانى، آموختم كه چگونه از روح خود مراقبت نموده، آن را تغذيه نمايم. روانشناسى به من مهارتى داد كه براى ساختن يك زندگى پرشور و عميق، بدان نياز داشتم. امروز، من به عنوان يك روانشناس بالينى و يك استاد دانشگاه، مراجعان و دانشجويانم را در اين تجربه، شريك مى‏كنم ؛ چون معتقدم معنويت براى خوشبختى و سلامت روان افراد، ضرورى است.

روزى يكى از دانشجويانم به من مى‏گفت كه: در اواخر روز براى قدم زدن در ساحل دريا رفته بودم. همين‏طور كه خورشيد پايين مى‏رفت، از تخته سنگى در كنار دريا بالا رفتم. به دريا خيره شدم. به آرامى احساس مى‏كردم كه با طبيعتْ يكى شده‏ام ؛ با خورشيدى كه در افق پايين مى‏رفت ؛ با امواجى كه پاهايم را مى‏شست ؛ با نور كمرنگى كه آسمانِ سمتِ غرب را رگه‏دار كرده بود. او مى‏گفت: «در آن لحظه، احساس جاودانگى مى‏كردم».

مى‏دانستم كه اين چيزها ميليونها سال قبل از من وجود داشته‏اند و بعد از من نيز ميليونها سال ادامه خواهند داشت. از زندگى لذّت مى‏بردم ؛ از اينكه بخشى از همه اين چيزها هستم. به شدت تكان خوردم و شروع به گريستن كردم.

من مراجعان و دانشجويان خود را ترغيب مى‏كنم كه آنچه آنها را عميقا تحت تأثير قرار مى‏دهد بشناسند. اين چيز مى‏تواند يك سمفونى از بتهوون، پياده روى در كوه، يا حضور در يك گالرى نقاشى باشد. سپس به آنها كمك مى‏كنم تا طبق برنامه منظّمى، اين فعاليتها را در برنامه روزانه خود بگنجانند.

تعريف معنويت

معنويت در لغت لاتين (Spirtuality) به معناى تنفّس است و به تنفّس زندگى اشاره دارد. به اين معنا كه با معنويت، قلب خود را بگشاييم و ظرفيت تجربه عظمت، تقدّس و سپاسگزارى را در خود پرورش دهيم، اندوه زندگى را حس كنيم، شور و شوق وجود را بشناسيم و خود را تسليم حقيقتى كنيم كه والاتر از ماست.(1)

ويژگيهاى معنويت نوين

به نظر مى‏رسد اين تصوير از معنويت با تصوير كليشه‏اى آن، در ذهن ما متفاوت است. در تلقى ما معنويت ارتباط تنگاتنگى با دين دارد. و دين، مجموعه‏اى از معارف است كه از حقايقى ماوراى عالم مادى سخن مى‏گويد ؛ حقايقى كه بر اساس آن، انسان در نظام خلقت، جايگاه خاصى دارد و بايد براى حفظ آن جايگاه خاص، مسير ويژه‏اى را طى كند و اين مسير، رفتارهاى خاصى را مى‏طلبد. پس بايد كارهايى را انجام دهد و كارهايى را ترك نمايد.

ويژگيهاى معنويتى كه دكتر الكينز براى ما تشريح مى‏كند با ويژگيهاى معنويت دينى متفاوت است. در چارچوب دين، «معنويت»، امرى ذهنى، خيالى و حاصل از احساسات سرشار انسانى نسبت به واقعيات مادى نيست ؛ بلكه احساسى است كه انسان نسبت به حقايقى كه در افقى بالاتر از عالم ماده قرار گرفته‏اند، پيدا مى‏كند ؛ حقايقى كه وجود دارند و بر عالم، تأثير مى‏گذارند. ولى در معنويت نوين، به هيچ وجه، بحث «حقيقت» در ميان نيست، هرگونه تجربه عاطفى يا هيجانى شديد نسبت به هر موضوعى مى‏تواند معنويت به حساب آيد. مهم، اين است كه شما برانگيخته شوى، احساس اوج و تعالى نمايى و يا به اصطلاح، سرشار از حسّ عظمت گردى. چنين است كه يك قطعه موسيقى، يك شعر عاشقانه و حتى شكوه يك نمايش آيينى مى‏تواند شما را در فضايى معنوى پرواز دهد.

از سوى ديگر، در معنويت نوين، اثرى از «تكليف» نيست. شما مى‏توانيد (بلكه شايسته است كه) با آغوش باز به سراغ هرگونه تجربه‏اى برويد ؛ تجربه‏اى كه مى‏تواند آن نقطه «اوج» را براى شما به ارمغان بياورد. ولى در معنويت دينى، تجربه معنوى ميسّر نمى‏شود، مگر در چارچوب ضوابطى خاص. اصلاً بعضى از تجارب معنوى تنها زمانى حاصل مى‏شوند كه شما از بسيارى از تجارب ديگر، چشم‏پوشى نماييد. تجربه يك گناه، قطعا احساس لطيف معنوى يك «حضور» در نماز را لكّه‏دار مى‏كند.

جهان به كدام سو مى‏رود؟

دكتر الكينز در بخش ديگرى از مقاله خود، تمايزى را كه ما ميان معنويت دينى و معنويت نوين در جهان غرب قائل شديم، مورد تأييد قرار مى‏دهد. وى مى‏گويد: پژوهشها نشان مى‏دهند كه اكثر امريكاييها خواهان معنويت‏اند ؛ اما آنها احتمالاً به دنبال اَشكال دينى معنويت نيستند.

بر طبق نظرسنجيهاى ملى، از هر ده امريكايى، نُه نفر به خدا معتقدند و دين را در زندگى خود امرى مهم مى‏شمرند. انتشار و فروش ميليونها كتاب با درونمايه‏هاى معنوى در مقايسه با ساير موضوعات، بيشترين رشد را نشان مى‏دهد. برنامه‏هاى تلويزيونى مثل: «جستجوى خدا در امريكا»، مخاطبان فراوانى پيدا كرده است. روزنامه‏ها و مجلاتى مثل: تايم، نيوزويك، و نيويورك تايمز، داستانهايى درباره «ايمان و شفا يافتن»، «علم، خدا و انسان» و «انتخاب دين» منتشر كرده‏اند.

اما پژوهشهاى دكتر ويد كلارك نشان مى‏دهد كه تعداد زيادى از جوانان، اديان رسمى را كنار گذاشته‏اند: 84 درصد از يهوديها، 69 درصد از پروتستانها و 67 درصد از كاتوليكها ؛ البته نه به خاطر اينكه علاقه خود به معنويت را از دست داده‏اند، بلكه از اين جهت كه اديان رسمى نيازهاى معنوى آنها را برآورده نكرده‏اند.

آتش اشتياق به معنويت را نمى‏توان به حساب بازگشت به اديان توحيدى دانست. 32 ميليون جوانى كه امروزه در امريكا به هيچ دينى معتقد نيستند، به رسوم شرقى، فلسفه‏هاى عصر جديد، افسانه‏هاى يونانى، روانشناسى يونگى، سنّتهاى آيين شَمَنى، ماساژ، يوگا و... روى آورده‏اند. بسيارى در جستجوى معنويت به سراغ موسيقى، شعر، ادبيات، نقاشى، طبيعت و ارتباطهاى صميمانه رفته‏اند. گرايش به اَشكال جايگزين معنويت در امريكا به شدت رو به گسترش است.(2)

چرا؟

براى پاسخ دادن به اين سهال، بايد ويژگيهاى بشر امروز را به خوبى بشناسيم. درست است كه بشر امروز به «معنويت» رو كرده است و در جستجوى خدا برآمده است، اما كدام خدا؟ خدايى كه بشر به دنبال آن مى‏گردد، با خدايى كه در اديان توحيدى توصيف مى‏شود، چه تفاوتى دارد؟

بشر امروز، خود را در مركز عالم مى‏بيند: «ما مى‏توانيم و حق داريم كه بنا به خواسته خود، عالم را به اَنحاى مختلف، مسخّر نماييم. حتى مى‏توانيم خدا را نيز به خدمت بگيريم تا به آرامش برسيم، احساس قدرت نماييم و از زندگى لذّت ببريم». باز به مقاله دكتر الكينز باز مى‏گرديم:

در گذشته، وقتى روانشناسى هنوز دانش جديدى بود. تلاش مى‏كرد تا خود را از تبيينهاى دينى در مورد رفتارِ انسان، جدا نمايد و واقعيات مورد نظر خود را تنها به وسيله تحقيقات علمى كشف نمايد. در ابتدا جوّ غالب در روانشناسى، مخالفت با ايمان دينى بود. فرويد،(3) مهسس روان‏تحليلگرى، تصريح مى‏كرد كه دين تنها، شكلى از آسيب روانى است؛ يك نِوروز(4) (روانْ‏رنجورى) وسواس‏گونه كه از احساس درماندگى دوران كودكى ناشى شده است.

اما بعدها، تعدادى از چهره‏هاى برجسته تاريخ روانشناسى مثل: گوردون آلپورت، اريك فروم، ويكتور فرانكل، آبراهام مازلو و رولو مِى،(5) معنويت را يكى از محورهاى اساسى كارهاى خود قرار دادند. كارل يونگ(6) به حدّى پيش رفت كه گفت معنويت يك عنصر اساسى در سلامت روان است. او تنها كسانى را مى‏تواند درمان كند كه از يك نگاه دينى يا معنوى به زندگى برخوردار باشند.

گرچه روانشناسان معاصر نيز نظير اسلافشان در مورد دين، نگاه يكسانى ندارند، اما آنها نيز تأييد مى‏كنند كه دين، نقش مهمى در «سلامت روان» افراد ايفا مى‏نمايد.(7)

ملاحظه مى‏فرماييد كه آنها چگونه دين را از جايگاه رفيعش پايين كشيده، تنها به عنوان عنصرى كه در سلامت روان نقش مهمى ايفا مى‏كند، بدان مى‏نگرند. از اين‏رو احساساتى از قبيل احساس گناه يا محدوديت در برخوردارى از مزاياى زندگى را تخطئه مى‏كنند ؛ چون به خودپنداره شخص، آسيب مى‏رساند.

از نظر دكتر الكينز، از رقص باران سرخپوستان تا رقص ستايش يهوديان، از سماع درويشان مسلمان تا مراقبه راهبان بودايى، از آيينهاى عبادى پرجذبه كليساها تا جلسات سكوت پر اُبّهت كواكرها،(8) همگى جلوه‏هاى مختلف حس معنوى بشرند كه هدف آنها، «ايجاد حس شفقت و مهربانى»، و تأثير آن، «بهره‏ورى از سلامت جسمى و روانى» است.

بازگشت به گذشته

تا هزاران سال، يعنى مدتها قبل از ظهور پزشكى مدرن، مردم، معنويت را راهى براى درمان بيماريها مى‏شناختند. فرهنگهاى كهن، معتقد بودند كه همه چيز، توسط ارواح كنترل مى‏شوند، از جمله سلامتى و بيمارى. وقتى يكى از اعضاى يك فرقه مذهبى بيمار مى‏شد، رئيس فرقه، تلاش مى‏كرد تا با استفاده از ذِكرها و وِردهاى دينى يا آيينهاى خاص، شياطين را از وى دور كرده، پيوند او با دنياى مقدّس را دوباره برقرار نمايد.

امروز نيز بشر به همان راه مى‏رود، با اين تفاوت كه آن روز، دين در تمام شئون زندگى جامعه سنّتى حضور داشت ؛ اما بشر امروز، دست دين را از تمام آن شئون، كوتاه كرده، آن را تنها به يك احساس شخصى كه به رضايت از زندگى كمك مى‏نمايد، تقليل داده است. پس مى‏توان گفت كه: «خداى معنويّت نوين، خودِ بشر است».



1 . http://WWW.find articles.com.

psychology Today, sep, 1999 - spirituality Author: David N.Elkins.

2 . همانجا.

3 . Freud.

4 . neurosis.

5.William James, Gordon Alport, Erich Fromm, Victor Frankl, Abraham Maslow and Rollo May.

6 . Carl Jung.

7 . همانجا.

8 . Quakers: نام يك فرقه مذهبى .