مجلات >حديث زندگى>شماره 12

با اسوه‏ها

نيكبختى‏در سيره اسوه‏هاى دين‏مدار

به كوشش: زينب (ندا) سروندى

روزى پنجاه ضربه شلاق

يكى از علماى گيلان در مراسم سالگشت دكتر شريعتى نقل مى‏كرد:

نيم سالى كه با او (شريعتى) هم‏سلّول بودم، روزى پنجاه ضربه شلاق جيره داشت. پاهايش ورم مى‏كرد. شبى كه شلاق ديرتر به سراغش آمده بود، از او سهال كردم: امشب چگونه فكر مى‏كنى؟ دكتر جواب داد: «من امشب نسبت به ديشب، خدا را كمتر لمس مى‏كنم».

من او را در تنهاييهايش مى‏ديدم كه در نماز، با پاى ورم كرده، با خدايش خلوت كرده است و چه زيبا با او سخن مى‏گويد.

روزنامه جمهورى اسلامى، 31 خرداد 1358

مدرّس، كارگرى مى‏كند

مدرّس، درس كفايه را در مدرسه سپهسالار تدريس مى‏كرد. من مدتى به درس ايشان مى‏رفتم. گاهى اوقات اتفاق مى‏افتاد كه مدرّس هفته‏اى دو روز (روزهاى پنجشنبه و جمعه) غيبت مى‏كرد و ما فكر مى‏كرديم كه به دهات موقوفه مى‏رود. اتفاقا دوستى داشتم كه ساكن شهريار بود و از من دعوت كرد كه به ده آنها بروم. دعوتش را پذيرفتم و رفتم. او ضمن صحبت گفت: «سيدى هست كه گاه هفته‏اى يك روز به ده ما مى‏آيد و سرقنات مى‏رود و با مقنّيها كار مى‏كند. بيشتر از همه آنها هم كار مى‏كند».

يك روز عصر پنجشنبه به همراه ميزبان از ده بيرون رفتيم و به طور اتفاق از كنار قنات عبور كرديم. مقنّيها مشغول به كار بودند. وقتى دقت كردم ديدم مدرّس نيز بالاى چاه، مشغول كشيدنِ سطل از چاه است. ديگر نزديك نشدم و سخنى نگفتم.

روز شنبه در مدرسه گفتم: آقا! شبيه شما را در فلان محل ديدم. فرمود: «اولاً كار براى كسى عار نيست؛ ثانيا پولى كه من از اين راه مى‏گيرم، پاك‏تر از هر پولى است. مگر نشنيده‏اى كه جدّم فرمود: به نزد من، كشيدن سنگ از كوه، بِهْ از منّت ز مردان زمان است».

ديدار با ابرار (ماه مجلس)، غلامرضا گلى‏زواره، ص77

مرد خاكى ناشناس

يكى از افراد خيّر نقل مى‏كند: شايد سال 47 يا 48 بود، يك روز قرار بود مقدارى از خواربار و پوشاكِ جمع شده را در جنوب شهر، بين محرومان تقسيم كنم. در خيابان پامنار، داشتم اين وسايل را در يك موتور سه چرخه (كه به مبلغ سه تومان كرايه كرده بودم) بارگيرى مى‏كردم. در حين بارگيرى، در چند قدمى ما نگاه صميمانه و معنادار جوانى توجه مرا جلب كرد. ابتدا به نظرم رسيد منتظر كسى است؛ اما ظاهرِ ساده او مرا كنجكاو و راغب ساخت كه از او كمك بخواهم. پرسيدم: مايلى ما را كمك دهى؟ او كه ظاهرا از غرض ما آگاه بود از پيشنهاد ما استقبال كرد. چون در اتاقك راننده، جا براى سه نفر نبود، بدون هيچ درنگى از پشت موتور سه چرخه بالا رفت و روى بارها نشست تا اينكه به كمك او در محلّه فقيرنشينى وسايل را توزيع كرديم.

ابتدا تصميم داشتم دو تومان حق الزحمه به او بدهم؛ اما شكل همكارى و شيوه كمك‏رسانى دلسوزانه او مرا مجذوب ساخت و من جرئت نكردم اين قصدِ خود را اظهار كنم و بدون گرفتن هيچ نام و نشانى‏اى با او خداحافظى كردم. ده سال بعد، وقتى انقلاب پيروز شد، يك شب مردى را در تلويزيون ديدم كه درباره مسائل انقلاب و خصوصا آموزش و پرورش با مردم حرف مى‏زند. چهره او آشنا بود. خوب دقت كردم. همان ناشناس خاكى و خاكسارى است كه در آن روز، بدون مزد، مرا يارى داد. آرى، او آقاى رجايى بود.

خاطراتى از شهيد رجايى، حسن عسگرى راد، ص 43

خداوندِ روزى رسان

فرزند بزرگ مرحوم حاج شيخ عباس قمى (صاحب مفاتيح الجنان)، تعريف مى‏كرد كه روزى قند و چاى در منزل نداشتيم و پولى هم كه بتوان آنها را تهيّه كرد در اختيار ما نبود. با اين حال، به خانم گفتم: سماور را روشن كنيد. ايشان خبر از نداشتن قند و چاى داد و بنده به اعتبار اينكه معتقد بودم خداوند بنده‏اش را فراموش نمى‏كند و رازق همه انسانهاست، عرض كردم: قند و چاى كه نيست، آب سماور كه هست. سماور را روشن كنيد، خدا بزرگ است!

آب سماور هنوز جوش نيامده بود كه صداى در خانه را شنيدم. چون در را گشودم مردى را ديدم كه پانصد تومان در دست دارد. سلام كرد و احوالپرسى نمود. به من گفت: «اين پول را بگيريد». گفتم: مربوط به چيست؟ امانت است؟ وجوهات شرعى است؟ يا...؟ گفت: «نمى‏دانم! بنده حواله‏اى از طرف پدرتان مرحوم حاج شيخ عباس داشتم، آمدم تا تقديم كنم و بروم».

خداحافظى كرديم و داخل خانه شدم. ناگاه به فكر فرو رفتم: پدر ما سالهاست از دنيا رفته است و خداوند به‏خاطر مقام او و قلب الهى‏اش او را واسطه قرار داده است تا زندگى ما اداره شود.

آيت بصيرت، سيد حسن شفيعى، ص 83

شما خير مى‏بينيد

يك وقتى، در محضر مبارك جناب «آقا محيى‏الدين الهى قمشه‏اى» بودم. ايشان فرمود: «آقا، شما خير مى‏بينيد!». من عرض كردم: الهى آمين! اما آقا، شما روى چه لحاظى، اين بشارت را به من داديد كه من خير مى‏بينم؟ ايشان فرمود: «چون شما را زياد نسبت به اساتيد، متواضع مى‏بينم. خيلى مراعات ادب با اساتيدت مى‏كنى و آنها را در نام بردن، نيك نام مى‏برى. اين ادب و تواضع، سبب مى‏شود كه شما خير مى‏بينيد».

جمال السالكين، عبدالرحمن باقرزاده بابلى، ص 42

آزاد، همچو سرو

در سفرى كه مرحوم سيدحسن مدرّس به استانبول داشت، دولت عثمانى براى احترام به ايشان، دستور داد يك واگن اختصاصى در اختيارش گذاشته شود، تا اگر در بين راه خواستند، استراحت كنند. مدرّس بلند شد، قليان تميزى چاق كرد و چاى خوش‏عطرى دم كرد و براى كارمندان و محافظان قطار برد.

رييس قطار از سيماى ساده مدرّس فكر كرد او قهوه‏چى است. گفت: «يك چاىِ ديگر هم بدهيد». مدرّس با كمال خوشرويى چاىِ دوم را هم برد. وقتى به مقصد رسيدند، رييس قطار پيش آمد و به مترجم گفت كه مى‏خواهد پول چاى را بدهد. مترجم گفت: «پول لازم نيست». رييس قطار گفت: «مايل نيستم ضررى متوجه پيرمردِ قهوه‏چى بشود».

در همين وقت، جمعى از هيئت، استقبال كردند و مدرس را با احترام، پيشاپيش بردند. مترجم به مسئولان قطار گفت: «اصلاً اين واگن فوق‏العاده، براى همين مرد محترم به قطار اضافه شده است».

رييس كه هم از اين ماجرا شرمنده شده بود و هم از فروتنى مدرّس تعجّب كرده بود، رو به دوستان به تركى گفت: «به خدا سوگند كه بعد از حضرت عمر، ما آقايى به اين بزرگوارى نديده‏ايم».

اين زندگى، حلالِ كسانى كه همچو سرو

آزاد، زيست كرده و آزاد مى‏روند.

محيط ادب، انتشارات يغما، ص 377

به آيين انبيا

دكتر صادق طباطبايى خاطره‏اى شيرين از همراهى امام موسى صدر نقل مى‏كند:

يادم هست كه يك روز، جوانى فلسطينى در شهر طرابلس، يك دختر مسيحى را به قتل رسانده و فرار كرده بود. مسيحيهاى مسلّحِ حزب «فالانْژ»، تقريبا پنجاه ـ شصت زن، كودك و پيرمرد فلسطينى را گروگان گرفته بودند و مى‏گفتند اگر آن فرد را فورى به ما تحويل ندهيد، اينها را خواهيم كُشت.

يكى از فرماندهان گروه «الفتح» به مجلس اعلاى شيعه آمد و موضوع را به امام موسى صدر اطلاع داد. ايشان كمى فكر كردند و سپس يكى از نزديكانشان را نيز به طرابلس فرستادند و از گروگان‏گيرها خواهش كردند تا نماينده‏اى را نزد ايشان بفرستند و از فرمانده اردوگاه فلسطينى منطقه خواستند آن جوان را پيدا كند و تحت نظر بگيرد. امام موسى صدر از نمايندگان مسيحى خواستند گروگانها را آزاد كنند و گفتند: «فعلاً اين جوان، به مجلس اعلاىِ شيعيان، پناهنده شده است. شما برويد و مراسم تدفين دختر مقتول را آماده كنيد. من هم براى تشييع و تدفين خواهم آمد و بعد، تكليف مجازات قاتل را معلوم خواهم كرد».

فرداى آن روز، به طرابلس رفتيم. امام موسى صدر در مراسم خاكسپارى آن دختر، يك سخنرانى عاطفى بسيار زيبايى را ايراد كردند و با ذكر داستانهايى از سيره حضرت مسيح، غائله را خواباندند. پدر مقتول به ايشان گفت: «سيّدى! مادرِ اين دختر و من، خون اين دختر جوان را به تو بخشيديم».

بعدها در بيروت، آن جوان را نزد آقاى صدر آوردند. بسيار سرافكنده بود. خود را روى پاى ايشان انداخت و گفت: «سرورم! خَلاصم كن». سپس او را قدرى موعظه كردند و گفتند: «صاحبان خون، تو را حلال كردند. برو و استغفار كن».

نامه مفيد، ش 16 ، ص 81

اُنس با قرآن

احمد بِن بِلاّ(انقلابى مشهور و اولين رييس جمهور الجزاير) كه توسط بومِدْيَنْ (انقلابىِ ديگر و دومين رييس جمهور الجزاير) پانزده سال زندانى شد، پس از آزادى گفت: هنگامى كه دستگيرم كردند، مرا در يك زيرزمينى زندانى كردند. مدت سه سال، هيچ كس با من يك كلام سخن نگفت. قصد داشتند مرا شكنجه روحى بدهند. من تصميم گرفتم به بررسى اصولىِ تمام آنچه در گذشته انجام داده‏ام و آنچه در جهان اسلام مى‏گذرد، بپردازم. بنابراين، يگانه مونس من در سه سال اوّل، فقط قرآن بود. آن چنان با قرآن انس گرفتم كه ديگر خودم دوست نداشتم كسى با من حرف بزند.

صد حكايت، شعبانعلى‏لامعلى، ص 84

مهربانى چمران

دكتر مصطفى چمران هشت سال مدير مدرسه صنعتى شهر صور (در جنوب لبنان) بود. شاگردان اين مدرسه را كودكان و نوجوانان يتيم تشكيل مى‏دادند. يكى از كاركنان مدرسه خاطره‏اى به ياد مى‏آورد.

زمستانِ لبنان بود و در مدرسه لوازم گرمايى به حد كافى وجود نداشت. هر وقت كه از بچه‏ها مى‏پرسيديم ديشب هوا توفانى بود، آيا شما سرما نخورده‏ايد؟ با كمال تعجب مى‏شنيديم كه بچه‏ها هر يك مى‏گفتند: ديشب كه پتو از روى ما كنار مى‏رفت، دكتر، آن را روى سرمان مى‏كشيد. يكى ديگر مى‏گفت: ديشب دكتر، به بالين من آمده بود و دستش را بر پيشانى من گذاشته بود و مى‏گفت: «مثل اينكه تو تب دارى» و همين طور از شب تا صبح به همه بچه‏ها سركشى مى‏كرد و مراقب سلامتشان بود.

در مدرسه حدود 450 نفر از بچه‏ها زندگى مى‏كردند و دكتر چمران به طور شبانه‏روزى خود را وقف تربيت آنها كرده بود.

صد حكايت، شعبانعلى لامعلى، ص 18

تواضع بزرگان

از موارد تواضع آية‏اللّه‏ محمد تقى آملى كه بنده (حجة‏الاسلام فلاّحى سبزوارى) شاهد بودم چنين بود كه يك آقايى به تهران آمد و آقاى آملى به بنده فرمودند تا دو جلد از كتاب عروة‏الوثقى را خدمت ايشان ببرم. همراه كتاب هم يك پاكتى گذاشتند. من نيز آنها را خدمت آن آقا بردم.

بعد از مدتى، روزى در منزل آقاى آملى بودم كه تلفن زنگ زد و ايشان تلفن را برداشت. اين‏طور دستگيرم شد كه طرف، ظاهرا گله مى‏كند و ايشان با تواضع جواب مى‏دهد. معلوم شد كه مريضْ احوال بوده است و انتظار داشته كه آقاى آملى از ايشان عيادتى بكند. ايشان در جواب اين‏طور فرمودند: «عزيزم! من خبر نداشتم. اگر خبر مى‏داشتم، پا كه ندارم، با سر مى‏آمدم به ديدن شما». القصّه خيلى عذرخواهى كردند.

زندگينامه آية‏اللّه‏ محمدتقى آملى، ص 58