| مجلات >حديث زندگى>شماره 12 |
گفتگو: فريده حسنزاده(مصطفوى)
مِريلين كريسِل (Marilyn Krysl)، شاعر و نويسنده امريكايى، مديرِ بخش خلاقيّت ادبى در دانشگاه كُلورادوى امريكا و سردبيرِ نشريه ادبى معتبر «Many Mountains Moring» است. وى تا امروز، هفت كتابِ شعر منتشر كرده است كه آخرينِ آنها «با عاشقان در جنگزار» نام دارد و دربرگيرنده اشعارى است درباره جنگ در سريلانكا و مشاهدات عينى او طى اقامتش در سريلانكا به عنوان يكى از نيروهاى داوطلب گروه بينالمللى صلح (PBI).
كريسل، مدتى نيز به عنوان پرستار داوطلب در آسايشگاه محتضران و مستمندانِ «كاليقاتِ» كَلكَته (وابسته به انجمن خيريه مادر تِرِزا) خدمت كرده است. در جمهورى خلق چين نيز سالها به تدريس اشتغال داشته است. وى اولين شاعرى است كه از سوى مركز مراقبتهاى انسانى با عنوان «رزيدنتِ هُنرى»، استخدام شده است تا با سرودن شعر و نوشتن قصّه درباره روابط بيماران و پرستاران، قداست و ظرافتِ حرفه پرستارى را به صورتى غبارروبى شده و جلا يافته در معرضِ تماشاى جامعه پيشرفته امروز بگذارد؛ جامعهاى كه «دوا و درمان» را تنها در نوآوريهاى فنّى و افزودن بر مهارتهاى تخصصى مىجويد.
مريلين كريسل، جوايز معتبر متعددى را به خاطر اشعار و قصههاى خود دريافت كرده است كه تعدادى از آنها عبارتاند از: جايزه Negative Capability(1994)، جايزه Spoon River Poetry Review(1995) و جايزه ويژه National Endowment(در سالهاى 2000 و 2003).
*
به عنوان پرستارِ داوطلب، من فقط مدت يك ماه در آسايشگاه معلولان و محتضرانِ مادر ترزا در كلكته كار كردم ؛ امّا موقع انجام دادن اين كار، خود را همانقدر حقيقى و مهثر يافتم كه در هر يك از نقشهاى ديگرم. وقتى ما كارى را با عشق و اعتقاد انجام مىدهيم و خود را به طور كامل، وقف همه لحظههاى آن مىكنيم، ديگر، نوع كار تفاوتى ندارد ؛ آنجا ديگر ما خودمان هستيم، خودِ حقيقىمان.
وقتى من به عنوان پرستار كار مىكردم، مستقيما مراقبت و مواظبت از بيماران را به عهده داشتم ؛ اما پرداختن به آموزگارى و نويسندگى نيز راههاى ديگرى براى توجّه و رسيدگى به ديگران است. نوشتن، موهبتى است كه توسط جهانِ پيرامونم به من ارزانى شده است و اگر نوشتههاى من بتوانند با ديگران ارتباط برقرار كنند، پس توانستهام پرستارانه از كسانى كه آنها را مىخوانند و بهره روحى مىبرند، مراقبت و مواظبت كنم.
پدر بزرگ و مادر بزرگ مادرىِ من از اعضاى كليساى پرسبيترى (مسيحى پروتستان) بودند. در كودكى (سالهاى پيش از دبستان)، بيشترِ روزهاى من در كنار آنها مىگذشت و آنها ساعتهاى بسيارى، كتاب مقدّس را با صداى بلند مىخواندند. كتاب مقدّس، سرشار از شعر است و من همچنان كه به ضرباهنگ با شكوه آنْ كلمات، گوش مىكردم، شيفته طنينِ آهنگين آنها مىشدم. اگر چه معناى كلماتى را كه مىشنيدم، نمىفهميدم؛ امّا از مادربزرگم مىخواستم بيشتر و بيشتر برايم بخواند. عشقم را به شعر، مديون اين كتاب هستم ؛ و نيز نويسنده شدنم را. بعدها، مادربزرگم اشعارى از «هنرى وادزْورت لانگ فلو»(1) (Henry Wadsworth long fellow)را نيز برايم خواند. من بخصوص شعرِ «ترانه هاياواتا» را دوست مىداشتم. مدام مىخواستم برايم شعر بخوانند. سيرىناپذير بودم. به كتابخوانى حرفهاى تبديل شدم. در دبيرستان، به خاطر شعرهايى كه مىسرودم، برنده بورس تحصيلى دانشگاهى شدم.
آثارى هستند كه جنسيت آنها قابل تشخيص است ، امّا در مواردى بسيار كلّى. آثار بسيارى نيز وجود دارند كه به آسانى، تن به هر نوع طبقهبندى نمىدهند. من عميقا معتقدم كه ما بايد تلاش صادقانه هر نويسندهاى را براى نوشتن درباره شخصيتها و موضوعهايى فراتر از جنسيت و ملّيت، محترم بداريم.
تخيّلات، به هيچ وجه نبايد سانسور شوند. پر و بال دادن به تخيّلات، ما را قادر مىسازد تا درباره مردمى متفاوت از خود بنويسيم. من معتقدم مردها مىتوانند درباره زنها بنويسند و زنها درباره مردها. همچنين معتقدم قفقازيها مىتوانند درباره افريقاييها بنويسند و آسياييها درباره امريكاييهاى لاتين، و الى آخر.
البته اگر ما درباره كسانى مىنويسيم كه بسيار متفاوت از ما هستند، بايد بدانيم درباره چه صحبت مىكنيم. بايد درباره آنها به حدّ كافى تحقيق و مطالعه كنيم، چندان كه ناگزير از خيالبافى نشويم و با استناد به واقعيت، بنويسيم.
اين، وظيفه نويسنده است كه تحقيق و تجربه را با تخيّل، درهمآميزد و به اين شيوه، زندگى ديگران را تجسّم بخشد. اين، كارى است كه همه ما بايد در زندگى انجام دهيم. با در نظر گرفتن زندگىِ ديگران، توانِ همدلى و همدردى را با كسانى كه در وهله اول، «ديگران» به نظر مىرسند، افزايش دهيم.
پرداختن به ادبيات، لطمه خود را به زندگى من زده است. در واقع، من با غفلت از دخترم، خود را وقف ادبيات كردم. اگرچه دخترم ديگر بزرگ شده و ما مسئله را بين خود حل كردهايم، با اين همه من هنوز بابتِ سالهايى كه از او غافل ماندم، رنج مىبرم.
بعد از سالها مجرّد ماندن، سرانجام، در حال نوشتن يك رُمان هستم. گمان نمىكنم اگر دوباره ازدواج مىكردم، مىتوانستم اين كار بزرگ را به فرجام برسانم ؛ برايم بسيار دشوار و شايد محال مىنمود.
وقتى دخترم به بيست سالگى رسيد، ما تصميم گرفتيم جداگانه برداشت خودمان را از داستانمان بنويسيم: «چه شد كه من از او غافل ماندم؟». ما هر كدام، برداشت خودمان را نوشتيم و سپس آن را با صداى بلند، براى يكديگر خوانديم. آن گاه هر دو با هم قصهها را سوزانديم. از آن پس با يكديگر صاف شديم. مراسم تطهيركنندهاى كه اجرا كرديم، زخمهاى ما را التيام بخشيد.
اثر آن، عمق بخشيدن به كار من، و عمق و اعتبار بخشيدن به پيوند ميان من و زبانِ احساس بود و اين زبان، زبانِ دل است، نه زبانِ علم يا سياست يا روزنامهها ؛ زبانى است با قواعد خاص خود و همسنگ با زبانهاى ديگر.
من به شدت تحت تأثير زنى قرار گرفتم كه در بيمارستان كاليقات، پرستارى از او را به عهده داشتم و محصول آن تجربه، سرودههاى بسيارى بود كه در كتابِ شعرم (با عاشقان در جنگزار) آوردهام.(2)
امّا رفتن من به كاليقات و تن دادن به وظايف پرستارى، به نيّت انجام دادن «كار خير» نبود ؛ به قصد گردآورىِ «سوژه» براى نوشتن نيز نبود. نه! من دليلى كاملاً شخصى داشتم: احتياجِ مبرم به كسبِ تجربه جديد. لازم بود خود را وسعت بخشم و رشد كنم. من آگاهانه و داوطلبانه رفتم ؛ زيرا ماندن در دانشگاه و خو گرفتن به محيط را به صلاح خود نمىدانستم. در ضمن، پاداشِ خود را از چنين تلاشى، با افزودن بر تواناييهاى روحىِ خود و غنى كردن عواطفم گرفتم.
شاعر و پرستار، هر دو، به زبانِ «احساس» سخن مىگويند. مشغله ذهنى هر دو، «تن» و «روان» است. هنرمندى كه به غايتْ خلاّق است، مىتواند پرستارِ بسيارْ بسيارْ قابلى باشد ؛ امّا عكس قضيه، لزوما صادق نيست. پرستارى كه به غايتْ ماهر است، چه بسا توانايى سرودن را نداشته باشد . اين، بستگى دارد به ميزان تواناييهاى ذهنى آن فرد.
شايد روح، فناناپذير باشد. من اين را باور دارم ؛ امّا تن، تباهى مىپذيرد.
نويسنده در موقعيتهاى گوناگون مىتواند هم شاهد و هم ناظر باشد. من براى كار در يك سازمان حقوق بشر، به نام گروه بينالمللى صلح (PBI)، كه مخالف عمليات نظامى و خشونتآميز است، به سريلانكا رفتم. افراد داوطلبى كه براى اين سازمان كار مىكنند، حمايت از كسانى را كه در معرض كشتار توسط جوخههاى مرگاند به عهده دارند. مركز اصلى اين سازمان، در انگلستان است ؛ امّا نيروهاى داوطلب آن به كشورهاى گوناگون تعلق دارند. اين سازمان، تنها به كشورهايى نيرو مىفرستد كه مردمانش نيازمند حمايت باشند.
در گواتمالا يكى از افرادى كه توسطِ «PBI» حمايت شد، ريگوبرتا منچو (Rigoberta Menchu)بود كه بعدها جايزه صلح نوبل را برد. اگر «PBI» براى او فعاليت نكرده بود، احتمالاً او سالها پيش، به قتل مىرسيد.
كانون وكلاى سريلانكا از «PBI» خواست تا در آنجا حضور يابد ؛ زيرا وكلايى كه با استناد به قوانين، در دفاع از حقوق بشرىِ موكلين خود مىكوشيدند، همراه متهمان، به قتل مىرسيدند. در سال 1989م، شش وكيل به قتل رسيدند. بنابراين آنها از «PBI» تقاضاى كمك كردند.
من در سال 1992م ، براى «PBI» كار مىكردم. به اين علت، عازم سريلانكا شدم. زبان رسمى آن كشور، انگليسى است (اگر اسپانيايى مىدانستم، ممكن بود به گواتمالا يا السالوادور يا كلمبيا اعزام شوم).
ما در اصل، محافظان غير مسلّح بوديم. طىّ دوران اقامتم در سريلانكا، درباره جنگ داخلى و تاريخچهاش بسيار آموختم و شجاعت مردم و پايدارىشان، به راستى حيرتانگيز و افسانهاى بود.
نويسندگان، همواره ناظرند ؛ امّا گاهى شانسِ شهادت دادن نيز مىيابند. من به عنوان يك شاهد، دست به قلم بردم تا بلكه بتوانم گوشه كوچكى از شجاعت خارقالعاده و رنج و درد عظيمِ مردم سريلانكا را به نمايش بگذارم و آن را درج كنم.
امسال، يكى از قصههاى من درباره تلاشهاى يك مادرِ سريلانكايى براى نجات جان خانوادهاش در جنگهاى داخلى، در گلچينى از بهترين قصههاى كوتاه امريكايى به چاپ رسيد.
اگر آن طور كه «موريل روكىسر» مىگويد و شما تأييد مىكنيد، «آفرينندگى»، مبادله ميان دستهاى بخشنده و پذيرنده است، پس سهمِ اين سه شاعر بزرگ زن امريكايى از آفرينندگى چقدر است؟
به اعتقادِ من، ديكنسون، مبادله ميان خود و جهان را عميقا حس كرد و روحا مستفيض (بهرهمند) شد. سكستون و پلات، شايد اين مبادله را چندان كه بايد حس نكردند تا بتوانند از آن فيض ببرند ؛ زيرا جهان و زيبايى آن، كريم و بخشنده است و براى محروم نماندن از اين كرامت و سخاوت، بايد حسّاس و هشيار باشيم. براى درك زيبايى و دريافت عشق و محبّتى كه از سوى جهان نثار ما مىشود، بايد آغوشى گشاده و دستى پذيرا داشته باشيم.
ادبيات، كسانى را مىتواند تحت تأثير قرار دهد كه اهل مطالعه باشند ؛ امّا طبيعتا بر كسانى كه مطالعه نمىكنند، اثرى ندارد. در غرب، اكثر مردم (بخصوص طبقه كارگر و متوسط)، كتاب نمىخوانند و در عوض، تلويزيون تماشا مىكنند. اگر تماشاگرِ تلويزيون، در مورد برنامهها سختْگزين و متوقّع باشد، در آن صورت، تلويزيون مىتواند جنبه آموزشى داشته باشند ؛ امّا بيشتر مردم به تلويزيون معتادند و تماشاى آن برايشان حالت ماده مخدّر دارد. بنابراين بيشتر، برنامههاى سطحى و بىمحتوا را نگاه مىكنند، نه برنامههاى پربار و آموزنده را .
اعتياد به تماشاى تلويزيون، راهى براى فراموش كردن است. مردم با نشستن جلوى تلويزيون و سرگرم كردن خود، از مواجه شدن با افكار دلهرهآورى كه به مغز آنها هجوم مىآورد، فرار مىكنند. يكى از آزاردهندهترينِ اين افكار، نابود شدن تدريجى محيط زيست است.
افراط در تماشاى تلويزيون، يكى از عواملِ مخرّب در كشور من است. بچهها (و حتى بزرگترها) از طريق آگهيهاى تلويزيون، مدام به خريدن چيزهايى وسوسه مىشوند كه نيازى به آنها ندارند. به اين ترتيب، تلويزيون، دائما بر نيازهاى جامعه مصرف كننده، دامن مىزند و مصرفِ مفرط، اثرات بسيار زيانبارى بر محيط زيست ما (جنگلها، درياها، و...) و بر كيفيّت هوايى كه تنفّس مىكنيم مىگذارد.
تلويزيون، تا وقتى كه به مَثابه ماده مخدّر عمل مىكند، بسيارى از مردم را در خطراتى جدى مثل خطر نابودىِ محيط زيست (كه غربيها به شدت در آن دخيل و مهثرند)، غافل نگه مىدارد و از آنها سلب مسئوليت مىكند.
امريكاييها بيشتر از هر ملّت ديگرى، از منابع كره زمين استفاده مىكنند و مدارك معتبر بسيارى در دست است كه نشان مىدهد آنها بيشتر از هر كس ديگرى بايد احساس مسئوليت كنند و با اينهمه در تظاهر به غفلت، بسيارى از امريكاييها در وضعيتِ انكار و حاشا به سر مىبرند. آنها مىخواهند همچنان به زندگى راحت و پُرتجمّل خود ـ كه روز به روز به بهاىِ سنگينترى به دست مىآيد ـ ادامه دهند، بىاعتنا به تاوان سنگينى كه خود و ديگران بايد بپردازند. در اين مسامحه، عوامل متعددى دخيلاند كه تلويزيون، يكى از مهمترين آنهاست.
در چنين جامعهاى براى ادبيات، راه يافتن به ميان مردم و رخنه كردن در افكار و اميالشان دشوار است. تنها عدهاى اندك از افراد تحصيلكرده، تحت تأثير ادبيات قرار مىگيرند. بسيار كنجكاوم بدانم در كشور شما (ايران) وضع چگونه است؟
من اين سياست را تأييد نمىكنم و بسيارى از امريكاييها هم قلبا با آن مخالفاند. چنين سياستى نوع جديدى از «استثمار» است. در اين مورد، مطلقا به امريكايى بودنم افتخار نمىكنم. در كشور من، مطالب خوب و با ارزش بسيارى درباره سياستهاى خارجى امريكايى تأليف شده كه نادرست بودن خطمشى سركوبگرانه زور و تهديد را با استدلال، ثابت مىكنند ؛ امّا اكثر سياستمداران امريكايى هرگز اين كتابها را نمىخوانند.
سياستمدارانى كه از چنين سياستهاى ددمنشانهاى حمايت مىكنند، همچنان در انتخابات، برنده مىشوند ؛ زيرا اكثر مردم يا اصلاً در انتخابات شركت نمىكنند (در بسيارى از موارد، تعداد آراى ريختهشده به صندوق، فقط سى درصدِ تعدادِ رأى دهندگانِ قانونى است) يا اگر هم در انتخابات شركت مىكنند، فاقد آگاهيهاى لازم و كافىاند.
سطح عمومى آموزش در يك جامعه، بسيار مهم است. در امريكا، اين سطح، چندان بالا نيست. در مدارس عمومى (از كلاس اول ابتدايى تا ديپلم)، تأكيد بسيارى بر علوم و رياضيات مىشود و در بسيارى از مدارس، دروس هنر (مثل موسيقى) تدريس نمىشوند. در فرهنگ امريكايى، ادبيات و علوم انسانى در اولويت قرار نمىگيرند مگر در ميان طبقات بالاى اجتماع يا گاه در ميان بعضى از افراد طبقه متوسّط. اكثريت امريكاييها توسط تلويزيون «آموزش» مىبينند.
بسيارى از سياستمداران امريكايى داراى معلومات وسيعى در موضوعات اقتصادى و علمى هستند، امّا ادبيات را (كه مىتواند خصايص انسانى را در آنها تقويت كند) نمىخوانند. البته در ميان آنها استثنائاتى هست ؛ امّا چنين سياستمدارانى در زمانه دشوارى زندگى مىكنند. آنها بايد با موج سرسختِ طرز تفكّرى به ستيزه برخيزند كه امريكا را بزرگترين قدرت جهان و صاحب بىچون و چراى زر و زور مىداند.
اينجا، يكى از سرمايههاى بزرگ دولت، صَرف توليد تسليحات مىشود. توليد تسليحات به معناى توليد مشاغل گوناگون و كسب پول فراوان براى رونق بخشيدن به بازار و تقويت جامعه مصرف كننده است. بنابراين، دولتِ امريكا در حفظ موقعيت خود به عنوان ژاندارم جهان، كاملاً ذىنفع است. حفظ اين موقعيت، اقتصاد ما را زنده و شكوفا نگه مىدارد. اگر خودمان را متقاعد كنيم كه ما حافظ و ميانجىِ صلح در جهانيم، و برقرار كننده نظم و نيز حامىِ آزادى در سراسر دنيا، اين، بهترين راه مُحق جلوه دادن توليد انبوه تسليحاتمان است.
ما هنوز در كشورمان قوانين مبارزات سياسى را اصلاح نكردهايم. آنها كه در انتخابات برنده مىشوند، صدها هزار دلار خرج تبليغات مىكنند. آنها ذهن امريكاييها را با آگهيهاى گوناگون، بمباران مىكنند، درست به شيوه تلويزيون. تا زمانى كه هزينههاى تبليغاتىِ انتخابات، قانونا محدود نشود، سياستهاى ما تغيير نخواهد كرد.
در واقع، نظم نوين جهانى از نظر آنها يعنى استثمار كشورهاى فقير توسط كشورهاى ثروتمند. امريكا تنها قدرت استثمار كننده نيست ؛ امّا بسيارى از كمپانيهايى كه از كشورهاى جهان سوم بهرهكشى مىكنند، در امريكا مستقرند.
امريكا درباره آزادى و عدالت و برابرى، داد سخن مىدهد، امّا در حقيقت، دولت امريكا، هيچ ارزشى براى اين كلمات، قائل نيست. دولت امريكا پاسدار خشونت است. ما كشورى خشن هستيم، اگرچه سياستمداران، خوش ندارند به چنين حقيقتى اعتراف كنند. البته ناگفته نماند كه بيشتر امريكاييها خشن نيستند. اين دولت امريكاست كه مروّج «خشونت» است.
من شخصا ترجيح مىدهم صبحها بنويسم؛ زمانى كه همه جا آرام است و تازه از خواب و خيال بيدار شدهام. من براى احساس كار و خلاّقيت، نيازمند نور خورشيدم. انرژى نوشتن در من، مستقيما بر اثر تابش آفتاب به وجود مىآيد ؛ لحظهاى كه جهان با بخشيدن نور و گرمايش به من، موهبت نوشتن را ارزانى من مىدارد.
صبحها، تمرينِ مِديتِيشنِ (ذهنورزى) بودايى را هم انجام مىدهم. اين، حالتى است كمابيش شبيه تمركزى كه ضمن نوشتن، تجربه مىكنم. وقتى مىنويسم احساس مىكنم غرق تفكّرم ؛ كاملاً متمركز و معطوفِ افكار و رهياهايم ؛ امّا اين حالت، هميشه منجر به نوشتن نمىشود. تنها در صورتى تمركز و تفكّرِ من امكان نوشتن را برايم ميسّر مىكند كه خود را پذيراى جهان مىبينم. من به اين حقيقت، آگاهم كه به تنهايى نمىنويسم، بلكه جهان، با تفويض خود به من، مرا در يافتنِ كلمات، يارى مىدهد.
اميدوارم در كمال آرامش بميرم. اخيرا شخص طالعبينى، پيشبينى كرد كه من در آرامش كامل مىميرم ؛ در خواب يا در حالت مديتيشن. اميدوارم اين احساس را داشته باشم كه زندگىام را سرشار از محبّت سپرى كردهام و بزرگوار و بخشنده بودهام، نه تنها نسبت به انسانها بلكه در رابطه با همه موجودات زنده.
اين فكر كه انسانها به شيوهاى مخرّب، روى كره زمين زندگى مىكنند، هميشه دغدغه خاطر اصلى من بوده و به شدت نگرانم كرده است. اميدوارم چنان زندگى كنم كه كمترين لطمهاى از سوى من به اين خاك معصوم و مقدّس، وارد نيايد!
1 . لانگ فِلو، شاعر امريكايى (1807 ـ 1882).
2 . يكى از اين سرودهها با عنوان «نيلوفر آبىِ بودا» در حديث زندگى 9، بهمن و اسفند 81 ، ص 59 به چاپ رسيده است. (ويراستار)
3 . ر.ك به: مقاله «آفرينندگى: مبادله ميان دست بخشنده و دست پذيرنده»، حديث زندگى 9، ص 24 (ويراستار) .
4 . همانجا.
5 . Emily Dickinson (1830 ـ 1886). اين شاعره امريكايى در زمانِ حياتش، ناشناخته بود. پس از مرگ او، چمدانى در اتاقش يافتند كه حدود 1775 قطعه شعر را در خود نگهدارى مىكرد كه هر قطعهاش، به اعتقاد اكثر منتقدان، شاهكارى محسوب مىشد و مىشود.
6 . Sylvia plath (1932 ـ 1963). بزرگترين شاعره امريكايى پس از «اميلى ديكنسون» كه در سى و يك سالگى، با داشتن دو فرزند يك ساله و سه ساله خودكشى كرد.