مجلات >حديث زندگى>شماره 12

من‏براى‏كاروخلاقيت،نيازمندنورخورشيدم

گفتگو: فريده حسن‏زاده(مصطفوى)

مِريلين كريسِل كيست؟

مِريلين كريسِل (Marilyn Krysl)، شاعر و نويسنده امريكايى، مديرِ بخش خلاقيّت ادبى در دانشگاه كُلورادوى امريكا و سردبيرِ نشريه ادبى معتبر «Many Mountains Moring» است. وى تا امروز، هفت كتابِ شعر منتشر كرده است كه آخرينِ آنها «با عاشقان در جنگزار» نام دارد و دربرگيرنده اشعارى است درباره جنگ در سريلانكا و مشاهدات عينى او طى اقامتش در سريلانكا به عنوان يكى از نيروهاى داوطلب گروه بين‏المللى صلح (PBI).

كريسل، مدتى نيز به عنوان پرستار داوطلب در آسايشگاه محتضران و مستمندانِ «كاليقاتِ» كَلكَته (وابسته به انجمن خيريه مادر تِرِزا) خدمت كرده است. در جمهورى خلق چين نيز سالها به تدريس اشتغال داشته است. وى اولين شاعرى است كه از سوى مركز مراقبتهاى انسانى با عنوان «رزيدنتِ هُنرى»، استخدام شده است تا با سرودن شعر و نوشتن قصّه درباره روابط بيماران و پرستاران، قداست و ظرافتِ حرفه پرستارى را به صورتى غبارروبى شده و جلا يافته در معرضِ تماشاى جامعه پيشرفته امروز بگذارد؛ جامعه‏اى كه «دوا و درمان» را تنها در نوآوريهاى فنّى و افزودن بر مهارتهاى تخصصى مى‏جويد.

مريلين كريسل، جوايز معتبر متعددى را به خاطر اشعار و قصه‏هاى خود دريافت كرده است كه تعدادى از آنها عبارت‏اند از: جايزه Negative Capability(1994)، جايزه Spoon River Poetry Review(1995) و جايزه ويژه National Endowment(در سالهاى 2000 و 2003).

*

خود را در كدام نقش، حقيقى‏تر و مهثرتر احساس مى‏كنيد؟ استاد دانشگاه، شاعر، نويسنده يا پرستار داوطلب؟

به عنوان پرستارِ داوطلب، من فقط مدت يك ماه در آسايشگاه معلولان و محتضرانِ مادر ترزا در كلكته كار كردم ؛ امّا موقع انجام دادن اين كار، خود را همان‏قدر حقيقى و مهثر يافتم كه در هر يك از نقشهاى ديگرم. وقتى ما كارى را با عشق و اعتقاد انجام مى‏دهيم و خود را به طور كامل، وقف همه لحظه‏هاى آن مى‏كنيم، ديگر، نوع كار تفاوتى ندارد ؛ آنجا ديگر ما خودمان هستيم، خودِ حقيقى‏مان.

وقتى من به عنوان پرستار كار مى‏كردم، مستقيما مراقبت و مواظبت از بيماران را به عهده داشتم ؛ اما پرداختن به آموزگارى و نويسندگى نيز راههاى ديگرى براى توجّه و رسيدگى به ديگران است. نوشتن، موهبتى است كه توسط جهانِ پيرامونم به من ارزانى شده است و اگر نوشته‏هاى من بتوانند با ديگران ارتباط برقرار كنند، پس توانسته‏ام پرستارانه از كسانى كه آنها را مى‏خوانند و بهره روحى مى‏برند، مراقبت و مواظبت كنم.

چه عواملى در شاعر شدن شما دخيل بوده‏اند؟

پدر بزرگ و مادر بزرگ مادرىِ من از اعضاى كليساى پرسبيترى (مسيحى پروتستان) بودند. در كودكى (سالهاى پيش از دبستان)، بيشترِ روزهاى من در كنار آنها مى‏گذشت و آنها ساعتهاى بسيارى، كتاب مقدّس را با صداى بلند مى‏خواندند. كتاب مقدّس، سرشار از شعر است و من همچنان كه به ضرباهنگ با شكوه آنْ كلمات، گوش مى‏كردم، شيفته طنينِ آهنگين آنها مى‏شدم. اگر چه معناى كلماتى را كه مى‏شنيدم، نمى‏فهميدم؛ امّا از مادربزرگم مى‏خواستم بيشتر و بيشتر برايم بخواند. عشقم را به شعر، مديون اين كتاب هستم ؛ و نيز نويسنده شدنم را. بعدها، مادربزرگم اشعارى از «هنرى وادزْورت لانگ فلو»(1) (Henry Wadsworth long fellow)را نيز برايم خواند. من بخصوص شعرِ «ترانه هاياواتا» را دوست مى‏داشتم. مدام مى‏خواستم برايم شعر بخوانند. سيرى‏ناپذير بودم. به كتاب‏خوانى حرفه‏اى تبديل شدم. در دبيرستان، به خاطر شعرهايى كه مى‏سرودم، برنده بورس تحصيلى دانشگاهى شدم.

آيا شما به تقسيم‏بندىِ شعر به شعر زنانه و شعر مردانه معتقديد؟

آثارى هستند كه جنسيت آنها قابل تشخيص است ، امّا در مواردى بسيار كلّى. آثار بسيارى نيز وجود دارند كه به آسانى، تن به هر نوع طبقه‏بندى نمى‏دهند. من عميقا معتقدم كه ما بايد تلاش صادقانه هر نويسنده‏اى را براى نوشتن درباره شخصيتها و موضوعهايى فراتر از جنسيت و ملّيت، محترم بداريم.

تخيّلات، به هيچ وجه نبايد سانسور شوند. پر و بال دادن به تخيّلات، ما را قادر مى‏سازد تا درباره مردمى متفاوت از خود بنويسيم. من معتقدم مردها مى‏توانند درباره زنها بنويسند و زنها درباره مردها. همچنين معتقدم قفقازيها مى‏توانند درباره افريقاييها بنويسند و آسياييها درباره امريكاييهاى لاتين، و الى آخر.

البته اگر ما درباره كسانى مى‏نويسيم كه بسيار متفاوت از ما هستند، بايد بدانيم درباره چه صحبت مى‏كنيم. بايد درباره آنها به حدّ كافى تحقيق و مطالعه كنيم، چندان كه ناگزير از خيالبافى نشويم و با استناد به واقعيت، بنويسيم.

اين، وظيفه نويسنده است كه تحقيق و تجربه را با تخيّل، درهم‏آميزد و به اين شيوه، زندگى ديگران را تجسّم بخشد. اين، كارى است كه همه ما بايد در زندگى انجام دهيم. با در نظر گرفتن زندگىِ ديگران، توانِ همدلى و همدردى را با كسانى كه در وهله اول، «ديگران» به نظر مى‏رسند، افزايش دهيم.

ايزادور دانكن (Isador Duncan) در شرح حال خود مى‏گويد: «آيا به راستى امكان هنرمند شدن براى زن وجود دارد؟ من ترديد دارم ؛ زيرا هنر كارى است  بس دشوار و شاق كه مستبدانه، همه چيز را وقف خود مى‏خواهد، در حالى كه زن به اقتضاى قلب عاشقش، همه چيز خود را فداى زندگى مى‏كند...».

آيا شما هرگز مجبور شده‏ايد به خاطر فعاليتهاى ادبى‏تان، نقطه پايان تراژيكى بر روابطِ عاطفى خود بگذاريد؟

پرداختن به ادبيات، لطمه خود را به زندگى من زده است. در واقع، من با غفلت از دخترم، خود را وقف ادبيات كردم. اگرچه دخترم ديگر بزرگ شده و ما مسئله را بين خود حل كرده‏ايم، با اين همه من هنوز بابتِ سالهايى كه از او غافل ماندم، رنج مى‏برم.

بعد از سالها مجرّد ماندن، سرانجام، در حال نوشتن يك رُمان هستم. گمان نمى‏كنم اگر دوباره ازدواج مى‏كردم، مى‏توانستم اين كار بزرگ را به فرجام برسانم ؛ برايم بسيار دشوار و شايد محال مى‏نمود.

وقتى دخترم به بيست سالگى رسيد، ما تصميم گرفتيم جداگانه برداشت خودمان را از داستانمان بنويسيم: «چه شد كه من از او غافل ماندم؟». ما هر كدام، برداشت خودمان را نوشتيم و سپس آن را با صداى بلند، براى يكديگر خوانديم. آن گاه هر دو با هم قصه‏ها را سوزانديم. از آن پس با يكديگر صاف شديم. مراسم تطهيركننده‏اى كه اجرا كرديم، زخمهاى ما را التيام بخشيد.

كار داوطلبانه شما در بيمارستان كاليقاتِ كلكته براى كمك به مستمندان و محتضران، چه تأثيرى بر شعر شما گذاشت؟ اگر چنين تجربه‏اى در زندگى كسب نمى‏كرديد، چه چيزى را به عنوان يك شاعر، از دست مى‏داديد؟

اثر آن، عمق بخشيدن به كار من، و عمق و اعتبار بخشيدن به پيوند ميان من و زبانِ احساس بود و اين زبان، زبانِ دل است، نه زبانِ علم يا سياست يا روزنامه‏ها ؛ زبانى است با قواعد خاص خود و همسنگ با زبانهاى ديگر.

من به شدت تحت تأثير زنى قرار گرفتم كه در بيمارستان كاليقات، پرستارى از او را به عهده داشتم و محصول آن تجربه، سروده‏هاى بسيارى بود كه در كتابِ شعرم (با عاشقان در جنگزار) آورده‏ام.(2)

امّا رفتن من به كاليقات و تن دادن به وظايف پرستارى، به نيّت انجام دادن «كار خير» نبود ؛ به قصد گردآورىِ «سوژه» براى نوشتن نيز نبود. نه! من دليلى كاملاً شخصى داشتم: احتياجِ مبرم به كسبِ تجربه جديد. لازم بود خود را وسعت بخشم و رشد كنم. من آگاهانه و داوطلبانه رفتم ؛ زيرا ماندن در دانشگاه و خو گرفتن به محيط را به صلاح خود نمى‏دانستم. در ضمن، پاداشِ خود را از چنين تلاشى، با افزودن بر تواناييهاى روحىِ خود و غنى كردن عواطفم گرفتم.

شما شباهتهاى آشكارى ميان «شاعران» و «پرستاران» كشف كرده‏ايد. در يكى از مقاله‏هاى خود مى‏نويسيد: «پرستاران در برخى از سمبليك (نمادين)ترين موقعيتهاى زندگى (مثل تولد و مرگ) حضور دارند ؛ در لحظه‏هاى تجربه درد و درماندگى، فقدانِ جبران‏ناپذير عزيزان، بهبود يافتن و برخوردارى از موهبت تندرستى. چنين موقعيتهايى، موضوعات نمادين شعر نيز محسوب مى‏شوند».(3)

به عقيده شما، راه شاعران و پرستاران، كجا از يكديگر جدا مى‏شود؟

شاعر و پرستار، هر دو، به زبانِ «احساس» سخن مى‏گويند. مشغله ذهنى هر دو، «تن» و «روان» است. هنرمندى كه به غايتْ خلاّق است، مى‏تواند پرستارِ بسيارْ بسيارْ قابلى باشد ؛ امّا عكس قضيه، لزوما صادق نيست. پرستارى كه به غايتْ ماهر است، چه بسا توانايى سرودن را نداشته باشد . اين، بستگى دارد به ميزان تواناييهاى ذهنى آن فرد.

شما بر اين باوريد كه: «زندگى، حق است نه عطيه. من موجودى فناپذيرم و زندگى من، وابسته به لطف و كرمِ ديگران است».(4) من، حرفِ گوته را به ياد مى‏آورم: «انسان بايد به جاودانگى، ايمان داشته باشد ؛ زيرا در طبيعت او چنين حقّى نهفته است».

 شما خود چگونه اين حرف را تعبير مى‏كنيد؟

شايد روح، فناناپذير باشد. من اين را باور دارم ؛ امّا تن، تباهى مى‏پذيرد.

چه چيزى شما را واداشت كه به سريلانكا برويد و درباره جنگ بنويسيد؟ آيا شما اعتقاد داريد نويسنده بايد به عنوان شاهد، دست به قلم ببرد، نه به عنوان ناظر؟

نويسنده در موقعيتهاى گوناگون مى‏تواند هم شاهد و هم ناظر باشد. من براى كار در يك سازمان حقوق بشر، به نام گروه بين‏المللى صلح (PBI)، كه مخالف عمليات نظامى و خشونت‏آميز است، به سريلانكا رفتم. افراد داوطلبى كه براى اين سازمان كار مى‏كنند، حمايت از كسانى را كه در معرض كشتار توسط جوخه‏هاى مرگ‏اند به عهده دارند. مركز اصلى اين سازمان، در انگلستان است ؛ امّا نيروهاى داوطلب آن به كشورهاى گوناگون تعلق دارند. اين سازمان، تنها به كشورهايى نيرو مى‏فرستد كه مردمانش نيازمند حمايت باشند.

در گواتمالا يكى از افرادى كه توسطِ «PBI» حمايت شد، ريگوبرتا منچو (Rigoberta Menchu)بود كه بعدها جايزه صلح نوبل را برد. اگر «PBI» براى او فعاليت نكرده بود، احتمالاً او سالها پيش، به قتل مى‏رسيد.

كانون وكلاى سريلانكا از «PBI» خواست تا در آنجا حضور يابد ؛ زيرا وكلايى كه با استناد به قوانين، در دفاع از حقوق بشرىِ موكلين خود مى‏كوشيدند، همراه متهمان، به قتل مى‏رسيدند. در سال 1989م، شش وكيل به قتل رسيدند. بنابراين آنها از «PBI» تقاضاى كمك كردند.

من در سال 1992م ، براى «PBI» كار مى‏كردم. به اين علت، عازم سريلانكا شدم. زبان رسمى آن كشور، انگليسى است (اگر اسپانيايى مى‏دانستم، ممكن بود به گواتمالا يا السالوادور يا كلمبيا اعزام شوم).

ما در اصل، محافظان غير مسلّح بوديم. طىّ دوران اقامتم در سريلانكا، درباره جنگ داخلى و تاريخچه‏اش بسيار آموختم و شجاعت مردم و پايدارى‏شان، به راستى حيرت‏انگيز و افسانه‏اى بود.

نويسندگان، همواره ناظرند ؛ امّا گاهى شانسِ شهادت دادن نيز مى‏يابند. من به عنوان يك شاهد، دست به قلم بردم تا بلكه بتوانم گوشه كوچكى از شجاعت خارق‏العاده و رنج و درد عظيمِ مردم سريلانكا را به نمايش بگذارم و آن را درج كنم.

امسال، يكى از قصه‏هاى من درباره تلاشهاى يك مادرِ سريلانكايى براى نجات جان خانواده‏اش در جنگهاى داخلى، در گلچينى از بهترين قصه‏هاى كوتاه امريكايى به چاپ رسيد.

شما شاعرى هستيد كه شعر را از ورطه تنهايى، نوميدى و انزوا نجات داده‏ايد و به آن، اعتماد به نفس بخشيده‏ايد ؛ طورى كه اشعار شما مى‏توانند كلمات مورد نيازشان را شخصا تهيه كنند، آن هم با حضورى عاشقانه در صحنه‏هاى جنگ، قحطى، گرسنگى و فقر. برايم جالب است بدانم كه نظرتان (به عنوان يك شاعر) راجع به شاعره‏هاى امريكايى مثل «اميلى ديكنسون»(5) كه در انزواىِ مطلق مُرد، يا «آن سكستون» كه از فرطِ نااميدى، خودكشى كرد و يا «سيلويا پلات»(6) كه براى رهايى از تنهايىِ جنون‏آميز، آسايش مرگ را انتخاب كرد چيست!

اگر آن طور كه «موريل روكى‏سر» مى‏گويد و شما تأييد مى‏كنيد، «آفرينندگى»، مبادله ميان دستهاى بخشنده و پذيرنده است، پس سهمِ اين سه شاعر بزرگ زن امريكايى از آفرينندگى چقدر است؟

به اعتقادِ من، ديكنسون، مبادله ميان خود و جهان را عميقا حس كرد و روحا مستفيض (بهره‏مند) شد. سكستون و پلات، شايد اين مبادله را چندان كه بايد حس نكردند تا بتوانند از آن فيض ببرند ؛ زيرا جهان و زيبايى آن، كريم و بخشنده است و براى محروم نماندن از اين كرامت و سخاوت، بايد حسّاس و هشيار باشيم. براى درك زيبايى و دريافت عشق و محبّتى كه از سوى جهان نثار ما مى‏شود، بايد آغوشى گشاده و دستى پذيرا داشته باشيم.

شما در شعرِ (Famine Relief)، «ونوس (الهه زيبايى و عشق و تندرستى در يونان باستان)» را با «كالى (خداى قحطى و تباهى در مذهب هندو)»، به عنوان مظاهر شرق و غرب در مقابل يكديگر قرار مى‏دهيد و مى‏نويسيد:

«سير كردنِ ديگرى،

سير كردنِ خود است ؛

هر دوىِ ما

يكديگر را سرشار مى‏كنيم از اين يقينِ زيبا كه

درونِ ما و پيرامون ما

محبّت، چندان بى‏كران است

كه تنهايىِ ما را محال مى‏گرداند...».

امّا تنهايى بى‏كرانِ بسيارى از كشورهاى جنگ‏زده و قحطى‏زده جهان سوم، نشان مى‏دهد كه زيبايى بى‏كران افكار و آرزوهاى شما در قفس شعر، زندانى مى‏ماند و امكانِ تحققّ يافتن نمى‏يابد. به نظر شما چه بايد كرد تا ادبيات در دنياى امروز، به نيرويى واقعى بدل شود؟

ادبيات، كسانى را مى‏تواند تحت تأثير قرار دهد كه اهل مطالعه باشند ؛ امّا طبيعتا بر كسانى كه مطالعه نمى‏كنند، اثرى ندارد. در غرب، اكثر مردم (بخصوص طبقه كارگر و متوسط)، كتاب نمى‏خوانند و در عوض، تلويزيون تماشا مى‏كنند. اگر تماشاگرِ تلويزيون، در مورد برنامه‏ها سختْ‏گزين و متوقّع باشد، در آن صورت، تلويزيون مى‏تواند جنبه آموزشى داشته باشند ؛ امّا بيشتر مردم به تلويزيون معتادند و تماشاى آن برايشان حالت ماده مخدّر دارد. بنابراين بيشتر، برنامه‏هاى سطحى و بى‏محتوا را نگاه مى‏كنند، نه برنامه‏هاى پربار و آموزنده را .

اعتياد به تماشاى تلويزيون، راهى براى فراموش كردن است. مردم با نشستن جلوى تلويزيون و سرگرم كردن خود، از مواجه شدن با افكار دلهره‏آورى كه به مغز آنها هجوم مى‏آورد، فرار مى‏كنند. يكى از آزاردهنده‏ترينِ اين افكار، نابود شدن تدريجى محيط زيست است.

افراط در تماشاى تلويزيون، يكى از عواملِ مخرّب در كشور من است. بچه‏ها (و حتى بزرگ‏ترها) از طريق آگهيهاى تلويزيون، مدام به خريدن چيزهايى وسوسه مى‏شوند كه نيازى به آنها ندارند. به اين ترتيب، تلويزيون، دائما بر نيازهاى جامعه مصرف كننده، دامن مى‏زند و مصرفِ مفرط، اثرات بسيار زيانبارى بر محيط زيست ما (جنگلها، درياها، و...) و بر كيفيّت هوايى كه تنفّس مى‏كنيم مى‏گذارد.

تلويزيون، تا وقتى كه به مَثابه ماده مخدّر عمل مى‏كند، بسيارى از مردم را در خطراتى جدى مثل خطر نابودىِ محيط زيست (كه غربيها به شدت در آن دخيل و مهثرند)، غافل نگه مى‏دارد و از آنها سلب مسئوليت مى‏كند.

امريكاييها بيشتر از هر ملّت ديگرى، از منابع كره زمين استفاده مى‏كنند و مدارك معتبر بسيارى در دست است كه نشان مى‏دهد آنها بيشتر از هر كس ديگرى بايد احساس مسئوليت كنند و با اين‏همه در تظاهر به غفلت، بسيارى از امريكاييها در وضعيتِ انكار و حاشا به سر مى‏برند. آنها مى‏خواهند همچنان به زندگى راحت و پُرتجمّل خود ـ كه روز به روز به بهاىِ سنگين‏ترى به دست مى‏آيد ـ ادامه دهند، بى‏اعتنا به تاوان سنگينى كه خود و ديگران بايد بپردازند. در اين مسامحه، عوامل متعددى دخيل‏اند كه تلويزيون، يكى از مهم‏ترين آنهاست.

در چنين جامعه‏اى براى ادبيات، راه يافتن به ميان مردم و رخنه كردن در افكار و اميالشان دشوار است. تنها عده‏اى اندك از افراد تحصيل‏كرده، تحت تأثير ادبيات قرار مى‏گيرند. بسيار كنجكاوم بدانم در كشور شما (ايران) وضع چگونه است؟

شايد اين سهال، ادامه همان سهال پيشين باشد: در همه جاى دنيا، ميان هنرمندان و سياستمداران، شكاف، مشاهده مى‏شود و ايده‏آلهاى آنها بسيار متفاوت است ؛ امّا اين شكاف در امريكا روز افزون به نظر مى‏رسد. خود شما به عنوان هنرمندى با درجه بالاى معنويت و انسانيّت، نسبت به سياستهاى زورگويانه دولت امريكا نسبت به كشورهاى جهان سوم، چه احساسى داريد؟

من اين سياست را تأييد نمى‏كنم و بسيارى از امريكاييها هم قلبا با آن مخالف‏اند. چنين سياستى نوع جديدى از «استثمار» است. در اين مورد، مطلقا به امريكايى بودنم افتخار نمى‏كنم. در كشور من، مطالب خوب و با ارزش بسيارى درباره سياستهاى خارجى امريكايى تأليف شده كه نادرست بودن خط‏مشى سركوبگرانه زور و تهديد را با استدلال، ثابت مى‏كنند ؛ امّا اكثر سياستمداران امريكايى هرگز اين كتابها را نمى‏خوانند.

سياستمدارانى كه از چنين سياستهاى ددمنشانه‏اى حمايت مى‏كنند، همچنان در انتخابات، برنده مى‏شوند ؛ زيرا اكثر مردم يا اصلاً در انتخابات شركت نمى‏كنند (در بسيارى از موارد، تعداد آراى ريخته‏شده به صندوق، فقط سى درصدِ تعدادِ رأى دهندگانِ قانونى است) يا اگر هم در انتخابات شركت مى‏كنند، فاقد آگاهيهاى لازم و كافى‏اند.

سطح عمومى آموزش در يك جامعه، بسيار مهم است. در امريكا، اين سطح، چندان بالا نيست. در مدارس عمومى (از كلاس اول ابتدايى تا ديپلم)، تأكيد بسيارى بر علوم و رياضيات مى‏شود و در بسيارى از مدارس، دروس هنر (مثل موسيقى) تدريس نمى‏شوند. در فرهنگ امريكايى، ادبيات و علوم انسانى در اولويت قرار نمى‏گيرند مگر در ميان طبقات بالاى اجتماع يا گاه در ميان بعضى از افراد طبقه متوسّط. اكثريت امريكاييها توسط تلويزيون «آموزش» مى‏بينند.

بسيارى از سياستمداران امريكايى داراى معلومات وسيعى در موضوعات اقتصادى و علمى هستند، امّا ادبيات را (كه مى‏تواند خصايص انسانى را در آنها تقويت كند) نمى‏خوانند. البته در ميان آنها استثنائاتى هست ؛ امّا چنين سياستمدارانى در زمانه دشوارى زندگى مى‏كنند. آنها بايد با موج سرسختِ طرز تفكّرى به ستيزه برخيزند كه امريكا را بزرگ‏ترين قدرت جهان و صاحب بى‏چون و چراى زر و زور مى‏داند.

اينجا، يكى از سرمايه‏هاى بزرگ دولت، صَرف توليد تسليحات مى‏شود. توليد تسليحات به معناى توليد مشاغل گوناگون و كسب پول فراوان براى رونق بخشيدن به بازار و تقويت جامعه مصرف كننده است. بنابراين، دولتِ امريكا در حفظ موقعيت خود به عنوان ژاندارم جهان، كاملاً ذى‏نفع است. حفظ اين موقعيت، اقتصاد ما را زنده و شكوفا نگه مى‏دارد. اگر خودمان را متقاعد كنيم كه ما حافظ و ميانجىِ صلح در جهانيم، و برقرار كننده نظم و نيز حامىِ آزادى در سراسر دنيا، اين، بهترين راه مُحق جلوه دادن توليد انبوه تسليحاتمان است.

ما هنوز در كشورمان قوانين مبارزات سياسى را اصلاح نكرده‏ايم. آنها كه در انتخابات برنده مى‏شوند، صدها هزار دلار خرج تبليغات مى‏كنند. آنها ذهن امريكاييها را با آگهيهاى گوناگون، بمباران مى‏كنند، درست به شيوه تلويزيون. تا زمانى كه هزينه‏هاى تبليغاتىِ انتخابات، قانونا محدود نشود، سياستهاى ما تغيير نخواهد كرد.

در واقع، نظم نوين جهانى از نظر آنها يعنى استثمار كشورهاى فقير توسط كشورهاى ثروتمند. امريكا تنها قدرت استثمار كننده نيست ؛ امّا بسيارى از كمپانيهايى كه از كشورهاى جهان سوم بهره‏كشى مى‏كنند، در امريكا مستقرند.

امريكا درباره آزادى و عدالت و برابرى، داد سخن مى‏دهد، امّا در حقيقت، دولت امريكا، هيچ ارزشى براى اين كلمات، قائل نيست. دولت امريكا پاسدار خشونت است. ما كشورى خشن هستيم، اگرچه سياستمداران، خوش ندارند به چنين حقيقتى اعتراف كنند. البته ناگفته نماند كه بيشتر امريكاييها خشن نيستند. اين دولت امريكاست كه مروّج «خشونت» است.

زمان و مكان در نوشتن شما چه نقشى دارد؟ چه مواقعى مى‏نويسيد؟ و چه روشها و عادتهايى شرايط نوشتن را براى شما مهيّا مى‏كنند؟

من شخصا ترجيح مى‏دهم صبحها بنويسم؛ زمانى كه همه جا آرام است و تازه از خواب و خيال بيدار شده‏ام. من براى احساس كار و خلاّقيت، نيازمند نور خورشيدم. انرژى نوشتن در من، مستقيما بر اثر تابش آفتاب به وجود مى‏آيد ؛ لحظه‏اى كه جهان با بخشيدن نور و گرمايش به من، موهبت نوشتن را ارزانى من مى‏دارد.

صبحها، تمرينِ مِديتِيشنِ (ذهن‏ورزى) بودايى را هم انجام مى‏دهم. اين، حالتى است كمابيش شبيه تمركزى كه ضمن نوشتن، تجربه مى‏كنم. وقتى مى‏نويسم احساس مى‏كنم غرق تفكّرم ؛ كاملاً متمركز و معطوفِ افكار و رهياهايم ؛ امّا اين حالت، هميشه منجر به نوشتن نمى‏شود. تنها در صورتى تمركز و تفكّرِ من امكان نوشتن را برايم ميسّر مى‏كند كه خود را پذيراى جهان مى‏بينم. من به اين حقيقت، آگاهم كه به تنهايى نمى‏نويسم، بلكه جهان، با تفويض خود به من، مرا در يافتنِ كلمات، يارى مى‏دهد.

با آرزوى عمرى دراز توأم با شادى و تندرسى براى شما، آخرين سهالم اين است كه چه تعبيرى از مرگ داريد؟ گوته در حالِ نوشتن، جان سپرد. از نظر شما مرگِ دلخواه در كدام لحظه فرا مى‏رسد؟

اميدوارم در كمال آرامش بميرم. اخيرا شخص طالع‏بينى، پيش‏بينى كرد كه من در آرامش كامل مى‏ميرم ؛ در خواب يا در حالت مديتيشن. اميدوارم اين احساس را داشته باشم كه زندگى‏ام را سرشار از محبّت سپرى كرده‏ام و بزرگوار و بخشنده بوده‏ام، نه تنها نسبت به انسانها بلكه در رابطه با همه موجودات زنده.

اين فكر كه انسانها به شيوه‏اى مخرّب، روى كره زمين زندگى مى‏كنند، هميشه دغدغه خاطر اصلى من بوده و به شدت نگرانم كرده است. اميدوارم چنان زندگى كنم كه كمترين لطمه‏اى از سوى من به اين خاك معصوم و مقدّس، وارد نيايد!



1 . لانگ فِلو، شاعر امريكايى (1807 ـ 1882).

2 . يكى از اين سروده‏ها با عنوان «نيلوفر آبىِ بودا» در حديث زندگى 9، بهمن و اسفند 81 ، ص 59 به چاپ رسيده است. (ويراستار)

3 . ر.ك به: مقاله «آفرينندگى: مبادله ميان دست بخشنده و دست پذيرنده»، حديث زندگى 9، ص 24 (ويراستار) .

4 . همانجا.

5 . Emily Dickinson (1830 ـ 1886). اين شاعره امريكايى در زمانِ حياتش، ناشناخته بود. پس از مرگ او، چمدانى در اتاقش يافتند كه حدود 1775 قطعه شعر را در خود نگهدارى مى‏كرد كه هر قطعه‏اش، به اعتقاد اكثر منتقدان، شاهكارى محسوب مى‏شد و مى‏شود.

6 . Sylvia plath (1932 ـ 1963). بزرگ‏ترين شاعره امريكايى پس از «اميلى ديكنسون» كه در سى و يك سالگى، با داشتن دو فرزند يك ساله و سه ساله خودكشى كرد.