مجلات >حديث زندگى>شماره 12

مناجات و احساس خوشبختى

محمد غلامپور

«شايد امروز يكى از سخت‏ترين روزهاى زندگى‏ام بود ؛ آخه صبح اوّل وقت، مشاجره‏اى بين من و همسرم صورت گرفت كه البته به دعوا منجر شد و آخر سر هم، ايشان قهر كرد و به خانه پدرش رفت. دو سه ساعتى از اين قضيه نگذشته بود كه مطّلع شدم دو تا از چكهايم برگشت خورده ؛ به همين دليل، رفتم تا به هر صورت كه شده، پولى گير بياورم و آنها را پاس كنم، چون آبرو و اعتبارم داشت از بين مى‏رفت.

ظهر به خانه برگشتم تا نهارى بخورم و كمى استراحت كنم. مشغول نهار خوردن بودم كه تلفن زنگ زد. مادرم بود. در اين فكر بودم كه به مادرم بگويم اگر كمى پول دارد به حسابم واريز كند تا بتوانم چكهايم را پاس كنم كه ناگهان مادرم زد زير گريه و گفت كه برادرم در بين راه مشهد ـ تهران تصادف كرده و حالش خيلى وخيم است و الآن هم در «بخش آى سى يو» است و براى معالجه‏اش به پول نياز دارد.

بعداز ظهر كه به محل كارم رفتم، مشكلم را با چند نفر از همكاران صميمى‏ام در ميان گذاشتم تا شايد بتوانند كمكم كنند. آنها هم بسيار ناراحت شدند و مرا دلدارى دادند ؛ اما متأسّفانه از جهت مالى در موقعيتى نبودند كه بتوانند مرا كمك كنند. به نزد مدير شركت رفتم. او هم ابراز همدردى كرد و بهانه‏اى آورد كه: متأسّفانه الآن حسابم خالى است و پولى در دست ندارم.

شب با ناراحتى به خانه برگشتم. همين‏كه وارد خانه شدم تمام غمهاى عالم بر دلم نشست. گفتم: خدايا! امروز ديگر چه روزى بود. همسرم مرا تنها گذاشت و رفت، چكهايم را هم برگشت زدند، برادرم در بيمارستان، در حالت كُما به سر مى‏برد و براى معالجه‏اش نياز به پول دارم. خلاصه، تمام مشكلات، دست به دست هم دادند تا يك دفعه مرا از پا بيندازند. به هر درى كه زدم به رويم بسته شد.

به سراغ كامپيوترم رفتم و به ور رفتن آن مشغول شدم تا شايد كمى از اين ناراحتيها را فراموش كنم ؛ اما فايده‏اى نداشت. در همين فكر بودم كه: «خوب بالاخره فردا چه كنم، نمى‏توانم با دست خالى پيش برادرم بروم، به مادرم چه جوابى بدهم»، به سراغ ضبط صوت رفتم و كليد ضبط را فشار دادم. تصنيفى از محمّد اصفهانى بود. نشستم تا گوش كنم شايد كمى به من آرامش دهد.

چند دقيقه‏اى گذشت. حوصله‏ام سر رفت. ديدم حال گوش دادن به نوار هم ندارم. ضبط را خاموش كردم و به طرف اتاق خواب رفتم. با تمام ناراحتيهايى كه داشتم، به رختخواب رفتم تا بخوابم ؛ اما هرچه سعى كردم، خوابم نبرد كه نبرد. آن‏قدر از اين پهلو به آن پهلو چرخيدم كه ديگر كلافه شده بودم. آمده بودم بخوابم تا از اين ناراحتى فرار كنم ؛ اما بى‏خوابى هم به آنها اضافه شد.

به ساعت نگاه كردم. از نيمه شب گذشته بود. از رختخواب بلند شدم. لباسهايم را پوشيدم و از خانه بيرون زدم. نمى‏دانم چند دقيقه يا چند ساعت طول كشيد ؛ ولى بى‏هدف، توى كوچه پس كوچه‏ها پرسه مى‏زدم.

يك لحظه صداى دلنشينى به گوشم رسيد و مرا به خود آورد. چقدر زيبا زمزمه مى‏كرد: مَولاىَ يا مَولاى! أنتَ المَولى و أنَا الْعَبْد، و هَلْ يَرْحَمُ العَبْدَ إلاّ الْمَوْلى؟(1)

اين صدا آن‏قدر مرا منقلب كرد و در آن تاريكى شب، روى من اثر گذاشت كه بى‏اختيار، بغضم تركيد و اشكهايم جارى شد. سرم را به ديوار كوچه تكيه دادم و...

چند دقيقه‏اى بر همين منوال گذشت و دانه‏هاى اشك بر گونه‏هايم جارى مى‏شد. احساس كردم كُلّى سبك شده‏ام. سرم را كه بالا گرفتم، نگاهم به گنبد طلايىِ غرق در نورِ على بن موسى الرضا(ع) افتاد. با خود گفتم: من كجا و اينجا كجا؟!

اصلاً نمى‏دانم از كوچه پس كوچه‏ها چطور گذشته بودم كه از مقابل حرم امام رضا(ع) سر درآورده بودم.

آن مناجات زيبا، آن قدر دلنشين بود كه مرا از خود، بى‏خود كرده بود و تمامى غم و غصه‏ها را از دلم برداشته بود. ديگر غم و غصه‏اى نداشتم و تمام ناراحتيهايم را فراموش كرده بودم. در عالم ديگرى سير مى‏كردم. ديگر آن سعيد شكست خورده و مأيوسِ چند ساعت قبل نبودم. در دلم روزنه‏اى به اميد، باز شده بود كه اين مشكلات، با توكّل و استمداد از خدا قابل حل است و من بى‏خودى اين همه خود را عذاب و رنج داده بودم.

به راستى، اين احساس پر از اطمينان و اين آرامش از كجا در من ايجاد شده بود؟».

سرشت مشترك

انسان، موجودى است كه هميشه به دنبال خوشبختى است و دوست دارد در هر زمان و مكانى، بانشاط و شاد باشد. هيچ‏گاه از اضطراب و نگرانىِ خاطر، خوشش نمى‏آيد و زمانى احساس سعادتمندى مى‏كند كه آرامش خاطر و اطمينان قلب داشته باشد.

امّا چه كند كه روح آدمى چنين نيست ؛ گاه با نشاط مى‏شود و گاه رنجور، گاه در سلامتى به سر مى‏برد و گاه در بيمارى، گاه صعود مى‏كند و گاه افول . او در اين زمينه‏ها همانند جسم است و نياز به پيشگيرى قبل از ابتلا دارد. براى اينكه آرامش خاطر داشته باشد و رنجور و بيمار نگردد، بايد تكيه‏گاهى داشته باشد. البته نه هر تكيه‏گاهى ؛ تكيه‏گاهى مورد اطمينان و از هر جهت نيز كامل.

عده‏اى «دوست» را به عنوان تكيه‏گاه، انتخاب مى‏كنند و در اين گمان‏اند كه برقرار كردن يك ارتباط صميمانه با دوست، به آنها آرامش مى‏دهد. بعضى با داشتن يك «همسرِ» با محبت مى‏پندارند كه به تكيه‏گاه خوبى تكيه كرده‏اند. عده‏اى ديگر هم تمام تكيه خود را بر جيبى پر از «پول»، ماشينى با مدلِ بالا و... قرار مى‏دهند و گمان مى‏كنند جمع كردن مال و منال دنيا و در خانه‏اى زيبا و بزرگْ زندگى كردن و... به آنها آرامش مى‏دهد. بعضى ديگر به «علم» خود مى‏بالند و فكر مى‏كنند كه علم به تنهايى مى‏تواند آنها را هدايت كرده، به مقصود برساند. بعضى هم به «هوش» و «ذكاوت» و «اراده قوىِ» خود تكيه مى‏كنند، با اين گمان كه با داشتن اين خصوصيات، همه چيز دارند.

البته ناگفته نماند كه دوست خوب داشتن و ارتباط صميمانه با آنها برقرار كردن، بسيار خوب است و در بسيارى از مشكلات، يار و ياور انسان است. همچنين داشتن همسرى با محبت، بسيارى از غم و غصه‏ها را از دوش انسان برمى‏دارد. دارايى نيز در موارد بسيارى به كمك انسان مى‏آيد. همچنين علم در هدايت و راهنمايى انسان در جهت انتخاب راه صحيح در دوراهيهاى زندگى بسيار مفيد است. هوش و ذكاوت و اراده قوى در تحمّل كردن و حل كردن بسيارى از سختيهاى زندگى نقش مهثرى دارند ؛ اما هيچ يك از اين موارد ياد شده و امثال آنها نمى‏توانند تكيه‏گاهى از هر جهت، كامل و بدون عيب و نقص و مورد اطمينان باشند.

در بعضى مواقعِ بحرانى نه دوست مى‏تواند به انسان آرامش دهد، نه همسر، نه ماديات، نه علم، و نه... . در اين چنين مواقع بحرانى است كه انسان به تكيه‏گاه كاملى نياز پيدا مى‏كند تا به او آرامش دهد و جز خداوند مهربان، كسى ديگر نمى‏تواند در اين جايگاه قرار گيرد ؛ همو كه در تمامى مراحل و مشكلاتى كه براى انسان به وجود مى‏آيد، آرامش خاطر مى‏بخشد و وى را از سرگردانى و پريشانى نجات مى‏دهد.

خداوندى كه در هر كجا و در هر حالى مى‏توان با او صحبت كرد، خداوندى كه رازدارترين رازداران است و عيب هيچ كس را بر ديگرى ظاهر نمى‏كند، بلكه عيوب انسان را از ديگران مى‏پوشاند. خداوندى كه حتى ياد او داروى درد تمام دردمندان است. با ياد اوست كه تمامى دلهاى ناآرام و پريشان، آرام مى‏گيرند و با ياد اوست كه انسان، اطمينان قلب پيدا مى‏كند. حضرت على(ع) مى‏فرمايد:

«هرگاه او را بخوانى ندايت را مى‏شنود، و چون با او راز دل گويى راز تو را مى‏داند. پس حاجت خود را با او بگوى، و آنچه در دل دارى نزد او بازگوى ؛ غم و اندوه خود را در پيشگاه او مطرح كن، تا غمهاى تو را برطرف كند و در مشكلات، تو را يارى رساند».(2)

راههاى اُنس با خدا

براى رسيدن به خدا و كسب احساس آرامش، راههاى بسيارى وجود دارند كه فقط به چند مورد از آنها اشاره مى‏شود:

1 . عبادتهاى رسمى (نماز، روزه، حج، و...): يكى از ثمرات اصلى عبادات، اُنس با خداست. البته بايد به يك شرط اصلى توجه داشت كه آن هم توجه قلبى و احساس حضور و دوستى متقابل است. به عنوان نمونه، نمازى انسان را به خدا مى‏رساند و به او آرامش مى‏دهد كه با حضور قلب و باتوجه باشد ؛ يعنى اينكه بداند در هنگام نماز مى‏خواهد با چه كسى صحبت كند و در برابر چه كسى ايستاده و به ركوع مى‏رود يا سر به سجده مى‏گذارد. اين چنين نمازى است كه انسان را سبك مى‏كند و از گناه و پليدى دور مى‏سازد (خود خداوند مى‏فرمايد: نماز، حقيقتا انسان را از زشتى و پليدى دور نگه مى‏دارد»)(3) و بعد به خدا نزديك مى‏شود تا جايى كه خداوند به او آرامش مى‏دهد و غبارى را كه بر قلب او نِشسته و مانع از احساس آرامش است، مى‏شويد:

پيامبر اكرم(ص) در حديثى به اصحاب خويش چنين مى‏فرمايد: «اگر بر در خانه شما نهرى جارى باشد و هر روز، پنج‏بار خودتان را در آن بشوييد، آيا در جسم شما چركى خواهد ماند؟ اصحاب جواب دادند: خير! بعد، پيامبر فرمود: به درستى كه نماز، مانند نهر جارى بر در منازل شماست كه هر كس نماز بخواند گناهانى كه مابين نمازها انجام داده، پوشيده مى‏شود».(4)

2 . مناجات: از ديگر راههاى نزديك شدن و رسيدن به خدا، مناجات (نيايش) و به عبارتى ديگر، دعا كردن و گفتگو با اوست. دعا، كليد عطا و وسيله قُرب به خدا و اصل عبادت و مايه حيات روح و در واقع، روح زندگى است. دعا، ياد دوست در دلْ‏راندن و نام او به زبان آوردن و در خلوت با او جشن گرفتن و در سكوت با او نجوا گفتن و شيرين‏زبانى كردن است. دلِ بى‏دعا بها ندارد و دل بى‏بها را پرتوى نيست. خداوند، خود مى‏فرمايد: «بگو اگر دعاى شما نباشد، پروردگار من شما را چه وزن نهد و به شمار آورد؟!».(5)

امام صادق(ع) فرمود: «به دعا تمسّك جوييد كه با هيچ چيز همانند دعا به خداوند نزديك نمى‏شويد».(6)

دعا و مناجات مى‏تواند در هر جا و هر زمان و به هر زبانى باشد. حتما نبايد انسان با خداوند به زبان عربى صحبت كند؛ به هر زبانى كه با خداوند به مناجات بپردازيم خداوند، گوش مى‏دهد. البته ادعيه و مناجاتهايى كه از معصومان(ع) به ما رسيده، به زبان عربى است، مانند: دعاى كميل، دعاى توسل و... و مناسب است ما هم به همان زبان، آنها را بخوانيم ؛ اما اگر خواستيم با خدايمان خودمانى صحبت كنيم و به زبان عربى هم نتوانستيم حرفهاى دلمان را با خدا بگوييم، با همان زبان مادرى‏اى كه داريم (فارسى باشد يا تركى يا...) مى‏توانيم با خداوند صحبت كنيم.

دعا را هم مى‏توان به صورت گروهى خواند مانند مراسم دعاى كميل، دعاى ندبه و... و هم به صورت فردى، كه در گوشه‏اى خلوت بنشينيم و با خدا به راز و نياز بپردازيم.

شواهد پزشكى هم بر اين مطلب دلالت دارند كه مناجات و نيايش با خداوند، در رفع افسردگى مهثر است، به تحكيم روابط خانوادگى مى‏انجامد، از جرايم و اشتباهات زيادى پيشگيرى مى‏كند و... و حتّى وقتى براى بيماران قلبى بعد از اينكه عمل جراحى روى آنها انجام شده، نوار قرآن گذاشته‏اند، شنيدن صوت قرآن در روند بهبود آنها تأثير بسزايى داشته است. همچنين بررسى شده كه افراد ديندار از جهت بهداشت روانى نسبت به افراد بى‏دين از سلامت بهترى برخوردارند.(7)

همه اينها حاكى از اين است كه ياد خدا انسان را دگرگون مى‏كند و آتش عشق الهى را در دل انسان با ايمان، شعله‏ور مى‏سازد و در برابر حق، تسليم مى‏گرداند و خضوع كامل و اطاعتِ محض از خداوند در تمامى اعضاى بدن او متبلور مى‏گردد.

چنين فردى كه رضايتش در گرو رضايت خداوند است، هيچ‏گاه در برابر مشكلات و گرفتاريها نااميد نمى‏شود و خود را پريشان نمى‏كند. لذا هميشه آرامش خاطر دارد و در نتيجه، احساس خوشبختى مى‏كند.



1 . سرور من! تو مولايى و من بنده، و آيا بنده را جز آنكه مولايش او را ببخشد، راهى هست؟! (مفاتيح الجنان، مناجات اميرالمهمنين).

2 . نهج‏البلاغه، نامه 31 .

3 . سوره عنكبوت، آيه 45 .

4 . وسائل الشيعة، ج 4، ص 12 ؛ التهذيب، ج 2، ص 237 .

5 . برداشتى از: رساله نورٌ على نور، [آية‏اللّه‏] حسن حسن‏زاده آملى، ص 10 .

6 . عدة الداعى، ص 123 .

7 . براى اطلاع بيشتر از جزئيات هر يك از پژوهشها، به تحقيقات ميدانى منتشر شده در كتاب اولين همايش بين‏المللى نقش دين در بهداشت روان (چكيده مقالات) و نيز مقاله «حديث و پژوهشهاى روان‏شناختى» (فصلنامه علوم حديث، ش 24، ص 223 ـ 240) مراجعه شود. (حديث زندگى)