| مجلات >حديث زندگى>شماره 12 |
هميشگى است اگر روزهاى ماتم من
درست مثل خودت شعر بود، همدم من
تمام دلخوشىام در غزل خلاصه شدهست
و روى يك غم كوچك بناست عالم من
شبيه تو به سكوتى سياه معتقدم
هميشگىست عزادارى محرم من
مصيبتى است اگر هيچكس نمىفهمد
چگونه مىگذرد روزى از جهنّم من
جهنّمى كه از اندوه، شعلهور شدهست
جهنّمى كه چنين ريشه كرده در غم من
هميشه در پى يك سرپناه مىگردم
كه برملا نشود روزهاى ماتم من .
مريم سقلاطونى
چندى است دلم گرفته اينجا بىتو
راهى شدهام به سمت فردا بىتو
افسوس كه اين پنجرههاى بسته
هِى مىكِشَدَم سمت تهى، تا بىتو
شبهاى بدون ما هم عادت دارد
با دورى ناگزير تو با، بىتو
صبحى كه مىآيد از تبار شبهاست
بيهوده طلوع كرده اينجا بىتو
من مىروم از شهرِ تو، صبح فردا
بعد از تو چگونه باشم آيا ، بىتو؟
عكسى است ضميمه غزل مىبينى
تصويرِ ز هم گسسته ما بىتو .
محدّثه رضايى
... و داستان غمانگيزى است:
دستى كه داس را برداشت
همان دستى است
كه يك روز
در خوابهاى مزرعه، گندم كاشت.
گروس عبدالملكيان
سكانس اول يك فيلمنامه
هميشه همينطورهاست .
هميشه
هر اتوبوس
حتما يك پيرمرد هم دارد
كه جاى تو بنشيند .
ـ آقا برو جلو! مىخواهيم سوار شويم .
و بعد دوربين، روى دودِ سيگار راننده زوم مىشود
و حالا كات
و سكانس دوم... نترس!
پيرمرد در اينجا نقشى ندارد .
سوار تاكسى مىشوى
احساست را روى در تاكسى مىكوبى
و بعد به سلامت...
و اين بار، دوربين، روى خالكوبى دست راننده زوم مىشود
و فردا
سكانس آخر اين فيلمنامه
[هميشه سكانس آخر اين فيلمنامهها نيست]
و بعد دوربين، روى دستبند اين جناب سروان
و فردا
اصلاً فكر كن اين جزو فيلمنامه نيست!
و دوربين كه نه... بلكه چشمهاى من روى كفن تو زوم مىشود .
مجتبى دارابى