| مجلات >حديث زندگى>شماره 12 |
سيد محسن موسوى
ـ آنها خوشبختاند!
ـ چه كسانى؟
ـ دوستانم را مىگويم. همانها كه زندگى آرام و لذّتبخشى دارند و از زندگى خود خرسندند. شايد آنها را ديدهاى! شايد هم درباره آنها چيزى شنيدهاى، و از موفقيّتهاى پى در پى آنها در صحنه زندگى با خبرى!
ـ مگر چه كردهاند؟ چه مىكنند؟ و چه دارند؟ خلاصه، چه راهى را رفتهاند كه خوشبخت هستند ؛ يعنى از چه نگاهى، چه مكتبى، و چه فرمولى در زندگى بهره گرفتهاند كه خوشبخت شدهاند؟
ـ بايد بپرسم!
ـ از چه كسانى؟
ـ دوستانم را مىگويم. بايد از خود آنها پرسوجو كنم چه كردهاند؟ از چه ابزارى يارى گرفتهاند؟ و چه كسانى به كمك ايشان آمدهاند؟
ـ مىخواهيد با ايشان آشنا شويم؟ مىخواهيد از راز خوشبختى آنها آگاهى يابيم؟
پس بياييد دست در دست هم به سراغ آنها رفته، از راز خوشبختى آنها بپرسيم.
اوّل به سراغ اميرحسين مىرويم. او را مىشناسم. انسان موفّقى است... .
راستى امير! آيا مىتوانى راز موفقيّت و خوشبختى خود را براى ما بگويى؟
امير: با كمال ميل. من دوست دارم ديگران هم از تجربه من استفاده كنند ؛ همانطور كه خودم از تجربه ديگران استفاده كردهام و به خوشبختى رسيدهام. يعنى سعى كردهام از پيروزيها و شكستهاى ديگران درس بگيرم. اگر كسى خوشبخت بود، الگوى او را مورد بررسى قرار دادم و در زندگىام به كار بستم و اگر كسى را شكست خورده ميدان زندگى يافتم، سبب شكست او را جويا شدم و از آن پند گرفته، از پيشامد آن در زندگى خود پرهيز كردم.
هرگاه اخلاق نيكى از كسى ديدم، تلاش كردم خود نيز به آن آراسته شوم و اگر اخلاق بدى از كسى ديدم از آن دورى كردم و حكمت لقمان را به ياد آوردم كه: «ادب از كه آموختى؟ از بىادبان!».(1)
خلاصه بگويم: راز خوشبختى من پندگيرى از ديگران است، به اين معنا كه از تجربهها و گفتهها و كردههاى ديگران بهره گرفتم و به قول امام على(ع): «خوشبخت، كسى است كه از ديگران پند گيرد و به كار بندد».(2)
دانستنِ سبب خوشبختى مسعود هم شنيدنى است. پس به منزل او مىرويم تا... .
مسعود: از كودكى به كتاب علاقهمند بودم و از پدر و مادرم مىخواستم كه برايم كتاب تهيه كنند. پولهاى توجيبىام را جمع مىكردم و كتابهايى كه دوست داشتم مىخريدم. تنهاييهايم را با كتاب، روشنى مىدادم و در جمع بودنهايم را با كتاب، پربارتر مىكردم.
كتاب، مرا با دنيايى آشنا مىكرد كه آن را از پيش نمىشناختم. راه درست فكر كردن، درست سخن گفتن، معاشرت با ديگران، مهارتهاى لازم در زندگى و اخلاق اجتماعى و... را از كتاب آموختم. و باز با راهنمايى كتاب به محضر بزرگان علم و ادب و فرهنگ راه يافتم و از محضر ايشان، درسهاى فراوانى آموختم. دانش، آن چيزى بود كه من از محضر كتاب و دانشمندان ياد گرفتم و آن را در زندگى خود به كار بستم و درّ گرانبهاى خوشبختى را به دست آوردم. در كلمات شيرين امام جعفر صادق(ع) آمده است: «كسى كه عالم نيست سزاوار نيست كه خوشبخت شمرده شود».(3)
بهزاد، يكى ديگر از دوستان خوشبخت من است... .
بهزاد جان! ما به فكر افتادهايم تا از سبب خوشبختى و موفقيت دوستان خوشبخت خود پرسوجو كنيم و اكنون به سراغ شما آمدهايم.
بهزاد: خوشحال مىشوم كه بتوانم كمكى بكنم. خوشبختى، رشته خوبيهاست ؛ رشته خيرى است كه شخصِ خوشبخت به آن چنگ زده، خود را به سوى نجات مىكشاند.(4)
آنچه كه بايد به عنوان رمز و راز موفقيت خود در رسيدن به خوشبختى بيان كنم، در يك كلمه خلاصه مىشود: «اخلاص». حتما تعجّب مىكنيد ؛ ولى راست مىگويم. آيا هيچگاه به كسى عشق ورزيدهايد؟ ميان عاشق و معشوق، راز و رمز بسيار است و چه مىداند آنكه... .
يكى از اين رمزها اين است كه عاشق براى كسب دوستى و رضايت معشوق خود سعى مىكند به گونهاى كار كند و به شكلى زندگى كند كه او دوست دارد ؛ بويژه كارهايى را كه معشوق به او فرمان مىدهد با وسواس بيشترى انجام مىدهد تا آن را بدون عيب و نقص، به پايان برد و در ذهن خود نيز رضايت كسى جز او را نمىپرورد.
من نيز در وادى عشق، عاشق كسى هستم كه فنا نمىپذيرد و مظهر كامل همه خوبيهاست و هرچه خوبى است از اوست. و سعى كردم همه كارهايم را فقط و فقط براى او و براى رضايت او انجام دهم. در نتيجه، همه كارهايم خوب، درست و مورد پسند است و مرا به خوشبختى رهنمون شده است. جمله زيبايى از امام عاشقان را به ياد مىآورم كه فرمود: «خوشبخت كسى است كه در طاعت خدا اخلاص ورزد».(5)
آنچه مرا براى شنيدن راز خوشبختى صالح، بيشتر متمايل مىكند اين است كه گاهى مىبينم او متحمّل زيانهايى مىشود امّا خيلى خرسند است. زيانهايى كه شايد به ظاهر، موجب بدبختى باشد ؛ امّا او با رضايت از آنها خود را بسيار خوشبخت مىداند.
صالح! آيا اين رفتار تو نوعى تناقض نيست؟ و اگر واقعا خوشبخت هستى، راز آن را براى ما بازگو كن.
صالح: بعضيها اينطور فكر مىكنند كه خوشبختى هميشه در شادى و سرور غرق بودن و از تمام امكانات زندگى بهرهمند بودن و در رفاه كامل زندگى كردن است و اينكه هيچ غم و اندوه و بيمارى و مشكلى در زندگى نداشته باشى؛ امّا من خوشبختى را به گونهاى ديگر تعريف مىكنم. كسى خوشبخت است كه در هر حالى و زمانى به آنچه كه وظيفه اوست عمل كند و از آن نتيجهاى كه به دست مىآورد راضى باشد و افسوس نخورد كه اى كاش فلان كار را مىكردم و يا اگر اينگونه و آنگونه مىكردم نتيجه دلخواهم حاصل مىشد.
به نظر من خوشبخت كسى است كه پايبند به حق باشد و هر چيزى را در جاى خود بپذيرد. اگر حقمدارى به زيانِ ظاهرى او هم تمام شد، آن را بپذيرد و اگر نفعى مادّى يا معنوى نيز براى او داشت بدان خرسند باشد. اگر كسى حقمدار باشد و در هر شرايطى حق را بگويد و به حقْ عمل كند، خوشبخت است ؛ خواه ديگران، خوشبختش بدانند يا خير!
حديثى از امام على(ع) نيز عقيده مرا تأييد مىكند كه: «خوشبختى در پايبندى به حق است».(6)
سعيد، آخرين فرد خوشبختى است كه با او به گفتگو نشستهايم و به حق، نام شايستهاى بر او نهادهاند. او به انجام دادن كارهاى مهم و پربهره شهرت دارد و نام او به عنوان يك فرد موفّق و خوشبخت، بر سر زبانهاست.
آقا سعيد! آيا مىتوانى كمى درباره علتهاى خوشبختى خود براى ما صحبت كنى؟
سعيد: اگر چند دقيقه بيشتر طول نمىكشد اشكالى ندارد؟ چون من با خود قرار يك كارى را گذاشتهام كه بايد آن را انجام دهم ؛ وگرنه با خودم بدقولى كردهام. امّا درباره پرسش شما مطلب، خيلى ساده است.
من، هرگاه به انجام دادن كارى ميل پيدا مىكنم، خوب درباره آن، فكر مىكنم و جوانب آن را مىسنجم و سودها و زيانهاى احتمالى آن را مورد بررسى قرار مىدهم و گاهى با بعضى خبرگان آن كار، مشورت مىكنم. سپس تصميم مىگيرم كه آن كار را انجام دهم يا خير.
در اين راه از گوهر دورانديشى نيز غافل نشده، سود و زيان فعلى كار را در نظر نمىگيرم، بلكه به دوردستِ كار نيز توجه دارم.
به يقين، در انجام دادن هر كارى موانعى نيز پيش روى ما قرار مىگيرند كه بايد به گونهاى آنها را برطرف كرد ؛ يا با آنها كنار آمد و يا مبارزه كرد. نبايد دست روى دست گذاشت تا عوامل بيرونى در اراده و تصميمِ همراه با دورانديشى ما، خللى ايجاد كنند.
بله! راز خوشبختى من در كنار هم داشتن «اراده» و «دورانديشى» است كه امام على(ع) در كنار هم آمدن اين دو را موجب كمال خوشبختى دانسته است آنجا كه مىفرمايد: «هرگاه اراده و دورانديشى، قرين هم شوند، خوشبختى كامل مىشود».(7)
1 . كليات سعدى، تصحيح: محمدعلى فروغى، ص 65.
2 . الخصال، ص 621 .
3 . تُحَف العقول، ص 364.
4 . بحارالأنوار، ج 10، ص 184.
5 . غررالحكم و دررالكلم، حديث 1293.
6 . همان، حديث 6489 .
7 . همان، حديث 4067 .