| مجلات >حديث زندگى>شماره 12 |
بانوىِ آفتاب؛ و من، كوچكتر از آنم كه از تو بنويسم . و كوه صبر را براىِ دلِ دردمندت ، به تمثيل بياورم . واضحتر از آنى كه بگويم امتداد تفكرِ حسينى و قمرِ كربلا؛ در چشمها و دل و دستانت ، جارى است . و ادامه حماسه عاشورا را در حنجره بيدار تو ، بايد جُست .
مگر نه اين است ، بانو!
وقتى كتابِ آفرينش را ورق مىزنم ، نه كسى چون توست كه زن باشد و از مردها مردتر؛ دل باشد و از دلها صبورتر؛ جان باشد و از همه جانها (براى برادر و راهِ آسمانىاش) فداتر .
در خاك تفتيده نينوا ، اگر دردها رود بود ، به درياى دلِ تو پيوست . اگر بچهها عطشناك شدند ، دستهاىِ تو سايبانِ غمشان بود . اگر برادرهايت (عباس، جعفر، عثمان و عبداللّه)(1) براى رفتن به ميدان، تنها بودند ، نسيم مهرِ تو به بدرقهشان شتافت ... .
و اگر برادر دلبندت (حسين) خونِ خدا شد ، تو براى روايتگرى اين پيامِ بزرگ ، به انتخاب خدا درآمدى .
مىدانم كه بار جدايى براى تو سخت بود و جانفرسا . برادرها به ملكوت رفتند؛ محمد و عون(2) نيز . دوستان و ياران نيز و سرانجام ، حسين(ع) كه همه دلت بود؛ جانت بود؛ هست و نيستت بود و همه زندگىات . وقتى به بدرقهاش شتافتى ، جدايى از او ، در تو نيز عشقِ رفتن و شهادت آفريد . . . اما! ...
و حكايتِ اين انتخاب الهى ، اين آزمون بزرگ و اين وصيت سبزِ برادر ، چنين بود : زينب! تو بمان ، كه كتابِ كربلا نوشته شود و انقلابِ عاشورا در خطبههاى آتشين تو ، به تعريف درآيد؛ كه آيندگان بخوانند و بدانند كه عشق چيست و هستى ، چرا به نامِ كربلا متبرّك شده است!
به غربت بود؛ به تنهايى؛ به فاصلهاى بسيار دور از خاكِ كربلا ؛ بىحضور همه : حسين ، عباس ، برادران ، رقيه ، عون و محمد ، بچههاى شهيدِ مسلم(3) ، و . . . اما ، در كنار حماسهنامهاى كه از حسين(ع) به تو رسيد ، از روز عاشورا در وجود تو نوشته شد و تو ، به درايت ، روايتش را به همه آدميان رسانيدى و آنگاه . . . چشمهاىِ پُر دردت در شام به خواب نشست .
كربلا مىمُرد اگر زينب نبود . . .
مجيد ملاّ محمّدى
خدا جلال دگر داد اى امير، تو را
كه داد از خُم كوثر مىِ غدير، تو را
امير! دست تو را دست عشق، بالا بُرد
كه اهل كوفه نبينند سر به زير، تو را
جهان به سجده در افتاد و عرشيانِ خداى
به احترام نشاندند بر سرير، تو را
ز جور، خلق پيمبر زپاى مىافتاد
اگر نداشت به هر عرصه دستگير تو را
تو كيستى كه تو را، عرش، خاك راه امّا
به خوابگاه، يكى بافه حصير تو را
تو كيستى كه نمازت دمى شكسته نشد
اگرچه بود به پا، زهرْ خورده تير، تو را
كجايى آه غريبه... كه در شب كوفه
هنوز چشم به راه است هر فقير، تو را
يقين كه تا به ابد پايبند لطف تو شد
چگونه بود مگر رحم بر اسير تو را؟
به روز واقعه شمشير تو چه جوهر داشت
كه سر به تيغ نهادند ناگزير، تو را؟
پناه سلطنت و مُلك عافيت با توست
كه هست در دو جهان مسندى خطير تو را
خدا تو را تنها در بهشت خود مىخواست
كه عيش اهل زمين زود كرد سير، تو را
طلسم دايره وحدت اى جمال ازل!
هزار آينه در چشم مستدير، تو را
يقين كه نظم كواكب ز كار مىافتاد
اگر نداشت مدار فلك، مدير، تو را
بجز تو هيچ دلى در همه جهان نشناخت
كسى كه ديد در آيينه غدير، تو را
خدا در آينه عشق، امتحانت كرد
كه خود نبود به چشم خدا نظير تو را
محمد سعيد ميرزايى
1 . اين چهار برادر ، فرزندان امام على(ع) و همسرش ام البنين(س) بودند ، كه در كربلا به شهادت رسيدند .
2 . فرزندان حضرت زينب(س) كه در كربلا در ركاب امام حسين(ع) به شهادت رسيدند .
3 . ابراهيم و محمد .