محمدعلى سروش
فقط عشق، جرالد جمپالسكى و دايان سرِنسيونه، ترجمه: فريبا مقدم، تهران: حميدا، 1378 .
نگرش تازه به دنيا
وقتى به مشكلاتى كه با آن مواجه هستيم نگاه مىكنيم به نظر مىرسد كه همه چيز سرشار از ترس، غم، دلتنگى و تيرهبختى است. بعضى روزها كه از خواب، بيدار مىشويم، از اتفاقاتى كه ممكن است روى دهد به وحشت مىافتيم. نهتنها وقايع دنياى بيرون، ملالانگيز به نظر مىرسند، بلكه دنياى درونمان نيز از افكار افسرده كننده لبريز است. اين همه را دليل آن مىدانيم كه قربانيان درماندهاى هستيم كه در دنيايى غير منصف، بىرحم و عارى از عشق به سر مىبريم.
اما راه ديگرى هم براى ديدن دنيا وجود دارد. ما مىتوانيم با متحول ساختن نگرش و ادراكمان، آن را پيدا كنيم. نگرش و احساس ما توسط رويدادهايى كه در پيرامونمان اتفاق مىافتد تعيين نمىشوند ؛ بلكه آنچه در درونمان روى مىدهد (يعنى افكار و باورهايمان)، نگرش و احساس ما را تعيين مىكنند.
شايد يكى از بزرگترين موهبتهاى ما، در زندگى، توان انتخاب كردن افكار و باورهايى است كه به ذهن خود راه مىدهيم. ما واقعاً مىتوانيم انتخاب كنيم و از دنيايى كه بر اساس اسارت تحميلى ترس ساخته شده است، رها باشيم.
اگر در برخورد با هر كس، او را به عنوان معلّمى جديد ببينيم كه به ما كمك مىكند تا معناى بخشايش را بياموزيم، شكيبايى بيكران را درك خواهيم كرد. ما مىتوانيم ذهن خود را دوباره تربيت كنيم تا علىرغم همه شرايط و در هر موقعيتى، آشنايى با هر فرد را فرصتى براى رشد شخصيت خود بدانيم.
دنيا، بازتاب افكار ماست
اكثر اوقات، نگرش و احساسمان را نسبت به ساير مردم، چنان در ذهنمان حفظ مىكنيم كه گويى تصوّرات ما حقايقى مطلق و غير قابل انكارند. يكى از آن روزهايى را در نظر آوريد كه در آن، همه چيز، غلط پيش مىرود ؛ همه اطرافيانتان خشمگين و بىحوصله به نظر مىرسند ؛ اما ناگهان چيزى در ذهنتان جرقّه مىزند و شما تشخيص مىدهيد كه آنچه به نظر مىرسد توسط ساير مردم يا وقايع اتفاق افتاده است، در واقع به افكار و احساسات خود شما مربوط بوده است. در آن لحظاتِ كوتاه مىتوانيد احساساتتان را تغيير دهيد و ناگهان در يك لحظه شگفتانگيز به نظر مىرسد كه همه دنياى بيرون، تغيير كرده است.
«ديدن»، كار سادهاى نيست. وقتى به ساير افراد نگاه مىكنيم، در واقع، آنها را از پشت لنزهاى بسيار مىبينيم. هر يك از اين لنزها از تجارب ما رنگ گرفتهاند و آنچه را كه ما مىبينيم، تغيير مىدهند. همه ما در انعكاس دادن مسائل ناتماممان از روابط گذشته (با والدين، خواهر، برادر و...) به روابط فعلىمان تبحّر داريم. خشمگين شدن يا بىحوصلگى ايرادى ندارد ؛ داشتن اين احساسات، قسمتى از هويت انسانى ماست و ما بايد به آن قسمت از وجودمان احترام بگذاريم و انسانيت خود را انكار نكنيم. امّا زمانى كه كشف مىكنيم چگونه بارها و بارها خشم خود را به ديگران انعكاس مىدهيم و آن را متوجه آنها مىكنيم، مىتوانيم مسئوليت افكارمان و انعكاس آنها را بپذيريم و به جاى تلاش بيهوده براى تغيير دادن فرد ديگر، افكارى كه با آنها خودمان را سرزنش مىكنيم، تغيير دهيم. نتيجه اين كار، آرامش ذهن خواهد بود.
از ديده عشق يا ترس
نَفْسِ ما مانند يك جنگجوست ؛ مظنون و منتظرِ يك نبرد جانانه. پيوسته گوش به زنگ است ؛ آماده تهاجم و تدافع. وقتى كسى خشمگين است، مىخواهد احساس كنيم كه اين شخص به ما تهاجم خواهد كرد. اين، عين حقيقت است و نمىتوان هيچ نگرش ديگرى به او داشت. نفس، ما را اين گونه متقاعد مىكند كه تنها كارِ منطقىاى كه مىتوانيم انجام دهيم، «تهاجم متقابل» است.
امّا اگر لحظهاى به خود يادآور شويم كه مىتوانيم به صداى نفس، گوش ندهيم، آنچه روى خواهد داد، شگفتآور است.
ما مىتوانيم نگرش و احساس خود را با تصميم براى ديدن فرد مقابل به عنوان فرد وحشتزدهاى كه از ما يارى و عشق مىطلبد، تغيير دهيم. وقتى اين كار را انجام دهيم، احساس مىكنيم قلب ما از گرماى مهربانى (به جاى سردى خشم) پر مىشود.
دليل اين امر، ساده است. ما مىتوانيم به فردى وحشت زده كمك كنيم و با او مهربان باشيم، اما طبع انسانى ما به ما اجازه نمىدهد نسبت به شخصى كه او را مهاجم مىدانيم، چنين احساساتى داشته باشيم.
آرامش ذهن، تنها هدف
وقتى تنها هدفمان، عشق ورزيدن به كسى - دقيقاً همان گونه كه هست - باشد، آرامش خواهيم داشت ؛ اما اگر هدفمان تغيير دادن آن شخص باشد، فقط دچار تضاد و آشفتگى مىشويم. در واقع، پيام مىدهيم كه: «من به تو عشق خواهم ورزيد به شرطى كه تو تغيير كنى و رفتارت طورى باشد كه نيازهاى مرا برآورده سازى». اين پيام، البتّه مخالف «عشق بىقيد و شرط» است. ما به شخص مقابل مىگوييم كه نمىتوانيم چنانكه هست به او عشق بورزيم ؛ بلكه فقط به شرطى عشق خود را به او مىدهيم كه به نفع ما تغيير كند.
وقتى كه هدف، تغيير دادن فرد مقابل باشد، در واقع به آن شخص، اختيار و اقتدار آن را مىدهيم كه تعيين كند ما از آرامش، برخوردار خواهيم بود يا نه. در واقع، آرامش ما به تغيير يافتن ساير افراد بستگى خواهد داشت آن هم به دلخواه خودمان.
ما احساس و تجربه خود را بر اساس شرايطى كه براى آنها قائل شدهايم به رفتارشان متكى مىكنيم. اگر آنها تغيير نكنند و با قالبهاى ما مطابقت نيابند، خشمگين و نوميد مىشويم و آرامش ذهنمان را در هيچ جا نمىتوانيم پيدا كنيم.
رها كردن شكايت
در واقع، داشتن دنيايى همراه با آرامش، امكانپذير است. وقتى تشخيص دهيم كه مىتوانيم از پيامهاى نفس از قبيل: «چه كسى گناهكار و چه كسى بىگناه است؟» و «هدف تو در زندگى اين است كه قضاوت كنى گناهكار و بىگناه كيست و بدين ترتيب، خودت را حمايت كنى» يا «هرگاه اوضاع درست پيش نمىرود، فقط بايد عيبجو شويم و كسى را پيدا كنيم كه از او شكايت كنيم و...» پيروى نكنيم، آنگاه مىتوانيم دنيايى سرشار از آرامش، خلق كنيم.
به جاى گوش دادن به صداى نفس، مىتوانيم به خود، يادآورى
كنيم كه هدف ما در زندگى، «بخشيدن» و «عشق ورزيدن» است. وقتى كه ديگر براى شكايت و دنبال گناهكار گشتن، ارزشى قائل نشويم و بدانيم كه شِكْوهگرى دائم و هميشه دنبال مقصّر گشتن، نمىتوانند در كنار عشق و آرامش باشند، آنگاه مىتوانيم عشق و آرامش را تجربه كنيم.
يگانگى، تنها هدف
تصور كنيد اگر هر يك از ما در همه روابطمان، پيوند و يگانگى را به عنوان تنها هدف خود برمىگزيديم، دنيا مىتوانست به محل عشق و آرامش تبديل شود.
پيوند و يگانگى يعنى ديدن خود در ديگران و احساس يگانگى كردن با آنها. بدين ترتيب، آنها را به اندازه خودمان دوست مىداريم. «پيوستن»، يافتن راهى مشترك براى نگرش به دنيا و همه متعلّقات آن به همراه فردى ديگر است. پيوستن، يعنى جست و جوى مداوم اشتراكاتمان با ديگران، نه تمركز بر تفاوتهايمان. پيوستن، احساسى است فراسوى شرح، وقتى كه آن را تجربه مىكنيم. احساساتى كه در آنها با هم سهيم مىشويم، ما را به منشأ حيات و هستى نزديكتر مىكنند.
پيوستن، به معناى آن نيست كه بايد كاملاً با همه موافق باشيم و يا آنها با ما موافق باشند. در اين صورت، دنيا جاى خسته كنندهاى مىشود. پيوستن، يعنى پيوند قلبها و احساس همانندى و همگونى كردن با همه ديگرانى كه مىدانيم وديعه الهىِ درون ما و آنها، گوهر مشتركى است.
رها كردن ديگران
يكى از رايجترين مشكلات روابط، نتيجه باورِ نَفْس است كه تصور مىكند بهتر از همه مىداند كه ساير افراد، چه بايد بكنند، چگونه بينديشند، چگونه عمل كنند و حتى جسمشان چگونه به نظر رسد. نفس خودبين، ما را وامىدارد تا باور كنيم همه فقط بايد فيلمنامه ما را اجرا كنند. اين متن، بهترين متن براى اجراست و هر كس ديگرى بايد با ما هماهنگ باشد.
غالباً وقتى كه ديگران، متن ما را اجرا نمىكنند، آنها را كم ارزش مىپنداريم يا با آنها مانند اشيا رفتار مىكنيم. پس از مدتى عاطفهها كاملاً از روابط ما ناپديد مىشوند و ما فقط با ذهن خود به جاى قلبمان ارتباط برقرار مىكنيم.
طفره رفتن و ترديد
وقتى كه باور داشته باشيم اين لحظه، تنها زمان موجود است، درمىيابيم كه انتخاب كردنِ شادى در حالِ حاضر و به تعويق نينداختن آن، بسيار اهميت دارد. نَفْس، پيوسته ما را وامىدارد كه گذشته را نگه داريم يا از آينده بترسيم.
نَفْس، همواره به ما مىگويد: «بله، تو مىتوانى تا فردا منتظر شوى و تصميم بگيرى شاد باشى» يا «از تو مىخواهم به ياد آورى كه اين شخص، واقعاً به تو آسيب مىرساند و حتى اگر او را ببخشى، دوباره اين كار را انجام خواهد داد. او لايق خشم توست و اگر واقعاً اصرار دارى او را ببخشى، صبر كن! حدّاقل تا فردا صبر كن!».
به تعويق انداختن بخشايش، به اين معناست كه تصميم مىگيريم شاد نباشيم. هرگاه شادى را به تعويق مىاندازيم، در واقع، تصميم مىگيريم «رنج» ببريم. نگه داشتن افكار عادى از بخشايش و آلوده به اندوه، تصميم به ماندن در تضاد و پريشانى است.
يارى به خود يا ديگرى
نظامِ باور عشق، بر اين عقيده استوار است كه ما در همه روابطمان مىتوانيم به زندگى ديگران، همانند زندگى خود، علاقهمند باشيم. براى كمك به ديگران، اولين هدفمان در همه اوقات، بايد مفيد بودن براى همه كسانى باشد كه در حال حاضر با ما هستند. يعنى با هر نَفَسى كه مىكشيم، در ذهنمان تكرار كنيم كه: «چگونه مىتوانم به ديگران خدمت كنم؟».
وقتى كه شيفته كمك كردن به ديگران هستيم، مىتوانيم آرامش و سُرورى را كه فراسوى بزرگترين رؤياى ماست، تجربه كنيم.
رهايى
ما هيچگاه به دلايلى كه تصور مىكنيم، ناراحت نيستيم. اگر از اتفاقى كه در يك رابطه برايمان روى داده ناراحت هستيم، علت آن، مسئلهاى ناتمام از گذشته خود ماست. ما مىتوانيم با رَها كردن گذشته، از رنج، رها شويم. افكار عارى از بخشايش ما، ريشه رنج ما هستند. نَفْس، ما را وامىدارد كه درد و ترس را زنده نگه داريم و معتقد است كه بدين طريق مىتوانيم خود و ديگران را ببخشيم.
به نظر مىرسد كه بسيارى از ما در روابط عاشقانه، دوستانه و كارى، ناخودآگاه، افرادى را انتخاب مىكنيم كه بتوانيم با استفاده از آنها تضادهاى آسيبرساننده گذشته را مجدّداً زنده كنيم و اين تضادها را حل نماييم ؛ اما اختلاف و پريشانى ما، شايد هيچ ارتباطى با فردى كه در برابر ماست، نداشته باشد. فقط با بازگشت به منشأ پريشانيها و تضادهاى روابطمان مىتوانيم اين تضادها را بهبود بخشيم. وقتى انكار مىكنيم كه مشكل واقعى در گذشته ما نهفته است، مشكلْ ادامه مىيابد و دوباره و دوباره در رابطه ما با ديگران پديدار مىشود.
ما زمانى گذشته را به عنوان بستر مشكل واقعى انكار مىكنيم كه احساس كنيم رنجشهاى گذشته بسيار دردناك هستند، به طورى كه نمىتوانيم حتى به آنها نگاه كنيم. قسمتى از وجود ما مىخواهد پريشانيها و تضادهاى كهنه و قديمى را در درون ذهنمان مدفون نگه دارد ؛ زيرا در بهبود دادن آنها بسيار ناتوانيم.
بخشايش
وقتى كه رنجشهايتان چون حُبابْ روى آب مىآيند و پديدار مىشوند، ببينيد كه چه احساسى به شما مىدهند. نَفْس، نمىخواهد ما دريابيم كه نگه داشتن رنجشهايمان در واقع، تصميم به نگه داشتن درد و دور نگه داشتن آرامش و شادى است.
انتخاب بخشايش يا نگه داشتن رنجشهايمان، انتخابى آگاهانه است. وقتى انتخاب مىكنيم كه رنجشهايمان را نگه داريم، ذهنمان را از درد، پريشانى و رنج، انباشته مىكنيم. وقتى انتخاب مىكنيم كه ببخشيم، بىدرنگ، احساس سبكبالى مىكنيم ؛ گويى بارهاى سنگينى از پشت ما برداشته شده است.
لحظهاى كه مىبخشيم، همه درد و رنجى كه در نتيجه رنجشهاى ما به وجود آمده، ناپديد مىشوند. وقتى بخشايش را انتخاب مىكنيم، در واقع، انعكاس يافتن تضادهاى درونىمان را در دنياى بيرون، متوقف مىكنيم و خودمان را از زندان افكار و احساساتمان آزاد مىكنيم.