مجلات >حديث زندگی>شماره 10

يك كتاب در يك مقاله

محمدعلى سروش
 

78

فقط عشق، جرالد جمپالسكى و دايان سرِنسيونه، ترجمه: فريبا مقدم، تهران: حميدا، 1378 .

نگرش تازه به دنيا

وقتى به مشكلاتى كه با آن مواجه هستيم نگاه مى‏كنيم به نظر مى‏رسد كه همه چيز سرشار از ترس، غم، دلتنگى و تيره‏بختى است. بعضى روزها كه از خواب، بيدار مى‏شويم، از اتفاقاتى كه ممكن است روى دهد به وحشت مى‏افتيم. نه‏تنها وقايع دنياى بيرون، ملال‏انگيز به نظر مى‏رسند، بلكه دنياى درونمان نيز از افكار افسرده كننده لبريز است. اين همه را دليل آن مى‏دانيم كه قربانيان درمانده‏اى هستيم كه در دنيايى غير منصف، بى‏رحم و عارى از عشق به سر مى‏بريم.
اما راه ديگرى هم براى ديدن دنيا وجود دارد. ما مى‏توانيم با متحول ساختن نگرش و ادراكمان، آن را پيدا كنيم. نگرش و احساس ما توسط رويدادهايى كه در پيرامونمان اتفاق مى‏افتد تعيين نمى‏شوند ؛ بلكه آنچه در درونمان روى مى‏دهد (يعنى افكار و باورهايمان)، نگرش و احساس ما را تعيين مى‏كنند.
شايد يكى از بزرگ‏ترين موهبتهاى ما، در زندگى، توان انتخاب كردن افكار و باورهايى است كه به ذهن خود راه مى‏دهيم. ما واقعاً مى‏توانيم انتخاب كنيم و از دنيايى كه بر اساس اسارت تحميلى ترس ساخته شده است، رها باشيم.
اگر در برخورد با هر كس، او را به عنوان معلّمى جديد ببينيم كه به ما كمك مى‏كند تا معناى بخشايش را بياموزيم، شكيبايى بيكران را درك خواهيم كرد. ما مى‏توانيم ذهن خود را دوباره تربيت كنيم تا على‏رغم همه شرايط و در هر موقعيتى، آشنايى با هر فرد را فرصتى براى رشد شخصيت خود بدانيم.

دنيا، بازتاب افكار ماست

اكثر اوقات، نگرش و احساسمان را نسبت به ساير مردم، چنان در ذهنمان حفظ مى‏كنيم كه گويى تصوّرات ما حقايقى مطلق و غير قابل انكارند. يكى از آن روزهايى را در نظر آوريد كه در آن، همه چيز، غلط پيش مى‏رود ؛ همه اطرافيانتان خشمگين و بى‏حوصله به نظر مى‏رسند ؛ اما ناگهان چيزى در ذهنتان جرقّه مى‏زند و شما تشخيص مى‏دهيد كه آنچه به نظر مى‏رسد توسط ساير مردم يا وقايع اتفاق افتاده است، در واقع به افكار و احساسات خود شما مربوط بوده است. در آن لحظاتِ كوتاه مى‏توانيد احساساتتان را تغيير دهيد و ناگهان در يك لحظه شگفت‏انگيز به نظر مى‏رسد كه همه دنياى بيرون، تغيير كرده است.
«ديدن»، كار ساده‏اى نيست. وقتى به ساير افراد نگاه مى‏كنيم، در واقع، آنها را از پشت لنزهاى بسيار مى‏بينيم. هر يك از اين لنزها از تجارب ما رنگ گرفته‏اند و آنچه را كه ما مى‏بينيم، تغيير مى‏دهند. همه ما در انعكاس دادن مسائل ناتماممان از روابط گذشته (با والدين، خواهر، برادر و...) به روابط فعلى‏مان تبحّر داريم. خشمگين شدن يا بى‏حوصلگى ايرادى ندارد ؛ داشتن اين احساسات، قسمتى از هويت انسانى ماست و ما بايد به آن قسمت از وجودمان احترام بگذاريم و انسانيت خود را انكار نكنيم. امّا زمانى كه كشف مى‏كنيم چگونه بارها و بارها خشم خود را به ديگران انعكاس مى‏دهيم و آن را متوجه آنها مى‏كنيم، مى‏توانيم مسئوليت افكارمان و انعكاس آنها را بپذيريم و به جاى تلاش بيهوده براى تغيير دادن فرد ديگر، افكارى كه با آنها خودمان را سرزنش مى‏كنيم، تغيير دهيم. نتيجه اين كار، آرامش ذهن خواهد بود.

از ديده عشق يا ترس

نَفْسِ ما مانند يك جنگجوست ؛ مظنون و منتظرِ يك نبرد جانانه. پيوسته گوش به زنگ است ؛ آماده تهاجم و تدافع. وقتى كسى خشمگين است، مى‏خواهد احساس كنيم كه اين شخص به ما تهاجم خواهد كرد. اين، عين حقيقت است و نمى‏توان هيچ نگرش ديگرى به او داشت. نفس، ما را اين گونه متقاعد مى‏كند كه تنها كارِ منطقى‏اى كه مى‏توانيم انجام دهيم، «تهاجم متقابل» است.
امّا اگر لحظه‏اى به خود يادآور شويم كه مى‏توانيم به صداى نفس، گوش ندهيم، آنچه روى خواهد داد، شگفت‏آور است.
 

79

ما مى‏توانيم نگرش و احساس خود را با تصميم براى ديدن فرد مقابل به عنوان فرد وحشت‏زده‏اى كه از ما يارى و عشق مى‏طلبد، تغيير دهيم. وقتى اين كار را انجام دهيم، احساس مى‏كنيم قلب ما از گرماى مهربانى (به جاى سردى خشم) پر مى‏شود.
دليل اين امر، ساده است. ما مى‏توانيم به فردى وحشت زده كمك كنيم و با او مهربان باشيم، اما طبع انسانى ما به ما اجازه نمى‏دهد نسبت به شخصى كه او را مهاجم مى‏دانيم، چنين احساساتى داشته باشيم.

آرامش ذهن، تنها هدف

وقتى تنها هدفمان، عشق ورزيدن به كسى - دقيقاً همان گونه كه هست - باشد، آرامش خواهيم داشت ؛ اما اگر هدفمان تغيير دادن آن شخص باشد، فقط دچار تضاد و آشفتگى مى‏شويم. در واقع، پيام مى‏دهيم كه: «من به تو عشق خواهم ورزيد به شرطى كه تو تغيير كنى و رفتارت طورى باشد كه نيازهاى مرا برآورده سازى». اين پيام، البتّه مخالف «عشق بى‏قيد و شرط» است. ما به شخص مقابل مى‏گوييم كه نمى‏توانيم چنان‏كه هست به او عشق بورزيم ؛ بلكه فقط به شرطى عشق خود را به او مى‏دهيم كه به نفع ما تغيير كند.
وقتى كه هدف، تغيير دادن فرد مقابل باشد، در واقع به آن شخص، اختيار و اقتدار آن را مى‏دهيم كه تعيين كند ما از آرامش، برخوردار خواهيم بود يا نه. در واقع، آرامش ما به تغيير يافتن ساير افراد بستگى خواهد داشت آن هم به دلخواه خودمان.
ما احساس و تجربه خود را بر اساس شرايطى كه براى آنها قائل شده‏ايم به رفتارشان متكى مى‏كنيم. اگر آنها تغيير نكنند و با قالبهاى ما مطابقت نيابند، خشمگين و نوميد مى‏شويم و آرامش ذهنمان را در هيچ جا نمى‏توانيم پيدا كنيم.

رها كردن شكايت

در واقع، داشتن دنيايى همراه با آرامش، امكانپذير است. وقتى تشخيص دهيم كه مى‏توانيم از پيامهاى نفس از قبيل: «چه كسى گناهكار و چه كسى بى‏گناه است؟» و «هدف تو در زندگى اين است كه قضاوت كنى گناهكار و بى‏گناه كيست و بدين ترتيب، خودت را حمايت كنى» يا «هرگاه اوضاع درست پيش نمى‏رود، فقط بايد عيبجو شويم و كسى را پيدا كنيم كه از او شكايت كنيم و...» پيروى نكنيم، آن‏گاه مى‏توانيم دنيايى سرشار از آرامش، خلق كنيم.
به جاى گوش دادن به صداى نفس، مى‏توانيم به خود، يادآورى
 

81

كنيم كه هدف ما در زندگى، «بخشيدن» و «عشق ورزيدن» است. وقتى كه ديگر براى شكايت و دنبال گناهكار گشتن، ارزشى قائل نشويم و بدانيم كه شِكْوه‏گرى دائم و هميشه دنبال مقصّر گشتن، نمى‏توانند در كنار عشق و آرامش باشند، آن‏گاه مى‏توانيم عشق و آرامش را تجربه كنيم.

يگانگى، تنها هدف

تصور كنيد اگر هر يك از ما در همه روابطمان، پيوند و يگانگى را به عنوان تنها هدف خود برمى‏گزيديم، دنيا مى‏توانست به محل عشق و آرامش تبديل شود.
پيوند و يگانگى يعنى ديدن خود در ديگران و احساس يگانگى كردن با آنها. بدين ترتيب، آنها را به اندازه خودمان دوست مى‏داريم. «پيوستن»، يافتن راهى مشترك براى نگرش به دنيا و همه متعلّقات آن به همراه فردى ديگر است. پيوستن، يعنى جست و جوى مداوم اشتراكاتمان با ديگران، نه تمركز بر تفاوتهايمان. پيوستن، احساسى است فراسوى شرح، وقتى كه آن را تجربه مى‏كنيم. احساساتى كه در آنها با هم سهيم مى‏شويم، ما را به منشأ حيات و هستى نزديك‏تر مى‏كنند.
پيوستن، به معناى آن نيست كه بايد كاملاً با همه موافق باشيم و يا آنها با ما موافق باشند. در اين صورت، دنيا جاى خسته كننده‏اى مى‏شود. پيوستن، يعنى پيوند قلبها و احساس همانندى و همگونى كردن با همه ديگرانى كه مى‏دانيم وديعه الهىِ درون ما و آنها، گوهر مشتركى است.

رها كردن ديگران

يكى از رايج‏ترين مشكلات روابط، نتيجه باورِ نَفْس است كه تصور مى‏كند بهتر از همه مى‏داند كه ساير افراد، چه بايد بكنند، چگونه بينديشند، چگونه عمل كنند و حتى جسمشان چگونه به نظر رسد. نفس خودبين، ما را وامى‏دارد تا باور كنيم همه فقط بايد فيلمنامه ما را اجرا كنند. اين متن، بهترين متن براى اجراست و هر كس ديگرى بايد با ما هماهنگ باشد.
غالباً وقتى كه ديگران، متن ما را اجرا نمى‏كنند، آنها را كم ارزش مى‏پنداريم يا با آنها مانند اشيا رفتار مى‏كنيم. پس از مدتى عاطفه‏ها كاملاً از روابط ما ناپديد مى‏شوند و ما فقط با ذهن خود به جاى قلبمان ارتباط برقرار مى‏كنيم.

طفره رفتن و ترديد

وقتى كه باور داشته باشيم اين لحظه، تنها زمان موجود است، درمى‏يابيم كه انتخاب كردنِ شادى در حالِ حاضر و به تعويق نينداختن آن، بسيار اهميت دارد. نَفْس، پيوسته ما را وامى‏دارد كه گذشته را نگه داريم يا از آينده بترسيم.
نَفْس، همواره به ما مى‏گويد: «بله، تو مى‏توانى تا فردا منتظر شوى و تصميم بگيرى شاد باشى» يا «از تو مى‏خواهم به ياد آورى كه اين شخص، واقعاً به تو آسيب مى‏رساند و حتى اگر او را ببخشى، دوباره اين كار را انجام خواهد داد. او لايق خشم توست و اگر واقعاً اصرار دارى او را ببخشى، صبر كن! حدّاقل تا فردا صبر كن!».
به تعويق انداختن بخشايش، به اين معناست كه تصميم مى‏گيريم شاد نباشيم. هرگاه شادى را به تعويق مى‏اندازيم، در واقع، تصميم مى‏گيريم «رنج» ببريم. نگه داشتن افكار عادى از بخشايش و آلوده به اندوه، تصميم به ماندن در تضاد و پريشانى است.

يارى به خود يا ديگرى

نظامِ باور عشق، بر اين عقيده استوار است كه ما در همه روابطمان مى‏توانيم به زندگى ديگران، همانند زندگى خود، علاقه‏مند باشيم. براى كمك به ديگران، اولين هدفمان در همه اوقات، بايد مفيد بودن براى همه كسانى باشد كه در حال حاضر با ما هستند. يعنى با هر نَفَسى كه مى‏كشيم، در ذهنمان تكرار كنيم كه: «چگونه مى‏توانم به ديگران خدمت كنم؟».
وقتى كه شيفته كمك كردن به ديگران هستيم، مى‏توانيم آرامش و سُرورى را كه فراسوى بزرگ‏ترين رؤياى ماست، تجربه كنيم.

رهايى

ما هيچ‏گاه به دلايلى كه تصور مى‏كنيم، ناراحت نيستيم. اگر از اتفاقى كه در يك رابطه برايمان روى داده ناراحت هستيم، علت آن، مسئله‏اى ناتمام از گذشته خود ماست. ما مى‏توانيم با رَها كردن گذشته، از رنج، رها شويم. افكار عارى از بخشايش ما، ريشه رنج ما هستند. نَفْس، ما را وامى‏دارد كه درد و ترس را زنده نگه داريم و معتقد است كه بدين طريق مى‏توانيم خود و ديگران را ببخشيم.
به نظر مى‏رسد كه بسيارى از ما در روابط عاشقانه، دوستانه و كارى، ناخودآگاه، افرادى را انتخاب مى‏كنيم كه بتوانيم با استفاده از آنها تضادهاى آسيب‏رساننده گذشته را مجدّداً زنده كنيم و اين تضادها را حل نماييم ؛ اما اختلاف و پريشانى ما، شايد هيچ ارتباطى با فردى كه در برابر ماست، نداشته باشد. فقط با بازگشت به منشأ پريشانيها و تضادهاى روابطمان مى‏توانيم اين تضادها را بهبود بخشيم. وقتى انكار مى‏كنيم كه مشكل واقعى در گذشته ما نهفته است، مشكلْ ادامه مى‏يابد و دوباره و دوباره در رابطه ما با ديگران پديدار مى‏شود.
ما زمانى گذشته را به عنوان بستر مشكل واقعى انكار مى‏كنيم كه احساس كنيم رنجشهاى گذشته بسيار دردناك هستند، به طورى كه نمى‏توانيم حتى به آنها نگاه كنيم. قسمتى از وجود ما مى‏خواهد پريشانيها و تضادهاى كهنه و قديمى را در درون ذهنمان مدفون نگه دارد ؛ زيرا در بهبود دادن آنها بسيار ناتوانيم.

بخشايش

وقتى كه رنجشهايتان چون حُبابْ روى آب مى‏آيند و پديدار مى‏شوند، ببينيد كه چه احساسى به شما مى‏دهند. نَفْس، نمى‏خواهد ما دريابيم كه نگه داشتن رنجشهايمان در واقع، تصميم به نگه داشتن درد و دور نگه داشتن آرامش و شادى است.
انتخاب بخشايش يا نگه داشتن رنجشهايمان، انتخابى آگاهانه است. وقتى انتخاب مى‏كنيم كه رنجشهايمان را نگه داريم، ذهنمان را از درد، پريشانى و رنج، انباشته مى‏كنيم. وقتى انتخاب مى‏كنيم كه ببخشيم، بى‏درنگ، احساس سبكبالى مى‏كنيم ؛ گويى بارهاى سنگينى از پشت ما برداشته شده است.
لحظه‏اى كه مى‏بخشيم، همه درد و رنجى كه در نتيجه رنجشهاى ما به وجود آمده، ناپديد مى‏شوند. وقتى بخشايش را انتخاب مى‏كنيم، در واقع، انعكاس يافتن تضادهاى درونى‏مان را در دنياى بيرون، متوقف مى‏كنيم و خودمان را از زندان افكار و احساساتمان آزاد مى‏كنيم.