گفتهاند كه پدر شيخ ما، بابو ابوالخير، سلطان محمود(1) را عظيم دوست داشتى و او را در مِيهنه،(2) سرايى بكرد - و اكنون معروف است به «سراى شيخ» - و بر ديوار و سقفهاى آن بنا، نام سلطان محمود وذكر حَشَم و خدم و پيلان و مَراكب او نقش فرمود. و شيخ، كودك بود. پدر را گفت: «مرا در اين سرا، يك خانه بنا كن، چنان كه آن خانه، خاصّه من باشد و هيچ كس را در آن، هيچ تصرّف نباشد».
پدر، او را خانهاى بنا كرد در بالاى سراى، كه صومعه شيخ، آن است. چون خانه تمام شد و در گِل گرفتند، شيخ بفرمود تا بر در و ديوار و سقف آن بنوشتند كه: «اللَّه، اللَّه، اللَّه!». پدرش گفت: يا پسر! اين چيست؟ شيخ گفت: «هر كس بر ديوارِ خانه خويش، نام امير خويش نويسد». پدرش را وقت، خوش گشت و از آنچه كرده بود، پشيمان شد و بفرمود تا آن همه كه نبشته بودند، از سراى او دور كردند.(3)
شيخ ما گفت: وحى آمد به موسى (ع) كه بنىاسرائيل را بگو كه بهترين كسى از ميانه خويش اختيار كنى.(4) هزار كس اختيار كردند. وحى آمد كه از اين هزار، بهترين اختيار كنيد. صد، به در كردند. وحى آمد كه از اين صد، بهترين اختيار كنيد. ده اختيار كنيد. ده اختيار كردند. وحى آمد كه از اين ده، بهترين اختيار كنيد. سه اختيار كردند. وحى آمد كه از اين سه، بهترين اختيار كنيد. يكى اختيار كردند.
وحى آمد كه اين يگانه را بگوييد تا بَتَرين(5) بنىاسرائيل را بياورد. چهار روز مهلت خواست و گِرد برمىگشت.(6) روز چهارم به كويى فرو مىشد. مردى را ديد كه به فساد و ناشايستگى معروف بود و انواع فسق و فجور در او موجود، چنان كه انگشتنما گشته بود. خواست كه وى را ببرد. انديشهاى به دلش درآمد كه به ظاهر، حكم نشايد كرد. روا بود كه او را قدرى و پايگاهى بُود. به قول مردمان، خطى به وى فرو نتوان كشيد(7) و به اينكه خلق، مرا اختيار كردند كه تو بهترى، غرّه نتوان گشت. چون هرچه كنم، به گمان خواهد بود، اين گمان در حقّ خويش بَرَم، بهتر.
دستار(8) در گردن خويش نهاد و آمد تا به نزد موسى(ع) گفت: هرچند نگاه كردم، هيچ كس را بَتر از خويشتن نمىبينم.
وحى آمد به موسى(ع) كه: اين مرد، بهترينِ ايشان است، نه بدانكه طاعت او بيش است، ليكن بدانكه خويشتن را بَتَرين دانست.(9)
روزى شيخ ما در نيشابور به تعزيتى مىشد.(10) مُعَرّفان،(11) پيش شيخ بازآمدند و خواستند كه آواز دهند - چنان كه رسم ايشان بود - و القاب شمُرَند. چون شيخ را بديدند، فرو ماندند و ندانستند كه چه گويند. از مريدان شيخ پرسيدند كه: «شيخ را چه لقب گوييم؟». شيخ، آن فروماندگى در ايشان بديد. گفت: در رويد و آواز دهيد كه: هيچ كسِ بْنِ هيچ كس را راه دهيد!
معرّفان در رفتند و به حكم اشارت شيخ، آواز دادند كه: «هيچ كس بن هيچ كس را راه دهيد». همه بزرگان، سر برآوردند. شيخ را ديدند كه مىآمد. همه را وقت، خوش گشت و بگريستند.(12)
بر بالينِ تربت(13) يحيى پيغامبر، معتكف(14) بودم در جامع دمشق، كه يكى از ملوك عرب كه به بىانصافى معروف بود، به زيارت آمد و نماز و دعا كرد و حاجت خواست.
درويش و غنى، بنده اين خاك درند
و آنان كه غنىترند، محتاجترند
آنگه مرا گفت: از آنجا كه همّت درويشان است و صدقِ معاملتِ(15) ايشان، خاطرى(16) همراه ما كن كه از دشمنِ صعب،(17) انديشناكم. گفتمش: بر رعيّتِ ضعيف، رحمت كن تا از دشمن قوى زحمت نبينى.
غافلى را شنيدم كه خانه رعيّت خراب كردى(21) تا خزينه(22) سلطان آبادان كند، بىخبر از قول حكما كه گفتهاند: هر كه خداى را - عزّوجلّ - بيازارد تا دلِ خلقى به دست آرد، ايزد تعالى، همان خلق را بر او بگمارد(23) تا دَمار از روزگارش برآرَد.
يكى از وزرا، زيردستان را رحمت آوردى(29) و صلاح همگنان را به خير توسّط كردى.(30) اتّفاقاً به خطابِ(31) مَلِك، گرفتار آمد. همگِنان در استخلاص(32) او سعى كردند و گماشتگان(33) در عقوبتش(34) ملاطفت نمودند(35) و بزرگان، ذكر سيرتِ خوبش به افواه بگفتند(36) تا مَلِك از سرِ خطاب او درگذشت. صاحبدلى بر اين سخن، مطّلع گشت و اين بيت بگفت:
با طايفه(39) بزرگان به كشتى در،(40) نشسته بوديم. زورقى(41) در پىِ ما غرق شد. دو برادر به گردابى درافتادند. يكى از بزرگان، ملّاح(42) را گفت: بگير اين هر دو را، تا صد دينارت بخشم. ملاّح در آب افتاد. تا يكى بِرَهانيد، ديگرى مُرده بود. گفتم: بقيّتِ عمرش نمانده بود. از اين سبب، در گرفتن او تأخير كرد و در آن ديگر، تعجيل. ملّاح بخنديد و گفت: آنچه تو گفتى، يقين است. ديگر آنكه ميلِ خاطر من به رهانيدنِ اين يكى بيشتر بود، كه وقتى در راه مانده بودم و مرا بر شترى نشاند و از دستِ آن يكى، تازيانه خورده بودم در طفوليت. گفتم: صدقاللَّه:(43) «مَن عَمِلَ صالحاً فَلِنَفسِهِ وَ مَنْ أساءَ فعليها».(44)
ديگر، انديشه كن كه از مردمانى كه با تو به راه دوستى روند و نيمْ درست باشند، با ايشان نيكويى و سازگارى كن و بهرِ نيك و بد با ايشان متّفق باش تا چون از تو همه مردمى ببينند، دوست يكدل شوند كه اسكندر را پرسيدند كه: بدين كممايه روزگار، اين چندين مُلك به چه خصلت به دست آوردى؟ گفت كه: به دست آوردنِ دشمنان به «تلطّف» و به جمع كردن دوستان به «تعهّد».(52)
و آن گه انديشه كن از دوستانِ دوستان، كه دوستانِ دوستان هم از جمله دوستان باشند. و بترس از دوستى كه تو را دوست دارد، كه باشد كه دوستى او از دوستى تو بيشتر باشد. پس باك ندارد از دشمنى با تو كردن از قِبلِ تو. و بپرهيز از دوستى كه مر دوست تو را دشمن دارد و دوستى كه از تو بىبهانه و بىحجّتى به گِلِه شود. نيز به دوستى وى طمع مكن...
و بنگر ميان نيكان و بدان و با هر دو گروه، دوستى كن. با نيكان به دل دوست باش و با بَدان به زفان(53) دوستى نماى تا دوستى هر دو گروه، تو را حاصل گردد. و نه همه حاجتى به نيكان افتد. وقتى باشد كه به دوستى بَدان، حاجت آيد به ضرورت كه از دوستِ نيك، مقصود برنيايد. اگرچه راه بردن تو نزديك بَدان، به نزديك نيكان، تو را كاستى درآيد.(54)
نقل است كه شيخ (بايزيد بسطامى) شبى از گورستان مىآمد. جوانى از بزرگزادگان بَسطام، بَربَطى(64) مىزد. چون نزديك شيخ رسيد، شيخ گفت: «لا حول و لا قوّة الّا باللَّه». جوان، بَربَط بر سرِ شيخ زد و هر دو بشكست. شيخ بازِ زاويه آمد(65) و صبح زود، بهاى بربط به دست خادم داد و با طَبَقى حلوا، پيش آن جوان فرستاد و عذر خواست و گفت: او را بگو كه بايزيد، عذر مىخواهد و مىگويد كه دوش، آن بربط در سرِ ما شكستى، اين قراضه(66) بستان و ديگرى را بخر و اين حلوا بخور تا غصّه آن از دلت بيرون رود!
چون جوان، حال چنان ديد، بيامد و در پاى شيخ افتاد و توبه كرد و بسيار بگريست. و چند جوان با او موافقت كردند به بركت اخلاق شيخ.(67)
شيخ شيراز، سعدى، اين واقعه را چنين به نظم آورده است: