مجلات >حديث زندگی>شماره 10

از لا به لاى متون

به كوشش: سيد محمد دلّال موسوى

 


43

از «اسرار التوحيد»:

در و ديوار، گواهى بدهد...

گفته‏اند كه پدر شيخ ما، بابو ابوالخير، سلطان محمود(1) را عظيم دوست داشتى و او را در مِيهنه،(2) سرايى بكرد - و اكنون معروف است به «سراى شيخ» - و بر ديوار و سقفهاى آن بنا، نام سلطان محمود وذكر حَشَم و خدم و پيلان و مَراكب او نقش فرمود. و شيخ، كودك بود. پدر را گفت: «مرا در اين سرا، يك خانه بنا كن، چنان كه آن خانه، خاصّه من باشد و هيچ كس را در آن، هيچ تصرّف نباشد».
پدر، او را خانه‏اى بنا كرد در بالاى سراى، كه صومعه شيخ، آن است. چون خانه تمام شد و در گِل گرفتند، شيخ بفرمود تا بر در و ديوار و سقف آن بنوشتند كه: «اللَّه، اللَّه، اللَّه!». پدرش گفت: يا پسر! اين چيست؟ شيخ گفت: «هر كس بر ديوارِ خانه خويش، نام امير خويش نويسد». پدرش را وقت، خوش گشت و از آنچه كرده بود، پشيمان شد و بفرمود تا آن همه كه نبشته بودند، از سراى او دور كردند.(3)

بهترينِ خلق

شيخ ما گفت: وحى آمد به موسى (ع) كه بنى‏اسرائيل را بگو كه بهترين كسى از ميانه خويش اختيار كنى.(4) هزار كس اختيار كردند. وحى آمد كه از اين هزار، بهترين اختيار كنيد. صد، به در كردند. وحى آمد كه از اين صد، بهترين اختيار كنيد. ده اختيار كنيد. ده اختيار كردند. وحى آمد كه از اين ده، بهترين اختيار كنيد. سه اختيار كردند. وحى آمد كه از اين سه، بهترين اختيار كنيد. يكى اختيار كردند.
وحى آمد كه اين يگانه را بگوييد تا بَتَرين‏(5) بنى‏اسرائيل را بياورد. چهار روز مهلت خواست و گِرد برمى‏گشت.(6) روز چهارم به كويى فرو مى‏شد. مردى را ديد كه به فساد و ناشايستگى معروف بود و انواع فسق و فجور در او موجود، چنان كه انگشت‏نما گشته بود. خواست كه وى را ببرد. انديشه‏اى به دلش درآمد كه به ظاهر، حكم نشايد كرد. روا بود كه او را قدرى و پايگاهى بُود. به قول مردمان، خطى به وى فرو نتوان كشيد(7) و به اينكه خلق، مرا اختيار كردند كه تو بهترى، غرّه نتوان گشت. چون هرچه كنم، به گمان خواهد بود، اين گمان در حقّ خويش بَرَم، بهتر.
دستار(8) در گردن خويش نهاد و آمد تا به نزد موسى(ع) گفت: هرچند نگاه كردم، هيچ كس را بَتر از خويشتن نمى‏بينم.
وحى آمد به موسى(ع) كه: اين مرد، بهترينِ ايشان است، نه بدانكه طاعت او بيش است، ليكن بدانكه خويشتن را بَتَرين دانست.(9)

هيچ كسِ بنِ هيچ كس!

روزى شيخ ما در نيشابور به تعزيتى مى‏شد.(10) مُعَرّفان،(11) پيش شيخ بازآمدند و خواستند كه آواز دهند - چنان كه رسم ايشان بود - و القاب شمُرَند. چون شيخ را بديدند، فرو ماندند و ندانستند كه چه گويند. از مريدان شيخ پرسيدند كه: «شيخ را چه لقب گوييم؟». شيخ، آن فروماندگى در ايشان بديد. گفت: در رويد و آواز دهيد كه: هيچ كسِ بْنِ هيچ كس را راه دهيد!
معرّفان در رفتند و به حكم اشارت شيخ، آواز دادند كه: «هيچ كس بن هيچ كس را راه دهيد». همه بزرگان، سر برآوردند. شيخ را ديدند كه مى‏آمد. همه را وقت، خوش گشت و بگريستند.(12)

45

از «گلستان»:

گر دستِ فتاده‏اى بگيرى، مردى

بر بالينِ تربت‏(13) يحيى پيغامبر، معتكف‏(14) بودم در جامع دمشق، كه يكى از ملوك عرب كه به بى‏انصافى معروف بود، به زيارت آمد و نماز و دعا كرد و حاجت خواست.
درويش و غنى، بنده اين خاك درند
و آنان كه غنى‏ترند، محتاج‏ترند
آن‏گه مرا گفت: از آنجا كه همّت درويشان است و صدقِ معاملتِ‏(15) ايشان، خاطرى‏(16) همراه ما كن كه از دشمنِ صعب،(17) انديشناكم. گفتمش: بر رعيّتِ ضعيف، رحمت كن تا از دشمن قوى زحمت نبينى.
به بازوان توانا و قوّت سرِ دست‏(18)
خطاست پنجه مسكين ناتوان بشكست
نترسد آن كه بر افتادگان نبخشايد
كه گر ز پاى درآيد، كَسش نگيرد دست
هر آن كه تخم بدى كِشت و چشم نيكى داشت
دِماغ بيهده پخت‏(19) و خيال باطل بست.(20)

تا توانى دلى به دست‏آور

غافلى را شنيدم كه خانه رعيّت خراب كردى‏(21) تا خزينه‏(22) سلطان آبادان كند، بى‏خبر از قول حكما كه گفته‏اند: هر كه خداى را - عزّوجلّ - بيازارد تا دلِ خلقى به دست آرد، ايزد تعالى، همان خلق را بر او بگمارد(23) تا دَمار از روزگارش برآرَد.
آتش سوزان نكند با سپَند(24)
آنچه كند دودِ دلِ دردمند
سر جمله حيوانات، گويند شير است و كمترينِ‏(25) جانوران، خر و به اتّفاقِ خردمندان،(26) خرِ باربَر، بِهْ كه شيرِ مردم در(27). (28)

جز از كِشته خويشتن، ندروى

يكى از وزرا، زيردستان را رحمت آوردى‏(29) و صلاح همگنان را به خير توسّط كردى.(30) اتّفاقاً به خطابِ‏(31) مَلِك، گرفتار آمد. همگِنان در استخلاص‏(32) او سعى كردند و گماشتگان‏(33) در عقوبتش‏(34) ملاطفت نمودند(35) و بزرگان، ذكر سيرتِ خوبش به افواه بگفتند(36) تا مَلِك از سرِ خطاب او درگذشت. صاحبدلى بر اين سخن، مطّلع گشت و اين بيت بگفت:
تا دل دوستان به دست آرى
باغ و مِلكِ پدر، فروخته بِه
پختنِ ديگ نيكخواهان را(37)
هرچه رختِ سراست، سوخته بِه
با بد انديش هم نكويى كن
دهنِ سگ به لقمه، دوخته بِهْ .(38)

44

از هر دست كه دهى...

با طايفه‏(39) بزرگان به كشتى در،(40) نشسته بوديم. زورقى‏(41) در پىِ ما غرق شد. دو برادر به گردابى درافتادند. يكى از بزرگان، ملّاح‏(42) را گفت: بگير اين هر دو را، تا صد دينارت بخشم. ملاّح در آب افتاد. تا يكى بِرَهانيد، ديگرى مُرده بود. گفتم: بقيّتِ عمرش نمانده بود. از اين سبب، در گرفتن او تأخير كرد و در آن ديگر، تعجيل. ملّاح بخنديد و گفت: آنچه تو گفتى، يقين است. ديگر آنكه ميلِ خاطر من به رهانيدنِ اين يكى بيشتر بود، كه وقتى در راه مانده بودم و مرا بر شترى نشاند و از دستِ آن يكى، تازيانه خورده بودم در طفوليت. گفتم: صدق‏اللَّه:(43) «مَن عَمِلَ صالحاً فَلِنَفسِهِ وَ مَنْ أساءَ فعليها».(44)
تا توانى درون كس مخراش
كاندر اين راه، خارها باشد
كارِ درويشِ مستمند برآر
كه تو را نيز كارها باشد.(45)

كدام بهتر؟

حكيمى را پرسيدند كه از سخاوت و شجاعت، كدام بهترند؟ گفت: آن كه را سخاوت است، به شجاعتْ حاجت نيست.
نمانْد حاتم طايى، وليك تا به ابد
بماندْ نام بلندش به نيكويى مشهور
زكات مال به در كن كه فضله رَز(46) را
چو باغبان بزند، بيشتر دهد انگور.(47)

درشتى و نرمى به هم در، بِه است

خشمِ بيش از حد گرفتن، وحشت آرد و لطفِ بى‏وقت، هيبت‏(48) ببَرَد. نه چندان درشتى كن كه از تو سير گردند و نه چندان نرمى كن كه بر تو دلير شوند.
درشتى و نرمى به هم در، بِهْ است‏(49)
چو فاصد(50) كه جرّاح و مَرهم نِه است
درشتى نگيرد خردمندْ پيش
نه سستى كه نازل كند قدرِ خويش
نه مَر خويشتن را فزونى نهد
نه يكباره تن در مذلّت دهد.(51)

از «قابوسنامه»:

با دوستانْ مروّت، با دشمنانْ مدارا

ديگر، انديشه كن كه از مردمانى كه با تو به راه دوستى روند و نيمْ درست باشند، با ايشان نيكويى و سازگارى كن و بهرِ نيك و بد با ايشان متّفق باش تا چون از تو همه مردمى ببينند، دوست يكدل شوند كه اسكندر را پرسيدند كه: بدين كم‏مايه روزگار، اين چندين مُلك به چه خصلت به دست آوردى؟ گفت كه: به دست آوردنِ دشمنان به «تلطّف» و به جمع كردن دوستان به «تعهّد».(52)
و آن گه انديشه كن از دوستانِ دوستان، كه دوستانِ دوستان هم از جمله دوستان باشند. و بترس از دوستى كه تو را دوست دارد، كه باشد كه دوستى او از دوستى تو بيشتر باشد. پس باك ندارد از دشمنى با تو كردن از قِبلِ تو. و بپرهيز از دوستى كه مر دوست تو را دشمن دارد و دوستى كه از تو بى‏بهانه و بى‏حجّتى به گِلِه شود. نيز به دوستى وى طمع مكن...
و بنگر ميان نيكان و بدان و با هر دو گروه، دوستى كن. با نيكان به دل دوست باش و با بَدان به زفان‏(53) دوستى نماى تا دوستى هر دو گروه، تو را حاصل گردد. و نه همه حاجتى به نيكان افتد. وقتى باشد كه به دوستى بَدان، حاجت آيد به ضرورت كه از دوستِ نيك، مقصود برنيايد. اگرچه راه بردن تو نزديك بَدان، به نزديك نيكان، تو را كاستى درآيد.(54)

از «مثنوى»:

دشمن طاووس آمد پرّ او

پرّ خود مى‏كَند طاووسى به دشت
يك حكيمى رفته بود آنجا به گشت
گفت: طاووسا! چنين پرّ سَنى‏(55)
بى‏دريغ از بيخ، چون بر مى‏كَنى؟
هر پرى را از غريزىّ و پسند
حافظان در طىّ مصحف‏(56) مى‏نهند
بهرِ تحريك هواى سودمند
از پرِ تو، باد بيزن‏(57) مى‏كنند
اين چه ناشكرى و چه بى‏باكى است؟
تو نمى‏دانى كه نقّاشش كى است؟...
بر مَكَن آن پرّ خُلدآراى‏(58) را
بر مَكَن آن پرّ ره‏پيماى را
چون شنيد اين پند، در وى بنگريست
بعد از آن، در نوحه آمد، مى‏گريست...
چون ز گريه فارغ آمد، گفت: رو
كه تو رنگ و بوى را هستى گِرو(59)
آن نمى‏بينى كه هر سو صد بلا
سوى من آيد پىِ اين بالها؟...
چند تيرانداز بهرِ بالها
تير سوى من كشد اندر هوا
چون ندارم زور و ضبط خويشتن
زين قضا و زين بلا و زين فِتَن‏(60)
آن بِهْ آيد كه شوم زشت و كريه
تا بُوَم ايمن در اين كُهسار و تيه...
دشمن طاووس آمد پَرّ او
اى بسا شَه را بكُشته فَرّ او.(61)

از «منطق الطير»:

... كه تلخى شكر باشد از دست دوست

پادشاهى بود نيكو شيوه‏اى
چاكرى را داد روزى ميوه‏اى
ميوه او خوش همى خورد آن غلام
گفتيى خوش‏تر نخورد او ز آن طعام
از خوشى كآن چاكرش مى‏خورد آن
پادشا را آرزو مى‏كرد آن
گفت: يك نيمه به من ده اى غلام!
ز آن كه بس خوش مى‏خورى اين خوشْ طعام
داد شه را ميوه و شه چون چشيد
تلخ بود، ابرو از آن درهم كشيد
گفت: هرگز اى غلام اين خود كه خورد؟
وين چنين تلخى چنان شيرين كه كرد؟
آن رَهى‏(62) با شاه گفت: اى شهريار!
چون ز دستت تحفه ديدم صد هزار
گر ز دستت تلخ آمد ميوه‏اى
باز دادن را ندانم شيوه‏اى
چون ز دستت هر دمم گنجى رسد
كى به يك تلخى مرا رنجى رسد؟(63)

از «تذكرة الأوليا»:

كيمياى مدارا

نقل است كه شيخ (بايزيد بسطامى) شبى از گورستان مى‏آمد. جوانى از بزرگ‏زادگان بَسطام، بَربَطى‏(64) مى‏زد. چون نزديك شيخ رسيد، شيخ گفت: «لا حول و لا قوّة الّا باللَّه». جوان، بَربَط بر سرِ شيخ زد و هر دو بشكست. شيخ بازِ زاويه آمد(65) و صبح زود، بهاى بربط به دست خادم داد و با طَبَقى حلوا، پيش آن جوان فرستاد و عذر خواست و گفت: او را بگو كه بايزيد، عذر مى‏خواهد و مى‏گويد كه دوش، آن بربط در سرِ ما شكستى، اين قراضه‏(66) بستان و ديگرى را بخر و اين حلوا بخور تا غصّه آن از دلت بيرون رود!
چون جوان، حال چنان ديد، بيامد و در پاى شيخ افتاد و توبه كرد و بسيار بگريست. و چند جوان با او موافقت كردند به بركت اخلاق شيخ.(67)
شيخ شيراز، سعدى، اين واقعه را چنين به نظم آورده است:
يكى بربطى در بغل داشت مست
به شب در، سرِ پارسايى شكست
چو روز آمد، آن نيكْ مردِ سليم
بَرِ سنگدل بُرد يك مشتْ سيم
كه دوشينه معذور بودى و مست
تو را و مرا بربط و سر، شكست
مرا بِهْ شد آن زخم و برخاست بيم
تو را بِهْ نخواهد شد، الّا به سيم
از اين دوستانِ خدا برسرند
كه از خلق، بسيار بر سر خورند.(68)

از «فيه ما فيه»:

بهترين رشوه!

شيخ نسّاج بخارى، مردى بزرگ بود و صاحبدل. دانشمندان و بزرگان، نزد او آمدندى به زيارت، بر دو زانو نشستندى... روزى علوى‏اى، قاضى(اى) را به خدمتِ او مدح مى‏كرد و مى‏گفت كه: چنين قاضى(اى) در عالم نباشد. رشوت نمى‏ستاند. بى‏ميل (است )و بى‏محابا، خالصِ مخلص. جهت حق، ميان خلق، عدل مى‏كند. گفت: اينكه تو گويى او رِشوت نمى‏ستاند، اين يك بارى دروغ است. تو مردى علوى‏اى از نسل مصطفى. او را مدح مى‏گويى و ثنا مى‏گويى كه: «او رشوت نمى‏ستاند». اين، (خود،) رشوت نيست؟ و از اين بهتر، چه رشوت خواهد بودن كه در برابر او او را مدح مى‏كنى و به عدل مى‏ستايى؟!(69)

1. مقصود، سلطان محمود غزنوى (م 421ق)، مقتدرترين شاه سلسله غزنوى است.
2. زادگاه شيخ ابو سعيد ابوالخير (375 - 440ق).
3. اسرار التوحيد، محمّد بن منوّر ميهنى، تصحيح: محمّدرضا شفيعى كَدكَنى، ص 16 - 17.
4. اختيار كردن: انتخاب كردن، برگزيدن.
5. بدترين.
6. گِرد برمى‏گشت: جستجو مى‏كرد.
7. خط به كسى فرو كشيدن: باطل شناختن و رد كردن كسى.
8. دستمال.
9. اسرار التوحيد، ص 260 - 261.
10. مجلس عزا، مجلس ختم.
11. شناساننده. كسى كه در مجلس شاهان و اميران، واردان را به جاى لايق خود مى‏نشانْد و نيز حَسَب و نَسَب اشخاص را بيان مى‏كرد تا در خورِ آن، مورد عنايت قرار گيرند.
12. اسرار التوحيد، ص 265.
13. آرامگاه.
14. اعتكاف: توقّف كردن در مسجد يا عبادتگاه براى عبادت.
15. صداقت در رفتار و عبادت.
16. خاطر: در اينجا يعنى: توجّه روحانى، دعاى خير.
17. سخت. صفت دشمن است.
18. قوّت سرِ دست: نيروى سرپنجه.
19. فكر باطل در سر پرورد.
20. گلستان، تصحيح: غلامحسين يوسفى، تهران: خوارزمى، 1368، اوّل، ص 66.
21. خراب كردى: خراب مى‏كرد.
22. خزانه، گنجينه.
23. گماشتن: مأمور كردن.
24. اسپند.
25. كم قدرترين، كم ارزش‏ترين.
26. بنا بر اتّفاق نظر و عقيده مردم خردمند.
27. مردم در: درنده مردم.
28. گلستان، ص 74.
29. مهربانى كرد.
30. براى درست شدن كار همگان، به نيكى ميانجيگرى مى‏كرد.
31. عتاب، بازخواست، سرزنش.
32. رهايى بخشيدن، خلاص كردن.
33. نگهبانان، مأموران.
34. عقوبت: كيفر.
35. ملايمت به خرج دادند.
36. به افواه بگفتند: دهان به دهان نقل كردند.
37. اين مصراع، دو گونه معنا شده است. بعضى اين‏گونه گفته‏اند: براى ضيافت از دوستان و برخى اين‏گونه معنا كرده‏اند: براى آنكه ديگ (غذاى) نيك‏انديشان و دوستان بپزد.
38. گلستان، ص 82 .
39. گروه.
40. در متون ادبى گذشته، وقتى «به» پيش از اسم، به معناى «در، بر،...» بود، كلمه «در» يا «اندر» را پس از اسم مى‏آورده‏اند و معناى تأكيد را در بر داشت.
41. زورق: كشتى كوچك.
42. دريانورد، كشتيبان.
43. خداى راست گفت.
44. سوره فصّلت، آيه 46: هر كس نيكوكارى كند، به سود خود اوست و كسى كه بدى كند، به زيان اوست.
45. گلستان، ص 82 - 83 .
46. فضله رَز: شاخه‏هاى زايد درخت انگور.
47. گلستان، ص 108.
48. بزرگى، شكوه.
49. به هم در بِه است: با يكديگر، بهتر است.
50. رگزن. كسى بوده كه مطابق اصول طبّ قديم، براى معالجه برخى بيماريها، رگ مخصوصى را مى‏زده و مقدارى از خون بيمار را مى‏گرفته و بر آن محل، مَرهم مى‏نهاده و رگ را مى‏بسته است.
51. گلستان، ص 173.
52. مسئوليت‏پذيرى، دلسوزى.
53. زفان: زبان.
54. قابوسنامه، عنصرالمعالى كيكاووس بن اسكندر بن قابوس وُشمگير، تصحيح: غلامحسين يوسفى، تهران: علمى و فرهنگى، 1371، ششم، ص 140.
55. با شكوه.
56. مُصحَف: قرآن كريم.
57. باد بيزن: بادبِزَن.
58. خُلد: بهشت برين.
59. گِرو: وامْدار، مرهون.
60. فِتَن: فتنه‏ها، بلاها.
61. مثنوى، جلال‏الدين محمّد مولوى، دفتر پنجم، بيت 536 - 646 و 208.
62. غلام، بنده.
63. منطق‏الطير، فريدالدين محمّد عطار نيشابورى، تصحيح: سيّد صادق گوهرين، تهران: علمى و فرهنگى، 1370، هفتم، ص 135.
64. بَربَط: نوعى ساز.
65. به خانقاه باز آمد.
66. خُرده پول.
67. تذكرة الأولياء، ص 118 .
68. بوستان، تصحيح: غلامحسين يوسفى، تهران: خوارزمى، 1379، ششم، ص 132.
69. فيه ما فيه، جلال‏الدين محمّد مولوى، ص 111.