مجلات >حديث زندگی>شماره 9

با اسوه‏ها

به كوشش: غلامرضا گُلى زواره

 


115

بهداشت روانى در سيره فرزانگان و پارسايان

 

دليل حيرت

علامه و متفكر شهيد استاد آيةاللَّه مرتضى مطهرى مى‏گويد: وقتى در سفر اخير به پاريس براى ملاقات و زيارت حضرت امام خمينى رفتم، چيزهايى از او درك كردم كه نه فقط بر حيرت من بلكه بر ايمانم اضافه كرد. وقتى برگشتم، دوستانم گفتند: «چه ديدى؟». گفتم: «چهار تا آمَنَ ديدم: ايمان به هدف؛ اگر دنيا جمع بشود نمى‏تواند او را از هدفش منصرف كند. ايمان به راهى كه انتخاب كرده؛ امكان ندارد بتوان او را از اين راه منصرف كرد. ايمان به مردم؛ در ميان همه رفقا و دوستانى كه سراغ دارم اَحَدى مثل ايشان به روحيه مردم ايران ايمان ندارد. به ايشان نصيحت مى‏كنند كه: آقا، كمى يواش‏تر! مردم دارند سرد مى‏شوند. مردم دارند از پاى درمى‏آيند. مى‏گويد: «نه! مردم، اين جور نيستند كه شما مى‏گوييد. من مردم را بهتر مى‏شناسم». و ما مى‏بينيم كه روز به روز، صحّت سخن ايشان بهتر آشكار مى‏شود. ايمان به خدا؛ و سرانجام بالاتر از همه آمَنَ بربّه.
در يك جلسه خصوصى ايشان به من مى‏گفت: فلانى، ما نيستيم كه چنين مى‏كنيم. من دست خدا را به وضوح حسّ مى‏كنم. آدمى كه دست خدا و عنايت خدا را حس مى‏كند و در راه خدا قدم برمى‏دارد، خدا هم به مصداق: إنْ تَنْصُرُو اللَّه يَنْصُركُم (سورَ محمد، آيه 7)، بر نصرت او اضافه مى‏كند.
پيرامون انقلاب اسلامى، شهيد مرتضى مطهرى، ص 21 - 22

غلبه بر نفس اَمّاره

پورياى ولى پهلوانى بود كه در شهر خودش هيچ كس با او قدرت مقابله نداشت. او به بلاد (سرزمينهاى) ديگر رفت و تمامى پهلوانان را مغلوب كرد تا اينكه به دروازه پايتخت رسيد. در اين حال، مشاهده كرد زنى آنجا نشسته است و طبقى از حلوا پيش رو دارد. نزديك آمد و از بهاى آن سؤال كرد. زن گفت: «فروشى نيست بلكه نذر است». پوريا پرسيد: «براى چه نذر كرده‏اى؟». زن گفت: «فرزندم پهلوان پايتخت است و اكنون پهلوانى تصميم دارد به اينجا بيايد تا او را مغلوب كند. اگر چنين شود، مال و اعتبار من و او به فنا مى‏رود».
پوريا ديد كه زن به حق تعالى متوسل گرديده است. به خاطرش آمد و با خود فكر كرد: اگر فرزند او را بر زمين بزنم پهلوان مركز حكومت خواهم شد و اگر نَفْسْ را به زمين زنم، قهرمان قلمرو الهى مى‏گردم. پس با خود نجوا كرد: براى جلب رضاى خدا، اين زن سالخورده را نااميد نمى‏كنم.
آن‏گاه رو به سوى آن زن نمود و گفت: «مادر! نَذرت قبول است». حلواى نذرى را بين همراهان خود كه چهل نفر بودند تقسيم كرد و سپس به شهر وارد شد. در روز موعود، پهلوان مركز حكومت با رنگى پريده براى كشتى گرفتن با پوريا حاضر شد. پوريا همت گماشت كه نفس خويش را نقش بر زمين سازد. پس خود را سُست نمود و حريف او را بيازمود. حريف مشاهده كرد توانش كمتر از اوست، دوباره آزمايش را تكرار كرد و چون قوى دل شد، پوريا را بلند كرد و بر زمين كوبيد و بر سينه‏اش نشست. به محض آنكه پشت پوريا بر خاك رسيد رازهايى براى او منكشف گرديد.
اسرار موفقيت، سيد مرتضى مجتهدى، ج اول، 147 - 149

تلاش و توكّل

از حالات روحى و فضايل معنوى حكيم ميرزا مهدى الهى قمشه‏اى اين بود كه در امور زندگى به خداوند توكل مى‏نمود و در سير تكامل به لطف و عنايت الهى اعتماد داشت و در عين حال، وظيفه خود را به بهترين نحو انجام مى‏داد و از تلاش و كوشش، دست برنمى‏داشت. همسرش گفته است: سالى ايشان به مكّه مشرف شده بود. مسافرت وى شش ماه به درازا كشيد. چندبار برايشان نامه نوشتيم كه امكان دارد دانشگاه تهران، حقوق شما را قطع كند. جواب فرمود: من شما را به حق سپرده‏ام نگران نباشيد، روزىِ ما دست آنها نيست:
بر الطاف ايزد توكل كنيد
به دل، خار هر غُصه را گُل كنيد
از او بايدت خواستن هر نياز
كز آن در، نگرديد نوميد باز
ز الطاف آن يار جان آفرين
كفى خاك گرديده جان آفرين!
آشناى عرشيان، ص 257

غناى قناعت

قدرت روحى حاج ميرزا على‏آقا شيرازى (استاد اخلاق و عرفانِ آيةاللَّه مطهرى) آن‏قدر بالا بود كه به دنيا و امكانات آن اعتنايى نداشت و خود را اسير اين متاع فناپذير نمى‏كرد. حالات زاهدانه‏اش او را از وضع زندگى اطرافيان و اوضاع درماندگان و محرومان غافل نمى‏نمود و نهايت همدردى را با آنان داشت. به عنوان «سهم امام(ع)» از طرف اقشار گوناگون، مبالغ زيادى براى وى مى‏آورند. او پولها را در دو جيب خود مى‏ريخت و در مسير بين محل درس و بحث تا خانه، به محتاجان مى‏داد و به هنگام غروب آفتاب كه به منزل مى‏رفت، ريالى در جيبش نبود.
زندگى‏اش از نخواستن حكايت مى‏نمود نه از نتوانستن، به كم و اندك قناعت مى‏كرد و غذايى ساده تناول مى‏نمود. در حالت عادى، نان و دوغى تهيه مى‏نمود و با اشتياق ميل مى‏كرد. خوراك خويش نان و شربت سكنجبين بود.
ناصح صالح، ص 325 - 326

حكمت سكوت

بر انسان بصير، لازم است زبان خويش را كنترل كند و سنجيده سخن گويد. آيةاللَّه ابراهيم امينى گفته است: استاد بزرگوار و عارف ربانى علامه سيد محمد حسين طباطبايى - رضوان اللَّه تعالى عليه - مى‏فرمود: «من از سكوت، آثار گرانبهايى را مشاهده كرده‏ام. چهل شبانه روز سكوت اختيار كنيد و جز در موارد لازم سخن نگوييد و به فكر و ذكر مشغول باشيد تا برايتان صفا و نورانيّت حاصل شود».
خودسازى، ابراهيم امينى، ص 211

حق‏شناسى

دكتر حسن احمدى گيوى نوشته است: برخورد دكتر سيد جعفر شهيدى با يك يك اعضاى مؤسسه لغتنامه دهخدا حتى با راننده و پيش‏خدمت، دوستانه و مشفقانه است، نه رئيسانه و آمرانه. هر يك از اعضاى اين خانواده را اگر گرفتارى و يا مصيبتى پيش آيد، ايشان پدرانه و برادرانه در رفع مشكلات و تسلّاى خاطرش مى‏كوشند و هر كس در خواستى داشت در خور توان، بِدان جامه عمل مى‏پوشاند.
از عاطفه و بزرگوارى و حق‏شناسى، اين است كه در تمام دوران پنج سال و نيمى كه دكتر محمد معين در حال اِغما بودند - حتى تا مدتى پس از ارتحال ايشان - ، آقاى دكتر شهيدى پشت ميز رياست ننشستند و نامه‏ها را به عنوان معاون امضا كردند و روى جلد لغت‏نامه، عبارت «زير نظر دكتر محمد معين»
 

116

همچنان پا برجا بود و در فقدان ناگهانى دوست و همكار باذوقمان دكتر يداللَّه شكرى كه شاگرد استاد شهيدى بودند، مرثيه‏اى جانسوز سرودند و پدرآسا اشك ريختند.

نامه شهيدى، ص 51 - 52

مثالى از همّت بلند

علامه حسن حسن‏زاده آملى مى‏نويسد: آخوند ملا حسينقلى همدانى (درگذشته) بعد از بيست و دو سال سير و سلوك نتيجه گرفت و به مقصود رسيد. خود آن جناب گفت: «در عدم وصول به مراد، سخت گرفته بودم تا روزى در نجف در جايى نشسته بودم. كبوترى بر زمين نشست و پاره نانى بسيار خشكيده را به منقار گرفت و هرچه نُك مى‏زد خرد نمى‏شد. پرواز كرد و برفت و نان را ترك گفت. پس از چندى بازگشت و به سراغ آن تكه نان آمد. باز چند بار آن را نُك زد و شكسته نشد. باز برگشت و بعد از چندى آمد و سرانجام آن تكه‏نان را با منقارش خُرد كرد و بخورد. از اين عمل كبوتر و مُلهم شدم كه اراده و همت مى‏يابد».
هزار و يك نكته، ج اوّل، ص 427

قدردان نعمتهاى الهى

شهيد آيةاللَّه مرتضى مطهرى در فراز نامه‏اى به دخترش نوشته است: خوش وقتم كه خداوند، دعاهاى نيمه شب مرا درباره تو مستجاب فرموده است، تو را سعادتمند و خوشبخت فرمود. اميد و آرزوى من اين است كه همه فرزندانم قدردان نعمتها و تفضّلات الهى باشند تا روز به روز، خداوند بر نعمات خود بيفزايد. اگر زندگى من و مادرت از صفر شروع شده و روز به روز و سال به سال بهتر شده للَّه الحمد، از آن جهت است كه هميشه قدردان نعمتهاى الهى بوده‏ايم و جاهلانه عمل نكرده‏ايم. هميشه تفكّر و تعقّل را جانشين احساسات و هيجانها كرده‏ايم.
سراى اهل صفا، ص 194

مرا به خود واگذاريد

شهيد محمدعلى رجايى به عوامل اجرايى نهاد رياست جمهورى گفت: هرگونه خدمت دلچسب را نمى‏توان در حد معيار ادارى انجام داد. پس گاهى مرا (براى رسيدگى به كار مردم) به خود واگذاريد كه اين گونه بهتر و راضى‏تر به خدا و مخلوقات او مى‏رسم.
يك شب بعد از فراغت از كار روزانه، زودتر از حد معمول به منزل مى‏رفت. در ميدان سرچشمه، به راننده‏اش گفت: «در كنارى بايست همين جا كار دارم». اين توقف ناگهانى همراهان را غافلگير و بهت زده كرد. سؤال شد: «چه كارى داريد تا بعد انجام دهيم؟». گفت: «مى‏خواهم حالا كمى پرتقال بخرم». گفتند: «اجازه بدهيد يكى از محافظان بخرد». گفت: «خودم بايد بخرم تا بى‏واسطه در جريان تلاش مردم، وضع خريد و فروش، نگاه و احساس فروشنده نسبت به كاركرد و سود و زيانش باشم. ضمناً خودم هم مى‏خواهم با انجام دادن اين نوع كارهاى شخصى، وظيفه‏ام از يادم نرود».
خاطراتى از شهيد رجايى، حسن عسكرى‏راد، ص 51 - 52

اشتياق و اهتمام

استاد علامه جلال‏الدين همايى، علاقه و پشتكار شگفتى براى كسب دانش از خود بروز مى‏داد. او از كوتاه‏ترين فرصتها استفاده مى‏كرد و نمى‏گذاشت لحظات عمرش به آسانى از دست برود. گويى به شكار زمان مى‏رفت. آيت‏اللَّه حاج شيخ عبدالجواد جبل عاملى - از شاگردان او - مى‏گويد: صفات خوبى در مرحوم همايى جمع شده بود. جُدا از تقوا و مناعت طبع، پشتكار عجيبى داشتند به صورتى كه مى‏توان يكى از خصوصيات ايشان را حسّاس بودن نسبت به گذشت زمان دانست. لحظه‏اى را بى‏ثمر از دست نمى‏دادند. گاهى مى‏شد كه ايشان كتاب پر برگ و پر محتوايى را در راه، مطالعه و يا حفظ مى‏كردند.
به اين جهت بود كه مرحوم همايى در مدت چند سال طلبگى مدرسه نيماورد، جامعيتى در اكثر علوم معمول در آن زمان پيدا كرد.
كارنامه همايى، دكتر عبداللَّه نصرى، ص 103

توفيق الهى

آيةاللَّه العظمى محمدعلى اراكى فرموده‏اند: آيةاللَّه حاج سيد احمد خوانسارى در دوران زندگى، خيلى سختى كشيده بود. مدتها دل درد داشت. داغ چند فرزند ديده بود. در يكجا نيز سكونت نداشت. مدتى در خوانسار، مدتى در نجف، نُه ماه در دزفول و چند سال و چند ماه در اراك و سپس در قم و بعد هم در تهران زندگى مى‏كرد. با اين همه، خدا به ايشان توفيق بزرگى داد كه توانست يك دوره فقه استدلالى (جامع المدارك) كه خلاصه كتاب جواهر الكلام است و حرفهاى ديگر نيز در آن آمده، تأليف نمايد.
موقع مرگشان هم شنيده‏ايد كه صورت
 

117

ملائكه را مشاهده كرده، فرمودند: «من صورت عزرائيل را ديدم و از او نترسيدم و با خود مى‏گفتم چرا مردم از او مى‏ترسند؟ حضرت عزرائيل را ديدم كه رو به من مى‏آيد و بعد برگشت و هفت قدم برداشت فهميدم كه تا هفت روز ديگر بيشتر زنده نيستم!».

شرح احوال حضرت آيةاللَّه العظمى اراكى، رضا استادى، ص 80

نظم و برنامه‏ريزى

آيةاللَّه طيّب درباره استاد خود مرحوم آيةاللَّه سيد محمدباقر دُرچه‏اى گفته است: مسئله نظم در امور و تقسيم ساعات شبانه‏روز براى كارهاى مختلف و برنامه‏ريزى ايشان زبانْ‏زد بود. در مدت يازده سال كه خدمت ايشان بودم حتى يك جلسه درس را غيبت نكردند و در اين مدت، هيچ‏گاه به دليل غيبت ايشان يا من، درس از من فوت نگرديد و در تمام مدت، درس در ساعات مشخص خود برگزار مى‏گرديد و به گونه‏اى برنامه‏ريزى شده ادامه داشت. اين انضباط و نظم مسلّماً در شاگردان بى‏تأثير نبود. برخى از آقايان طلبه در مدرسه مى‏گفتند كه ما ساعتهاى خود را با رفت و آمد استاد منظم مى‏كرديم!
كاروان علم و عرفان، ج اول، ص 204

اثر تشويق و ترغيب

در شهر نجف‏آباد، عالمى بود به نام شيخ احمد حُجَجى نجف‏آبادى. مجتهدى متواضع بود. از جمله كارهاى نيكش، تشويق و ترغيب مردم بود بر اين كه: يكى از فرزندانتان را كه از هوش و استعداد خوبى برخوردارند براى تحصيل معارف دينى به حوزه علميه بفرستيد. آن‏قدر در اين راه تلاش مى‏كرد كه بين عام و خاص، و شهرى و روستايى مشهور شده بود.
نوجوانى براى فراگيرى علوم دينى در اصفهان به خدمت آقا سيدعلى نجف‏آبادى آمده بود؛ امّا پدرش به اين امر رضايت نمى‏داد. مرحوم سيد على نجف‏آبادى از روى مزاح، خطاب به پدر آن نوجوان گفت: خيلى اصرار مكن وگرنه آقا شيخ احمد را مى‏فرستم كه علاوه بر بچه‏هاى شما مردانتان را هم طلبه كند.
مجله حوزه، شماره 48، ص 36

استقامت

آيةاللَّه ميرزا محمدعلى شاه‏آبادى (استاد عرفان امام خمينى) نقل كرده است: «پدرم كه از محضر نويسنده كتاب جواهر الكلام (مرحوم شيخ محمدحسن نجفى اصفهانى) استفاده نموده بود مى‏گفت: روزى كه آن دانشمند بزرگ با مرگ و فقدان فرزند ارشد و دانشور خود روبه‏رو گرديد، موقعى مراسم غسل به پايان رسيد كه هوا رو به تاريكى بود. از اين جهت، قرار شد بدن او را در يكى از بقعه‏هاى صحن مُطّهر اميرمؤمنان(ع) بگذارند و فرداى آن روز، مراسم تشييع جنازه با حضور اقشار گوناگون مردم به عمل آيد. با اينكه مرحوم نجفى (صاحب جواهر) داغدار بود، همان شب برنامه مطالعه و نوشتن خود را تعطيل نكرد. با كمال صبر و استقامت پس از خواندن مقدارى از آيات قرآن مجيد در كنار پيكر فرزند عزيز خود به نگارش صفحاتى از كتاب جواهر پرداخت.
رمز پيروزى مردان بزرگ، آيةاللَّه جعفر سبحانى، ص 23

اراده قوى، كليد موفقيت

از آيةاللَّه بُدَلا پرسيدند: «رمز موفقيت شما در چيست؟». جواب داد: خداوند به انسان، اراده و اختيار داده تا با اين ويژگى تلاش نمايد و در زندگى خود تحول ايجاد كند و اين حالت، در ديگر موجودات نيست. به عنوان مثال، ماه زيباست، امّا نمى‏تواند زيبايى خودش را كم يا زياد كند؛ امّا انسان، قادر است با نظافت، خود را زيباتر جلوه دهد. خورشيد، زمين و ساير كُرات با حسابهاى دقيقى كه دارند نمى‏توانند از مسير خود تخلف كنند؛ امّا انسان مى‏تواند با اختيار خود يا راه ملائك را پى بگيرد و يا اينكه در مسير شيطان گام نهد. بنابراين، هر قدر انسان، اراده‏اش را تقويت كند به همان اندازه برايش موفقيت حاصل مى‏گردد؛ زيرا بدن، تابع نيت است و به هر اندازه كه آن قوى باشد، تن را تابع خود مى‏كند و جسم، احساس ناتوانى نمى‏نمايد. اگر انسان بخواهد با عزم و تصميم قوى به بوته خارى دست بكشد مثل اين است كه دسته گلى را لمس مى‏كند. بنده نيز اين مطلب را تجربه كرده‏ام. زمانى كسالت شديد داشتم، جايى هم خوانده بودم كه حتى با تلقين و عزم و اراده مى‏توان بيمارى را درمان نمود. با توجه به اين معنا، در حالى كه به دليل بيمارى بى‏حال و كم رمق بودم و در اين حال، در بستر قرار گرفته بودم از جا برخاستم، راه افتادم و آن كسالتم هم برطرف گرديد اين مطالب، كليد رمز موفقيت بنده به شمار مى‏رود.
ر.ك: رمز موفقيت بزرگان، ص 212 - 213