به كوشش: غلامرضا گُلى زواره
بهداشت روانى در سيره فرزانگان و پارسايان
دليل حيرت
علامه و متفكر شهيد استاد آيةاللَّه مرتضى مطهرى مىگويد: وقتى در سفر اخير به پاريس براى ملاقات و زيارت حضرت امام خمينى رفتم، چيزهايى از او درك كردم كه نه فقط بر حيرت من بلكه بر ايمانم اضافه كرد. وقتى برگشتم، دوستانم گفتند: «چه ديدى؟». گفتم: «چهار تا آمَنَ ديدم: ايمان به هدف؛ اگر دنيا جمع بشود نمىتواند او را از هدفش منصرف كند. ايمان به راهى كه انتخاب كرده؛ امكان ندارد بتوان او را از اين راه منصرف كرد. ايمان به مردم؛ در ميان همه رفقا و دوستانى كه سراغ دارم اَحَدى مثل ايشان به روحيه مردم ايران ايمان ندارد. به ايشان نصيحت مىكنند كه: آقا، كمى يواشتر! مردم دارند سرد مىشوند. مردم دارند از پاى درمىآيند. مىگويد: «نه! مردم، اين جور نيستند كه شما مىگوييد. من مردم را بهتر مىشناسم». و ما مىبينيم كه روز به روز، صحّت سخن ايشان بهتر آشكار مىشود. ايمان به خدا؛ و سرانجام بالاتر از همه آمَنَ بربّه.
در يك جلسه خصوصى ايشان به من مىگفت: فلانى، ما نيستيم كه چنين مىكنيم. من دست خدا را به وضوح حسّ مىكنم. آدمى كه دست خدا و عنايت خدا را حس مىكند و در راه خدا قدم برمىدارد، خدا هم به مصداق: إنْ تَنْصُرُو اللَّه يَنْصُركُم (سورَ محمد، آيه 7)، بر نصرت او اضافه مىكند.
پيرامون انقلاب اسلامى، شهيد مرتضى مطهرى، ص 21 - 22
غلبه بر نفس اَمّاره
پورياى ولى پهلوانى بود كه در شهر خودش هيچ كس با او قدرت مقابله نداشت. او به بلاد (سرزمينهاى) ديگر رفت و تمامى پهلوانان را مغلوب كرد تا اينكه به دروازه پايتخت رسيد. در اين حال، مشاهده كرد زنى آنجا نشسته است و طبقى از حلوا پيش رو دارد. نزديك آمد و از بهاى آن سؤال كرد. زن گفت: «فروشى نيست بلكه نذر است». پوريا پرسيد: «براى چه نذر كردهاى؟». زن گفت: «فرزندم پهلوان پايتخت است و اكنون پهلوانى تصميم دارد به اينجا بيايد تا او را مغلوب كند. اگر چنين شود، مال و اعتبار من و او به فنا مىرود».
پوريا ديد كه زن به حق تعالى متوسل گرديده است. به خاطرش آمد و با خود فكر كرد: اگر فرزند او را بر زمين بزنم پهلوان مركز حكومت خواهم شد و اگر نَفْسْ را به زمين زنم، قهرمان قلمرو الهى مىگردم. پس با خود نجوا كرد: براى جلب رضاى خدا، اين زن سالخورده را نااميد نمىكنم.
آنگاه رو به سوى آن زن نمود و گفت: «مادر! نَذرت قبول است». حلواى نذرى را بين همراهان خود كه چهل نفر بودند تقسيم كرد و سپس به شهر وارد شد. در روز موعود، پهلوان مركز حكومت با رنگى پريده براى كشتى گرفتن با پوريا حاضر شد. پوريا همت گماشت كه نفس خويش را نقش بر زمين سازد. پس خود را سُست نمود و حريف او را بيازمود. حريف مشاهده كرد توانش كمتر از اوست، دوباره آزمايش را تكرار كرد و چون قوى دل شد، پوريا را بلند كرد و بر زمين كوبيد و بر سينهاش نشست. به محض آنكه پشت پوريا بر خاك رسيد رازهايى براى او منكشف گرديد.
اسرار موفقيت، سيد مرتضى مجتهدى، ج اول، 147 - 149
تلاش و توكّل
از حالات روحى و فضايل معنوى حكيم ميرزا مهدى الهى قمشهاى اين بود كه در امور زندگى به خداوند توكل مىنمود و در سير تكامل به لطف و عنايت الهى اعتماد داشت و در عين حال، وظيفه خود را به بهترين نحو انجام مىداد و از تلاش و كوشش، دست برنمىداشت. همسرش گفته است: سالى ايشان به مكّه مشرف شده بود. مسافرت وى شش ماه به درازا كشيد. چندبار برايشان نامه نوشتيم كه امكان دارد دانشگاه تهران، حقوق شما را قطع كند. جواب فرمود: من شما را به حق سپردهام نگران نباشيد، روزىِ ما دست آنها نيست:
بر الطاف ايزد توكل كنيد
به دل، خار هر غُصه را گُل كنيد
از او بايدت خواستن هر نياز
كز آن در، نگرديد نوميد باز
ز الطاف آن يار جان آفرين
كفى خاك گرديده جان آفرين!
آشناى عرشيان، ص 257
غناى قناعت
قدرت روحى حاج ميرزا علىآقا شيرازى (استاد اخلاق و عرفانِ آيةاللَّه مطهرى) آنقدر بالا بود كه به دنيا و امكانات آن اعتنايى نداشت و خود را اسير اين متاع فناپذير نمىكرد. حالات زاهدانهاش او را از وضع زندگى اطرافيان و اوضاع درماندگان و محرومان غافل نمىنمود و نهايت همدردى را با آنان داشت. به عنوان «سهم امام(ع)» از طرف اقشار گوناگون، مبالغ زيادى براى وى مىآورند. او پولها را در دو جيب خود مىريخت و در مسير بين محل درس و بحث تا خانه، به محتاجان مىداد و به هنگام غروب آفتاب كه به منزل مىرفت، ريالى در جيبش نبود.
زندگىاش از نخواستن حكايت مىنمود نه از نتوانستن، به كم و اندك قناعت مىكرد و غذايى ساده تناول مىنمود. در حالت عادى، نان و دوغى تهيه مىنمود و با اشتياق ميل مىكرد. خوراك خويش نان و شربت سكنجبين بود.
ناصح صالح، ص 325 - 326
حكمت سكوت
بر انسان بصير، لازم است زبان خويش را كنترل كند و سنجيده سخن گويد. آيةاللَّه ابراهيم امينى گفته است: استاد بزرگوار و عارف ربانى علامه سيد محمد حسين طباطبايى - رضوان اللَّه تعالى عليه - مىفرمود: «من از سكوت، آثار گرانبهايى را مشاهده كردهام. چهل شبانه روز سكوت اختيار كنيد و جز در موارد لازم سخن نگوييد و به فكر و ذكر مشغول باشيد تا برايتان صفا و نورانيّت حاصل شود».
خودسازى، ابراهيم امينى، ص 211
حقشناسى
دكتر حسن احمدى گيوى نوشته است: برخورد دكتر سيد جعفر شهيدى با يك يك اعضاى مؤسسه لغتنامه دهخدا حتى با راننده و پيشخدمت، دوستانه و مشفقانه است، نه رئيسانه و آمرانه. هر يك از اعضاى اين خانواده را اگر گرفتارى و يا مصيبتى پيش آيد، ايشان پدرانه و برادرانه در رفع مشكلات و تسلّاى خاطرش مىكوشند و هر كس در خواستى داشت در خور توان، بِدان جامه عمل مىپوشاند.
از عاطفه و بزرگوارى و حقشناسى، اين است كه در تمام دوران پنج سال و نيمى كه دكتر محمد معين در حال اِغما بودند - حتى تا مدتى پس از ارتحال ايشان - ، آقاى دكتر شهيدى پشت ميز رياست ننشستند و نامهها را به عنوان معاون امضا كردند و روى جلد لغتنامه، عبارت «زير نظر دكتر محمد معين»
همچنان پا برجا بود و در فقدان ناگهانى دوست و همكار باذوقمان دكتر يداللَّه شكرى كه شاگرد استاد شهيدى بودند، مرثيهاى جانسوز سرودند و پدرآسا اشك ريختند.
نامه شهيدى، ص 51 - 52
مثالى از همّت بلند
علامه حسن حسنزاده آملى مىنويسد: آخوند ملا حسينقلى همدانى (درگذشته) بعد از بيست و دو سال سير و سلوك نتيجه گرفت و به مقصود رسيد. خود آن جناب گفت: «در عدم وصول به مراد، سخت گرفته بودم تا روزى در نجف در جايى نشسته بودم. كبوترى بر زمين نشست و پاره نانى بسيار خشكيده را به منقار گرفت و هرچه نُك مىزد خرد نمىشد. پرواز كرد و برفت و نان را ترك گفت. پس از چندى بازگشت و به سراغ آن تكه نان آمد. باز چند بار آن را نُك زد و شكسته نشد. باز برگشت و بعد از چندى آمد و سرانجام آن تكهنان را با منقارش خُرد كرد و بخورد. از اين عمل كبوتر و مُلهم شدم كه اراده و همت مىيابد».
هزار و يك نكته، ج اوّل، ص 427
قدردان نعمتهاى الهى
شهيد آيةاللَّه مرتضى مطهرى در فراز نامهاى به دخترش نوشته است: خوش وقتم كه خداوند، دعاهاى نيمه شب مرا درباره تو مستجاب فرموده است، تو را سعادتمند و خوشبخت فرمود. اميد و آرزوى من اين است كه همه فرزندانم قدردان نعمتها و تفضّلات الهى باشند تا روز به روز، خداوند بر نعمات خود بيفزايد. اگر زندگى من و مادرت از صفر شروع شده و روز به روز و سال به سال بهتر شده للَّه الحمد، از آن جهت است كه هميشه قدردان نعمتهاى الهى بودهايم و جاهلانه عمل نكردهايم. هميشه تفكّر و تعقّل را جانشين احساسات و هيجانها كردهايم.
سراى اهل صفا، ص 194
مرا به خود واگذاريد
شهيد محمدعلى رجايى به عوامل اجرايى نهاد رياست جمهورى گفت: هرگونه خدمت دلچسب را نمىتوان در حد معيار ادارى انجام داد. پس گاهى مرا (براى رسيدگى به كار مردم) به خود واگذاريد كه اين گونه بهتر و راضىتر به خدا و مخلوقات او مىرسم.
يك شب بعد از فراغت از كار روزانه، زودتر از حد معمول به منزل مىرفت. در ميدان سرچشمه، به رانندهاش گفت: «در كنارى بايست همين جا كار دارم». اين توقف ناگهانى همراهان را غافلگير و بهت زده كرد. سؤال شد: «چه كارى داريد تا بعد انجام دهيم؟». گفت: «مىخواهم حالا كمى پرتقال بخرم». گفتند: «اجازه بدهيد يكى از محافظان بخرد». گفت: «خودم بايد بخرم تا بىواسطه در جريان تلاش مردم، وضع خريد و فروش، نگاه و احساس فروشنده نسبت به كاركرد و سود و زيانش باشم. ضمناً خودم هم مىخواهم با انجام دادن اين نوع كارهاى شخصى، وظيفهام از يادم نرود».
خاطراتى از شهيد رجايى، حسن عسكرىراد، ص 51 - 52
اشتياق و اهتمام
استاد علامه جلالالدين همايى، علاقه و پشتكار شگفتى براى كسب دانش از خود بروز مىداد. او از كوتاهترين فرصتها استفاده مىكرد و نمىگذاشت لحظات عمرش به آسانى از دست برود. گويى به شكار زمان مىرفت. آيتاللَّه حاج شيخ عبدالجواد جبل عاملى - از شاگردان او - مىگويد: صفات خوبى در مرحوم همايى جمع شده بود. جُدا از تقوا و مناعت طبع، پشتكار عجيبى داشتند به صورتى كه مىتوان يكى از خصوصيات ايشان را حسّاس بودن نسبت به گذشت زمان دانست. لحظهاى را بىثمر از دست نمىدادند. گاهى مىشد كه ايشان كتاب پر برگ و پر محتوايى را در راه، مطالعه و يا حفظ مىكردند.
به اين جهت بود كه مرحوم همايى در مدت چند سال طلبگى مدرسه نيماورد، جامعيتى در اكثر علوم معمول در آن زمان پيدا كرد.
كارنامه همايى، دكتر عبداللَّه نصرى، ص 103
توفيق الهى
آيةاللَّه العظمى محمدعلى اراكى فرمودهاند: آيةاللَّه حاج سيد احمد خوانسارى در دوران زندگى، خيلى سختى كشيده بود. مدتها دل درد داشت. داغ چند فرزند ديده بود. در يكجا نيز سكونت نداشت. مدتى در خوانسار، مدتى در نجف، نُه ماه در دزفول و چند سال و چند ماه در اراك و سپس در قم و بعد هم در تهران زندگى مىكرد. با اين همه، خدا به ايشان توفيق بزرگى داد كه توانست يك دوره فقه استدلالى (جامع المدارك) كه خلاصه كتاب جواهر الكلام است و حرفهاى ديگر نيز در آن آمده، تأليف نمايد.
موقع مرگشان هم شنيدهايد كه صورت
ملائكه را مشاهده كرده، فرمودند: «من صورت عزرائيل را ديدم و از او نترسيدم و با خود مىگفتم چرا مردم از او مىترسند؟ حضرت عزرائيل را ديدم كه رو به من مىآيد و بعد برگشت و هفت قدم برداشت فهميدم كه تا هفت روز ديگر بيشتر زنده نيستم!».
شرح احوال حضرت آيةاللَّه العظمى اراكى، رضا استادى، ص 80
نظم و برنامهريزى
آيةاللَّه طيّب درباره استاد خود مرحوم آيةاللَّه سيد محمدباقر دُرچهاى گفته است: مسئله نظم در امور و تقسيم ساعات شبانهروز براى كارهاى مختلف و برنامهريزى ايشان زبانْزد بود. در مدت يازده سال كه خدمت ايشان بودم حتى يك جلسه درس را غيبت نكردند و در اين مدت، هيچگاه به دليل غيبت ايشان يا من، درس از من فوت نگرديد و در تمام مدت، درس در ساعات مشخص خود برگزار مىگرديد و به گونهاى برنامهريزى شده ادامه داشت. اين انضباط و نظم مسلّماً در شاگردان بىتأثير نبود. برخى از آقايان طلبه در مدرسه مىگفتند كه ما ساعتهاى خود را با رفت و آمد استاد منظم مىكرديم!
كاروان علم و عرفان، ج اول، ص 204
اثر تشويق و ترغيب
در شهر نجفآباد، عالمى بود به نام شيخ احمد حُجَجى نجفآبادى. مجتهدى متواضع بود. از جمله كارهاى نيكش، تشويق و ترغيب مردم بود بر اين كه: يكى از فرزندانتان را كه از هوش و استعداد خوبى برخوردارند براى تحصيل معارف دينى به حوزه علميه بفرستيد. آنقدر در اين راه تلاش مىكرد كه بين عام و خاص، و شهرى و روستايى مشهور شده بود.
نوجوانى براى فراگيرى علوم دينى در اصفهان به خدمت آقا سيدعلى نجفآبادى آمده بود؛ امّا پدرش به اين امر رضايت نمىداد. مرحوم سيد على نجفآبادى از روى مزاح، خطاب به پدر آن نوجوان گفت: خيلى اصرار مكن وگرنه آقا شيخ احمد را مىفرستم كه علاوه بر بچههاى شما مردانتان را هم طلبه كند.
مجله حوزه، شماره 48، ص 36
استقامت
آيةاللَّه ميرزا محمدعلى شاهآبادى (استاد عرفان امام خمينى) نقل كرده است: «پدرم كه از محضر نويسنده كتاب جواهر الكلام (مرحوم شيخ محمدحسن نجفى اصفهانى) استفاده نموده بود مىگفت: روزى كه آن دانشمند بزرگ با مرگ و فقدان فرزند ارشد و دانشور خود روبهرو گرديد، موقعى مراسم غسل به پايان رسيد كه هوا رو به تاريكى بود. از اين جهت، قرار شد بدن او را در يكى از بقعههاى صحن مُطّهر اميرمؤمنان(ع) بگذارند و فرداى آن روز، مراسم تشييع جنازه با حضور اقشار گوناگون مردم به عمل آيد. با اينكه مرحوم نجفى (صاحب جواهر) داغدار بود، همان شب برنامه مطالعه و نوشتن خود را تعطيل نكرد. با كمال صبر و استقامت پس از خواندن مقدارى از آيات قرآن مجيد در كنار پيكر فرزند عزيز خود به نگارش صفحاتى از كتاب جواهر پرداخت.
رمز پيروزى مردان بزرگ، آيةاللَّه جعفر سبحانى، ص 23
اراده قوى، كليد موفقيت
از آيةاللَّه بُدَلا پرسيدند: «رمز موفقيت شما در چيست؟». جواب داد: خداوند به انسان، اراده و اختيار داده تا با اين ويژگى تلاش نمايد و در زندگى خود تحول ايجاد كند و اين حالت، در ديگر موجودات نيست. به عنوان مثال، ماه زيباست، امّا نمىتواند زيبايى خودش را كم يا زياد كند؛ امّا انسان، قادر است با نظافت، خود را زيباتر جلوه دهد. خورشيد، زمين و ساير كُرات با حسابهاى دقيقى كه دارند نمىتوانند از مسير خود تخلف كنند؛ امّا انسان مىتواند با اختيار خود يا راه ملائك را پى بگيرد و يا اينكه در مسير شيطان گام نهد. بنابراين، هر قدر انسان، ارادهاش را تقويت كند به همان اندازه برايش موفقيت حاصل مىگردد؛ زيرا بدن، تابع نيت است و به هر اندازه كه آن قوى باشد، تن را تابع خود مىكند و جسم، احساس ناتوانى نمىنمايد. اگر انسان بخواهد با عزم و تصميم قوى به بوته خارى دست بكشد مثل اين است كه دسته گلى را لمس مىكند. بنده نيز اين مطلب را تجربه كردهام. زمانى كسالت شديد داشتم، جايى هم خوانده بودم كه حتى با تلقين و عزم و اراده مىتوان بيمارى را درمان نمود. با توجه به اين معنا، در حالى كه به دليل بيمارى بىحال و كم رمق بودم و در اين حال، در بستر قرار گرفته بودم از جا برخاستم، راه افتادم و آن كسالتم هم برطرف گرديد اين مطالب، كليد رمز موفقيت بنده به شمار مىرود.
ر.ك: رمز موفقيت بزرگان، ص 212 - 213