هرگز مأيوس مشو
آرلن جِنكينز(Arlene Jenkins)
ترجمه: ر . رها
زمانى به عنوان دستيار پرستار در كلينيك لاهه در برلينگتون مرىلند، مشغول به كار شدم. بيمارى كه من از وى مراقبت مىكردم، ضربه سختى بر سرش وارد شده بود و وضعيت درمانى و روند بهبود وى مطلوب به نظر نمىرسيد. به همين دليل، تيم پزشكى به همسر وى خاطرنشان كرده بود كه بايد به دنبال پرستارى مخصوص براى منزل باشد تا همواره از شوهر مسنّش مراقبت كند.
ظاهر همسرش سرد و بىتفاوت نشان مىداد ؛ اما در اعماق وجودش راضى نبود كه همسرش را از دست دهد. هفتهها از زمان وقوع حادثه گذشته بود، اما او همچنان كنار همسرش مىنشست. همسرش، هر از گاهى به هوش مىآمد، نجوايى و زمزمهاى مىكرد و باز دوباره بيهوش مىشد ؛ اما كلمات و جملاتش قابل درك نبود.
روزى حس كردم كه پيرمرد، واژه اسب را به زبان آورد. دقيقهاى نگذشت كه دوباره اين واژه را به زبان آورد.
به دنبال اين واژه، بلافاصله از پيرمرد پرسيدم: «اسبها را دوست دارى؟».
چشمان وى گشوده شد. باز از او پرسيدم: «اسبها را دوست دارى؟».
چشمان پيرمرد گشودهتر شد. او سعى داشت تا ارتباط برقرار كند. پيرمرد هنوز به هوش بود. بسيار به وجد آمدم و خوشحال شدم ؛ آنقدر كه ديگر نمىتوانستم تا آمدن همسرش منتظر بمانم و اين خبر را به سرپرستار انتقال دادم. اين نخستين گام موفقيّت من بود. بر اين باور بودم كه شايد در چند روز آينده، كلمات بيشترى را به زبان آورد.
زمانى كه همسر پيرمرد به بيمارستان آمد، بىدرنگ اين خبر خوش را به او دادم. اگر چه مايل نبودم كه او را بىمورد اميدوار كنم ؛ امّا مىدانستم كه در حال خطر كردنم. فكر مىكردم اين خبر براى همسر پيرمرد، بهترين خبرى باشد كه در طول هفته شنيده است.
به وى گفتم: «پيرمرد كلمات زيادى را در طول روز زمزمه كرده است. او چندين بار كلمه اسب را به زبان آورده است. آيا اسبها را دوست دارد؟».
پيرزن نيمنگاهى به من كرد و گفت: «نه عزيز دلم!».
فكرى كردم و گفتم: «شايد وقتى جوان بوده اسبها را دوست داشته!». او دوباره گفت: «نه! مىدانم مايليد كه به وى كمك كنيد ؛ امّا فكر نمىكنم با اين روش به جايى برسيد».
حق با تيم پزشكى است. من هيچ وقت نمىتوانم با وى ارتباط برقرار كنم.
حرفى براى گفتن نداشتم. براى پيرزن، عميقاً احساس تأسّف مىكردم ؛ چرا كه مىديدم هر آن، اميد خويش را از دست مىدهد. در اعماق قلب خود، حق را به وى مىدادم.
سپس برگشتم و به سمت در خروجى رفتم. ناگهان در كنار در خروجى، چشمم به عكس اسب زيبايى افتاد. عكس، تمام مدّت روى ديوار بود. ناخودآگاه فرياد زدم: «اسبها را نگاه كنيد. اين همان چيزى است كه شما سعى داريد واگو كنيد».
چشمان پيرمرد با درخشش خاصى برق زد و اشك، در آنها حلقه زد.
پيرزن، صميمانه او را در آغوش كشيد. در آستانه خروج از در اتاق بودم كه شنيدم پيرزن مىگفت: «متشكرم!».
چند هفتهاى سپرى شد تا آنان توانستند با يكديگر گفتگو كنند و بعد از آن، ارتباط كلامى بين آن دو برقرار شد.