مجلات >حديث زندگی>شماره 9

هرگز مأيوس مشو

آرلن جِنكينز(Arlene Jenkins)
ترجمه: ر . رها
 

112

زمانى به عنوان دستيار پرستار در كلينيك لاهه در برلينگتون مرى‏لند، مشغول به كار شدم. بيمارى كه من از وى مراقبت مى‏كردم، ضربه سختى بر سرش وارد شده بود و وضعيت درمانى و روند بهبود وى مطلوب به نظر نمى‏رسيد. به همين دليل، تيم پزشكى به همسر وى خاطرنشان كرده بود كه بايد به دنبال پرستارى مخصوص براى منزل باشد تا همواره از شوهر مسنّش مراقبت كند.
ظاهر همسرش سرد و بى‏تفاوت نشان مى‏داد ؛ اما در اعماق وجودش راضى نبود كه همسرش را از دست دهد. هفته‏ها از زمان وقوع حادثه گذشته بود، اما او همچنان كنار همسرش مى‏نشست. همسرش، هر از گاهى به هوش مى‏آمد، نجوايى و زمزمه‏اى مى‏كرد و باز دوباره بيهوش مى‏شد ؛ اما كلمات و جملاتش قابل درك نبود.
روزى حس كردم كه پيرمرد، واژه اسب را به زبان آورد. دقيقه‏اى نگذشت كه دوباره اين واژه را به زبان آورد.
به دنبال اين واژه، بلافاصله از پيرمرد پرسيدم: «اسبها را دوست دارى؟».
چشمان وى گشوده شد. باز از او پرسيدم: «اسبها را دوست دارى؟».
چشمان پيرمرد گشوده‏تر شد. او سعى داشت تا ارتباط برقرار كند. پيرمرد هنوز به هوش بود. بسيار به وجد آمدم و خوشحال شدم ؛ آن‏قدر كه ديگر نمى‏توانستم تا آمدن همسرش منتظر بمانم و اين خبر را به سرپرستار انتقال دادم. اين نخستين گام موفقيّت من بود. بر اين باور بودم كه شايد در چند روز آينده، كلمات بيشترى را به زبان آورد.
زمانى كه همسر پيرمرد به بيمارستان آمد، بى‏درنگ اين خبر خوش را به او دادم. اگر چه مايل نبودم كه او را بى‏مورد اميدوار كنم ؛ امّا مى‏دانستم كه در حال خطر كردنم. فكر مى‏كردم اين خبر براى همسر پيرمرد، بهترين خبرى باشد كه در طول هفته شنيده است.
به وى گفتم: «پيرمرد كلمات زيادى را در طول روز زمزمه كرده است. او چندين بار كلمه اسب را به زبان آورده است. آيا اسبها را دوست دارد؟».
پيرزن نيم‏نگاهى به من كرد و گفت: «نه عزيز دلم!».
فكرى كردم و گفتم: «شايد وقتى جوان بوده اسبها را دوست داشته!». او دوباره گفت: «نه! مى‏دانم مايليد كه به وى كمك كنيد ؛ امّا فكر نمى‏كنم با اين روش به جايى برسيد».
حق با تيم پزشكى است. من هيچ وقت نمى‏توانم با وى ارتباط برقرار كنم.
حرفى براى گفتن نداشتم. براى پيرزن، عميقاً احساس تأسّف مى‏كردم ؛ چرا كه مى‏ديدم هر آن، اميد خويش را از دست مى‏دهد. در اعماق قلب خود، حق را به وى مى‏دادم.
سپس برگشتم و به سمت در خروجى رفتم. ناگهان در كنار در خروجى، چشمم به عكس اسب زيبايى افتاد. عكس، تمام مدّت روى ديوار بود. ناخودآگاه فرياد زدم: «اسبها را نگاه كنيد. اين همان چيزى است كه شما سعى داريد واگو كنيد».
چشمان پيرمرد با درخشش خاصى برق زد و اشك، در آنها حلقه زد.
پيرزن، صميمانه او را در آغوش كشيد. در آستانه خروج از در اتاق بودم كه شنيدم پيرزن مى‏گفت: «متشكرم!».
چند هفته‏اى سپرى شد تا آنان توانستند با يكديگر گفتگو كنند و بعد از آن، ارتباط كلامى بين آن دو برقرار شد.